‏نمایش پست‌ها با برچسب عبید زاکانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عبید زاکانی. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۹۴

تماشا میکن و میخور جهانی که تو خوردی جهانی هرزمانی


از هر زبان که می‌شنوم ، نامکرر است.




تاژیی، خمره‌ای شراب از ایزدی بدزدید و با شتاب بخانه شد و سر از خمره باز کرد و عکس خود در آن دید. فریاد برآورد و مادر خود را خواند و بدو گفت: مردی در خمره است! مادرش در خمره نگریست و گفت: آری فاحشه‌ای هم بهمراه اوست!
عبید زاکانی

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۴

عادت ندارد یار ما بیچارگان بنواختن

در خود نمی‌بینم که من بی او توانم ساختن
یادل توانم یک زمان از کار او پرداختن
من کوی او را بنده‌ام کورا میسر میشود
بر خاک غلطیدن سری در پای او انداختن
چون شمع هجران دیده‌ای باید که تا او را رسد
با خنده گریان زیستن یا سوختن یا ساختن
هرگز نباید خواب خوش در چشم من تا ناگهان
خیل خیالش صف زنان نارد برویش تاختن
در حسرتم تا یکزمان باشدکه روزی گرددم
کز دور چندان بینمش کورا توان بشناختن
هر دم عبید از خوی او باید شکایت کم کنم
عادت ندارد یار ما بیچارگان بنواختن.
عبید زاکانی

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۴

سگ کوی رندان آزاده‌ایم


خدایا تو ما را صفائی بده
به ما بینوایان نوائی بده

در گنج رحمت به ما برگشا
وزان داد هر بینوائی بده

همه دردناکان درمانده‌ایم
حکیمی به هریک دوائی بده

سگ کوی رندان آزاده‌ایم
در آن کوچه ما را سرائی بده

بلائیست این نفس کافر عبید
گرش میتوانی سزائی بده.
عبید زاکانی

پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۴

ما سرخوش و بلبلان خروشان






منگر به حدیث خرقه پوشان
آن سخت دلان سست کوشان
آویخته سبحه‌شان بگردن
همچون جرس از درازگوشان
از دور چو کشتگان ببینی
از راه بگرد و رو بپوشان
از بند ریا و زرق برخیز
با ساده نشین و باده نوشان
مفروش به ملک هر دو عالم
خاک سر کوی می فروشان
در باغ چه خوش بود سحرگاه
ما سرخوش و بلبلان خروشان
مطرب غزل عبید برخوان
دل برده ز دست تیزهوشان.
عبید زاکانی

چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۴

خیال باطل و اندیشهٔ ختا کرده



مرا دلیست ره عافیت رها کرده
وجود خود هدف ناوک بلا کرده

ز جور چرخ ستم دیده و رضا داده
ز خوی یار جفا دیده و وفا کرده

به کار خویش فرو رفته مبتلی گشته
به درد عشق مرا نیز مبتلی کرده

هر آنچه داشته از عقل و دانش و دین
ز دست داده و سر در سر هوی کرده

گهی ز بیخردی آبروی خود برده
گهی ز بیخبری قصد جان ما کرده

بقول و عهد بتان غره گشته وز سر جهل
خیال باطل و اندیشهٔ خطا کرده

عبید را به فریبی فکنده از مسکن
ز دوستان و عزیزان خود جدا کرده.
عبید زاکانی

ماوشراب


ما و شراب
باز فکند در چمن، بلبل مست غلغله
گشت ز جنبش صبا دختر شاخ حامله

عطر فر باغ را لحظه به لحظه رسد
از ره صبح کاروان از در غیب قافله

مست شدهست گوئیا کز سرذوق مینهد
خرده و خرقه میان غنچهٔ تنگ حوصله

نافه گشا شد صبا غالیه سا سیم گل
وه که چه زیبا بود گلرخ عنبر کله

مست شبان در چمن جلوه‌کنان شاخ گل
گوش به بلبل سحر خواسته جام بلبله

ای بت نازی من دور مشو پیش من
خوش نبود بین ما فصل بهار فاصله

بوسه که وعده کردی می‌ندهی بنده را
در ره انتظار شد پای امید آبله

ما و شراب و نای و دف و کنج مغان
شغل جهان کجا ما زکجا مشغله

دور خرابست و گل خیز عبید و عیش کن
دور فلک چو با کسی می‌نکند مجادله.
عبید زاکانی

سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۴

تو خداوندگار ما باشی



خوش بود گر تو یار ما باشی
مونس روزگار ما باشی
روزکی همنشین ما گردی
شبکی در کنار ما باشی
ما همه بندگان حلقه بگوش
تو خداوندگار ما باشی
همچو سگ میدویم در پی تو
بو که ناگه شکار ما باشی
غم نگردد به گرد خاطر ما
گر دمی غمگسار ما باشی
تا منم بندهٔ توام چو عبید
تا توئی شهریار ما باشی.
عبید زاکانی

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۴

مرا ز غیر چو پروانه نیست پروائی


بدین صفت سر و چشمی و قد و بالائی
کسی ندید و نشان کس نمیدهد جائی

چنین شکوفه نخندد به هیچ بستانی
چنین بهار نیاید به هیچ صحرائی

ز شست زلف تو هر حلقه‌ای و آشوبی
ز چشم مست تو هر گوشه‌ای و غوغائی

کجا ز حال پریشان ما خبر دارد
کسی که با سر زلفش نپخت سودائی

ز شوق پرتو رویت که شمع انجمن است
مرا ز غیر چو پروانه نیست پروائی

خیال وصل تمنی کنم همی در خواب
چه دلپذیر خیالی چه خوش تمنائی

خرد به ترک توام رای زد ولیک عبید
خلاف پیش تو مردن نمیزند رائی.

عبید زاکانی

شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۴

مه پیش او اسیری شه پیش او گدائی


دارد به سوی یاری مسکین دلم هوائی
زین شوخ دلفریبی زین شنگ جانفزائی

زین سرو خوشخرامی گل پیش او غلامی
مه پیش او اسیری شه پیش او گدائی

هر غمزه‌اش سنانی هر ابرویش کمانی
گیسوی او کمندی بالای او بلائی

ما را ز عشق رویش هر لحظه‌ای فتوحی
ما را ز خاک کویش هر ساعتی صفائی

بگرفته عشق ما را ملک وجود آنگه
عقل آمده که ما نیز هستیم کدخدائی

جان می‌فزاید الحق باد صبا سحرگه
مانا که هست با او بوئی ز آشنائی

گفتم عبید گفتا نامش مبر که باشد
رندی قمار بازی دزدی گریز پائی.

عبید زاکانی

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۴

دوش در آن سرخوشی هوش زما می ربود


عزم کجا کرده‌ای باز که برخاستی
موی به شانه زدی زلف بیاراستی

ماه چو روی تو دید گفت زهی نیکوی
سرو که قد تو دید گفت زهی راستی

آتش غوغای عشق چون بنشستی نشست
فتنهٔ آخر زمان خاست چو برخاستی

دوش در آن سرخوشی هوش زما می ربود
کاسه که میداشتی عذر که میخواستی

پیش عبید آمدی مرده دلش زنده شد
باز چو بیرون شدی جان و تنش کاستی.

عبید زاکانی

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۴

زخم تیر مژه را مرهم و داروئی نیست


سر نخوانیم که سودا زدهٔ موئی نیست
آدمی نیست که مجنون پری‌روئی نیست

هرگز از بند و غم آزاد نگردد آن دل
که گرفتار کمند سر گیسوئی نیست

قبله‌ام روی بتانست و وطن کوی مغان
به از این قبله‌ام و خوشتر از این کوئی نیست

کس مرا از دل سرگشته نشانی ندهد
عجب از معتکف گوشهٔ ابروئی نیست

میتوان دامن وصلت به کف آورد ولی
ای دریغا که مرا قوت بازوئی نیست

هر مرض دارو و هر درد علاجی دارد
زخم تیر مژه را مرهم و داروئی نیست

سر موئی نتوان یافت بر اعضای عبید
که در او ناوکی از غمزهٔ جادوئی نیست.
عبید زاکانی

عمری که خوش نمیگذرد در حساب نیست



در خانه تا قرابهٔ ما پر شراب نیست
ما را قرار و راحت و آرام و خواب نیست

در خلوتی که باده و ساقی و شاهد است
حاجت به چنگ و بربط و نای و رباب نیست

خوش کن به باده وقت حریفان که پیش ما
عمری که خوش نمیگذرد در حساب نیست

اینک شراب اگر هوست میکند وضو
در آفتابه کن که در این خانه آب نیست

ما را که ملک فقر و قناعت مسلم است
حاجت به جود خسرو مالک رقاب نیست

همچون عبید خانهٔ هستی خراب کن
زیرا که جای گنج بجز در خراب نیست.
عبید زاکانی

دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۴

فکند سیب زنخدان او بچاه مرا


بکشت غمزهٔ آن شوخ ، بی‌گناه مرا
فکند سیب زنخدان او ، بچاه مرا

فدای هندوی خالش شدم ندانستم
کاسیر خویش کند ، زنگی سیاه مرا

دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی
ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا

هزار بار فتادم به دام دیده و دل
هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا

ز مهر او نتوانم که روی برتابم
ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا

به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده
اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا

عبید از کرم یار بر مدار امید
که لطف شامل او بس امیدگاه مرا.
عبید زاکانی

ز پیر مغان آشنائی طلب


عنید زاکانی



دلا با مغان آشنائی طلب
ز پیر مغان آشنائی طلب
بکنج قناعت گرت راه نیست
ز دیوانگان رهنمائی طلب
وگر اوج قدست کند آرزو
ز دام طبیعت رهائی طلب
اگر عارفی راه میخانه گیر
و گر ابلهی تو جحودی طلب
دوای دل خسته از درد جوی
نوای خود از بینوائی طلب
اگر سد رهت بشکند روزگار
مکن از خسان مومیائی طلب
عبید ار گدائی غنیمت شمار
وگر پادشاهی گدائی طلب.
عبید زاکانی

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۴

هم بیخبر بیامد و هم بیخبر برفت


هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت
یکدم خیال روی توام از نظر نرفت

جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشد
سر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت

هرکو قتیل عشق نشد چون به خاک رفت
هم بیخبر بیامد و هم بیخبر برفت

در کوی عشق بی سر و پائی نشان نداد
کو خسته دل نیامد و خونین جگر نرفت

عمرم برفت در طلب عشق و عاقبت
کامی نیافت خاطر و کاری بسر نرفت

شوری فتاد از تو در آفاق و کس نماند
کو چون عبید در سر این شور و شر نرفت.
عبید زاکانی

دوشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۳

تا فراموش کند واعظ فرزانه مرا


میکند سلسلهٔ زلف تو دیوانه مرا
میکشد نرگس مست تو به میخانه مرا

متحیر شده‌ام تا غم عشقت ناگاه
از کجا یافت در این گوشهٔ ویرانه مرا

هوس در بناگوش تو دارد دل من
قطرهٔ اشگ از آنست چو دردانه مرا

دولتی یابم اگر در نظر شمع رخت
کشته و سوخته یابند چو پروانه مرا

درد سر میدهد این واعظ و میپندارد
کالتفاتست بدان بیهده افسانه مرا

چاره آنست که دیوانگیی پیش آرم
تا فراموش کند واعظ فرزانه مرا

از می مهر تو تا مست شدم همچو عبید
نیست دیگر هوس ساغر و پیمانه مرا.
عبید زاکانی

سه‌شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۳

رنجه شو تا در میخانه بنه گامی چند


از عبید زاکانی



ساقیا باز خرابیم بده جامی چند
پخته‌ای چند فرو ریز به ما جامی چند
سوفی و گوشه‌ محراب و نکونامی و زرق
ما و میخانه و دردی کش و بدنامی چند
باده پیش آر که بر طرف چمن خوش باشد
مطربی چند و گلی چند و گل اندامی چند
چشم و لب پیش من آور چو رسد باده بمن
تا بود نقل مرا شکر و بادامی چند
باده در خانه اگر نیست برای دل ما
رنجه شو تا در میخانه بنه گامی چند
در بهای می گلگون اگرت زر نبود
خرقه‌ ما به گرو کن بستان جامی چند
ذکر سجاده و تسبیح رها کن چو عبید
نشوی صید بدین دانه بنه دامی چند.
عبید زاکانی

چهارشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۳

طریق یاری و آئین دل ربائی نیست


جفا مکن که جفا رسم دلربائی نیست
جدا مشو که مرا طاقت جدائی نیست

مدام آتش شوق تو درون منست
چنانکه یکدم از آن آتشم رهائی نیست

وفا نمودن و برگشتن و جفا کردن
طریق یاری و آئین دل ربائی نیست

ز عکس چهره خود چشم ما منور کن
که دیده را جز از آن وجه روشنائی نیست

من از تو بوسه تمنی کجا توانم کرد
چو گرد کوی توام زهره گدائی نیست

به سعی دولت وصلت نمیشود حاصل
محققست که دولت به جز عطائی نیست

عبید پیش کسانی که عشق میورزند
شب وصال کم از روز پادشاهی نیست.
عبید زاکانی

یکشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۳

شکسته‌ایست که در بند مومیائی نیست


خوشا کسیکه ز عشقش دمی رهائی نیست
غمش ز رندی و میلش به پارسائی نیست

دل رمیدهٔ شوریدگان رسوائی
شکسته‌ایست که در بند مومیائی نیست

ز فکر دنیی و عقبی فراغتی دارد
خداشناس که با خلقش آشنائی نیست

غلام همت درویش قانعم کو را
سر بزرگی و سودای پادشاهی نیست

مراد خود مطلب هر زمان ز حضرت حق
که بر در کرمش حاجت گدائی نیست

به کنج عزلت از آنروی گشته‌ام خرسند
که دیگرم هوس صحبت ریائی نیست

قلندریست مجرد عبید زاکانی
حریف خواجگی و مرد کدخدائی نیست.
عبید زاکانی

شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۳

عمری که خوش نمیگذرد در حساب نیست


در خانه تا قرابهٔ ما پر شراب نیست
ما را قرار و راحت و آرام و خواب نیست
در خلوتی که باده و ساقی و شاهد است
حاجت به چنگ و بربط و نای و رباب نیست
خوش کن به باده وقت حریفان که پیش ما
عمری که خوش نمیگذرد در حساب نیست
اینک شراب اگر هوست میکند وضو
در آفتابه کن که در این خانه آب نیست
ما را که ملک فقر و قناعت مسلم است
حاجت به جود خسرو مالک رقاب نیست
همچون عبید خانهٔ هستی خراب کن
زیرا که جای گنج بجز در خراب نیست.
عبید زاکانی