دوشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۲

زو بدمد بس گهر تابناک


آنچه بجا مانده بهای دل است.




گشت یکی چشمه ز سنگی جدا
غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا
گه بدهان بر زده کف چون صدف
گاه چو تیری که رود بر هدف
گفت درین معرکه یکتا منم
تاج سر گلبن و صحرا منم
چون بدوم سبزه در آغوش من
بوسه زند بر سر و بر دوش من
چون بگشایم ز سر مو شکن
ماه ببیند رخ خود را بمن
قطره ی باران که در افتد بخاک
زو بدمد بس گهر تابناک
در بر من ره چو به پایان برد
از خجلی سر بگریبان برد
ابر زمن حامل سرمایه شد
باغ ز من صاحب پیرایه شد
گل بهمه رنگ و برازندگی
میکند از پرتو من زندگی
در بن این پرده نیلوفری
کیست کند با چو منی همسری؟
زین نمط آن مست شده از غرور
رفت و ز مبدا چو کمی گشت دور
دید یکی بحر خروشنده ای
سهمگنی، نادره جوشنده ای
نعره بر آورده فلک کرده کر
دیده سیه کرده، شده زهره در
راست بمانند یکی زلزله
داده تنش بر تن ساحل یله
چشمه کوچک چو به آنجا رسید
وآنهمه هنگامه دریا بدید
خواست کزان ورطه قدم درکشد
خویشتن از حادثه برتر کشد
لیک چنان خیره و خاموش ماند
کز همه شیرین سخنی گوش ماند
خلق همان چشمه جوشنده اند
بیهوده در خویش خروشنده اند
یک دو سه حرفی بلب آموخته
خاطر بس بیگنهان سوخته
لیک اگر پرده ز خود بردرند
یکقدم از مقدم خود بگذرند
در خم هر پرده اسرار خویش
نکته بسنجند فزونتر ز پیش
چون که از این نیز فراتر شوند
بی دل و بی قالب و بیسر شوند
در نگرند اینهمه بیهوده بود
معنی چندین دم فرسوده بود
آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر
و آنچه بکردند ز شر و ز خیر
بود کم ار مدت آن یا مدید
عارضه ای بود که شد ناپدید
و آنچه بجا مانده بهای دل است
کان همه افسانه بیحاصل است.
چشمه کوچک از چکامه سرای نوین ایران نیما یوشیج

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر