سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۲

هوای خویشتن بگذار اگر داری هوای او


مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که توئی
بر نیاید دگر آواز از من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هرچه میل دل دوست
بپذیریم بجان
هرچه جز میل دل او
بسپاریم به باد
آه
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده میزد شیرین
تیشه میزد فرهاد
نه توان گفت بجانبازی فرهاد، افسوس
نه توان کرد ز بیدردی شیرین، فریاد
کار شیرین بجهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین
بی‌نهایت زیباست
آنکه آموخت بما درس محبت میخواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی‌عشق مباد
فریدون مشیری
هوای خویشتن بگذار اگر داری هوای او
عنیمت دان اگر یابی در خلوت سرای او
نخواهی دید روی او اگر دیدت همین باشد
طلب کن نور چشم از وی که تا بینی لقای او
اگر دور بقا خواهی سر دار فنا بگزین
فنا شو از وجود خود که تا یابی بقای او
به جانان جان سپار ای دل که کار عاشقان اینست
هوای خویشتن بگذار اگر داری هوای او
دلم خلوت سرای اوست غیر در نمی گنجد
که غیر او نمی زیبد در این خلوت سرای او
به جانان جان سپار ای دل که کار عاشقان اینست
هوای خویشتن بگذار اگر داری هوای او.
شاه نعمت الله ولی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر