دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۰

سه چرخ یه تک پا


سعی‌ کردم به کار‌های بشر نه بخندم، نه بگریم، نه تنفر بورزم، بلکه آنها را بفهمم. اسپینوزا.



اگر یک روز تو خیابان کسیرا‌ ببینی‌ که سر و صورتش را انبوهی پشم و مو پوشانده و یک نیم تنهٔ پوست پلنگی بمیان بسته و با یک تبر سنگی‌ بروی دوش، در خیابون گشاد گشاد قدم میزند، کمترین واکنش طبیعی که نشان خواهی‌ داد، لبخند تمسخر آمیز است. همین لبخند را کارگردانی که از پشت صحنه تئاتر خبر دارد با دیدن تماشاچیان ساده دلی‌ که با دیدن نمایش، چشمهایشان خیس شده می‌زند و باز همین لبخند را سیاست مردانی که میدانند، دنیا دست کی است، هنگام تماشای فیلمهای خبری از اتفاقات رخ داده در دنیا، مثلا همین قیامها و اتفاقات اخیر‌ در کشورهای فقیر دنیا‌، تحت نام، بهار عربی و یا عرب ساختن مصنوعی ملل کهن مانند مصر و لیبی و لبنان و الجرزایر و تونس ووو، میزنند (قبایل عرب حاشیه نشین خلیح پارس، تاکنون بطور کلی منقرض شده بودند، اگر فتنه۵۷ غربیها در ایران رخ نداده بود و ایران این سرزمین ثروتمند و آباد، در چنگ جنایتکار ترین ابلیسهای تاریخ بشر اسیر نگشته بود، و پول بی زبان فروش نفت و گاز خلیح پارس راهی جیبهای تازه از بیابان در رفته ها نمیگشت. و آنچنان آنان را پروار و وقیح نمیساخت که تصمیم به استحاله فرهنگ کهن ملل کهن بگیرند!)
و از همهٔ اینها مسخره تر دیدن آدمی‌ است که با اعتقادات کهنه و مرتجع که متعلق به افکار و سطح هوش آدم کودن بیابانگرد بی خاصیت همیشه انگل است، برای گذران امروز ایرانیان طرح زندگی‌ میریزد.
دیدن آدمی‌ که بخاطر مذهب، بخاطر یه ایدئولوژی و یا به خاطر یک آدم دیگر، به سرو تن خود میکوبد و در بدترین حالتش خود و فرزندش را غرق خون و قربانی میکند، از نظر آدمی‌ که در زمان حال میزید، به اندازهٔ دیدن همان مرد با لباس هزاران سال پیش بربرها و تبری سنگی‌ بر دست در خیابان، مسخره است و ترّحم انگیز و نفرت انگیز و ابلهانه و حماقت بار.
میگویند: اگر بگویم این حرف مال خودم است که در قرن ۲۱ زندگی‌ میکنم، اونوقت اشکال شرعی پیدا میشود! چرا؟ چون در وحله اول آدم معروفی نیستم و حرف یه غریب بی‌ نام و نشان که در گوشه‌ای از دنیا نشسته و حرافی می‌کنه، مگه شنیدن دارد؟ و درضمن اصلا فیلسوف نیستم، و ایرانی‌ جماعت حرف کمتر از فیلسوف را اصلا قبول ندارد، و از همه مهمتر انگلیسی‌ نیستم و ایرانیم و حرفم هم مانند تمام محصولات وطنی دچار سرنوشت مشخصی‌ است، همان سرنوشتی که میگوید محصول وتنی مفت گرون است و حیف از پشیزی که خرجش بشود و باید چوب بی‌ ارزش بودنش را در سر هر بازاری زد( تا براحتی و ارزان صادر گردد) ولی‌ هنگامیکه‌ میگویم یه فیلسوف خارجی‌ این حرف را زده، کل مسئله حل میشود، و برای شنونده ایرانی‌ حکم حجت را پیدا میکند. دیگر شنوند ایرانی براش مهم نیست که این فیلسوف مال ۴ قرن پیش غرب است، یعنی‌ مال زمانی‌ که غربیها روی درختان میزیستند، و به اندازه یک اردک حالیشان نبود، و باز هم مهم نیست که اصولأ از ایرانیها خوششان نمیاد و کلا دشمن هویّت و موجودیت ما و پدران و کشورمان بوده، و هستند، همینکه بدانیم خارجی‌ است و لقب فیلسوف به دمش بستند، از نظر ما ارزشمند و محترم است و باید حرفش را بگوش جان شنید و به به گویان تحسین کرد و به قولی کسی‌ که از تاریخ دویست ساله درس نگیرد، تنگ دست بسر می‌‌برد.)
بهرحال فرضیهٔ تخته سیاه پاک، یعنی‌ انسان هنگامیکه‌ بدنیا میآید، ذهنی مانند یک تخته سیاه پاک که رویش چیزی نوشته نشده، دارد. و یا انسان با ذهنی‌ مثل یک برگ کاغذ سپید بدنیا میاد، و هرچه که تجربه میکند از طریق حواس ششگانه ‌اش بدست میآورد، درحالیکه این اعتقاد هم وجود دارد که اگر همهٔ حواس چند گانهٔ ما از کار بیفتند ولی‌ مغز هنوز بتواند فکر کند ما هنوز وجود داریم، پس تجربهٔ اینکه ما میدانیم که هستیم از حواس چند گانهٔ ما نیست و علمی‌ هست که با آن متولد شده‌ایم.( امام محمد غزالی‌ در کتاب اعترافات غزالی‌ با مثال و به نحوه بسیار منطقی‌ تری این فرضیه ها را صدها سال پییش شرح داده است. و در آنجا نوشته: من می‌اندیشم، پس هستم» که بعدها این جمله را به دکارت بستند. و دکارت را پدر فلسفه جدید که تحت تاثیر افکار افلاطون عقل و خرد گرا است، میدانند) و برخی از فلاسفه‌ ایران هم هستند که اعتقاد دارند که انسان ترکیبی‌ از این دو فرضیه است، یعنی‌ هم از طریق حواس حیوانی خود به تجربه دست پیدا میکند و هم با ذاتی از پیش برنامه ریزی شده و آگاه بدنیا میاد. ولی‌ به اعتقاد من آدما خیلی‌ پیچیده‌تر از این مطالب هستند، یعنی‌ آدما یا این یا آن نیستند، و هم این و هم آن هم نیستند.
آدما فقط از نظر ظاهر و باطن با همدیگه فرق ندارند، ساده‌تر بگویم، بطور کلی‌ ما فقط یک نوع آدم نداریم، آدما سوای تفاوتهای ظاهری و درونی‌ که با یکدیگر دارند و بدین سبب به چند دسته مخصوص تقسیم میشوند، به اعتقاد من در دنیا بتعداد آدمها، نوع انسانی زندگی‌ وجود دارد. و البته ابر انسانهائی هم هستند که دیدن آدمهای معمولی‌ باعث تفریح آنها میشود. آدمهائی که میدانند از خودشون باهوشتر و اشرفتر هم وجود دارند، اشتباه نکنید منظورم آدمهای فضایی نیستند، منظورم همین آدم خاکی است. آدمای که وجود و هستی‌ رو دریافتند و زمان نقش کلیدی در زندگی‌ آنها بازی نمیکند. تا قبل از اینکه به قاطی‌ بودن متهم نشدم، باقی را میسپارم به تفکر خواننده، چرا که بقولی، هنگامیکه‌ یک فرد دچار پنداری میشود، دیوانه‌اش میخوانند، ولی‌ هنگامی که افراد بسیاری دچار همان پندار میشوند، مؤمن‌شان می‌‌خوانند و من تا زمانی‌ که جز مؤمنین نشدم، دوست ندارم دیوانه‌ام پندارند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر