یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۱
دعویم عشق است و معجز شعر
خالیم چون باغ بودا، خالی از نیلوفرانش
خالیم چون آسمان شبزده بیاخترانش
خلق، بیجان، شهر گورستان و ما در غار پنهان
یأس و تنهایی و من، مانند لوت و دخترانش
پاره پاره مغربم، با من نه خورشیدی نه صبحی
نیمی از آفاقم اما، نیمه بیخاورانش
سرزمین مرگم اینک برکههایش دیدگانم
وین دل توفانیم دریای خون بیکرانش
پیش چشمم شهر را بر سر سیهچادر کشیده
روسریهای عزا از داغدیده مادرانش
عیب از آنان نیست من دلمردهام کز هیچ سویی
درنمیگیرد مرا افسون شهر و دلبرانش
جنگجوی خستهام بعد از نبردی نابرابر
پیش رویش پشتهای از کشته همسنگرانش
دعویم عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت
راست چون پیغمبری رو در بروی ناباورانش.
حسین منزوی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر