Veronika Decides to Die by Paulo Coelho
رمان کوتاه «ورنیکا تصمیم میگیرد» از کتابهای خواندنی پائولو کوئیلو است. بنظر میرسد این نویسنده برزیلی مانند خیلیها هستند و سردرگمی بین «بودن یا نبودن» گشته و در هر رمان و نوشتهای که دارد، خواسته یا ناخواسته به این موضوع میپردازد.
هر چند خودِ نویسنده در باره این کتاب و دو کتاب دیگر، بنامهای «شیطان و دوشیزه پریم» و کتاب «کنار رود پیدرا نشستم و گریستم» میگوید: در هر سه کتاب، به یک هفته زندگی انسانهای معمولی پرداخته می شود، که هرکدام، بیکباره. خود را پیش روی عشق، مرگ، یا قدرت مییابند. همیشه معتقد بودم که چه در هر انسان و چه در سراسر جامعه، دگرگونی های ژرف در دوره های زمانی بسیار کوتاهی رخ می دهند. درست آنگاه که هیچ انتظارش را نداریم، زندگی پیش روی ما مبارزهای مینهد تا شهامت و اراده ما را برای دگرگونی بیازماید. از آن لحظه به بعد، حاصلی ندارد که وانمود کنیم چیزی رخ نمی دهد یا بهانه بیاوریم که هنوز آماده نیستیم. این مبارزه منتظر ما نمیماند. زندگی به پشت سر نمیگرد. یک هفته فرصت زیادی است تا تصمیم بگیریم که سرنوشت خود را بپذیریم یا نه.
از دید من و تجربه ای که در مقدمه کتاب هم آمده است، این کتاب در بیان تجربیات شخصی نویسنده دورانی است که در بیمارستان روانی تختی بوده است و آنجا کسانی هستند که بر وی تأثیر گذاشته اند. هر خودِ نویسنده، انگیزه و علت نوشتن این داستان را، شباهتهای ظاهری که بین خود و بیمار دیگری است که بر اثر خودکشیهای ناموفقی به تیمارستان منتقل میشود، میداند، ولی میداند که کتاب متاثر از حالات روحی خود نویسنده، در آن دوران است که بر روی کاغذ ثبت و نگاشته شده است. بهرحال کتاب از توضیح و کنکاش در مورد فلسفی «بودن یا نبودن» است. پرسشی که همیشه با آدمی بوده و تا زمانی که هست، خواهد بود
یاداشتهای من از کتاب
-در این دنیا هیچ اتفاقی نیست.
-برای خودکشی آدم اول باید بخودش فکر کند و بعد بدیگران!
-زنها وقتی که را میکشند، روشهای شاعرانه تری انتخاب میکنند، مثل بریدن رگهای دستشان یا خوردن تعداد زیادی قرص خواب آور!
-اسلوانی یکی از پنج جمهوری است که یوگسلاوی سابق را میدادند.
-انسان برای بقا میجنگد نه تسلیم.
-پدر عشق بسوزد که دراورد پدرم که سوزاند جیگرم.
-هیچکس نمیداند که در زیر این سطح خوشبختی، چه تنهائی، چه تلخی و چه تسلیمی نهفته است.
-هميشه زندگي را صرف انتظار براي چيزي ميدانست، انتظار اين است كه پدرش از سر كار برگردد، انتظار نامهاي از جانب معشوقي كه هرگز نرسيده باشد، انتظار امتحان آخر سال، انتظار قطار، اتوبوس، زنگ تلفن، تعطيلات، پايان تعطيلات.
-معمولا مردم درست در روزی میمیرند که اصلاً انتظارش را ندارند.
-وقتی روزها شبیه هم هستند،سریع میگذرند.
ورنیکا گفت، برای همین گریه میکردم، وقتی قرصها را خوردم، میخواستم کسی را بکشم که از متنفر بودم. نمیدانستم ورنیکاهای دیگری در درونم زنده هستند، و ورنیکاهایی که میتوانم دوستشان بددارم.
-از همه چیز متنفر بود، اما بیشتر از شیوه هایی که زندگی کرده بود، نفرت داشت، از این که هرگز به خود زحمت کشف هزاران ورنیکای دیگری را نداشت که در درونش زندگی می کرد. ورنیکاهایی که جالب، دیوانه، کنجکاو، شجاع و گستاخ بودند.
-زندان هرگز زندانی را تربیت نمیکند، فقط به او میآموزد جنایتهای بیشتر انجام دهد. و تیمارستانها صرفاً بیماران را به یک جهان کاملاً غیر واقعی عادت میکنند که در آن همه چیز مجاز بود و هیچکس نباید، اعمال خود را بپذیرد.
-بیماران روانی معمولاً در تیمارستان زندگی میکنند، حتی بعد از آن از آنجا مرخص میشوند و دوباره به آنها میروند، زیرا که در تیمارستان کارهایی را که دوست دارند انجام دهند، بیمسئولیت برایشان نوعی آرامش و آزادی است. و اینکه نگران هیچ چیزی در زندگی نیستند و میتوانند با آرامش و فارغ از هر کنه قیدی، هر کاری که دوست دارند بدون شرم و خجالت انجام بدند.
، غمگینترند.
نه تو دیوانه نیستی. اقدام به پایان دادن به زندگی، برای یک موجود انسانی کار مناسبی بود. او مردم را میشناخت که همین کار را میکردند، با اینوجود در خارج از تیمارستان زندگی میکردند و نقاب بیگناهی و سلامت بر خود میزدند، صرفاً به این دلیل که شیوههای رسوایی خودکشی را برنگزیده بودند. آنها را آرام آرام میکشتند، همیشه با چیزی که دکتر آنرا ویتریول مینامید، مسموم میکردند.
-هیچکس نباید بگذارد بچیزی عادت کند. بمن نگاه کن، دوباره از خورشید، از کوهها و حتی از مشکلات زندگی لذت بردم، کم کم میپذیرم که بیمعنای زندگی را تقصیر کردهام. میخواستم دوباره احساس نفرت و عشق کنم، احساس ناامیدی و یکنواختی کنم، همه آن چیزهای ساده و احمقانهای که زندگی روزمره را تشکیل میدهند، اما به وجود آدم لذت میبرند. اگر یک روز نمی توانم از اینجا بروم بیرون، به خودم اجازه بدهم که دیوانه باشم، چون همه دیونه اند.
-وقار چیست؟ اگر بخوای همه فکر کنند تو خوب، خوش رفتار، عشق نسبت به مردت هستی، آیا کمی احترام هم برای طعبیت قائل هستی؟ چند فیلم حیوانات را تماشا کن و ببینند برای جایگاه خود میجنگند.
-بما آموخته اند که تنها هدف، جستجوی یافتن معنای روحانی، برای زندگی، از یاد بردن مشکلات واقعی مردم است، حالا بگو، فکر نمیکنی برای درک زندگی مشکل واقعی است؟
-ببین بکجا رسیده ایم که یک آدم دیوانه فکر کرده که رویاندن گال در زمستان ممکن است، و در سراسر اروپا، در تمام طول سال گال سرخ داریم.
-دو انتخاب کنید: ذهن خود را در اختیار بگیرید و یا ذهنتان را انتخاب کنید. شما با تجربه دوم اشنایید، اجازه دهید اید تر سها، روان نژندیها و عدم امنیت شما را جارو میکند، زیرا ما همه چیز خود را تخریب میکنیم.
-جنون را با فقدان اختیار اشتباه نگیرید.
- ملا نصرالدین کسی هست که همه دیوانهاش میخوانند. و دقیقاً به این دلیل همشهریانش او را دیوانه میدانند. چون ملا نصرالدین میتواند هرچه میاندیشد، بگوید و هر کار میخواهد بکند. همینطور دلقکهای دربار در قرون وسطای بودند. آنها میتوانند پادشاه را از خطراتی آگاه کنند که وزرا جرات اشاره به آنها نداشتند، چون موقعیت خود را از دست دادند. شما نیز باید چنین باشید، دیوانه بمانید، اما مانند افراد عاقل عمل کنید. خطر متفاوت بودن را پذیرفته است، اما بیاموزید که بدون توجه به این موضوع، بر همه چیز تمرکز کنید و از واقعیتان بگذرید، خود را بسازید. واقعا چیست؟ همانی است که هستی، نه آنی که دیگران از تو ساخته اند.
-جوانیهای بدنهای خودش را میکند، بیآنکه بپرسد، آیا بدن میتواند تحملش کند، اما همیشه میداند.
-دیوانگان مانند کودکان تا زمانی که خواستههاشون نمیشه از جا جم نمیخورند.
- این اتفاقی که امروز انسان دچارش می شود، ناشی از هرج و مرج یا عدم سازماندهی یا بی نظمی نیست، به دلیل اینکه بیش از حد است. جامعه قواعد بیشتر و بیشتر پیدا میکند، و قوانینی که با قواعد در تعارض بودند، و قواعد هستند که با قوانین در تعارض هستند، مردم بشدت میحراسند که حتی گامی بخارج از قواعد نامرئی بردند که زندگی همه را میکند.
-خدا گفت کجایی؟ آدم پاسخ داد، در باغ صدایی شنیدم، ترسیدم چون برهنه بودم، و خودم را پنهان کردم. بیکه بداند با این ادعا به گناه خود اعتراف کرده است. خدا گفت کی بتو گفت که برهنه ای؟ و از اینجا دیگر همه چیز تقصیر زن بود، خدا آن زوج را تبعید کرد و فرزندانشان هم به گناه پدر مادرشان را پرداختند، و هنوز هم میپردازند، به این ترتیب نظام قضاوت اختراع شد، قانون، سرپیچی از قانون (هرچه هم که قانون غیر) منطقی یا عجیب باشد) قضاوت (آنهایی که تجربه میکنند، بر آنانی که ترند پیروز میشوند) و ساده مجازات.
-قانونی که از توانای انسانها فراتر میرود و عدالت به کلاف سردرگمی از شروط و مواد و بندها، حقوق و متون متناقض تبدیل می شود تا جایی که هیچکس قادر بدرک درست آنها نیست.
-وقتی دل خدا برحم آمد و پسرش را فرستاد تا جهان را نجات دهد، چه شد؟ پسرش در دستهای همان عدالتی سقوط کرد که خودش آفریده بود.
-پیلاتس حکم به صلیب کشیدن عیسی را صادر کرد، و دستهایش را شست، یعنی از هیچ چیز مطمئن نیستم، شک قاضی، و بری خود را از گناهی که در اثر اشتباه انسانی صورت میگیره (مریم).
-دیوانههایی که فکر میکنند سالم و مهمند، اما تنها کارشان در زندگی، مشگل تر کردن همه چیز برای دیگران است.
-تقریبا تمام احساس خودمان را با ترس عوض کرده ایم.
-برخی خود را برای یافتن پاسخ بزحمت نمیاندازند، مدتها پیش تسلیم شدهاند و اکنون بخشی از جهانی را تشکیل میدهند که در آن زندگی و نه مرگ، نه زمان و نه مکان وجود دارد.
علایم دیوانگی: فقدان عاطفه، جدا شدن از واقعیت، ممکن است گناه لجام گسی، عدم توانایی، ترس بیش از همه از همه چیز و همه چیز، احتمال دارد همه اینها نشی از عدم تعادل شیمیائی یا بهم ریختن بدنهای سالم و منشأ جسمانی داشته باشند. مثلا کم کاری پا برعکس پر کاریه غدد تیرویید.
-ما اجازه داریم در، اشتباهات زیادی مرتک زندگی بجز اشتباهی که ما را نابود میکند.
-چه حاصلی دارد که ترسها و تعصباتی است که همیشه زندگی ما رو محدود کرده، مرتباً تغذیه میکند.
-تنها دلیل بودنش در تیمارستان این بود که در مورد زندگیش تصمیمی گرفته بود، خودکشی کرده بود.
-هرگز پنهانترین بخش تمناهای خودش را تجربه نکرده بود، و در نتیجه این بود که نیمی از زندگی اش، از خودش پنهان است.
-فقط اگر همه میتوانند جنون درونی خود را بشناسند و با آن زندگی کنند، جهان بدتر از این میشد؟ نه مردم مهربان تر و شاد تر میبودند.
-تنها دو ممنوعیت وجود دارد: یکی بنا به قانون انسانی، دو بنا به قانون خدا.
-پذیرفتن اینکه زندگی فقط یک ایمان است، بسیار ساده بنظر می رسد.
-کتاب جامعه یکی از کتب عهد عتیق منصوب به سلیمان است .
-زندگی کن، اگر زندگی کنی خدا با تو زندگی می کند.
-با چشمهای خودت نگاه کن نه چشمان دیگران.
هیچ نظری موجود نیست:
نظرات جدید مجاز نیستند.