‏نمایش پست‌ها با برچسب باب اول. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب باب اول. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۱

اگر بمرد عدو جاى شادمانى نيست

كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست
کسی مژده پيش انوشيروان عادل آورد.
گفت: شنيدم که فلان دشمن تو را خداي عزوجل برداشت. (گفت: شنیدم که خدا مرگ دشمنت را داد)
گفت: هيچ شنيدی که مرا بگذاشت؟ (انوشیروان گفت: آیا شنیدی که به من عمر جاودان داد؟)
اگر بمرد عدو جاى شادمانى نيست
كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست
گلستان سعدی، باب اول، در سیرت پادشاهان، حکایت ۳۷



جمعه، تیر ۰۲، ۱۳۹۱

نان خود خوردن، بهتر از قلادهٔ طلایی بستن



ای پادشاه صادقان، چون من منافق دیده ای؟ با زندگانت زنده ام، با مردگانت مرده ام!

دو برادر بودند، یکی‌ در خدمت و نوکری ولایت فقیه بود و دیگری از زور بازو و با سعی‌ و تلاش خود نان می‌خورد. باری برادر نوکر، که به صرف خودفروشی، و نوکری و از راه خدمت به ولایت فقیه و ظلم به مردم، و از راه خوردن حق مردم توانگر و ثروتمند شده بود به برادر فقیر گفت: چرا خدمت ولایت فقیه نمیکنی‌ تا از مشقّت کار کردن رهایی یابی‌؟ برادر درویش گفت: تو چرا کار نمیکنی‌ تا از ذلّت و حقارت نوکری رهایی یابی‌ که حکما گفته‌اند:

نان خود خوردن و با آرامش نشستن، بهتر از قلادهٔ طلایی بستن و به تشویش بخدمت ایستادند.

بدست آهگ تفته کردن خمیر 
به از دست بر سینه، پیش امیر
(آهگ تفته = سنگ آهگ که آب بر روی آن پاچیده باشند)با دست آهگ درست کردن و آنرا بهم زدن و خمیر کردن بهتر از دست بر سینه گذاشتن و پیش مخلوق دیگری مثل نوکر ایستادن و مدح گفتن.

عمر گرانمایه درین صرف شد
تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا ( صیف = تابستان،  ... شتا = زمستان)

زندگی‌ با ارزش و گران بها تماماً در این فکر و راه خرج شد که تابستون چی‌ بخورم، زمستان چی‌ بپوشم، یعنی‌ یکضرب در فکر و دغدغه مادیات، بسر بردم.

ای شکم خیره بنانی بساز
تا نکنی‌ پشت، بخدمت دوتا

ای شکم حریص و فاسد، به نانی راضی‌ باش و مرتباً دنبال خوردن و آب و علف نباش تا به خاطره خوردن و شکم  و چند روز عمر مجبور نشی‌ جلو هر کسی‌ تعظیم کنی‌ و پشتت را دولا کنی‌ و نوکر صفتی تو را از شئونات و شرف انسانی‌ خالی‌ کند.

حکایت ۳۶، باب اول، در سیرت پادشاهان، گلستان سعدی

شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۱

كار درويش مستمند برآر ... كه ترا نيز كارها باشد

سعدی کبیر خاطره‌ای را از یکی‌ از سفرهایش تعریف می‌کند و میفرماید: با طایفه ی بزرگان و ثروتمندان در کشتی سفر می‌کردم، زورق کوچکی در پشت کشتی ما در حرکت بود و ناگهان در گردابی افتاد و غرق شد. 

دو برادر در آن قایق در حال غرق شدن بودند. یکی‌ از ثروتمندان به ملاحی گفت آن دو برادر را نجات بده که اگر چنین کنی‌، ۱۰۰ دینار به تو بدهم. 

ملاح خود به آب افكند و به سراغ آنها رفت و تا يكى از آنها را نجات داد، آن ديگرى هلاك شد. 
 ملاح را گفتم: عمر او به سر آمده بود ، از اين رو در نجات او تاءخير شد و او، هلاك گرديد. 
ملاح خندید و و گفت : آنچه تو گفتى حتما درست است كه عمر هر كسى به سر آید ، قابل نجات نيست ، ولى علت ديگرى نيز داشت و آن اينكه : ميل خاطرم به نجات اين يكى بيشتر از آن ديگرى بود، زيرا سالها قبل ، روزى در بيابان مانده بودم ، اين شخص به سر رسيد و مرا بر شترش سوار كرد و به مقصد رسانيد، ولى در دوران كودكى از دست آن برادر هلاك شده ، تازيانه اى خورده بودم .

 گفتم : 
 تا توانى درون كس متراش 
 كاندر اين راه خارها باشد 
 كار درويش مستمند برآر 
كه ترا نيز كارها باشد 

اگر توانایی، ثروتمندی، زورمندی، زبان تیزی داری، قلم توانایی داری، نه به زبانی‌، نه به قلمی نه به قدمی‌، خاطر کسی‌ را پریشان و رنجیده مکن‌، چرا که در راه عمر و زندگی‌، خار‌ها باشد، یعنی‌ سختی‌ها، مشکلات و وقایع پیش بینی‌ نشده زیادی وجود دارد، و ممکنه روزی به پای آنکه دست زور بر سرش زده ای، بیفتی چو مور.

 حکایت ۳۵ ، باب اول در سیرت پادشاهان، گلستان سعدی

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۱

مثل زمین فروتن، مثل خورشید با شفقت و مهر، مثل دریا سخاوتمند

ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی بحیف و توانگرانرا دادی بطرح. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت:
مـاری تــو کــه هـر کــرا بــیـنـی بــزنـی

یـا بـوم کـه هـر کـجـا نـشـینـی بـکـنـی
زورت ار پــــیــــش مــــیــــرود بــــا مــــا

بـــــا خــــداونــــد غــــیــــب دان نــــرود
زورمــنــدی مـــکـــن بـــر اهــل زمــیــن

تــــا دعــــائی بــــر آســــمــــان نــــرود
ظالم از این سخن برنجید و روی درهم کشید و بر او التفات نکرد که گفته اند: اخذته العزة بالاثم.

تا شبی آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت و از بستر نرمش بخاکستر گرم نشاند.
اتفاقا همان شخص بر او بگذشت و دیدش که با یاران همیگفت: ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد؟ 

گفت: از دود دل درویشان.
حــــذر کــــن ز دود درونـــهـــای ریـــش

کــه ریـش درون عــاقــبــت ســر کــنــد
بـــهــم بـــر مــکــن تـــا تـــوانــی دلــی

کــه آهـی جــهــانــی بــهــم بــر کــنــد.
بر تاج کیخسرو نبشته بود:
چـه سـالـهـای فـراوان و عـمـرهـای دراز

که خلق برسر ما برزمین بخواهد رفت
چنانکه دست بدست آمدست ملک بما

بـدستـهای دگر همچـنین بـخـواهد رفت.

حکایت میکنند که ظالمی از درویشان و بینوایان هیزم را ارزان می‌خرید و به ثروتمندان همان هیزم را به چند برابر قیمت میفروخت. یعنی‌ هم به فقیر ظلم میکرد هم به غنی. صاحب دلی‌ از کار او خبر دار شد و به او گفت:

ای مار تو که هر کی‌ رو میبینی‌ نیشت رو به تنش فرو میکنی‌، و او را میزنی‌، یا مثل جغدی هستی‌ که هر جا فرود می‌آیی آنجا را خراب میکنی‌، گیرم که ما را به دروغی فریفتی و به ما زورت رسید و ظلم کردی، با خدای که از نهان خبر دارد و غیب میداند چه میکنی‌ و جواب او را چه میدهی‌؟

ماری تو که هر که را ببینی‌ بزنی‌
یا بوم، که هر کجا نشینی بکنی

زورت آّر پیش میرود با ما
با خداوند غیب دان نرود
زرمندی مکن‌ به اهل زمین
تا دعایی بر آسمان نرود

به اهل زمین ظلم نکن تا اهل آسمان بهت ظلم نکنند.

ظالم، از این سخن حق و درست، رنجید و ترش کرد و روی در هم کشید و به صاحب دل توجه نکرد و حرف‌هایش را نشنیده گرفت.

تا شبی، از تنور آشپزخانه به انبار هیزومش جرقه‌ای افتاد و هر چه داشت و نداشت سوخت و در نتیجه از بستر نرم به خاکستر گرم نشست. از عرش عزت به فرش ذلّت فرود آمد.

اتفاقا همان شخص او را در آن حال دید، و شنید که به یارانش می‌‌گفت: نمیدونم این آتش از کجا به خانه و مال من افتاد.

صاحب دل گفت: از دود دل‌ درویش. به سبب ظلم و جفا که در حق خلق خدا کردی، به این مصیبت گرفتار آمدی.

حذر کن ز دود درون‌های ریش
که ریش درون، عاقبت سر کند
به هم بر مکن تا توانی دلی
که آهی جهانی به هم بر کند

نفرین دل ریش و رنجیده را برای خودت نخر، از آه و نالهٔ دل شکستگان حذر کن، که سرت را میزند.

بر تاج کیخسرو نوشته شده بود:

چه سال‌های فراوان و عمر‌های دراز
که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت

چنانکه دست بدست آمدهست ملک بما
بدست‌های دگر همچنین بخواهد رفت

چه سال‌های زیادی خواهد آمد که مردم از روی قبر ما ( از سر ما) خواهند گذشت، یعنی‌ این دنیا ادامه دارد در حالی‌ که ما داریم می‌‌پوسیم. چرا که این مال و منال، ملک و تاج و تخت، همانطوری که از گذشتگان بما رسیده، از ما هم به آیندگان و دیگر مردم خواهد رسید، پس زیاد حرص نزن، که طلا را از دل خاک بیرون کشی‌، و در زیر خاک نهان کنی‌، چون آخر همه را باید بذاری و بری، همانطوری که دیگران گذاشتند و رفتند.

حکایت ۲۶، باب اول، در سیرت پادشاهان، گلستان سعدی





کیخسرو پسر سیاوش و نوهٔ کیکاوس، دومین پادشاه کیانی است، و سلسله کیانی دومین سلسله پادشاهان افسانه‌ای است که داستان آنان در شاهنامهٔ حکیم عالیقدر ایران فردوسی‌، آمده است و برخی‌ او را کورش کبیر هخامنشی میدانند.




سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۱

میان من و آفتاب حایل نشو

یکی‌ از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و چاره‌ای خواست و گفت: که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به لطفش امیدوار و از خشمش ترسان.

ذوالنون گریست و گفت: اگر من خدا را آنچنان که تو سلطان را میپرستی، میپرستیدم، از جمله رستگاران بودم.

گر‌ نه امید و بیم و راحت و رنج
پای درویش بر فلک بودی ( درویش آزاده و فارغ از تعلقات دنیوی، جایگاهی‌ در فلک دارد)

ور وزیر از خدا بترسیدی
همچنان کز ملک، ملک بودی ( اگر وزیر همانقدر که از ملک ( پادشاه) می‌ترسید از خدا می‌ترسید، به مقام ملک ( فرشته) می‌رسید. بر طبق عقیده صوفیان، انسان وقتی‌ به مرحله کامل انسانی‌ برسد، به شکل ملک در خواهد آمد.

گلستان سعدی، باب اول ، حکایت ۲۹

ذوالنون مصری از عرفای نیمهٔ قرن سوم و از موسسان مکتب فلسفی‌ تصوف بوده است.

این حکایت منو یاد مداحین و نوکران حقیر خامنه‌ای می‌‌اندازد که روز و شب به خدمت این پیر خرفت مشغولند، زیرا که به لطف او و رسیدن به لفت و لیسی‌ امیدوارند و از خشمش می‌ترسند، چرا که میدانند اگر مورد خشم او واقع شوند دیگر نوکران ترتیب آنها را خواهند داد.( این نوکران اگر اتفاق میکردند، و دوره هم جمع میشدند و اتحاد میکردند و هر چه دستور می‌گرفتند انجام نمیدادند، میتوانستند به جای نوکری، آقایی کنند، منتها وقتی‌ عقل نباشد، جون در عذاب و تن‌ در خدمت و نوکری ایست.)

یکشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۱

گاوان و خران بار بردار.... به ز آدميان مردم آزار

غافلي را شنيدم كه خانه ي رعيت خراب كردي تا خزانه سلطان آباد كند ، بي خبر از قول حكيمان كه گفته اند هر كه خداي را عز و جل بيازارد تا دل خلقي به دست آرد خداوند تعالي همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.

(شنیدم که وزیری پلید و ستمکار و خود شیرین، برای رضایت خاطر حاکم و پر کردن خزانهٔ او، مردم بیچاره را غارت میکرد و در این راه به آنان ستمها روا مینمود، غافل از اینکه با ستم به خلق، خدا را از خود ناراضی‌ می‌کند و هر که خدا را برای رضایت شخصی‌ از خود ناراضی کند، خدا همان شخص را میگمارد تا دمار از روزگار خود شیرین درآرد. )



آتش سوزان نكند با سپند
آنچه كند دود دل دردمند
( ناله‌ای که از دل‌ دردمندی برخیزد، تیزتر از آتشی است که اسپند را میسوزاند، و به همین سبب، روزگار ستمکار از اسپندی که بر آتش است، تیره تر است.  رنجی‌ که ظالم خواهد کشید، از جلز و ولزی که اسپند بر روی آتش می‌کند، بیشتر است)


سرجمله( شاه ) حيوانات گويند كه شيرست و اذل ( ذلیل، خوار) جانوران خر و باتفاق( با این حال) :
خر بار بر به كه شير مردم در.
(خری که بار میبرد به شیری که مردم را میدرد و آزار میدهد، شرف دارد)


مسكين خر اگر چه بى تميز است (اگر چه عقل و هوش و ادراک و دریافت و فراست و بصیرت ندارد)

چون بار همى برد عزيز است

گاوان و خران بار بردار
به ز آدميان مردم آزار


باز آمديم به حكايت وزير غافل.

ملك را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد. در شكنجه كشيد و به انواع عقوبت بكشت.
(وقتی‌ بی‌ اخلاقی‌ و خباثت و پلیدی وزیر با دلیل و مدرک به حاکم ثابت شد، دستور داد با انواع شکنجه طاقت فرسا او را بکشند. )


حاصل نشود رضاى سلطان
تا خاطر بندگان نجويى
خواهى كه خداى بر تو بخشد
با خلق خداى كن نكويى


آورده اند كه يكي از ستم ديدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تامل كرد و گفت:

(گویند وقتی‌ که جان وزیر را با شکنجه می‌گرفتند، یکی‌ از کسانی‌ که وزیر به او ستم و ظلم کرده بود، از آنجا می‌گذشت و حال زار وزیر را دید و گفت: )


نه هر كه قوت بازوى منصبى دارد
به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف
توان به حلق فرو برد استخوان درشت
ولى شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف

(شاید برای مدتی‌، با ظلم بتوان حکومت کرد و به مردم ستم کرد، شاید بشود استخوان درشتی را قورت داد، ولی‌ همان استخوان، باعث دریده شدن معده و روده میشود، و تازه اگر از آنجا هم رد شود، در انتهای روده و هنگام پس دادن، دمار از استخوان خورده درمیاورد.)

نماند ستمكار بد روزگار
بماند بر او لعنت پايدار

( نه روزگار برای ستمکار پایدار است و هم اینکه ستمکار تنها کسی‌ است که حتی وقتی‌ بمیرد تا ابد، مردم او را لعن و نفرین میکنند و خانواده ی محترمش نیز از این اظهار لطف بی‌ نسیب نخواهند ماند)

گلستان سعدی





شاید این حکایت، گویاترین شرح حال کسانی‌ باشد که برای خود شیرینی‌، در مقابل خمینی، مردم را گروه گروه به کشتن دادند و ایران رو نابود کردند. دیدیم و شنیدیم که این خودشیرین‌های پلیدِ به اصطلاح یاران امام خود آماج گلوله و اعدام انقلابی گشتند و یا سیبیل‌ها را تراشیده با لباس عمه ی محترم خویش به خارج گریختند. 


اگر فقط همین یک حکایت از گلستان سعدی را خوانده بودند، و به آنچه که این حکیم عالیقدر ایران گفته، باور میداشتند و به آن عمل میکردند، شاید امروز هم خود، هم خانواده آنها، و هم مردم ایران تا این حد رنج نمی‌‌کشیدند و در ضمن کشور هم نابود نشده و به دست دشمنان ایران نمی‌افتاد که با آرم فروهر هم که نمودار ایرانی‌ و باعث افتخار بشریت است، ستیز کنند و در جهت نابودی آن با تمام قوا بکوشند. ننگ بر حماقت و نادانی‌.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۱

ستم بر ستمکاره آید پدید

آورده‌اند که برای نوشیروان عادل در شکار گاهی‌ صیدی (گوشت شکاری) کباب کردند، و نمک در آنجا نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد.

نوشیروان گفت: نمک را به قیمت اصلی‌ آن بخر و نگو برای شاه میخواهی‌ تا رسم نشود و ده‌‌‌ خراب نگردد.

گفتند: از این قدر چه ضرری زاییدهٔ میشود، و از اندکی‌ کمتر پول پرداخت کردن، چه فسادی پدید میاید؟

نوشیروان گفت: در ابتدای جهان، ظلم کم بود، هر که آمد به آن افزود، تا به این اندازه رسید

اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی ....... براورند غلامان او درخت از بیخ

به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد ...... زنند لشگریانش هزار مرغ به سیخ

اگر شاه از باغ رعیت یک سیب به ناحق بخورد، زیر دستان او، درختان آن باغ را با ظلم از بیخ میکنند، و اگر شاه پنج تا تخم مرغ به زور بگیرد، لشگرش هر چی‌ مرغ است به سیخ میکشند.

آموزگار و الگو، بزرگ و مرشد، رهبر و پادشاه، پدر و مادر، بنیان گذار ظلم و ستم اند.

گلستان سعدی، باب نخست، حکایت نوزدهم




پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۱

نکند جور پیشه، سلطانی .... که نیاید ز گرگ چوپانی


حکایت کنند که یکی‌ از حاکمانی که بر عجم حکم می‌راند، دست به غارت مال رعیت دراز کرده بود و ظلم و اذیت آغاز.

مردم و خلقی که تحت حکم و امر این ظالم بودند از ترس مکر و حیلهٔ او پراکنده شدند و رفتند و به کشور‌های دیگه پناهنده شدند.

از کربت جورش راه غربت گرفتند. ( کربت بر وزن غربت خوانده میشود).

چون مردم خردمند کم شدند، محصول مملکت کم شد و خزینه خالی‌ ماند و دشمنان نیز از هر جانب زور آوردند

هر که فریادرس روز مصیبت خواهد ..... گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش
بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود ..... لطف کن لطف، که بیگانه شود حلقه بگوش

روزی در مجلس او شرح زوال ضحاک به دست فریدون از شاهنامه فردوسی‌ را میخواندند، وزیر از او پرسید: فریدون یک شاهزاده یتیم بود و بیکس و خزینه، گنج و ارتش و قدرت نداشت چطوری بر پادشاه قوی و ثروتمندی مثل ضحاک پیروز و چیره شد.

حاکم ظالم گفت: آنچنانکه شنیدی خلقی با تعصب و وفادار جمع شدند و او را تقویت کردند و به پادشاهی رساندند.

وزیر گفت: اگر جمع شدن خلق موجب پادشاهی است، تو چرا خلق را پراکنده و پریشان میکنی‌، مگر سر حکمرانی نداری؟

همان به که لشگر بجان پروری‌ ..... که سلطان به لشگر کند سروری

اگر سر حکمرانی داشته باشی‌، باید مردم را به جان پرورش بدهی‌، چون بدون مردم حکومتی نیز وجود ندارد، تو باید برای مردم باشی‌ نه مردم برای تو.




