یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۱

کس چو زن در معبد سالوس قربانی نبود





زن در ایران، پیـش از این گویی که ایرانی نبود
پیشه‌اش جز تیره‌روزی و پریشـانی نبود
زندگی و ‌مرگش اندر کنج عزلت‌ می‌گذشت
زن چه بود آن روزها، گر زان که زندانی نبود
کس چو زن، ادر سیاهی قرنها مزل نکرد
کس چو زن، در معبد سالوس قربانی نبود
در عدالتخانه‌ انصاف، زن شاهـد نداشت
در دبستان فضیـلت، زن دبستانی نبود
دادخواهیهای زن می‌ماند عمری بی‌جواب
آشکارا بود این بیـداد، پنهانی نبود
بس کسـان را جامه و چوب شبانی بود، لیک
در نهـادِ جمله گـرگی بود، چوپانی نبود
از بـرای زن به میـدا ن فراخِ زنـدگی
سرنوشت و قسمتی، جز تنگ میدانی نبود
نور دانـش را زچشم زن نهـان می‌داشتند
این ندانستن ز پستی و گرانجانی نبود
زن کجا بافنده می‌شد بی‌نخ و دوک هر
خرمن و حاصل نبـود آنجا که دهقانی نبود
میـوه‌های دکّـه‌ی دانش فراوان بود ، لیک
بهـر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود
در قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جان
در گلستان، نام از این مرغ گلستانی نبود
بهر زن، تقلیـد تیه فتنه و چاه بلاست
زیرک آن زن کاو رهش این راه ظلمانی نبود
آب و رگ از علم می‌بایست شرط برتری
با زمرّد یاره و لعل بدخشانی نبود
جلوه‌ی‌صد‌‌پرنیان ،‌ چون‌یک قبای‌ساده نـیست
عـزت از شایستگی بود، از هوسـرانی نبود
ارزش پوشنده، کفش و‌ جامـه را‌ ارزنده کرد
قدر و پستی، با گـرانی و به ارزانی نبود
سادگی و پاکی و پرهیز، یک یک گوهرند
گـوهر تابنده، تنها گوهر کانی نبود
از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن
زیور و زر، پرده‌پوشِ عیب نادانی نبود
عیب‌ها را جامه‌ی پرهیز پوشانده‌ست و بس
جامه‌ی عجب و هـ وا، بهتر ز عریانی نبود
زن سبکساری نبیند تا گـرانسنگ است و پاک
پاک را آسیبی از آلـوده دامانی نبود
زن چو گنجور است‌و عفت،گنج و حرص‌و ‌آز،دزد
وای اگر آگه از آیین نگهبـانی نبود
اهـرمن بر سفره‌ی تقو ی نمی‌شد میهمان
زان که می‌دانست کان جا، جای مهمانی نبود
پا بـه راه راست باید داشت، کاندر راه کج
توشه‌ای و رهنمـودی، جز پشیمانی نبود
چشم و دل ر ا پـرده می‌بایست، امـا از عفاف
چـادر پوسیـده، بنیاد مسلمانی نبود
خسروا، دست توانای تو، آسان کرد کار
ورنه در این کـار سخت امید آسانی نبود
شه‌نمی‌شد گر‌در این گمگشتـه کشتی‌ناخدای
سـاحلی پیدا از این دریای طوفانی نبود
بایـد این اوار را پروین به چشم عقل دید
مهـر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود.
پروین اعتصامی


بر اساس بخشی از سخنان رضا شاه، پروین اعتصامی شعر گنج عفت «زن در ایران» را سروده است و اگر دقت کنید شروع این سروده با بخشی از سخنان رضا شاه آغاز می شود.
ما را به دم تیر نگه نتوان داشت
در خانه دلگیر نگه نتوان داشت
آن را که سر زلف چو زنجیر بود
در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت
دختران سیه روز تا به کی در افسوس
زیر دست مردان تا به چند محبوس
در چنین محیطی دختران ایران
تا به کی خموشی ای زنان ایران
هیچ کس خبر نیست فکر خیر و شر نیست
ای رجال ایران زن مگر بشر نیست
چند در حجابی تا به کی بخوابی
از وجود شیخ است این چنین خرابی
مملکت خراب است ملتش به خواب است
ای زنان ملت وقت انقلاب است
مملکت خراب است ملتش به خواب است
ای زنان ملت وقت انقلاب است
دختران ملت تا به کی به ذلت
برکَنید از سر چادر مذلت.
گیسو شاکردی: تا به کی خموشی ای زنان ایران

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر