چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۴

ماوشراب


ما و شراب
باز فکند در چمن، بلبل مست غلغله
گشت ز جنبش صبا دختر شاخ حامله

عطر فر باغ را لحظه به لحظه رسد
از ره صبح کاروان از در غیب قافله

مست شدهست گوئیا کز سرذوق مینهد
خرده و خرقه میان غنچهٔ تنگ حوصله

نافه گشا شد صبا غالیه سا سیم گل
وه که چه زیبا بود گلرخ عنبر کله

مست شبان در چمن جلوه‌کنان شاخ گل
گوش به بلبل سحر خواسته جام بلبله

ای بت نازی من دور مشو پیش من
خوش نبود بین ما فصل بهار فاصله

بوسه که وعده کردی می‌ندهی بنده را
در ره انتظار شد پای امید آبله

ما و شراب و نای و دف و کنج مغان
شغل جهان کجا ما زکجا مشغله

دور خرابست و گل خیز عبید و عیش کن
دور فلک چو با کسی می‌نکند مجادله.
عبید زاکانی

هیچ نظری موجود نیست: