جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۴

آخر از زندان تن راه فراری شد مرا


رهی معیری



ساختم با آتش دل لاله زاری شد مرا
سوختم خار تعلق نوبهاری شد مرا
سینه را چون گل زدم چاک اول از بی طاقتی
آخر از زندان تن راه فراری شد مرا
نیکخویی پیشه کن تا از بدی ایمن شوی
کینه از دشمن بریدم دوستداری شد مرا
هر چراغی در ره گم گشته ای افروختم
در شب تار عدم شمع مزاری شد مرا
دل بداغ عشق خوش کردم گل از خارم دمید
خو گرفتم با غم دل غمگساری شد مرا
گهر تنهایی از فیض جنون دارم بدست
گوشهٔ ویرانه گنج شاهواری شد مرا
کج نهادان راز کس باور نیاید حرف راست
عیب خود بی پرده گفتم پرده داری شد مرا
پیش پیکان بلا سنگ مزارم شد سپهر
جا بصحرای عدم کردم حصاری شد مرا
چون نسوزم شمع سان، کز داغ محرومی رهی
بر جگر هر شعله آهی شراری شد مرا.
رهی‌ معیری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر