جمعه، مهر ۲۸، ۱۳۹۱

رقص عطر گل یخ را با باد


نبض پاینده هستی



همه میپرسند
چیست در زمزمۀ مبهم آب؟
چیست در همهمۀ دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا میبرد اینگونه بژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بیحاصل موج؟
چیست در خندۀ جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن مینگری!؟
نه به آب
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی‌اندیشم
من مناجات درختان را، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینۀ کوه
صحبت چلچله‌ها را با صبح،
نبض پایندۀ هستی را در گندم‌زار
گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل
همه را میشنوم
میبینم
من به این جمله نمی‌اندیشم
به تو می‌اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می‌اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم
تو بدان اینرا، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من، تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو، بجای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند!
تو بخواه
پاسخ چلچله‌ها را، تو بگو
قصۀ ابر هوا را، تو بخوان
تو بمان با من، تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یکنفس از جرعۀ جانم باقیست
آخرین جرعۀ این جام تهی را تو بنوش.
فریدون مشیری
از مجموعۀ «بهار را باور کن»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر