شنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۵

ناچارا جاریست پیکاری سترگ


فریدون مشیری



گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر
ناجرم جاریست پیکاری سترگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته میشود انسان پاک
وآنکه با گرگش مدارا میکند
خلق و خوی گرگ پیدا میکند
در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را میدرند
گرگهاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان است اینسان دردمند
گرگها فرمانروایی میکنند
وآن ستمکاران که با هم محرمند
گرگهاشان آشنایان همند
گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت اینحال عجیب؟
فریدون مشیری

اگراین درنده خویی زطبیعتت بمیرد
همه عمر، زنده باشی‌ بروان آدمیت.
سعدی کبیر

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر