شرح حال روزگار امروز ما
برف میبارد
برف میبارد بروی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
درهها دلتنگ
راهها چشمانتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمیشد گر ز بام کلبهها دودی
یا که سوسوی چراغی
گر پیامیمان نمیآورد
رد پاها گر نمیافتاد روی جادهها لغزان
ما چه میکردیم در کولاک دلآشفتۀ دمسرد؟
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلیخورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی، روزگار ننگ
غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان
عشق، در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنۀ گُلگشتها گم شد
نشستن در شبستان شد
در شبستانهای خاموشی
میتراوید از گل اندیشهها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمیجٌنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادهگان خامش
خیمهگاه دشمنان پر جوش
مرزهای مُلک
همچو سرحدات دامنگستر اندیشه، بیسامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمیاندوخت
هیچ دل مهری نمیورزید
هیچکس دستی بسوی کس نمیآورد
هیچکس در روی دیگر کس نمیخندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشکها پربار
گرمرو آزادهگان دربند
روسپی نامردمان در کار
انجمنها کرد دشمن
رایزنها گردهم آورد دشمن
تا بتدبیری که در ناپاک دل دارند
هم بدست ما شکست ما براندیشند
نازکاندیشانشان بیشرم
که مباداشان دگر روز بهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که میجستند
چشمها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو میکرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو میکرد
آخرین فرمان
آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری میدهد سامان
گر بهنزدیکی فرود آید
خانههامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا؟ تا چند؟
آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟
هر دهانی این خبر را بازگو میکرد
چشمها بیگفتگوئی هر طرف را جستجو میکرد.
پارهای از چکامه آرش کمانگیر، از سیاوش کسرائی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر