‏نمایش پست‌ها با برچسب فردوسی‌. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فردوسی‌. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۴۰۲

فردوسى پادشاهى بهرام گور، نوروز پيروز



چو شد ساخته کار آتشکده
همان جای نوروز و جشن سده
بیامد سوی آذرآبادگان
خود و نامداران و آزادگان
پرستندگان پیش آذر شدند
همه موبدان دست بر سر شدند
پرستندگان را ببخشید چیز
وز آتشکده روی بنهاد تیز
خرامان بیامد به شهر ستخر (شهر استخر كه كيومرث ساخت)
که شاهنشهان را بدان بود فخر
پراگنده از چرم گاوان میش
که بر پشت پیلان همی راند پیش
هزار و صد و شست قنطار بود
درم بو ازو نیز و دینار بود
که بر پهلوی موبد پارسی
همی نام بردیش پیداوسی
بیاورد پس مشکهای ادیم
بگسترد و شادان برو ریخت سیم
به ره بر هران پل که ویران بدید
رباتى که از کاروانان شنید
ز گیتی دگر هرکه درویش بود
وگر نانش از کوشش خویش بود
سدگیر به کپان بسختید سیم
زن بیوه و کودکان یتیم
چهارم هران پیر کز کارکرد
فروماند وزو روز ننگ و نبرد
به پنجم هرانکس که بد با نژاد
توانگر نکردی ازو هیچ یاد
ششم هرکه آمد ز راه دراز
همی داشت درویشی خویش رازفان
بدیشان ببخشید چندین درم
نبد شاه روزی ز بخشش دژم
غنیمت همه بهر لشکر نهاد
نیامدش از آگندن گنج باد
بفرمود پس تاج خاقان چین
که پیش آورد مردم پاک‌دین
گهرها که بود اندرو آژده
بکندند و دیوار آتشکده
به زر و به گوهر بیاراستند
سر تخت آذر بپیراستند
وزان جایگه شد سوی طیسفون
که نرسی بد و موبد رهنمون
پذیره شدندش همه مهتران
بزرگان ایران و کنداوران
چو نرسی بدید آن سر و تاج شاه
درفش دلفروز و چندان سپاه
پیاده شد و برد پیشش نماز
بزرگان و هم موبد سرفراز
بفرمود بهرام تا برنشست
گرفت آن زمان دست او را به دست
بیامد نشست از بر تخت زر
بزرگان به پیش اندرون با کمر
ببخشید گنجی به مرد نیاز
در تنگ زندان گشادند باز
زمانه پر از رامش و داد شد
دل غمگنان از غم آزاد شد
ز هر کشوری رنج و غم دور کرد
ز بهر بزرگان یکی سور کرد
بدان سور هرکس که بشتافتی
همه خلعت مهتری یافتی.
فردوسى كبير

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۴۰۲

دهقان و تازى، نوروز پيروز



كلمه «تازی» در پارسى از مصدر «تاختن» می‌آید. لفظ تاز بمعنی تازنده و براى حيوانات تيز رو و تيز پا مانندآهو و خرگوش بكار برده ميشود. همچنين به اسبها و سگ هايى كه در مسابقات شركت ميكنند، اسب تازى و ياسگ تازى، ميگويند. يعنى اسب و سگى كه تاخت ميزند. و یکه تازی هم كه بمعنى يك تنه تاختن، در هر ميدانى،است، از همين فعل تازى ميآيد.
همان گاو دوشان بفرمانبری
همان تازی اسبان همچون پری. فردوسی
تازی اسبان پارسی پرورد
همه دریاگذار و کوهى نورد.نظامی
ای گشته سوار جلدبر تازی
خر پیش سوار علم چون تازی ؟ناصرخسرو.
در هر زمین که راه نوردی هوای آن
از سم ّ تازیان تو مشکین غبار باد.مسعودسعد.
صهیل تازیان آتشین جوش
زمین را ریخته سیماب در گوش .نظامی.
همچنين در پارسى كلمه اى وجود دارد بنام تاژ و تاژ بمعنی چادرنشین است ، و پارسها به قبايل آواره، تاژميگفتند. همانگونه كه به روميان يون ميگفتند. و اعراب چون قادر به تلفظ حرف ژ نيستند، تاژى را تازى ميگويند. کلمه ٔ تاژ و تاز بمعنی چادر و خیمه و یاء نسبت(بدوى و عقبمانده)، و همیشه آن را مقابل دهقان ميآورند. چون دهقان بمعنى صاحب زمين است و به ايرانيان كه صاحبان زمين در دنيا بودند، دهقان ميگفتند. پس دهقان بمعنى زمينداران بزرگ و تازی بمعنی چادرنشین است ، قبايل چادرنشین که مرتبا از جايى بجاى ديگر ميروند،در مقابل دهقان که ساکن و تخته قاپو باشد.
تاژى در ابتدا بمعنی مطلق چادرنشین بوده است و سپس بمعنی خاص تری فقط بر عرب اطلاق شده است. وچون به اسب تيز رو هم تازى گفته ميشد، برخى از رندان اين تازى را به آن تازى وصل كرده و اسب تيز رو و اسب تازى را به اسب عربى ترجمه كردند. درحاليكه اعراب با اسب بطور كلى غريبه و نا آشنا بوده و هستند.
مردم چین، عرب را تاش نامند و این تاش مأخوذ ازکلمه ٔ پارسى تاژی و يا معرب آن، تازیست و این نشان میدهدکه مردم چین در ابتدا، عرب را بتوسط ایرانیان دریانورد و تجار برّی ایران شناخته اند. ایرانیان باستان تمامی يونانيان را بنام قبیله (یونیام ) نام نهادند.

جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۷

بمان‌ تا بيايد همه‌ فرودين‌


..... بمان‌ تا بيايد همه‌ فرودين‌
كه‌ بفروزد اندر جهان‌ هوردين‌
زمين‌ چادرسبز در پوشدا
هوا بر گلان‌ سخت‌ بخروشدا
بخواهم‌ من‌ آن‌ جام‌ گيتی ‌ نمای ‌
شوم‌ پيش‌ يزدان‌ بباشم‌ بپای ‌
كجا هفت‌ كشور بدو اندرا
ببينم‌ بر و بوم‌ هر كشورا
بگويم‌ ترا هركجا بيژن‌ است‌
بجام‌ اندرون‌ اين‌ مرا روشنست‌
كنون‌ خورد بايد می ‌خوشگوار
كه‌ می ‌ بوی مشك‌ آيد از كوهسار
هوا پر خروش‌ و زمين‌ پر زجوش‌
خنك‌ آنكه‌ دل‌ شاد دارد بنوش‌
همه‌ بوستان‌ ريز برگ‌ گل‌ است‌
همه‌ كوه‌ پر لاله‌ و سنبل‌ است‌
به‌ پاليز بلبل‌ بنالد همی
گل‌ از ناله‌ او ببالد همی ‌
شب‌ تيره‌ بلبل‌ نخسبد همی ‌
گل‌ از باد و باران‌ بجنبد همی ‌
بخندد همی ‌ بلبل‌ و هر زمان‌
چو برگل‌ نشيند گشايد زبان‌
ندانم‌ كه‌ عاشق‌ گل‌ آمد گر ابر
كه‌ از ابر بينم‌ خروش‌ هژبر
بدرد همی پيش‌ پيراهنش
درخشان‌ شود آتش‌ اندر تنش‌.....

فردوسی


چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۶

چو پشت کسی کو غم عشق خورد


چراغست مر تیره شب را بسیچ
به بد تا توانی تو هرگز مپیچ
چو سی روز گردش بپیمایدا
شود تیره گیتی بدو روشنا
پدید آید آنگاه باریک و زرد
چو پشت کسی کو غم عشق خورد
چو بیننده دیدارش از دور دید
هم اندر زمان او شود ناپدید
دگر شب نمایش کند بیشتر
ترا روشنایی دهد بیشتر
به دو هفته گردد تمام و درست
بدان باز گردد که بود از نخست
بود هر شبانگاه باریکتر
به خورشید تابنده نزدیکتر
بدینسان نهادش خداوند داد
بود تا بود هم بدین یک نهاد.

فردوسی‌ کبیر






شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۶

چو نیکی کنی نیکی آید برت


دریغ است ایران که ویران شود.



نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
دراز است دست فلک بر بدی
همه نیکوئی کن اگر بخردی
چو نیکی کنی، نیکی آید برت
بدی را بدی باشد اندرخورت
چو نیکی نمایدت کیهان‌خدای
تو با هرکسی نیز، نیکی نمای
مکن بد، که بینی بفرجام بد
ز بد گردد اندر جهان، نام بد
به نیکی بباید تن آراستن
که نیکی نشاید زکس خواستن
وگر بد کنی، جز بدی ندروی
شبی در جهان شادمان نغنوی
نمانیم کین بوم ویران کنند
همی غارت از شهر ایران کنند
نخوانند بر ما کسی آفرین
چو ویران بود بوم ایران زمین.
فردوسی‌ کبیر

جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۶

از این راز جان تو آگاه نیست


اگر مرگ داد است، بیداد چیست.



اگر تندبادی برآید ز کنج
بخاک افگند نآرسیده ترنج

ستمکآره خوآنیمش ار دآدگر
هنرمند دانیمش ار بی‌هنر

اگر مرگ دآدست بیدآد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

ازین راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر ترا راه نیست

همه تا در آز رفته فراز
به کس بر نشد این درِ راز باز

برفتن مگر بهتر آیدش جای
چو آرام یابد بدیگر سرای

دم مرگ چون آتش هولناک
ندارد ز برنا و فرتوت باک

درین جآی رفتن نه جآی درنگ
بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ

چنان دآن که دآدست و بیدآد نیست
چو دآد آمدش جای فریاد نیست

جوانی و پیری به نزدیک مرگ
یکی دآن چو اندر بدن نیست برگ

دل از نور ایمان گر آگنده‌ای
ترا خامشی به که تو بنده‌ای

برین کار یزدآن ترآ رآز نیست
اگر جآنت با دئو انبآز نیست

بگیتی درآن کوش چون بگذری
سرانجام نیکی بر خود بری

کنون رزم سهرآب رآنم نخست
ازان کین که او با پدر چون بجست

ز گفتار دهقان یکی دآستان
بپیوندم از گفته‌ بآستان.
فردوسی‌

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۶

جز او را مدان کردگار بلند


بنام خداوند خورشید و ماه
که دل را بنامش خرد داد راه
خداوند هستی و هم راستی
نخواهد ز تو کژی و کاستی
خداوند بهرام و کیوان و شید
ازویم نوید و بدویم امید
ستودن مر اورا ندانم همی
از اندیشه جان برفشانم همی
ازو گشت پیدا مکان و زمان
پی مور بر هستی او نشان
ز گردنده خورشید تا تیره خاک
دگر باد و آتش همان آب پاک
بهستی یزدان گواهی دهند
روان ترا آشنایی دهند
ز هرچ آفریدست او بی‌نیاز
تو در پادشاهیش گردن فراز
ز دستور و گنجور و از تاج و تخت
ز کمی و بیشی و از ناز و بخت
همه بی‌نیازست و ما بنده‌ایم
بفرمان و رایش سرافگنده‌ایم
شب و روز و گردان سپهر آفرید
خور و خواب و تندی و مهر آفرید
جز او را مدان کردگار بلند
کزو شادمانی و زو مستمند
شگفتی بگیتی ز رستم بس است
کزو داستان بر دل هرکس است
سر مایه‌ی مردی و جنگ ازوست
خردمندی و دانش و سنگ ازوست
بخشکی چو پیل و بدریا نهنگ
خردمند و بینادل و مرد سنگ
کنون رزم کاموس پیش آوریم
ز دفتر بگفتار خویش آوریم.
فردوسی‌

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۲

زنده و جاوید باد ایران


ایران معبد ماست



ز فردوسی ام آمد این گفته یاد
که داد سخن را چو او کس نداد
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد.

شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۲

ارزشمند‌ترین کتابی‌ که انسان در تمام طول تاریخ موجودیت خود نوشته است


تو مر دیو را مردم بد شناس
کسی کاو ندارد ز یزدان سپاس

حماسه حکیم طوس نمایشنامه گسترده ای است از زندگی پرماجرای انسان از هبوط تا عروج و هدایتی است جمله آدمیان را از دوزخ تا بهشت که رهنمای آن فروغ ایزیدی یعنی خرد است.


خرد افسر شهریاران بود

خرد زیور نامداران بود
خرد زنده جاودانی شناس

خردمایه زندگانی شناس

موضوع اصلی نمایشنامه، پیکار پیوسته انسان با دیو های درون وبیرون است وجایگاه آدمی درین نمایش ،گاه دوزخ است ( غلبه دیو بر انسان ) و گاه برزخ است ( ستیز آدمی با دیو ) وگاه بهشت است یعنی فرمانروایی آدمی بر دیو.
شاهنامه با صبح نخستین بهار آغاز میشود که آفتاب به برج حمل میرسد و جهان جوانی از سر میگیرد.در اعتدال چهارگانه کیومرث یعنی آدم نخستین ،بر بلندای کوه یعنی عرش طبیعت می نشیند،پلنگینه می پوشد وبه کیش داد و نیکی بر مردمان فرمان میراند و دد و دام و هر جانور ( یعنی قوای طبیعی حیوانی ) در کنار او می آرامند .کیومرث را هیچ دشمنی نیست مگر یک دیو پنهان که از مشاهده کمال انسان در آتش رشک و حسد می سوزد و میخواهد او را چون خود در آتش افگند.


نبودش به گیتی یکی دشمنا

 مگر در نهان ریمن اهریمنا

 به رشک اندر اهریمن بدسگال 
 همی رای زد تا بیاکند بال

این اهریمن بداندیش را فرزندی است چون پدر سیاه و پلید که سیامک فرزند کیومرث به جنگ او میرود و برهنه تن با پور اهریمن درمی آویزد ، از آنکه نمیداند برهنه تن در بهار بیرون روند ،نه در خزان و زمستان ،وبی حجاب با حوران درآمیزند نه با دیوان و ددان.زمستان شمشیری از زمهریز دارد و پیش تیغ او بی زره نباید رفت.
سیامک از پای درمی آید وپهلوی او به چنگال دیو دریده میشود.فرزند سیامک که همه هوش و فرهنگ است ونزد نیای خود نقش وزیر و دستور را ایفا میکند،به کین پدر به جنگ دیو میرود. دیو زمین تا آسمان را به گرد و خاک می آلاید تا چشم هوشنگ را تاریک کند.


نبینی که جایی برخاست گرد

 نبیند نظر گر چه بینا ست مرد
(سعدی) 


وچنین است کار اهریمنان که پیوسته در هوای تیره پرواز میکنند واز آب گل آلود ماهی میگیرند.
هوشنگ دیده از غبار پاک میدارد و جهان را بر دیو نستوه تنگ میکند و سر دیو را بر پای خواری و پستی می افگند وچون روزگار کیومرث به سر میرسد ،هوشنگ به جای نیا تاج بر سر می نهد وبر تخت می نشیند.


به فرمان یزدان پیروزگر

 به داد و دهش تنگ بسته کمر

چه جنگ هوشنگ با دیوان و اژدهای سیاه وچه جنگ طمهورث که با سپاهی به جنگ دیوان میرود وهمه را مقهور ودربند می کشد وبه تمهورث دیو بند شهرت مییابد، همه وهمه مبا رزه آدمی با بدی وترویج نیکی است.


بدینسان سراسر شاهنامه داستان پیکار آدمی با دیو است، گویی آدمیت در گروه این پیکار است.از آنجا که این مبارزه ،شکوه و افتخاروحماسه انسانیت است،حماسه های بزرگ جهان هر یک به نوعی داستان این ستیز و پیکار آدمی با نیروهای شرو اهریمنی است و پهلوانان ودلاوران وسرآمدان همان آدمیان از بند رسته اند که همتشان در جهان برکوتاه کردن جور و تطاول دیوان از انسان است و پیوند حماسه با عرفان در همین نکته نهفته است،زیرا در عرفان نیز اصل همین مبارزه انسان بر دیو نفس است. ازینرو پهلوانان حماسه ها در ادبیات عارفان و صوفیان اغلب رمز پهلوانان راه خطرناک عشق اند.
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است
نعوذ باالله اگر ره به مقصد نبری
(حافظ )


دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۱

هر کسی‌ بد کند بد می‌بیند


هرآنکس که او آتشی بر فروخت
شد اندر میان خویشتن را بسوخت
یکی آتشی داند اندر هوا
بفرمان یزدان فرمانروا
که دانای هندوش خواند اثیر
سخنهای نعز آورد دلپذیر
چنین گفت که آتش به آتش رسید
گناهش ز کردار شد ناپدید
ازان ناگزیر آتش افروختن
همان راستی خواند این سوختن
همان گفتگوی شما نیست راست
برین بر روان مسیحا گواست
نبینی که عیسی مریم چه گفت
بدانگه که بگشاد راز ازنهفت
که پیراهنت گر ستاند کسی
می‌آویز با او به تندی بسی
وگر برزند کف برخسار تو
شود تیره زان زخم دیدار تو
مزن همچنان تابه ماندت نام
خردمند رانام بهتر ز کام
بسو تام را بس کن از خوردنی
مجو ار نباشدت گستردنی
بدین سر بدی را ببد مشمرید
بی‌آزار ازین تیرگی بگذرید.

حکیم عالیقدر ایران زمین، فردوسی‌


پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۱

اگر عیسی یک تن‌ را زنده کرد و جاوید ماند، فردوسی‌ یک ملت را زنده کرد و جاویدان ماند.

این شنیدستم که عیسی، مرده ای را زنده کرد
مرده ای را زنده کرد و نام خود پاینده کرد

نیم گیتی شد مسخر از طریق دین او

شد جهان آیینه دار چهره ی آیین او

هر دو فرسخ یک کلیسایی به پا بر نام او

گشت تاریخ همه تاریخ ها ایام او

وقف شد یک شنبه ها از بهر نام نیک او

روز و شب ناقوس ها، گوینده ی تبریک او

الغرض در مردمان از سیبری تا آمریک

دائماً تعظیم و تکریم است بر آن نام نیک

گر حکیمی مرده ای را زنده سازد این چنین

بهر او تکریم و تعظیم است در روی زمین

بهر فردوسی چه باید کرد؟ کو از کار خویش

یعنی از نیروی طبع و معجز گفتار خویش،

مرده فرزندان چندین قرن ایران زنده کرد

از لب آموی تا دریای عمان زنده کرد

میرزاده عشقی در سال ۱۳۳۳، این مثنوی را در آیین فردوسی خوانی زرتشتیان تهران، بالبداهه سرود.