The Devil and Miss Prym by Paulo Coelho
شیطان و دوشیزه پریم
کتاب شیطان و دوشیزه پریم، پائولو کوئیلو نویسنده برزیلی است. داستان کتاب حول محور، مبارزه خوبی برعلیه بدی، فرشته در مقابل شیطان، ایمان در مقابل نامیدی میگذرد. مبارزهای که از آغاز افرینش انسان تا امروز وجود داشته باشد و همچنان ادامه خواهد داشت.
خواندن کتاب احساس شگرفی را در انسان ایجاد میکند، شبیه همان احساسیست که تماشگری بیطرفش را میکند، زمانی که یک مسابقه و جدال بین دو مبارزی است، که تماشاگر با آنها از قبل کمیآشنایی است، بهمین دلیل هم نمیتواند دقیقا بگوید. که طرفدار کدام یک هست.
و توانای که هر کدام در مبارزه از خود نشان می دهند، برای طرفداری تماشاگر را تعیین می کند و این طرفداری گاهی اوقات بدی را می گیرد و گاهی با خوبی هم می شود.
به اعتقاد من داستان کتاب بیش باهت به داستان صلیب کشیدن عیسی نیست و اینکه یک تن برای نجات یک دهکده میبایستی قربانی شود، علتی که عیسی به خاطر نجات بشریت بصلیب کشیده شد.
ولی در انتها، این خرد است که میانجی میشود و بین این دو نیرو وساطت میکند و نشان میدهد که برعکس آنچه همیشه بما گفته شده است که یا باید خوب بود یا بد، راه سومی هم وجود دارد که همانا خرد است و بس. و انسان ناگزیر است که به نیروی درونی خود اعتماد کند و از این نیرو برای پیشبرد زندگیهای خود استفاده کند، چرا که تجربه تاریخ زندگی بشر ثابت کرده است که درگیر در کشاکش بین بدی و خوبی تنها آتلاف وقت و انرژی و در واقع انسان است. را از مسیر طبیعی زندگی خودش جدا کرده و از مسیر اصلی منحرف کرده است.
یادداشتهای من از کتاب:
-در عشق هم موضوعی است.
اگر فرصت افتادن در دام یک وسوسه را پیدا کنید، در آن میافتیم، به شرایط بسته میشوید، همه آدمهای روی زمین به انجام بدی میپردازند.
کسی که چیزهایی دیده است که هیچ کس به خواب نمیبیند، کسی که تا فراتر از مرزهای لذت و شناخت رفته است. مردی که بهشت را زمانی میشناسند که خود را اسیر دوزخ روزمرگی و یکنواختی میدانند، کسی که دوزخ را میشناسد که میتوان از بهشت و آزادی مطلق لذت برد.
سرگذشت یک انسان سرگذشت همه انسانهاست
چرا آدمهای بیکار اینقدر به آب و هوای علاقه دارند
میخواهم داستانی را بگویم که همه میدانند جز یکی و داستان دیگری که هیچ کس نمیداند جز یکی.
چقدر احمقانست که فکر کنم با انجام بدی به خوبی دست پیدا می کنم با کمک به اعدام می توانم انسانهای درست تربیت کنیم.
کسي که در انتظاري، عشق بورزيد، وقتش را تلف ميکند
میخواهم بدانم ما نیک هستیم یا بد. اگر نیک باشد، خدا عادل است و مرا به خاطر هر کاری که کردهام میبخشد، به خاطر بلایی که میخواستم بر سر بیاورم که میکوشیدند مرا نابود کنند، به خاطر تصمیمهای نادرستی که در لحظههای مهم گرفتم. چون او بود که. مرا به سوی تاری راند. اگر باشم، پس همه چیز رواست، من هرگز تصمیم نادرستی نگرفته ام، ما پیشاپیش محکومیم، و کردههای ما در این زندگی، کمترین خطری ندارد، پس رستگاری فراتر از پندارها یا کردارهای انسانی است.
آدمها میخواهند همه چیز را تغییر بدهند، و در همان حال مایلند همه چیز همان گونه باشد
احمقها نمیدانند چقدر مهم اند. نمیدانند هر بار که هر کس در هر جای دنیا لقمهای غذا به دهان میگذارد، مدیون آدمهای مثل اهالی روستا است، که از صبح تا غروب کار میکنند و با عرق بدنهای خستهشان زمین را میکارند، و با بردباری وصف ناپذیری به دامها میرسند. اینها برای همه مردم دنیا هستند که در شهرهای بزرگ زندگی میکنند و با این رفتار و احساس میکنند که پست، عقب افتاده و بیفایده هستند.
آیا می گفت، نیکی و بدتوانی یک چهره دارند، همه چیز به این بسته است که هر
کی، سر راه انسان قرار بگیرد
همه نادان بودند، خام بودند، سازگار بودند، هیچ کدام حاضر نبودند چیزی جدای از باورهای رایجشان را باور کنند. همه از خدا میرسیدند. همه از جمله خود، زمانی که میتوانستند سرنوشت را تغییر دهند، ترسو بودند. اما نیک سرشتی واقعی وجود ندارد. نه در زمین آدمهای ترسو، نه در آسمان خدای قادر متعال، که یک سره رنج میکارد، تنها برای آن که سراسر زندگی را به التماسی میرساند از بدی بگذرانیم.
نقش یک روح نیکوکار را بازی کردن، فقط کار آنهایی بود که در زندگی تصمیم گیری می کردند. پذیرفتن نیکسرشتی خود همیشه آسانتر از رویارویی با دیگران و جنگیدن برای حقوق خود است. شنیدن یک توهین و پاسخ نمی دهد همیشه آسانتر است تا درگیر نبرد با شخصیاتاقی مان در خواب است، تنها شب است که میتوانیم در سکوت به خاطر جنب مان بگرییم.
در آغاز دنیا هم بیداد کوچک بود. اما هر کس از راه رسید، چیزی به آن اضافه کرد، و همیشه فکر میکردند مهم نیست و ببینید امروز به کجا رسیده ایم.
هر گاه میخوای به چیزی برسی، چشمها رو باز نگاه دار، کن، و مطمئن باش که دقیقاً میدانی چه میخوای. هیچ کس با چشمهای بسته به هدف نمیرسد
دو نوع احمق وجود دارد: کسانی که کاری را به خاطر یک تهدید انجام میدهند، از دست میکشند، و کسانی که گمان میکنند میتوانند کاری کنند که دست بزنند، چون تهدیدگران هستند.
یکی از روسا از او پرسید و گفت:ای استاد نیک، چه کنم تا وارث حیات سرمدی گردم؟ و عیسی وی را گفت: چرا مرا نیکو میگویی، هیچ کس نیکو نیست، جز یکی، و آن خداوند است. ( انجیل لقا، باب ۱۸، آیه ۱۸-۱۹)
بهترین شیوه برای ناتوان کردن حریف، این است که به او بباورانی طرفدارش هستیمعمولاً حتی وحشیترین جانوران هم به انسان حمله نمیکنند، مگر در شرایط استثنایی مثل محافظت از بچه هاشان. اما اگر حمله کنند و خون انسان را بچشند، خطرناک میشوند، همیشه باز هم خون میخواهند خودش را رها کرده بود تا بی انگیزگی مطلق، تسخیرش کند هند دیگر جانوران وحشی، قاتلند. (این گرگ در نهاد انسان هم خفته هست. مریم)، خارجی فکر کرد که این سرگذشت خود من است
میخواهم معمایی برایت بگویم، از روزهای زندگی کدام روز هرگز نمیرسد؟ فردا، اما ظاهراً تو خیال میکنی فردا میرسد، و مدام انجام میدهد که از تو خواستم، به تأخیر میاندازی.
حتی خدا هم دوزخی دارد، عشقش به نوع بشر
پیروزی و شکست بخشی از زندگی هر کسی هست. به جز ترسوها، چون اینان هرگز شکست نمیخورند و نه پیروز میشوند.
حقیقت این است که از زمان غار نشینی، انسانها را به کار میگرفت، اول برای کشتن جانوران، و بعد از غلبه بر دیگران. جهان بدون کشاورزی، بدون دامداری، بدون مذهب، بدون موسیقی وجود داشته است، اما بدون سلاح، هرگز، و قلوه سنگ اولین سلاح بشر بوده است که مادر طعبیت، سخاوت مندانه به انسان تقدیم کرده است. اگر این سنگ وجود نداشت، جانوران گوشت خوار و قاتل او را میبلعیدند و صدها میلیون انسان به دنیا نمیآمدند.
هرگز سعی نکردند کسی را متقاعد کند، چون ذات انسانها را میشناختند، آنها را با اشتباه اشتباه میگرفتند، و خیلی زود در برابر اشتباه میکردند. در واقع میل به پیروی از قانون نیست که باعث میشود همه طبق نظم اجتماعی رفتار کنند، بلکه ترس از مجازات است. هر کدام از ما چوبه دار را درون خودمان داریم
نیکی هیچ پاداشی جز تحسین ندارد. تعریف و تمجید نه شکمهای گرسنه را سیر میکند و نه شهرهای رو به نابودی را میکند.
سرنوشت دامی برای تو چیده و تو میدانی که سزاورش نبوده است. تو دنبال این نیستی که دوباره نور را ببینی، تو دنبال این باوری که جز تاریکی هیچ چیز وجود ندارد.
نیکی وجود ندارد، پارسایی فقط یکی از چهره های وحشتناک است. اگر انسان این را بفهمد، میبرد که این دنیا، چیزی فراتر از یک شوخی خدا نیست
و از خطر کردن و شکست خوردن، وحشت از پیروزی و زندگی را به تحمّل حسادت دیگران گذراندن، وحشت از عشق ورزیدن و واپس رانده شدن، وحشت از بیشتر خواستن، از پذیرفتن یک دعوت، از رفتن به مکان های ناشناخته، از ناتوانی در سخن گفتن. زبان بیگانه، از ناتوانی در قرار دادن بر دیگران، از پیری، از مردن، از توجه به دیگران، از بیتوجهی به دیگران به شایستگی هاشان، از بیتوجهی به دیگران، چه به یک خاطرهها و چه به خاطر شایستگیها، وحشتناک. وحشت، وحشت، زندگی حکومت وحشت بود، سایه گیوتین
جستجو برای دلیل وجودی و بیفایده است. اگر توضیحی میخواهم، میتوانم به خودت بگویی: «من روشی هستم که خدا برای تنبیه خودش یافته است، تنبیه خودش به خاطر این است که در یک لحظه غفلت، تصمیم گرفت جهان را خلق کند.
خدایا من سزاور آن چه بر سرم آمد نبودم، اگر تو با چنین کردی، من هم می توانم با دیگران چنین کنم، عدالت همین است.
به خاطر جایی که ترکش کرده، دل تنگیم و اندوهگین هستیم، چون سزاوار آن نبودهایم که هدیه پدرانمان را به نسل بعد تحویل بدهیم.
دینی که در آن، قربانی شدن فقط یک نفر، سراسر بشریت را نجات میداد
انسان نیازمند پستترین پستیها در وجودش است، تا به بهترین عالیترین پستیها دست داشته باشد
چیزی که روح مرا نابود کرده، این احساس ناتوانی است. نه میتوانم آنطور که میخواهم، خوب باشم، و نه آنقدر که لازم است بد
مشکل تو دقیقا عدل الهی نیست. بیشتر این است که تو، خودت همیشه میکنی که قربانی شرایط باشی
مردمی که چیزی فکر نمی کنند تا از دست بدهند، هرگز به زندگی ابدی نمی کنن و به دنیای دیگر
تنها ترسوها پشت سکوت پنهان میشوند
حاضر بود تا انتها پیش برود، و خودش را برای قربانی شدن، تسلیم کند، به شرط آن که مردم آن قدر عبث نبودند، آنقدر به سادگی بازیچه نمیشدند.
هیچ نظری موجود نیست:
نظرات جدید مجاز نیستند.