یکشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۲

بلطف خیالت بشهر وصالت دلم رهسپارت


در قدمت سربنهم
تا که بیائی
دل برده ای از دست من
جانا کجائی
بیاای نسیم آرزو
برای دلم قصه بگو
از خاک کویش
که من بیقرارم کوه به کوه
در جستجویش
بشهر غمت خانه کنم
کجا بیتو کاشانه کنم
که شد در رهت جان من
بیقرار رسیدن
که شد در رهت جان من
بیقرار رسیدن
چه آتش زدی در دل من
که دل میدرد جامه ی تن‌
بگو ای نسیم سحری
کی برسرم میگذری
خدارا پریشان توام
بر من بیفکن نظری
بهارا کنار من بمان
مگر باشم از جور خزان
همسایه تو
در سایه تو
نداری خبر از لاله ها
پریشانی آلاله ها
نداری خبر از لاله ها
پریشانی آلاله ها
کزین غم بگریم
چودانم بجان
بار گران
به لطف خیالت به شهر وصالت دلم رهسپارت
به شوق بهاران چنان باد و باران دلم بیقرارت
دلا مژده دادی که این بیقرای نشان بهار است
دلا مژده دادی که این بیقرای نشان بهار است
نشان بهار است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر