پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۱

چند خاطره کوتاه






به روایت زنده یاد عمران صلاحی
۱-یکروز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم. گفت، یک نفر آمد زیر گوشم گفت، « معین » ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش میشد صد تومن. بطرف گفتم میخواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه‌ای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی بمن داد.
۲-مفتون امینی میگفت، روزی با غلامحسین نصیری پور بکوهنوردی رفته بودم. بین راه نصیری پور مرتب مرا استاد خطاب میکرد. من هم سینه را جلو میدادم و خودم را میگرفتم.
به اولین قهوه خانه که رسیدیم، دیدم دوستمان بقهوه چی هم استاد میگوید. معلوم شد «استاد» تکیه کلام اوست.
۳-فردی برای صرفه جویی در کلمات، نام سه نویسنده را اینطوری با هم ترکیب کرده بود،«جلال آل احمد محمود دولت آبادی».
خواننده: مرده شوی ترکیبت را ببرد.
۴-خسرو شاهانی در خانه بستری بود. آخرین روزهای عمرش بدیدنش رفتم. خیلی خوشحال شد و گفت، بیماری من چون سبب پرسش او شد. میمیرم از این غم که چرا بهترم امروز.
۵-احمدرضا احمدی میگفت، اینروزها، کتاب‌های شعر فروش خوبی ندارد. این دفعه میخواهم از علی دایی یا هدیه تهرانی خواهش کنم برای کتاب‌هایم مقدمه بنویسند.
۶-از محمد علی سپانلو پرسیدند: زمانی داستان هم مینوشتی، چرا دیگر داستان نمینویسی؟
گفت: من اگر ۱۵ صفحه شعر بنویسم، میگویند یک شعر بلند نوشته‌ام، اما اگر ۱۵ صفحه داستان بنویسم، میگویند یک داستان کوتاه نوشته‌ای.
۷-شمس لنگرودی میگفت، داشتیم برای خودمان شعرمان را میگفتیم که ساختار گرایی مد شد. مدتها زحمت کشیدیم و ساختار گرایی کردیم. ایندفعه گفتند در شعر باید ساختار شکنی کرد.
۸-یکشب در انجمن ادبی صائب، استاد عباس فرات بمن گفت، کجا داری میروی؟
گفتم، استاد، من همینجا ایستاده‌ام و جایی نمیروم.
استاد اشاره‌ای به قد بلند من کرد و گفت، داری به آسمان میروی و خودت خبر نداری؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر