چهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۴۰۳

حكایت شیر و خرگوش بخش ششم


حکایت شیر و خرگوش۶




در این بخش مولانا بخشی از دانش خود در رشته فیزیك را برخ میكشد. او طبق روال همیشگی، بگفتن حكمت و دروس زندگی پرداخته و از قوانین طبیعی میگوید. از نیروی گریز از مركز، از جاذبه زمین، از نیروی گرانش و چرخش زمین بدور محور خود، همزمان كه بدور خورشید میگردد، در كهكشانی كه خود بسرعت درحال حركت است و از خدائی كه توصیفش برای آدمی محال است. و تا آخر.
رنجیدن شیر از تاخیر خرگوش:
شیر میگفت از سر تیزی و خشم
کز ره گوشم، عدو بربست چشم
شیر خشمگین خود را سرزنش میكرد كه چگونه گول نخچیران را خورده است و با شنیدن سخنان فریب دهنده شان، چشمهایش بروی حقیقت بسته شده است. نكته ای كه مولانا در این بیت به آن اشاره میكند، گمراه شدن اكثر آدما از طریق گیرنده ها و یا حواس ششگانه شان است. وقتی چشم بپسندد، گوش دیگر هیچ منطقی را نمیشنود. وقتی گوش از سخنان دلفریب پر شود، چشمها كور میشوند. در تاریكی وقتی بدیدن پیل میروی، هر جای آنرا با دست، لمس كنی، آنجا را پیل مینامی ووو، و این احوال اكثر آدما است كه بیش از حد به گیرنده ها و یا حواس ششگانه و یا عقل خود اعتماد دارند. و همینكه گیرنده ها، مطلبی را بمغزشان، گزارش دهند، مغزشان فورا تصمیم گرفته، حكم صادر كرده، و آنرا به اجراء میگذارد.
مکرهای جبریانم بسته کرد
تیغ چوبینشان تنم را خسته کرد
اینجا دیگر شیر نیست كه مینالد و شاكی است كه با پنبه سرش را بریده اند و یا با تیغ چوبین تنش را مجروح ساخته اند. این بیت شرح حال اكثر مردم معمولی و یا اختیاریون دنیا است كه وقتی دچار ناملایمی میشوند، گناه را بگردن همه كس انداخته، بجز خودشان كه نقش اصلی را بازی كرده اند. درست مانند جبریون كه خود را فراموش كرده و هرچه كه هست و نیست را به خدا پیوند میزنند، حتی وقتی مرتكب پلیدی و جنایت میشوند، خود را با القابی مانند دست خدا، و یا سربازان نور و یا ناجیان بشریت میخوانند.
در اینجا مولانا همچنین میگوید، با اینكه آدمی میداند كه كارش اشتباه است و خوب هم میداند، با اینحال تمایل به ختا دارد و عاقبت هم ختا میكند. و برای این ادعا، در ابتدای حكایت، نخجیران جبری را در بحث، مغلوب دلایل خردمندانه شیر میكند، و شیر در میدان سخن پیروز است، اما درعمل، این نخجیران جبری هستند كه نوعی جبر را بر او تحمیل کردند. بدین ترتیب که قرار شد شیر از شکار و تلاش و جهد دست كشیده و به روزی معینی كه نخچیران آنرا تعئین میكنند، بسنده کند.
زین سپس من نشنوم آن دمدمه
بانگ دئوان است و پریان، آنهمه
بر اساس اسطوره ها، دئو ها و پریان موجوداتی هستند كه، از آدما خیلی بزرگتر و تواناترند. و بهمین دلیل با تحقیر به آدمها مینگرند. چون از بالا به آدمها مینگرند، آدمها راكوچك وحقیر میبینند. ولی چون آدمها هر كدام یك میترا هستند كه یك خورشید در درونشان نهفته است، توانا به غلبه بر هر موجود دیگری هستند، و این مطلب را پریان و دئوها میدانند و این حقیقت، وجود آنان را پر از نفرت از آدمیان میكند. درنتیجه دئوان و پریان در مبارزه با آدمها همواره متوصل بحیله میشوند. شیر با اشاره به این مطلب میگوید، از این پس، دیگر هرگز گول سخنان پر مکر نخچیران و یا چرندهگان را نخواهم خورد.
از اینجا روی سخن مولانا با آدمیان است و دروس تربیت اجتماعی را مرور میكند و میگوید:
بر دران ای دل، تو ایشان را مایست
پوستشان برکن، کشان جز پوست نیست
١- بدان و آگاه باش! هر موجودی دارای یك پوست(ظاهر) و یك محتوای درونی(باطن) است. در رابطه با هر آدمی، شرقی یا غربی، مفتون ظاهر و سخنان مودبانه و نرم و دل انگیز او نشو! چرا كه وقتی این ظاهر را كنار بزنی، در پشت پوسته ظاهری، یك موجود دیگری نشسته كه ممكن است آنچنان زشت و پلید و پلشت باشد كه با دیدنش از ترس سكته كنی! پس در رابطه با هركس قرار گرفتی، شرط را بر پلیدی و جنایتكاری او بگذار مگر اینكه عكس آن به تو ثابت شود. در رابطه با هر آدمی، دوست و آشنا و غریبه، سعی كن پوستش را در ذهنت پاره كنی و كنار بزنی. چراكه آدمها، اكثرا یا فقط ظاهر و پوست هستند و از محتوا خالی، یا در پس ظاهر، موجودی كاملا متفاوت با ظاهرشان هستند، و یا در بهترین حالت، تنها بخودشان فكر میكنند. یعنی گذشت آنزمانی كه آنسان گذشت! گذشت آنزمانی كه آدمها، آدمیت داشتند.
پوست چه بود، گفتهای رنگ رنگ
چون زره بر آب، کش نبود درنگ
و منظور از ظاهر و پوست چیست؟ منظور همان سخنان گوناگون و گفتارهای رنگارنگ، سخنان دلنشین، حرفهای زیبا و دلفریب است كه اگر خوب بنگری مانند حباب های بر روی آب، اثری برق آسا داشته و از بین میروند. و یا حلقه هائی است كه بر اثر برخورد جسمی با سطح آب، بوجود میآیند، و بسرعت ناپدید میشوند.
میفرماید، بیچاره زبان چرب و نرم مشو! این یك نكته.




این سخن چون پوست و معنی، مغز دان
این سخن چون نقش و، معنی همچو جان
فكر كن و از خودت بپرس چرا این آدم به یكباره و اینچنین با من مهربان و دل انگیز شده است؟ در تمامی دنیا بجز ایران، مردم وقتی كسی با لبخند و چهره شاد و مودب به آنان نزدیك شده و شروع به وراجی میكند،(البته بجز در رسانه های دستجمعی و فیلم ها و هالیوود) فورا شك میكنند كه شاید نیم كاسه ای زیر كاسه باشد. بهمین جهت چامه جوشن و زره جنگی بتن كرده و در حالت دفاعی قرار میگیرند. نخست سعی میكنند، طرف را بخوانند و پوسته ظاهری را كنار بزنند، و این كار را با طرح پرسش انجام میدهند. هیچ اطلاعاتی به او نمیدهند حتی از گفتن نامشان پرهیز میكنند. و تا آنجائیکه ممكن باشد سخن را كوتاه كرده و آنرا بپایان میرسانند و طرف را ترك میكنند. چون سخنی که گفته میشود را مانند پوست میبینند و بدنبال هدف گوینده از سخنی كه گفته و معنی را كه مانند مغز و مقصود گوینده است، میجویند. آنها میدانند كه هیچ غریبه ای لبخندی را بریگان نمیزند، مگر هدفی را دنبال كند. غربیها میدانند که اطلاعات و آگاهی سلاح قوی است که میتواند به آنها خسران و زیان برساند، پس از دادن هرگونه اطلاعاتی از خود، بشدن پرهیز میکنند. و برعکس شرقیها سفره دلشان همواره باز است و عریان.
پوست باشد مغز بد را عیب پوش
مغز نیکو را ز غیرت، غیب پوش
٢- چرا كه سخن مانند غلافی است که نیت و هدف گوینده را پنهان میسازد. و پوسته ای، پوشاننده نیت و مقصود و مغز بد و ناخوش است. نكته بعدی كه آدمی باید در روابط اجتماعی خود در نظر داشته باشد، این است كه، توانائیهای خود(مغز نیكو) را از راه احتیاط(از غیرت)از دیگران پنهان داشته و با چامه غیبی آنرا بپوشاند و پنهان كند.
چون قلم از باد بُد، دفتر ز آب
هرچه بنویسی، فنا گردد شتاب
٣- نكته سوم، پرهیز از گفتن هر مطلبی به هر كسی است. چراكه در خیلی از مواقع، سخن آدمی درك و فهم نمیشود. و درست مثل این است كه با باد بر روی آب، بنویسی! قلم از باد باشد و کاغذ از آب، یعنی آب در هاون كوبیدن، كاری سخت نابخردانه و بیهوده انجام دادن.
نقش آب است ار وفاجوئی از آن
بازگردی دستهای خود گزان
انتظار درك و فهم از نادان داشتن، مثل انتظار دوام داشتنِ نقشی است كه بر روی آب زده شده است. عاقبت آن به دندان گزیدن دستهاست.
باد در مردم، هوا و آرزوست
چون هوا بگذاشتی پیغام هوست
و تا زمانی كه آدمی دچار ظواهر زندگی و آرزوهای محال و پایان نیافتنی است، از معرفت و انسانیت سخن گفتن با او، درست مانند نقوشی است كه باد بر سطح آب پدید میآورد. بیهوده است و دوامی ندارد و زود فنا میشود. درحالیكه اگر در نزد آدمی، ظواهر تنها ظواهر انگاشته شوند، و بهائی به آنها داده نشود، به معیار های مسخره مثل فلان مارك و برند معروف، فلان كاخ نشین منفور ووو. بخندی و بگذری، و دنباله رو بودن و تقلید را كنار بگذاری، و به داشته هایت رضایت داشته باشی و ایمان به این مطلب كه هر چه امروز هستی و هرچه داری و نداری، فقط و فقط نتیجه كردار و كارنامه خود توست و بس، و نه خدا مقصر است و نه بنده خدا، درنتیجه بجائی خواهی رسید كه بهر جا بنگری، آنجا او را ببینی. به دریا بنگری، كوه و در و دشت، نشان قد رعنا و رخ زیبای او را ببینی. همه چیز اوست، كه «هو» است و عشق است و نشاط است و لبخند رضایت است و زیبایست و لذت است و بی نیازی است.
خوش بود پیغام های کردگار
كاو ز سر تا پای باشد پایدار
٤- چراكه اگر حتی در ردیف آخر مجلس او هم نشسته باشی و از او فقط روزنی بچشمت آید، باز پیغام های او آنچنان نغز و خوش و پایدار است كه مانند ماهی كه از آب سیر نمیشود، تو نیز از دریافت این پیامها، سیر نخواهی شد.
از درمها نام شاهان بر كنند
تا قیامت نام مانی بر زنند
٥- سكه شاهان نشان حكومت آنان بر مردمی مشخص در مدت دوره ای مشخص است. درحالیكه نشان حكومت مانی بر تمامی مردم دنیا و تا ابد پایدار و زنده است.
نام مانی نام جمله انبیاست
چون كه صد آمد، نود هم پیش ماست
یعنی همه پیامبران دروغین و كپی شده و ساختگی یك طرف، مانی هم یك طرف.
این سخن پایان ندارد ای پسر
قصه خرگوش گوی و شیر نر
در بیان مكر خرگوش و تاخیر او در رفتن به كنام شیر:
در شدن، خرگوش بس تاخیر کرد
مکرها با خویشتن، تقریر کرد
خرگوش در رفتن بسوی شیر تاخیر بسیار کرد و راه های زیادی را در جهت فریب دادن شیر، در فكرش مرور كرد.
در ره آمد بعد تاخیر دراز
تا بگوش شیر گوید یک دو راز
خرگوش بعد از تاخیر طولانی به راه افتاد تا نزد شیر رود و او را با مکرهای خود بفریبد.
از اینجا مولانا دوباره روی سخنش مردم است.
تا چه آل لم هاست در سودای عقل
تا چه با پهناست این دریای عقل
٦- آل لم همان عالم است. پس از جنگ جهانی اول برای ساخت لهچه های ناروا از زبان پارسی، از یک کلمه پارسی که دارای چندین مترادف و هم ردیف بود، یکی را گرفته و آنرا اشتباه نوشته و اشتباه بیان کردند. و بدین ترتیب، لهچه های عربی و عبری و تورگی و پنجابی و اردو ووو، توسط خبیثان ضد پارسی، ساخته شد. و اینکار را برای ازهم گسستن رابطه بین استانهای امپراتوری پارسی با یکدیگر کردند. مثلا بخاطر وارد كردن واژگان پارسی به لهچه های عبری و عربی كه هركدام یك كپی ناقص و لهچه ای ناخوشایند از زبان مادر یعنی پارسی است، هر واژه پارسی كه با آ و یا الف شروع شود را به ع برگردانده و آغاز میكنند. ملك جم را ملك عجم میخوانند و آیار را عیار، اجیب را عجیب ووو، تا آخر.
و هر جا ت باشه آنرا عمدا با ط مینویسند، مثل تهران و تشت و تهمورث و تول و تاغوت ووو. والبته همه اینها را هم بخورد پارسی زبانان دادند.
این بیت هم در برخی از نسخه های مثنوی بدینگونه آمده،:
تا چه تولانیست سودای خرد
تا چه با پهناست، دریای خرد
بهرحال قرار ما این است كه مغز را برداشته و پوست را درپای خران اندازیم، پس برای رسیدن به مغز، از این رذالت های بربر ها گذشته و مغز را میچسبیم كه میگوید، اگر مردم گیتی را براساس خرد تقسیم بندی كنیم، سه گروه آدم وجود دارد. براساس مولانا، مردم دنیا صرفنظر از نژاد، رنگ، ملیت، مذهب، جنسیت و تمامی تفاوتهای ظاهری، به سه گروه خردمندان، معمولیها، و ابله ها تقسیم میشوند. در تعریف این سه گروه مولانا میفرماید، خردمندان كسانی هستند كه به توانائیهای جسمی و روحی و استعدادهای خود پی برده و از آنها در همه جا در نهایت استفاده میكنند و این دسته عزیزان خدا هستند، چرا كه همان آدمی هستند كه منظور نظر خدا و هدف آفرینش است. دیگر گروه را مولانا اختیاریون مینامد كه گذران زندگی را بر اساس كار و تلاش بدنی و جهد قرار داده و روزگارشان بد نیست. خرده نانی دارند و سر سوزن آرامشی. این گروه اگر از خردمندان الگو بگیرند، و از مغزشان هم به اندازه زانو و بازویشان بهره ببرند، در همه جا پیروزند، و خدا هم به حركتشان، بركت میدهد. گروه سوم جبریون ابله هستند كه از تنبلی و بی خاصیتی همه چیز را به خدا پیوند میزنند. نه از جسمشان بهره میبرند نه از جانشان. اینها بینوایان و بیچارهگان دنیای بشریتند. و كارشان نق زدن، تلخ بودن و منفی بافی است ولی اگر آب ببینند، پلیدتر از ابلیسند. اینها عروسكهای پلیدان و خبیثان هستند كه با آنها بازی كرده و روزگارشان را تلخ ساخته و از غر زدنشان، میخندند و تفریح میكنند. در اینجا دریای خرد را فراخ و پهناور مینامد و میگوید، این دریا، كران و ساحل ندارد و بیكران است و آدمی را تا خدا شدن، بالا میكشد.
صورت ما اندرین بحر عذاب (اذآب)
میدود چون کاسه ها بروی آب
٧- میفرماید، عمر وجود و زندگی ظاهری آدمی، در دریای مواج روزگار، مانند حركت كاسه های خالی است كه پشت سر هم بر روی آب درحركتند. بحر اذآب یعنی دریای پر چین و شكن، دریای مواج و نسبتا طوفانی.
تا نشد پر بر سر دریا، چو تشت
چون که پر شد تشت، در وی غرق گشت
میگوید، تا زمانی كه این كاسه ها پر از آب نشده باشند، و آدمی از پلیدی تهی باشد، بر روی آب شناور است و تشت نامیده میشود. و غرق نخواهدشد و بسلامت از این دریای پر تلاتم نجات میابد. ولی هنگامی كه كاسه ها از پلیدی و یا اذآب پر میشوند و آدمی پر از خشم و غرور و حسد و نفرت و کینه و زیاده خواهی و شهوت ووو میگردد، در دریای زندگی غرق گشته، و به عدم میپیوندد و با آن یكی میشود.
عقل پنهان است و ظاهر عالمی
صورت ما موج، یا از وی، نمی
خرد آدمی در درونش پنهان است و مانند صورتش قابل دید همگان نیست. و اگر آدمی را دریا فرض كنیم، ظاهرش امواج هستند و خردش نم دریا. مسلما خرد در برابر این صورت كه مانند موجی بزرگ است به چشم نمیآد. و مردم هم وقتی از دریا سخن گفته میشود بیاد امواج آن می افتند.
هر چه صورت می وسیلت سازدش
زان وسیلت بحر، دور اندازدش
٨- حالا آدما میآیند و ظاهرشان را مانند مردمان خدا میسازند و مكر بكار میبرند، غافل از اینكه با همان مكری كه بكار بردند، از درگاه خدا رانده میشوند.
تا نبیند دل، دهنده راز را
تا نبیند تیر، تیر انداز را
و اینگونه است كه متظاهرا به راستی و حقیقت، هیچگاه خداشناس نخواهند شد، همانگونه كه تیر، تیرانداز را هیچگاه نخواهد دید.
اسپ خود را یاوه داند وز ستیز
می دواند اسپ خود در راه نیز
از روی مكاری و پلیدی، مكر خود را نمیبیند و همچنان به پلیدی ادامه میدهد، ولی همزمان و مرتبا ناله میكند، چرا خدا به دادش نمیرسد. مثل اینكه یكی سوار اسپ تازنده و یا تازی باشد، ولی خودش را بخریت بزند و بگوید، این كه اسپ تندرو نیست، این یابو است! یكی را میبینی هزاران نامردمی انجام میدهد و شاكی و طلبكار خدا هم هست. (اسپ تازی اسپ تیز و تند رو است و اسپ عربی نیست. اعراب و دیگر بیابانگردان را تاژی میخوانندند. و اعراب چون زبان ناقص دارند و قادر به تلفظ ژ نیستند، تاژی را تازی میگویند و این اشتباه را به اسپ و سگ بیچاره تند رو كه به آن اسپ تازی و سگ تازی میگویند، نسبت داده و آن بیچاره را اسپ عربی میخوانند. )
اسپ خود را یاوه داند آن جواد
و اسپ خود او را کشان کرده چو باد
آن از خدا بیخبر و رند، پلیدی و نامردمی خود را دستكم میگیرد، و همزمان كه درحال آزار و مال مردمخواری و جنایت است، و در میدان پلیدی اسپ خود را مانند باد میتازاند، طلبكار هم هست و خود را بیگناه هم میداند.
در فغان و جستجو آن خیره سر
هر طرف، پرسان و جویان، دربدر
آن شخص پلید مجرم، آه و فغان هم میکند و دربدر سراغ خدا را هر کس میگیرد، حج میرود و نذری پخش میكند.
کان که دزدید اسپ ما را کو و کیست؟
این که زیر ران توست ای خاژه چیست؟
خاژه همان خواجه است که معرب شده و بمعنی آقا است. آن پلید، میپرسد، من چه كردم كه خدا دستم را نمیگیرد و به من بدتری میدهد. باید ازش پرسید، بخودت نگاه كردی، آیا از كردارت آگاهی؟
آری این اسپ است، لیکن اسپ کو؟
با خود آ، ای شهسوار اسپ جو
آن پلید میگوید، بله البته که من پلیدم، ولی لطف و كرم خدا كجاست؟ در پاسخ باید به او گفت، ای خدانشناس ظالم، بخود آ (انسان و یا آ شو) و دست از رندی و مكاری و طلبكاری بردار.
جان، ز پیدائی و نزدیکی است گم
چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم
٩- خداوند در درون آدمیست و با او همه جا هست و از همه افكار و گفتار و كردار آدمی خبر دارد. آدمی اگر تمامی دنیا را بفریبد، به خود و خدایش نمیتواند دروغ بگوید و نیرنگ بزند. و غافل از این حقیقت، دربدر بدنبال خدا میگردد. درست مانند خم شراب، شكم از زور پری، در حال تركیدن است، ولی لب و دهان از فرط تشنگی، خشك و ترك خورده. آب در كوزه و ما تشنه لبان میگردیم.
کی ببینی سرخ و سبز و بور را
تا نبینی پیش از این سه، نور را
١٠- چگونه میخواهی رنگهای سبز و سپید و سرخ(سه رنگ پرچم ایران) را ببینی، تو كه در وجودت منشور و یا طیفی نیست كه بتواند نور را جذب و آنرا به رنگها تجزیه كند؟ مولانا در اینجا، از یكی از قوانین فیزیك یعنی شكسته شدن طول موجهای نور و ایجاد رنگها توسط منشور، سخن میگوید.
دانشمندان ایرانی كه قوانین فیزیك را ساخته و كشف كرده اند، میفرمایند كه رنگها بر اثر گذشتن نور و شكسته و تجزیه شدن امواج آن، توسط طیف هوا، و یا منشور، ساخته میشوند. یعنی اگر نور وجود نداشته باشد، و هوا هم مانند منشور و یا رنگ شكن عمل نكند، و موج های گوناگون نور را كه دارای درازای متفاوتی هستند، را از آن جدا نكند، رنگی هم برای چشمان ما نیست. مثلا در هوای مه آلود، رنگها واضح نیستند، درحالیكه وقتی هوا صاف است، رنگین كمان ها ساخته میشوند. پس شرط دیدن رنگها، منشور و نور است. یكی از منشورهای معروف كریستال است كه نور را به هفت رنگ تجزیه میكند. در اینجا، مولانا ضمن اشاره به این قانون فیزیك، میپرسد، چگونه میخواهی رنگها و الطاف خدا را ببینی وقتی طیف و یا منشوری درونت نیست تا نور خدا را، ویا لطف و كرم حق، را قابل دید و لمس كند؟ برو ابتدا خودت را صیقل بده، زلال شو و درونت را درست كن.
لیک چون در رنگ گم شد هوش تو
شد ز نور، آن رنگها روپوش تو
اما چون ظاهر بین هست. و فقط رنگها را میبینی و از پشت ماجرا بیخبری، تصور میكنی رنگها همینگونه هستند و درنتیجه مبهوت آنها میشود و منبع و یا نور را فراموش و یا نادیده میگیری.
چون که شب آن رنگها مستور بود
پس بدیدی، دید رنگ از نور بود
همینکه چادر سیاه شب بر همه جا افکنده شود و همه را در خود پنهان کند، یعنی وقتی بمیری، آنگاه خواهی دانست که دیده شدن رنگ ها بواسطه تابش نور بوده است. آنگاه درمیابی كه حقیقت در ظاهر نبوده و نیست. و آنچه بر تو گذشته ظاهر ماجراست، اصل آنست كه تو خود چون كنی اختر خویش را بد، مدار از فلك، چشم نیك اختری را.
نیست دید رنگ، بی نور برون
همچنین، رنگ خیال اندرون
وقتی بدون تابش خورشید و ماه، و نبود نور، رنگی هم نیست، چگونه میتوانی انتظار داشته باشی كه درونت كه از نور حقیقت خالی است، و نوری(سه نیك) در آن نمیتابد، توسط رنگها(شادی، خرسندی. رضایت، آرامش ووو.) پر شود؟
این برون از آفتاب و از سهاست
و آن درون از عکس انوار خداست
١١- در بیرون از كالبد تو، نور خورشید و ماه است كه تولید رنگها(شادیها، خرسندیها) میكند. و در درون كالبدت، راستیها هستند كه نور الهی را بدرونت تابیده و رنگها را بوجود میآورند.
نورِ نورِ چشم، خود نور دل است
نور چشم، از نور دلها حاصل است
ما با دو چشممان، نور و رنگها را میبینیم ولی با جان و دل توانا به دیدن نور خدا و رنگهای سعادت هستیم. و چه زمانی جان و دل ما به دیدن نور خدا، توانا خواهند بود؟ نور نور چشم، یعنی خرد و بصیرت آدمی. و این خرد و بصیرت از نوری تولید میشود كه در دلهاست. یعنی بدون نور دل، چشم بصیرتی وجود ندارد كه توانا بدیدن نور خدا باشد.
باز نور نور دل، نور خداست
كاو ز نور عقل و حس، پاک و جداست
همینطور منشاء اصلی نور دل و یا خرد و دانش لدنی آدمی، از انوار خداوندی است که در درون آدمی به ودیعه قرار دارد و از جنس نور حس و عقل جداست و از آنها نیست.
شب نبد نور و ندیدی رنگ را
پس بضد، آن نور پیدا شد ترا
١٢- هنگام شب، و در نبود پرتو ماه و خورشید، رنگها دیده نمیشوند. پس میتوان اینرا نتیجه گرفت كه هر چیزی با ضد خود، موجودیت پیدا میكند. در نبود نور، تاریكی هستی دارد و در نبود تاریكی، نور موجود است.
شب ندیدی رنگ، كان بی نور بود
رنگ چبود؟ مهره كور و كبود
گه نظر بر نور بود، آنگه برنگ
ضد بضد پیدا بود، آهن به ژنگ
یكی از معانی ژنگ، رنگارنگ است و دلیل اینكه نام كتاب آئین مانی پیامبر دانشمند و هنرمند ایرانی را ، ارژنگ گذارده اند، اینست كه این كتاب پر از نقشهای رنگارنگ و یا پر از ژنگ است.
ژنگ بمعنای اكسیده شدن آهن توسط بخار آب موجود در هوا هم هست. و یا همان اصطلاح رایج و اشتباه زنگ زدن آهن. در اینجا میگوید، همانگونه كه اگر نوری نباشد رنگی هم موجود نیست، در نبود آب هم آهن ژنگ نزده و درنتیجه، ژنگی هم موجود نیست. ژنگ ضد آهن است.
دیدن نور است، آنگه دید رنگ
وین بضد نور دانی، بیدرنگ
هنگامی كه نور موجود است، رنگها را میتوان دید. و هنگامی كه نتوانی رنگها را ببینی، بی درنگ درمیابی كه پس نوری وجود ندارد.
پس به ضد نور دانستی تو نور
ضد ضد را می نماید در صدور
پس نور با ضد نور و یا تاریكی مشخص و آشكار میشود، چرا که اضداد اثبات كننده یكدیگرند. و در پیدا بودن یكی، ضدش ناپیداست.
پس نهانیها بضد پیدا شود
چون که حق را نیست ضد، پنهان بود
١٣- پس میتوان به یقین گفت كه اضداد، موجب، هستی یافتن یكدیگرند. در نبود سرما، گرماست، و برعكس. در نبود نور، تاریكی است و برعكس. درنبود شب، روز است و برعكس. پس میتوان اینرا بدین ترتیب بسط و گسترش داد كه اگر آدمی توانا بدیدن پروردگارش نیست، بدلیل آن است كه ضد خدا موجود نیست، چون كه حق را ضدی نیست، پس پنهان بود، و با این ابیات، مولانا فلسفه شیطان و ابلیس و اراجیفی از این دست را، بطور كلی زیر سئوال میبرد.
نور حق را نیست ضدی در وجود
تا بضد، او را توان پیدا نمود
ولی خداوند، دارای ضد نیست، تا بتواند ثابت و دیده شود. پس دلیل اینكه دیده نمیشود، نداشتن ضد است و دلیل اینكه همه جا حضور دارد هم، نداشتن ضد هست. و دلیل بی نیازی او هم نداشتن ضد است. و دلیل توانائی و قدرت بیكرانش هم، همین نداشتن ضد است. چرا كه بر اساس قوانین اثبات شده فیزیك خیام و خوارزمی و دیگر دانشمندان نابغه ایرانی، وقتی سطح تماس و اصطحكاكی وجود نداشته باشد، یعنی بازدارنده و یا ضدی نباشد، اجسام اگر در حال حركت باشند، تا بی نهایت بحركت خود ادامه میدهند و اگر درحال سكون باشند، تا بینهایت بهمان حال باقی میمانند، چرا كه ضدی وجود ندارد تا آنها را سد كند و از عمل باز دارد. پس خدا اگر شریك هم ندارد و یگانه است و یكه تاز میدان، بدلیل همین نداشتن ضد است.
صورت از معنی، چو شیر از بیشه دان
یا چو آواز و سخن، ز اندیشه دان
١٤- ماده (صورت) از انرژی (معنی) حاصل میشود و برعکس، صورت به انرژی تبدیل میگردد. و ایندو مرتبا در حال تبدیل به یکدیگرند. (قانون ماده و انرژی خیام کبیر) تفاوت صورت با معنا، ظاهر با باطن، مانند تفاوت شیر و بیشه است. همانگونه كه بیشه عامل پرورش دهنده شیر است، اگر بیشه خرم و پر بار باشد و چرندهگان چاق و چله داشته باشد، شیر چاق و چله میشود و البته عكس این ماجرا هم صادق است، بن مایه سخن و آواز آدمی هم ، ریشه در اندیشه او دارد. و پندار نیك است كه گفتار نیك میسازد و گفتار نیك، منش و شخصیت آدمی گشته و كردارش را نیك میسازد. و البته عكس این فرمول هم جاری است.
این سخن و آواز، از اندیشه خاست
تو ندانی بحر اندیشه کجاست
گفته معروف بزرگان فلسفه و دانش ایرانی است كه میفرمایند، تا مردم سخن نگفته باشند، علم و هنرشان نهفته باشد، و این حقیقتی است كه دراینجا مولانا آنرا شرح میدهد و میفرماید، هر سخنی كه بزبان جاری میشود، در پس اندیشه اوست. و از اندیشه او سرچشمه میگیرد. مثلا گفته میشود كه آدمی بهنگام عصبانیت و خشم، دهانش قفل و چاك و بست ندارد و آنچه در زمان خشم میگوید، در واقع افكاری است كه او در هنگام آرامش به آنها فكر كرده است. و از نظر مولانا، اندیشه آدمی به اندازه همه كیهان و هستی، بزرگ و نیرومند است. و دریائی است عمیق و بدون ساحل.
لیک چون موج سخن دیدی لطیف
بحر آن دانی که باشد هم شریف
١٥- درنتیجه اگر آدمی دروغ نگوید، سخنان نازیبا و درشت بزبان نیاورد، تهمت نزند، تحقیر نكند، با سخن آزار ندهد ووو، دراینحالت میتوانی دریابی كه او دارای اندیشه نیك است.
چون ز دانش، موج اندیشه بتاخت
از سخن و آواز، او صورت بساخت
وقتی توسط دانش و آگاهی اندیشه آدمی ژرف و گسترده میشود، سخنان او هم با ارزش و معنا میگردد. و بدین ترتیب آدمی با اندیشه پاک و ژرف که سخنان نیکو از آنها منتج میشوند، هم برای خود آبرو و عزت میخرد و هم میتواند بسیاری را تحت تاثیر قرار دهد. و هواداران زیادی بسازد.
از سخن، صورت بزاد و باز مرد
موج، خود را باز اندر بحر برد
مانند موج دریا كه پس از دستیابی به ساحل، دوباره خود را به دریا، پس میكشد. سخن هم تاثیرمثبت و منفی دارد.
صورت از بی صورتی آمد برون
باز شد که انا الیه راجعون(این مصرع از مولانا نیست و مصرع اصلی دستكاری شده و اصلش این نیست و من متاسفانه اصلش را پیدا نكردم. )
١٦- معنای صورت از بی صورتی آمد برون، همان قانون بقای ماده و انرژی خیام كبیر در مقالات فیزیك اوست كه میفرماید، ماده و انرژی بخودی خود بوجود نمیآیند و از بین هم نمیروند، بلكه از حالتی به حالت دیگر درمیآیند. در نتیجه باید ورای ماده و یا متافیزیكی وجود داشته باشد كه خالق ماده باشد و این متافیزیك و یا بی صورتی، همان خالق گیتی و كیهان، یعنی پروردگاری است كه صورت را افریده و نفسی از خود را در وجود آدمی به امانت قرار داده است.
پس ترا هر لحظه، مرگ و رجعتی است
شمس فرموده که دنیا ساعتی است
پس آدمی در یک جریان مردن و دوباره زنده شدن دایمی بسر میبرد، در یک تناسخ ابدی، و درست مانند حرکت تیر انداخته شده و حرکت آب در جوی، این عمر و یا این زندگانی که هر یک از ما داریم، در واقع مانند یکی از آن حرکتهای چرخشی ملکول های آب و یا تیر رها شده است.
براساس قانون بقای ماده و انرژی خیام، سراسر جهان هستی و همه موجودات گیتی، مرتبا در حال تبدیل به چیز دیگری هستند بدین معنی که همه جهان هستی، هر لحظه و در هر آن، در حال تغئیر و تحول است و هیچ چیز در دو لحظه به یک حال نمیماند و درنتیجه، دنیا و هرچه در اوست، در هر لحظه در حال نو شدن است. كالبد ما هم، یعنی بخش مادی ما، پس از آنچه كه ما آنرا بدرود زجهان و یا مرگ مینامیم، از این حالتی كه دارد به حالتهای دیگر مثلا، كود و انرژی تبدیل میشود و به شكلی دیگری زندگی از سر میگیرد. و بخش ورای ماده ما، بر اساس اعمال و كرداری كه انجام داده، در شكل و كالبدی دیگر فرو رفته و در تناسخ گرفتار خواهد شد. پس برای آدمی، هر لحظه مرگ و بازگشتی دوباره و دوباره است. كه اگر این بازگشتها را در فاكتور زمان بخش كنیم، تمامی عمر آدمی، ساعتی بیشتر طول نمیكشد.و این را حضرت زرتشت و یا شمس گفته است.
فکر ما تیری است از هو در هوا
در هوا کی پایدار آید ندا
١٧- عمر آدمی دقیقا شبیه این است که خداوند یک تیر را در هوا پرتاب کرده باشد. این تیر با سرعت بجلو حرکت میکند، در هر لحظه در زمان و مکان تازه ای است و البته پایدار هم نیست. آفرینش انسان در ابتدا، تنها یک فکر و طرح از طرف خدا بوده است،
هر نفس، نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن، اندر بقا
١٨- درست مثل آن تیر رها شده، ما هم در هر لحظه در موقعیت مکانی و زمانی تازه ای هستیم، که البته اکثرا از این مطلب غافلیم و فکر میکنیم، بقا یعنی سکون. ما در فكر این هستیم كه چطور همین كه هستیم باقی بمانیم و درجا زده و عمر دراز كنیم، درحالیكه دنیا و مافیا هر لحظه در حال تغئیر و دگوگونی و نو شدن هستند. و بطور کلی بقای هستی به همین از نو شدن پی در پی بستگی دارد.
عمر همچو جوی، نو نو میرسد
مستمری می نماید در جسد
و یا میتوان عمر آدمی را به حرکت آب در جوی تشبیه کرد. حرکت آب در جوی بدین صورت است كه مولكولهای آب، تك تك بجلو میچرخند، و چون حركت چرخشی آنها پیوسته و با شتاب و سرعت زیاد و مداوم است، آدمی تصور میكند كه جریان آب یك حركت خطی است. برای آدمی هم هر روز یك عمر جدید بحساب میآید، ولی چون آدما اینرا نمیفهمد، تصور میكنند كه عمر یك طول خط زمانی است كه از جائی شروع و در جای دیگری پایان مئیابد. نمیدانند كه امروز خودش یك عمر جدید است كه باید آنرا زندگی كرد. و در مصراع دوم میفرماید، تعداد دفعاتی که ما بدنیا میآیم، آنچنان سریع میگذرد تو گوئی همه این دفعات یکبار و در یک جسد و یا کالبد رخ میدهد، و فقط یکبار است. خیام كبیر در مورد زمان میفرماید، مردم تصور میكنند، زمان یك خط صاف است كه از منفی بینهایت شروع شده و در مثبت بینهایت به پایان میرسد. درحالیكه زمان همین لحظه است كه درآن قرار داریم. و یك لحظه پیش از این، زمان نیست، یك لحظه بعد از این هم زمان نیست. ما در یک حرکت چرخشی در حرکتیم. و هر چرخش یک عمر و یکبار بدنیا آمدن و مردن را تجربه میکنیم. دیروز و امروز و فردائی وجود ندارد، هرچه هست همین لحظه نو است. و یا بقول خیام کبیر، جانا من و تو نمونه پرگاریم، سر گرچه دو کرده ایم، یک تن داریم، بر نقطه روانیم کنون دایره وار، تا آخر کار سر بهم باز آریم.
آن ز تیزی مستمر شکل آمدست
چون شرر، کش تیز جنبانی بدست
این حركت چرخشی و یا تناسخ آدمی از اینجهت، مستمر و خطی شكل بنطر میرسد كه سرعتش زیاد است. از تیز و تندی اوست. درست مثل گرداندن آتش گردان كه بر اثر چرخش سریع، آتش درون آن بصورت یك دایره متصل آتشین به دید آدمی میرسد.
در قسمتی از آیه ۸۸ سوره مورچه در قرآن آمده است، تو کوهها بینی و گمان داری که ایستاده و راکدند. حال آنکه آنها همچون ابرهای گذران در حال حرکت و رفتارند و آنچنان سریع میچرخند كه به دید ساكن میآیند.
شاخ آتش را بجنبانی به ساز
در نظر آتش نماید بس دراز
اگر تیری را كه بر سرش آتش است بجلو پرتاب كنی، بصورت خط ممتد آتشین جلوه می کند.
این درازی مدت از تیزی صنع
می نماید سرعت انگیزی صنع
و این درازای مستقیم و حرکت راست، که بچشم میرسد، فقط و فقط بخاطر سرعت زیاد تیر آتشین است. خیام كبیر میفرماید، زمان برای هر مخلوقی معنای ویژه خود را دارد و یكسان نیست. درست مثل اثر انگشت كه برای هر فرد، ویژه خود اوست. برای خدا عمر سد سال آدمی، یك آن و میلیونها سال عمر زمین، ساعتی است. چرا كه خداوند با سرعتی كه حتی در ذهن و فکر آدمی هم نمیگنجد، در حركت است. طالب این سر اگر علامه‌‌ای است
نک حسام الدین که سامی نامه‌‌ای است
اکر آنکه این را میخواند، دارای دانشی بالا باشد، از روی همین گفتار خواهد فهمید، که مثنوی خودش یک پا «سام نامه» است. و یا شاهنامه است که توسط حسام دین ضیاء حق چلیپی، مولانا، نوشته شده است.
وصف او، از شرح مستغنی بود
رو حكایت كن، كه بیگه میشود.
آنكس كه او را شناخت، عاجز از توصیف اوست، آنكس كه او را توصیف كرد، او را نشناخته است. برگردیم به حكایت و تا از دهان نیافتاده، آنرا بازگو كنیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر