‏نمایش پست‌ها با برچسب پائولو کوئلیو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پائولو کوئلیو. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۳

خدای تحقیر شده


در یکی از افسانه‌های هند باستان ، حکایت یک راهب بودایی آمده که با سه خواهر خود در راهی می‌رفت و به مشهورترین دلاور زمان خود برخورد. دلاور گفت:
- من مایلم با یکی از این سه دختر زیبا زندگی کنم.
راهب گفت:
- اگر یکی از اینها ازدواج کند، آن دو تای دیگر غصه میخورند. من دنبال قبیله‌ای میگردم که مردانش مجاز باشند سه تا زن بگیرند.
آنان سالهای سال تمام شبه قاره‌ هندوستان را زیرپا گذاشتند، اما چنین قبیله‌ای را پیدا نکردند. زمانی که دیگر پیر شده بودند و راه‌پیمایی بیمارشان کرده بود، یکی از خواهران گفت:
- دست‌کم یکی از ما میتوانست خوشبخت شود.
راهب گفت:
- من اشتباه کردم. اما حالا دیگر خیلی دیر شده است.
و سه خواهرش را به سه ستون سنگی تبدیل کرد تا همه‌ کسانی که از آنجا رد می‌شدند، بدانند که شادی یک نفر بمعنای آن نیست که بقیه باید غصه بخورند!
كوئيلو، پائولو

(یا اگر یکی‌ خوشحال شد، دیگران غمگین می‌شوند، و یا برای شادی همه ، میتوان یکی‌ را قربانی کرد، و یا مطالب مسخره‌ای از این دست. و نگفتند که از این داستان میتوان نتیجه گرفته که سرنوشت یکی‌ سرنوشت باقیست. و یا هیچکس نمیتواند برای زندگی‌ و سرنوشت دیگران تصمیم بگیرد، هر چند از نزدیکانش باشد، و نتایج دیگری از این داستان دوزاری که ممکن بود به دردمان بخورد.
هر چی‌ حکمت و خرد و دانش بود بردند خرافات و سیاهی‌ها و جنایت قرون سیاه مذهبی‌ وسطی و سر و دست و پا بریدن، شلاق زدن ، زنده بگور کردن و سوزاندن و سنگسار زنان، را به ما تنقیه کردند. حرف‌های احمقانه یادمان دادند و گفتن این یعنی‌ فلسفه!

 کردار احمقانه‌شان را در شکل حکایت باستان به ما نسبت دادند ، مشتی وحشی تازه به دوران رسیده برای ما تاریخ و مذهب و فرهنگ نوشتند امروز هم هر چی‌ میگی‌، بهت تهمت زده می‌شه که تو گذشته گم شدی، بگو حالا چی‌ هستی‌ و گیرم پدر تو بود فاضل و از این دست تو دهنی‌های بی‌جواب!)

دوشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۳

من در زندگی‌ گذشته یک درخت بودم


در یک داستان علمی- تخیلی، حکایت از جامعه‌ای شده است که در آن، تقریباً همه‌ی اشخاص با آمادگی مادرزادی برای انجام وظیفه‌ای متولد می‌شوند: مثلاً تکنسین یا مهندس یا مکانیک به دنیا می‌آیند. فقط تعداد معدودی هستند که هیچ مهارت مادرزادی ندارند. این اشخاص را به تیمارستان می‌فرستند، چون فقط دیوانگان هستند که نمی‌توانند نقشی در جامعه ایفا کنند.
یکی از دیوانگان طغیان می‌کند. تیمارستان کتابخانه‌ای دارد و آن دیوانه سعی می‌کند هرچه وجود دارد، یاد بگیرد تا با هنرها و علوم آشنا شود. وقتی حس می‌کند که به قدر کافی بلد است، تصمیم می‌گیرد فرار کند، اما دستگیر می‌شود. او را به یک مرکز پژوهش در بیرون از شهر می‌برند.

یکی از مسئولان مرکز به او می‌گوید:
- خوش آمدید. ما بیش از همه، کسانی را تحسین می‌کنیم که مجبور شده‌اند راه خودشان را در زندگی باز کنند. از این به بعد، هر کاری دلتان می‌خواهد، انجام دهید؛ چون از برکت وجود اشخاصی مثل شماست که دنیا می‌تواند پیشرفت کند.
پائولو كوئيلو
برگرفته از كتاب مكتوب

شنبه، دی ۰۶، ۱۳۹۳

حتی یک بلیط بخت آزمائی نخریدی

وقتی‌ پدر یا مادری می‌میرد، ریشه‌های فرزند کوتاه میشود و به همین دلیل احتمال از هم پاچیدگی بیشتر

مرد پارسایی ناگهان تمام ثروتش را از دست داد و چون می‌دانست خدا به او کمک می‌کند و نوع کمک هم برای خدا فرقی نمی‌کند، شروع به دعا و درخواست کرد:
- خدایا، کمکم کن در لاتاری برنده شوم.
سال‌ها و سال‌ها دعا کرد، ولی همچنان فقیر بود. تا اینکه از دنیا رفت... و چون مرد بسیار مؤمن و متدینی بود، یکسر به بهشت رفت. اما وقتی به بهشت رسید، حاضر نشد وارد بهشت شود و گفت یک عمر بر طبق آموخته‌ها مذهبی خود زیست، درحالی‌که خدا هرگز کاری نکرد که او در لاتاری برنده شود. او با دلسردی بخدا گفت:
- تمام وعده‌هائیکه به من دادی، دروغ بود!
خداوند به او پاسخ داد:
- من همیشه حاضر بودم به تو کمک کنم تا برنده شوی. اما هرقدر هم که میخواستم کمکت کنم، تو هرگز حتی یک بلیت لاتاری هم نخریدی!
پائولو کوئیلو

دوشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۳

هرکس از پندار خودش بخدا میرسد

هر کسی‌ از ظن خود شد یار من

یک روز صبح «بودا» در بین شاگردانش نشسته بود که مردی بجمع آنان نزدیک شد و پرسید:
- آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
- بله، خدا وجود دارد.
بعد از ناهار سروکله‌ مرد دیگری پیدا شد که پرسید:
- آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
- نه، خدا وجود ندارد.
اواخر روز مرد سومی همین پرسش را از «بودا» پرسید. پاسخ بودا به او چنین بود:
- خودت باید اینرا برای خود روشن کنی.
یکی از شاگردان گفت:
- استاد این منطقی نیست. شما چطور میتوانید به یک پرسش سه پاسخ متفاوت بدهید؟
بودا که به روشن‌بینی رسیده بود، پاسخ داد:
‌- چون آنان سه شخص مختلف بودند و هرکس از راه خودش بخدا میرسد: عده‌ای با اطمینان، عده‌ای با انکار و عده‌ای با تردید.

پاورقی
۱- بودا به زبان سانسکریت به معنی روشن و آگاه، بودا در مذهب بودیسم یک مقام و جایگاه است و هر کس که به نیروانا می‌رسد میشود بودا. ولی‌ در باور عوام بودا در واقع لقب «گوتمت سدهارت» (حدود ۵۶۳ - ۴۸۳ قبل از میلاد) که از طبقه‌ی نجبا و امرای پارس بود اما در ۲۹سالگی به دنیا پشت پا زد و زاهد شد و سرانجام آئین بودا را تأسیس نمود, اطلاق میشود. درواقع حضرت مانی در شرق بودا و در غرب ایسا نامیده میشود.
برگرفته از كتاب: كوئيلو، پائولو.

یکشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۲

ترا آزاد دوست میدارم


که همه از گهر یکسانند.



چه حقير است اين عشق
گر بماند بميان من و تو
خود بميرد درخود
گر ببندد درخود
و بماند بميان من و تو
عشق در بسته
ناسزایی ست بعشق همگان
او که سیبی را دوست میدارد
بهمه مهر می‌ورزد
که همه از گوهريکتايند
من بخوبی‌ می‌دانم
که ورای من و تو
هستی‌ هست
عشق ما می‌‌ميرد، مگر آزادشود
رفتنت رنج من است
رنج من عشق من است
پس رهايت خواهم کرد
که ترا آزاد دوست میدارم.
پائولو کوئلیو

چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۱

با یک شعر و یک ساز ‌ بتو دل باختم


با یک شعر و ساز بتو دل باختم



عشق به یک ماده‌ مخدر میماند. در آغاز احساس سرخوشی و تسلیم مطلق به آدم دست میدهد. روز بعد بیشتر میخواهی. هنوز معتاد نیستی‌، اما از آن احساس خوشت میاید و فکر میکنی‌، میتوانی‌ در اختیار خودت داشته باشی‌. چند دقیقه بمعشوق می‌‌اندیشی‌ و بعد از سه ساعت فراموشش میکنی‌. اما کم کم به آن شخص عادت میکنی‌، و کاملا به او وابسته میشوی. حالا دیگر سه ساعت به او فکر میکنی‌ و دو دقیقه فراموشش میکنی‌. اگر در دسترست نباشد، همان احساسی‌ را داری که معتاد‌های خمار دارند. در این لحظه، همانطور که معتاد‌ها دست بدزدی میزنند و برای بدست آوردن آنچه میخواهند، تن‌ بخفت میدهند، تو هم حاضری بخاطر عشق دست بهر کاری بزنی‌! چه مثال وحشتناکی!
پائولو کوئلیو

دوشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۰

او بالهایش رشد میکرد من سعی‌ میکردم ریشه بدوانم



بقول یک نویسنده برزیلی، همهٔ ادیان ابراهیمی یعنی یهودیت، مسیحیت، اسلام، نرینه هستند، یعنی ‌ پیغمبرشان مرد هستند، روحانیأشان مرد هستند، مرد‌ها بر اصول عقاید تسلط دارند و قوانین را وضع می‌‌کنند، و من می‌پرسم زمانی‌ که دین را میساختند، زنها سرگرمِ چه کاری بودند که اجازه دادند، مردها خدائی که مال آنهاست، از ایشان بگیرند؟ و یا شاید زنان آنچنان بیدار و با هوش بودند که نخواستند در ایجاد این حماقت، شریک بشوند و اثر و جای پایشان در آن بماند. شاید همین حقیقت، نشان دهند برتری فکری زنان بر مردان باشد، چرا که آنچه که مرد‌ها ساختند، جز پلیدی ثمری دیگر نداشته و نخواهد داشت.
وقتی‌ مردها بشکار میرفتند، ما درغار‌ها می‌‌ماندیم و از بچه‌ها مراقبت می‌‌کردیم، و آنجا بود که همه چیز را آموختیم. مرد‌ها در حرکت بودند، اما ما در غار‌ها می‌‌ماندیم و بدینگونه بود که فهمیدیم بذر بگیاه تبدیل میشود، و اینرا به مردانمان گفتیم، ما اولین نان را پختیم، و مرد‌ها را تغذیه کردیم، ما اولین جام گلی را برای نوشیدنِ مرد‌ها درست کردیم و ما بودیم که چرخه آفرینش و زمان را فهمیدیم، چون جسم ما از نظم ماه تقلید میکرد.
پائولو کوئلیو

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۰

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

تصمیم گیری فقط یک شروع است، وقتی آدمی تصمیم به انجام کاری میگیرد وارد جریان تندی می‌شود و این جریان او را به جاهایی می‌کشاند که در لحظه تصمیم‌گیری ‌هرگز تصورش را هم نمی‌کرد.
آدمی وقتی با کسی‌ است که از خودش کمتر است چه از نظر سواد یا هر چیز دیگری، بی‌ اختیار به او غروری دست میدهد که کاملاً کاذب و مسخره است که جلو فکرش را میگیرد، برای همین بهتر است که همیشه این را بیاد داشته باشد که دیگران از خود او بیشتر میدانند تا بدین ترتیب مرتباً دنبال این باشد که خود را بهتر کند.
کیمیاگر نوشته پائولو کوییلو

شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۶

ورنیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد


Veronika Decides to Die by Paulo Coelho

رمان کوتاه «ورنیکا تصمیم می‌گیرد» از کتاب‌های خواندنی پائولو کوئیلو است. بنظر میرسد این نویسنده برزیلی مانند خیلیها هستند و سردرگمی بین «بودن یا نبودن» گشته و در هر رمان و نوشته‌ای که دارد، خواسته یا ناخواسته به این موضوع می‌پردازد.
هر چند خودِ نویسنده در باره این کتاب و دو کتاب دیگر، بنامهای «شیطان و دوشیزه پریم» و کتاب «کنار رود پیدرا نشستم و گریستم» میگوید: در هر سه کتاب، به یک هفته زندگی انسانهای معمولی پرداخته می شود، که هرکدام، بیکباره. خود را پیش روی عشق، مرگ، یا قدرت می‌یابند. همیشه معتقد بودم که چه در هر انسان و چه در سراسر جامعه، دگرگونی های ژرف در دوره های زمانی بسیار کوتاهی رخ می دهند. درست آنگاه که هیچ انتظارش را نداریم، زندگی‌ پیش روی ما مبارزه‌ای می‌‌نهد تا شهامت و اراده ما را برای دگرگونی بیازماید. از آن لحظه به بعد، حاصلی ندارد که وانمود کنیم چیزی رخ نمی دهد یا بهانه بیاوریم که هنوز آماده نیستیم. این مبارزه منتظر ما نمی‌ماند. زندگی به پشت سر نمی‌‌گرد. یک هفته فرصت زیادی است تا تصمیم بگیریم که سرنوشت خود را بپذیریم یا نه.
از دید من و تجربه ای که در مقدمه کتاب هم آمده است، این کتاب در بیان تجربیات شخصی نویسنده دورانی است که در بیمارستان روانی تختی بوده است و آنجا کسانی هستند که بر وی تأثیر گذاشته اند. هر خودِ نویسنده، انگیزه و علت نوشتن این داستان را، شباهت‌های ظاهری که بین خود و بیمار دیگری است که بر اثر خودکشی‌های ناموفقی به تیمارستان منتقل می‌شود، می‌داند، ولی می‌داند که کتاب متاثر از حالات روحی خود نویسنده، در آن دوران است که بر روی کاغذ ثبت و نگاشته شده است. بهرحال کتاب از توضیح و کنکاش در مورد فلسفی «بودن یا نبودن» است. پرسشی که همیشه با آدمی‌ بوده و تا زمانی که هست، خواهد بود

شیطان و دوشیزه پریم


The Devil and Miss Prym by Paulo Coelho

شیطان و دوشیزه پریم
کتاب شیطان و دوشیزه پریم، پائولو کوئیلو نویسنده برزیلی است. داستان کتاب حول محور، مبارزه خوبی‌ برعلیه بدی، فرشته در مقابل شیطان، ایمان در مقابل نامیدی می‌گذرد. مبارزه‌ای که از آغاز افرینش انسان تا امروز وجود داشته باشد و همچنان ادامه خواهد داشت.
خواندن کتاب احساس شگرفی را در انسان ایجاد می‌کند، شبیه همان احساسی‌ست که تماشگری بیطرفش را می‌کند، زمانی که یک مسابقه و جدال بین دو مبارزی است، که تماشاگر با آنها از قبل کمی‌آشنایی است، بهمین دلیل هم نمی‌تواند دقیقا بگوید. که طرفدار کدام یک هست.
و توانای که هر کدام در مبارزه از خود نشان می دهند، برای طرفداری تماشاگر را تعیین می کند و این طرفداری گاهی اوقات بدی را می گیرد و گاهی با خوبی هم می شود.

کیمیاگر نوشته پائولو کوئیلو


پائولو کوئیلو نویسنده معاصر برزیلی



نویسنده کتاب کیمیاگر، اگر اغراق نباشد، برای اکثر ایرانی‌ها آشناست. پائولو کوئیلو نویسنده معاصر برزیلی است که قدرت بینظیری در تشریح همه چیز، از اشیأ گرفته تا روحیه انسانها، دارد. و اینکار را در کتابهاش با مهارت انجام میدهد.
از این نویسنده تعداد زیادی کتاب بفارسی ترجمه شده و با اجازه خود نویسنده، دانلود آنها برای ایرانی‌‌ها رایگان است. چرا؟ یکی‌ از دلایلش را ممنوع ساختن کتب این نویسنده در ایران، توسط آخوند‌های نوکر غرب نامیده ا‌ند. و این ادعا تا چحد صحت دارد و اصولا چرا باید چنین هیاهویی در اطراف این نویسنده، آنهم در ایران، ساخته شود، را تنها ابلیس‌های غربی میدانند.
شاید هم چون از مقاومت منفی‌ و پنهانی‌ ایرانی‌ ها، در مقابل آخوند‌هایِ نوکر اجنبی، خبر دارند که هرچه آخوند‌ها ممنوع میسازند برای ایرانی‌‌ها هدف میشود، و از همین هم بضرر خود ایرانی‌‌ها استفاده میکنند.
شاید هم من دچار توهمم و نمیدانم. بهرحال نسبت بهرچه غربیها می‌گویند و عمل میکنند، میبایستی تردید داشت چرا که این جمأعت جز دروغ و پلیدی، هیچ نمیشناسند.
در مورد خود کتاب هم، از نظر من این کتاب درس زیادی از روش‌های زندگی‌ به خواننده ش میدهد.
ناگفته نماند که پائولو داستان کتاب را از روی یکی‌ از داستانهای مثنوی مولوی الهام گرفته و نوشته است.
یاد داشت‌های من از کتاب: