یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۱

اگر دودی رود بی آتشی نیست


نمی‌باید دل درمندگان خست.



نشاید گفتن آنکس را دلی هست
که ننهد برچنین صورت دل از دست
بمنظوری که با او میتوان گفت
نه خصمی کز کمندش میتوان رست
بدل گفتم ز چشمانش بپرهیز
که هشیاران نیاویزند با مست
سرانگشتان مخز‌وبش نبینی (خزوب = رنگ کرده شده و خزآب کرده شده )
که دست صبر برپیچید و بشکست
نه آزاد از سرش برمیتوان خاست
نه با او میتوان آسوده بنشست
اگر دودی رود بی آتشی نیست
و گر خونی بیاید کشته‌ای هست
خیالش درنظر چون آیدم خواب
نشاید در بروی دوستان بست
نشاید خرمن بیچارگان سوخت
نمی‌باید دل درمندگان خست
به آخر دوستی نتوان بریدن
به اول خود نمی‌بایست پیوست
دلی از دست بیرون رفته سعدی
نیاید باز تیر رفته از شست.
سعدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر