شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۴۰۵

حکایت پادشاه جم و امتحان ندیمان بخش دوم


داستان پادشاه و امتحان ندیمان بخش دوم از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی



در این بخش مولانا از جسم و جان و تبدیل ایندو بیکدیگر میگوید.
در ابتدای این بخش مولانا از بزرگ مردان تاریخ ایران نام برده و آنها را ستوده است. طبق معمول بیابانگردان وحشی خود را اینجا هم تحمیل کرده و مطابق معمول و همیشگیشان نام یک گله ناشناس وحشی را بجای نامهای اصلی قرار داده اند و بخرج تاریخ و فرهنگ ایران، برای جهود و پسر عمه های عرب بغایت نادان و جاهل و مخ مرده اش، که با دزدی نفت و گاز خلیج پارس و منابع گرانبها و ثروتهای بیشمار ایرانیان، و با نوکری آدمخوران وحشی، تنها پنجاه سال است از بیابان درآمده و تمدن یافته اند، اراجیف بهم بافتند. من ابتدای این بخش را در پاورقی نوشته و شرح کوتاهی هم برایش نوشته ام و تلاش کردم آنرا تا حدی تصحیح کنم. (۱) و امیدوارم اهل فن و دانایان پارسی زبان روزی در پاکسازی مثنوی از بیشرمی بیابانگردان، آستین بالا زده و در اینراه کاری کنند و این ارث بزرگ دنیای بشریت و بویژه ایرانیان را به جایگاه شایسته خود بازگردانند.
صد هزاران پادشاهان کیان
سر فرازانند در هیر جهان
۱۲۶ هزار پادشاه پر افتخار و دانشمند و نیمه خدای جم (کیان) در سراسر دنیا با دادگستری و رادی و آزادی حکومت کرده اند، که نامشان در همه جهان هستی بعنوان ناجیان بشر و بشریت ثبت گشته است. بگونه ای که از آنها با عنوان ۱۲۶ هزار پیغمبر یاد میکنند.
واژه اوستائی «هیر» دراینجا یعنی یاد، حافظه.
واژه اوستائی «جم» به معنای خورشید و یا شمس است که از القاب حضرت زرتشت مقدس میباشد. و نام دیگر امپراتوری ایران از دوازده هزار سال پیش تاکنون میباشد و به ملک جم معروف است. چراکه حضرت جم در سرزمین ایران بزرگ ظهور کرده است ، پس این سرزمین را سرزمین خورشید و یا سرزمین زرتشت و یا جم میگویند. و ملک جم، نام امپراتوری ایران بر سراسر دنیا است. و جم شید، بمعنای پرتو خورشید، یکی از بزرگترین پادشاهان تاریخ بشر است که نیمه خدا و توانا به شگفتیهای بزرگ بوده است. نام جمشید را با کوروش کبیر یکی میدانند. و جم ایل، یعنی خدای خورشید. و جمیل و یا جمیله نام یکی از ملکه های ایران باستان است که به دُر و مروارید بسیار علاقه داشته است و هماره با جامه ای مزین به مروارید های ناب میگشته، و بدین سبب او را مرجان هم مینامند. ظاهرا ملکه سبا و یا ملکه یمن که عاشق جمشید شاه بوده و جمشید بهشت زمینی را برای او ساخته، و در جوی های آن در و مروارید روان ساخته بود، همین مرجان ملکه یمن و همسر جمشید شاه است. (۲) واژه جم همچنین بمعنای بسیار بزرگ و شگغت انگیز است. این واژه را ناقص زبانان، ناتوان از بیان بوده و انرا عجم مینامند.
نامشان از رشگ خلق پنهان بماند
هر گدایی نامشان را بر نخواند
نام این ۱۲۶ هزار پادشاه شگفت انگیز پارسی بخاطر حقد و حسد جهودی پنهان ماند و هر گدای پست فترتی که به کتب باستان ایران دست یافت، انرا پنهان ساخته تا با تحریف آنها، موجودیت ناچیز خود را نمایان سازد.
واژه پارسی «رشگ» یا رَهشگ یعنی راه گشایی. آنکه به دیگری رَشک میبرد یعنی بدنبال باز کردن و ایجاد یک راهی است تا او هم به مقام و موقعیت آن دیگری برسد. ز رشگ نام او آلم دو نیم است، که آلم را یکی، او را دو میم است. مدح حضرت زرتشت از زبان نظامی که در آن زرتشت را به ماه تشبیه کرده است.
حق آن نوران و حق نوریان
کاندر آن بحرند همچون ماهیان
ندیم به ۱۲۶ هزار پادشاه پارسی که آنها را نوران مینامد و به تمامی پرهیزگاران (نوریان) که در دریای عشق به پروردگار مانند ماهیان غوطه ورند سوگند میخورد که:
بحر جان و جان بحر ار گویمش
نیست لایق، نام نو می‌جویمش
اگر او را دریای جان و یا جانِ دریا بنامد، حق مطلب را ادا نکرده و میبایست نامی نو برایش پیدا کرد.( مبالغه تا این حد؟)



یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۴۰۵

حکایت پادشاه جم و امتحان ندیمان بخش یک


از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپ.



در بخش پیشین مولانا از صفتی که برای مقام انسانی ناپسند و ناشایست است، یعنی از حسادت و نتایج بد و نکوهیده آن سخن گفت. در این بخش به یکی دیگر از ویژگیهای اخلاق انسان یعنی توانائی شناخت و تشخیص خوب از بد میپردازد. نتایجی که از این بخش بدست میاید، شبیه سوره فرقآن در قرآن به لهچه ناقص عربی است. در آنجا ابتدا سخن از آزمایش آدمیان آورده شده و سپس شرح یک انسان واقعی که عزیز و پیامبر خدا است داده میشود.(۱)
فرقآن یکی از نامهای قرآن است، چرا که توسط آن میتوان حق را از ناحق باز شناخت، و تفاوت گذاشت. فرقان همچنین نام، سوره بیست و پنجم از قران هم است که دارای هفتاد و هفت آیت، میباشد. در این سوره و در اولین آیت آن، حضرت زرتشت را درود و سپاس میگوید که کتاب اوستا و یا قرآن سپنتا را از خود بجا گذاشت، تا مردم آنرا بخوانند، دانش بیاموزند و توانا به تشخیص خوب از بد، حق از ناحق و راستی از ناراستی گردند.
سوره فرقان آیه یک: «بزرگ و خجسته و برکت (زندگی جاودان) از آن کسی است که او (حضرت زرتشت مقدس) فرقان (اوستا) را برای مردم نوشت تا برای جهانیان الگو و راهنما و مرشد باشد»
بطور کلی، چگونگی تشخیص و تمییر، آزمایش و تست، زبان و سخن، از مطالب این بخشند.
پادشاهی دو ندیم از ره رسید
با یکی زان دو، سخن گفت و شنید
یافتش زیرک‌دل و شیرین جواب
از لب شِکّر چه زاید جز شراب
برای پادشاهی دو ندیم فرستادند. شاه با یکی از آنها بگفتگو نشست و او را بسی خوش سر و زبان یافت. و گفته اند که سخن شیرین و خوش زبانی، مانند شراب، نشاط آور و دارای سکر است.
آدمی مخفیست در زیر زبان
این زبان پرده‌ است بر درگاه جان
یکی از درب های شناخت آدمی سخن و عضوی بنام زبان او است. و زبان را دروازه ذات آدمی میدانند. و تا مردم سخن نگفته باشند، عیب و هنرشان نهفته باشد. و در جای دیگر میفرماید: «تو چه دانی تا ننوشی قالشان، زانکه پنهان است بر تو حالشان»
چونک بادی پرده را درهم کشید
سِر سهن خانه شد بر ما پدید
هنگامیکه محرکی، مثل خشم، غم، شادی و یا هیجان، آدمی را بسخن گفتن وامیدارد، او ناخودآگاه درون خود را نشان میدهد. مانند هنگامیکه بادی بوزد و پرده اندرونی را کنار بزند، و درون خانه را بنمایش بگذارد.
واژه پارسی «سهن» در اینجا یعنی میان سرا و ساحت آن. بالکن مشرف به حیات. میدان، میان خانه، عرصه، فضا، محوطه. آنرا صحن نوشته و جا انداختند.
خاقانی میفرماید، به چار نفس و سه دم و دو سهن و یک ذات، به یک رقیب و دو فرع و سه نوع و چار اسباب.



جنگ آدمخوارها بر سر تصاحب ایران در زمین ایران و بغیمت کشتار ایرانیان


من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد و خانه را از چنگ وحشیها نجات دهد؟



میپرسند چرا ایرانیان خدانشناس شدند؟ چون ایرانیان شرح خدا را از گلوی هرزگو و چرکین آخوند جهود شنیدند. و خدای آن جهودی را شناختند که با ایران و ایرانی (یعنی تنها کسانی در جهان که نه تنها او را از خود نرانده و ترد نکردند، بلکه به او جا و مکان داده و با او مانند انسان هم برخورد کردند) دشمنی خونی و پدر کشتگی بیدلیل تاریخی دارد. و ارث نداشته پدر نامعلومش را از ایرانیان طلبکار است!
جهودی که به تول تاریخ موجودیت وحشیها، هماره بیابانگرد و آواره(آپاره) و کولی بوده، و بجز چند دهه ای که با جنایات هولناک هر روزه، به پاره ای زمین غصبی چنگ انداخته و آنجا را اشغال کرده، بجز معدود سالهای اخیر، مانند ننگ خدایان از همه جا رانده و مانده بوده است.
و اکنون و پس از نیم قرن دزدی از ثروتهای ایرانیان، و سرمایه گذاری پولهای آنها در بخشهای قاچاق مواد مخدر، قاچاق انسان بویژه زنان و دختران، قاچاق کودکان دزدیده شده، فروش ارگانهای کودکان دزدیده شده، ساخت جزایر فاحشگی و تجاوز به کودکان، اخاذی از شل شلوارها و شل مغزها و هم کیشان و هم مسلکان خود، قتل و غارت در آفریقا و سرزمینهای از پیش اشغال شده، امروزه کار جهود منبع میکروب، بجائی رسیده که با پول خود ایرانیان، یک گله روانیهای جنایتکار زامبی را اجیر کرده و یا با اخاذی، آنها را وادار کرده که به قلب پاک زمین، حمله وحشیانه کرده و بر سر ایرانیان بمب میریزد!!!
۴۷ سال نفت و گاز موجود در زیر زمین ایران را از دو سر شمال و خلیج پارس کشیده و هم با آن سرزمینهایشان را آباد کردند و هم باقیمانده آنرا برده و در انبارهایشان (انبار نفت و گاز آمریکائیها در ونزوئلا و انبار نفت و گاز اروپائیها در سوئیس) ذخیره ساخته و کاملا بیخیال اینکه با خارج کردن تمامی نفت و گاز از لایه های زیرین ایران، چه بلائی بر سر میلیونها ایرانی میآید (حتی بیصبرانه منتظر فرو نشست زمینهای ایران و کشیده شدن میلیونها انسان بیگناه بکام زمین بودند). کاملا بیخیال اینکه بخاطر رعایت نکردن موازین استخراج نفت و گاز چه فجایعی بر سر طبیعت و محیط زیست ایران و سلامت ایرانیان میآید، ۴۷سال زیر و روی ایران را بردند و آلوده کردند و ویران ساختند. ولی پس از مدتی دیدند با اینکه دیگر یک قطره نفت باقی نمانده ولی ایران هنوز پابرجاست و به مرکز زمین نشست نکرده و همه چیز فرو نریخته! پس دوباره که تحقیق کردند، متوجه شدند که نفتی تازه، نه بشکل سابق آن، بلکه نفتی که احتیاج به پالایش سنگین ندارد دوباره زیر سراسر زمین ایران را پر کرده است. و اینچنین شد که فهمیدند ایران قلب زمین و مرکز رساندن خون و انرژی است. و اینچنین شد که جنگ بین انگل استان و اروپا و روسیه از یک طرف با آمریکا و اسرائیل از طرف دیگر، در زمین ایران، و به غیمت نابودی ایران و کشتار ایرانیان در گرفته و هنوز ادامه دارد. و هردو طرف برای کنترل این کارخانه تولید انرژی، دیوانه وار ایرانیان را میکشند تا برهم پیروز شوند، چون هرکه ایران را مال خود کند، دنیا را مال خود کرده است.
جنایات جهود ناچیز و هم پالگی های کثیف تر از خودش یعنی آمریکا، انگل استان و اروپائیهای بغایت مشمئز کننده و نفرت انگیز، و نوکران تیپا خورِ تورگ و عربشان، در سینه ما برای ابد هگ شده و فراموش نخواهد شد. و اینبار نه در کتابها، بلکه در سینه کودکانمان خواهیم نوشت که دشمنان موجودیتشان چه انگلهائی هستند، و بر ما چه بیشرمیها و بی شرافتیها و چه جنایتهائی انجام دادند. و روزگاری نه چندان دور، حساب سد و پنجاه سال قتل و غارت و شکنجه های هولناک ایرانیان و ویرانی ایران را با آنها تسویه خواهیم کرد.

سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۴۰۵

ملامت کردن مردمان شخصی را که یاورش را کشت


از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی



در پخش پیشین خواندیم که باید با ابلیس درون آدمی جنگید و اجازه رشد و توانائی به او نداد. و این بدین معنا نیست که ابلیس درون را باید کشت و از میان برد. چراکه اینکار نشدنی و بدور از طبیعت و خلقت خدا است. بلکه بدین معنا است که قدرت یا در دست بخش روشن آدمی باشد و او کنترل حواس حیوانی (حواس زندگی و یا گیرنده های شش گانه) را داشته باشد تا آنها از ریل خارج نشده و به افرات و تفریت و شهوت بدل نشوند و یا دستکم قدرتشان میزان و ۵۰/۵۰ باشد تا بالانس و هارمونی نسبی در درون آدمی برپا گردد. تا بدین طریق از پلیدی مطلق بتوان پرهیز کرد. و اگر بخواهیم مثالی در این رابطه داشته باشیم، باید گفت: هنگامیکه داستان آدم و یلدا (آدم و حوا) بازگو میشود، در تصور آدما، زوجی نمایان میشوند که در یکجائی به زیبائی مناطق هاره و یا هاوائی پیش از اینکه وحشیهای غربی آنجا را با خاکستر یکی کنند، در حال گردش و خوشگذرانی هستند. درحالیکه سمبلیک این داستان، حکایت آن زوجی است که نه دغدغه نان دارند، نه مشگلی بنام سقف بالای سر، نه کمبودی از نظر شکم و زیر شکم دارند، نه از سرما و نه از گرما در رنجند و بطور کلی درگیر نیازمندیهائی که جمعی را وادار بختا میکند، نیستند. ولی مدام و شبانه روز بدنبال پیدا کردن غمی برای خوردن هستند. خداوند میفرماید، من بشما همه نوع امکانات رفاه را داده ام، ولی غم خوردن ممنوع است. ولی آن زوج و یا آن انسان گوشش بدهکار نیست. این میشود که با وجود داشتن همه نوع امکانات رفاهی (با وجود بودن در بهشت) از لذت بردن محروم گشته (از بهشت رانده میشود) و در جهنمی که بدست خود ساخته اند، درحال رنج کشیدن هستند. ولی چرا اینگونه است؟ چون آدمی از دو بخش روشن و تاریک تشکیل شده است. و هرگاه یکی از آندو بخش راضی است، بخش دیگر ناراضی است. و تا بالانسی بین ایندو برقرار نباشد، حکایت آدم و یلدا و بیرون رفت آنان از بهشت، همچنان باقی است.
همچنین در این بخش که یکی از مهمترین بخشهای مثنوی و یا قرآن پارسی است، مولانا از انواع اهوراها در نزد آدمیان سخن میگوید و آنها را به هفت سد نوع تقسیم میکند. متاسفانه ما از دانستن همه آنها محروم گشته و به یکی دو نوع از آنها باید بسنده کنیم. چراکه وحشیهای بغایت احمق و بی بته حسود بی خاصیت که تصور میکنند با نابودی ایرانی، خود فرصت دیده شدن میابند، آنها را سانسور و مختوش کرده اند.
آن یکی از خشم یاری را بکشت
هم بزخم خنجر و هم زخم مشت
دیگری گفتش که از بد گهری
یاد ناوردی تو حق یاوری
هین تو یارت را چرا کشتی بگو
او چه کرد آخر بگو ای زشتخو
هیچکس کشته است یار خود کنود
می نگوئی کاو چه کرد، آخر چه بود
یاور در اینجا کنایت از تربیت و فرهنگ و یافته هائی است که آدمی در دورانهای گوناگون زندگانی خود، کودکی و نوجوانی و بخشی از جوانی از یاوران پیرامون خود (مادر، پدر، خواهر و برادر، دوست و آشنا،‌ فامیل، مدرسه و جامعه) کسب میکند.
میفرماید، فردی یار خود را میکشد، یعنی تمامی آنچه که روزگاری به کمک و یاری آنها دنیایش را میساخته را از خود دور کرده و در خود میکشد. پس مورد نکوهش کسانی قرار میگیرد که هنوز درگیر تعصبات اکتسابی و یاوری های اشتباه خود هستند و آنها را قبول دارند. آن فرد در پاسخ به پرسش اینکه چرا یار خود را کشته میگوید:
گفت کاری کرد کان شین من است
کشتمش کان خاک پوشین من است
و یا
گفت کاری کرد کان عار وی است
کشتمش کان خاک ستّار وی است
متهم شد با یکی زآن کشتمش
غرق خون در خاک گور آغشتمش
گفت زیرا او مرا کوچک، ناچیز و حقیر ساخته بود. پس کشتم، تا مرگ او ستار و پوشاننده ایراد و ننگ من باشد.
واژه پارسی «شین» یعنی کسیرا به زشتی نسبت دادن و یا به زشتی آلودن. و پوشین یعنی پوشاننده. عار در اینجا بمعنی عاریتی و مصنوعی.
گفت آن کس را بکش ای محتشم
گفت پس هر روز فردی را کشم
کشتم او را رستم از خونهای خلق
نای او بُرَّم به است از نای خلق
به آن فرد گفتند، چرا آن دلایل و عواملی که سبب حقارت و ناچیزی تو شده اند را نمیکشی. گفت در اینصورت هر روز باید مسبب میکشتم. او را کشتم تا از مسبب ها رهائی یابم، چرا که بریدن نداهای او (نداهای درونی) از بریدن نداهای بیرونی، مهمتر و بهتر و واحب تر است. چراکه «گر حکم شود که مست گیرند، در شهر هرآنچه هست گیرند.»
نفس تست آن یاور بد خاصیت
که فساد اوست در هر ناحیت
میگوید آن ابلیس درونت که خود را یاور تو مینامد، درواقع خائن و خیانتکاری بزرگ است و فساد او از شش جهت بر تو وارد میآید و ترا ناچیز و حقیر میگرداند.




جمعه، فروردین ۲۱، ۱۴۰۵

هشدار به ملت ایران


مردم فرار نکنید، پنهان نشوید، کفن بپوشید و با ابلیسی که در خانه، شما را اسیر کرده تا اربابانش سر فرصت شما را بکشند، بجنگید.
شما در دنیا بجز خود، هیچکس را ندارید، و تمامی نمایشات چین و روسیه و ترامپ و قرمساقهائی از ایندست تماما دروغین و ساختگی است. فرصت دارد از دست میرود.



یک مطلبی که باید متذکر شد این است که حضرت زرتشت گرامی، میفرماید که آدمی از دو نیم تاریک و روشن و یا نور و ظلمات و یا زندگی و مرگ تشکیل یافته است. او همچنین فرموده که هر چیزی در دنیا با ضد خود معنا پیدا میکند. یعنی در نبود ظلمات، نور وجود ندارد و در نبود پلیدی، نیکی معنا ندارد.
برخلاف اشتباه اکثر مردم، بخش تاریک آدمی کاملا بد و بدرد نخور نیست، همزمان که بخش نیک هم سد در سد خوب و سودمند نیست. (همان دوایر کوچکی که با رنگی برخلاف رنگ گل جغه خود، در یین و یانگ قرار دارند).
مثلا اگر در ۱۵۰ سال پیش، هندیها که همگی پارسی زبان بوده و «آئین به » را داشته و زرتشتی بودند، اولا برده های چشم آبی و بور وحشی را به هند نیاورده بودند. و اگر هم این اشتباه را مرتکب شدند، هنگامیکه پلیدی آنها را دیدند، در مقابل غلامان و بردهگان و نوکران انگلیسی خود، ایستاده بودند و آنها را قَل و قَم (قلع و قمع) میکردند. در نتیجه دنیای امروز هیچیک از پلیدیهائی که در ۱۵۰ سال گذشته تجربه کرده را نمیدید. ولی مهاراجه های هندی در مقابل نوکران و برده های چشم آبی که از بیابانها آورده بودند، کوتاه آمده و از راه صلح و انسانیت درآمدند، و نتیجه اینکه غلامان چشم آبی وحشی ریختند و هم مهاراجه را تکه پاره کردند و هم سرزمین پهناور سند که آنچنان ثروتمند و زیبا بود که در دنیا زبانزد بود و در جویهایش در و گهر روان بودند، به فقر و تباهی و ویرانی مطلق رسانده و نابود و فنا کردند، و هم بیش از سد میلیون انسان شریف از توحش و بیرحمی و بیماریهای چشم آبیها کشته شدند و سند شد هند.
و به همینجا هم ختم نشد، با ثروتهای هند، فقط دو جنگ هولناک اول و دوم به مردم دنیا تحمیل شد که سبب چیرهگی ابلیس بر جهان گشت. و نتیجه نیکوکاری اهالی سند، در مقابل وحشیهای چشم آبی که جذام کمترین بیماریشان میبود، موجب نابودی انسان و انسانیت در دنیا گشت. آنچنانکه تا به امروز داریم چوبش را میخوریم. چون همین سناریو در ۴۷ سال گذشته در ایران اجرا کردند و وحشیهای چشم آبی به ثروتهای بیکران ایرانیها دست یافته و توسط آنها انسانیت باقیمانده در دنیا را به نابودی کشاندند.
و همین امروز در جلوی چشم کور مردم دنیا، نود میلیون (بگفته ای ۴۰۰ میلیون) ایرانی را بدون گناه و ختا و بی دلیل، چهل روز بمباران وحشیانه کرده و ملت ایران، از کودک و پیر و زن و مرد غیرنظامی را، قتلعام میکنند، و ارتباط آنها را با دنیا بریده تا احدی از جنایات مشمئز کننده جهود ابلیس و وحشی غربی آگاهی نیابد. و مدارس مینابها بازتاب نیابد. سپس دو هفته فرصت میدهند تا تمامی مواد خام، خوراکی و دیگر مایحتاج وحشیها توسط میلیونها کانتینر و به روش ۴۷ ساله اشغال ایران، از ایرانیان دزدیده شده و از ایران خارج گردد، و بعد از آن دوباره به بهانه های مسخره و جنایتکارانه، چهل روز بمب بر سر آن مردم میریزند و آب و منابع انرژی و موزه ها و دانشگاهها و راه ها را میزنند، و دوباره دو هفته چپاول میکنند، همزمان که نوکران وحشی و حرامیشان ملت ایران را فلج کرده اند. و اینکار را ادامه داده تا زمستان و سرما از راه برسد و ملت ایران که دیگر نه مواد معدنی و خوراکی برایشان مانده و نه انرژی، در قحطی و سرما در گروههای میلیونی کشته شوند. همانکاری که در زمان جنگ جهانی اول کردند و بیست میلیون ایرانی را کشتار نمودند و سپس با یک سپاه سد نفری از بربر ها ریختند و باقیمانده را از دم تیغ گذراندند و سرزمینهای جعلی و اشغالی ترکیه و سوریه و عراق ووو را تشکیل دادند.
پس در پاسخ به پرسش اینکه پلیدی کجا بدرد میخورد، باید گفت آنجا که با پلید طرفیم. و در مقابل آنکه بقصد کشتن ما و نابودی خان و مانمان حمله آورده، باید از او پلیدتر بود. در جائیکه میبینیم حق در حال سرکوبی است، باید نعره دیو آسا کشید. باید با ابلیسی که در خانه ما درحال کشتار ما از درون است تا اربابانش از بیرون کار را یکسره کنند، با تمام قدرت جنگید. و در اینراه از جان مایه گذاشت. اگر تا امروز برای خودتان نجنگیدید و تن بهر خاری دادید، دستکم امروز و همین حالا، اگر آب دستتان است، بزمین گذاشته و برای کودکانتان بجنگید. چون شما بهرحال پس از مدتی کوتاه و با ذلت خواهید مرد، پس امروز بخاطر کودکان بیگناهتان جان بدهید و کفتارهای وقیح و بیشرم و جنایتکار را از خانه بزداید. صبر نکنید تا سناریو جنگ جهانی اول دوباره از طرف ابلیسهای جهود و غربی تکرار گردد.