حاکم گفت: سبب و موجب جمع شدن مردم و سپاه چیست و چگونه میشود مردم

را راضی‌ کرد که گرد من جمع شوند.

وزیر گفت: حاکم را عدل باید تا دور او جمع شوند و رحمت و قانونمندی که در سایه عدالت آسوده و ایمن باشند و تو را هیچ کدوم از این دو نیست.

نکند جور پیشه، سلطانی
که نیاید ز گرگ چوپانی
پادشاهی که طرح ظلم افکند
پای دیوار ملک خویش بکند

مثل اینکه چوپانی گله رو به یک گرگ بسپاریم، حدس بزن با گله چه می‌کنه؟ حاکم ظالم هم حکم همان گرگ را دارد. حاکمی که رسم و قانون ظلم در میان خلق بیفکند و ظلم را عادت خود کند، دیوار و اساس مملکت و سلطنت را به دست خود خراب می‌کند و با این کارش پای دیوار حکومت خویش را میکند، زیرا حکومت با ظلم ثابت و ماندنی نیست.

حاکم ظالم وقتی‌ پند وزیر خردمند را شنید، از حماقت روی در هم کشید و وزیر را به زندان فرستاد، زیرا ظالمین صاحب قدرت زود رنج و دل نازک هم میشوند، (منیژه خانم و این قضایا.)

چندی نگذشت که پسران پادشاه پیشین برای گرفتن سلطنت قیام کردند و ملک پدر را خواستند. مردمی که از دست ظلم او به جان آمده بودند و پراکنده شده بودند و ترک دیار نموده و غربت اختیار کرده بودند، دوره آنها را گرفتند و تقویت کردند و پشتیبانی کردند و مملکت را از تصرف این به در آوردند و به آن سپردند.

پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست
دوستدارش روز سختی، دشمن زور آور است
با رعیت صلح کن و ز جنگ ایمان نشین
زانکه شاهنشاه عادل را رعیّت لشگر است

حاکمی که ظلم به مردم جایز میشمارد، دوستدارانش در روز شدت و سختی، دشمن سرّ سخت او هستند و همراهی دشمن او را میکنند.


گلستان سعدی، باب اول، حکایت ششم

در صدر مشروطه، کشور ایران را به چهار ایالت و ده ولایت قسمت کرده بودند. ولایت، به معنی‌ اختیاری و حکمفرمایی نیز هست. در اصطلاح صوفیان، ولایت نیروئی است الهی که به شخص خاصی‌ اعطأ میشود و دارندهٔ آن، قدرت تصرف در همهٔ امور جهان دارد، این چنین کس را ولی‌ می‌نامند که جمع آن اولیأ است. ولایت به فتح واو به معنی‌ دوستی‌ است.

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۱

دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست.

پسر یکی‌ از سرداران را در دربار خلیفه بغداد اغلمش دیدم که عقل و دانش و فهم و هوشی بیش از اندازه از خود نشان میداد و از همین سنّ کم، آثار بزرگی‌ در پیشانی او پیدا بود.

بالای سرش ز هوشمندی
می‌ تافت ستارهٔ بلندی
و به خاطر همین هوشمندی، ستارهٔ بختش بلند بود.


همه هم رای بودند که جمال صورت و کمال معنی‌ دارد.



و خردمندان گفته اند که توانگری به هنر است و نه به مال و بزرگی‌ به عقل است و نه به سال.

چون نزد خلیفه عزیز شد، اطرافیان او به مقام و منزلتی که در نزد خلیفه بدست آورده بود حسد بردند و او را به خیانتی متهم کردند و برای کشتن او سعی‌ بی‌فایده کردند، ولی‌


دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست.
( دشمن چگونه میتواند لطمه‌ای بزند وقتی‌ که دوستی‌ مثل کوه در پشت تو ایستاده است.)

خلیفه از او پرسید که دلیل دشمنی اینان در حق تو چیست؟

گفت: در سایه و لطف خداوند، همه را راضی‌ کردم مگر حسود که راضی‌ نمی‌شود مگر به نابودی و خواری من

توانم آنکه نیازارم اندرون کسی‌
حسود را چه کنم، کو زخود، به رنج اندر است


( شاید کسی‌ باشد که نشود درونش را آزار داد ولی‌ درون حسود مطمئناً در رنج است چرا که خودش باعث آزار درون خود است)

بمیر تا برهی‌ ای حسود، کاین رنجیست
که از مشقّت آن جز به مرگ، نتوان رست.

(‌ای حسود بمیر تا از رنجی‌ که می‌بری رها شوی چرا که از مشقّت و رنج حسادت، تنها با مرگ میتوان رهایی یافت)


شور بختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه
 

( سیاه روزان آرزو دارند که نعمت از مقبلان = نیک‌ بختان کم و ضایع بشه و به زوال و نیستی‌ برسند)

گر‌ نبیند به روز، شبپره چشم
چشمهٔ آفتاب را چه گناه

( اگر شب پره=خفاش در روز نمیتونه ببینه ایراد از چشمه آفتاب= خورشید نیست
اگر تو کم و حقیری، تقصیر آن کسی‌ که بزرگی‌ در وجودش نهفته است، نیست، عیب از خودته)


راست خواهی هزار چشم چنان
کور بهتر که آفتاب سیاه



( اگر هزار چشم مثل چشم خفاش داشته باشی‌ همهٔ این هزار چشم کور باشند بهتر است از اینکه آفتاب به خاطرعیب چشم تو سیاه شود)


گلستان سعدی، باب اول، حکایت پنجم




اغلمش، نام یکی‌ از حاکمان جز است که بر عراق عجم، مدتی‌ در فاصلهٔ بین ۶۱۰ تا ۶۱۷ از طرف سلطان محمد خوارزمشاه حکومت داشته است.

چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۱

تو کز محنت دیگران بی غمی ..... نشاید که نامت نهند آدمی

در مسجد جامع شهر دمشق ، در كنار مرقد يحيى پيغمبر به عبادت و راز و نياز مشغول بودم ، ناگاه ديدم يكى از شاهان عرب كه به ظلم و ستم شهرت داشت براى زيارت قبر يحيى به آنجا آمد و دست به دعا برداشت و حاجت خود را از خدا خواست .
درويش و غنى بنده اين خاك درند
آنان كه غنى ترند محتاجترند


پس از دعا به من رو كرد و گفت : از آنجا که درویشی بلند مرتبه هستی‌ و نفست حق است، نصیحتی به من بگو که به کارم بیاید ، که دشمنی سخت به من روی آورده و از گزندش در هراسم.


 گفتم : به ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی

به بازوان توانا و قوت سر دست
خطاست پنجه ی مسکین ناتوان بشکست

نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید
که گر ز پای در آید، کسش نگیرد دست ؟ ( آنکه به مظلومان و افتادگان رحم نمیکند، از این نمیترسد که وقتی افتاده شد، کسی بهش رحم نکند؟

هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت
دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست ( دماغ بیهده پخت = خیال و فکر باطل و بی فایده کرد )

ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده
و گر تو میندهی داد ، روز دادی هست ( بدان که روز داد و عدالت خواهی هم هست و ظالمتر و قویتر از تو خواهند آمد، و بر تو همانی خواهند کرد که با دیگران کردی )


داد ، در ریشه پهلوی، دات یعنی حق و قانون و عدالت است و چون برای گرفتن حق، هیاهو و گفت و شنید لازم است از این روبه طور مجاز داد را در معنی مرادف فریاد هم به کار برده اند.

بنی آدم اعضا ی یک پیکرند ..... که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار ..... دگر عضو ها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی ..... نشاید که نامت نهند آدمی


بنی آدم از آن جهت اعضای یک پیکرند که در خلقت از یک گوهر ( نفس واحده ) بوجود آمده اند.
پیدا است که نفس واحد، بر وحدت پیکر دلالت می‌کند و همهٔ فرزندان آدم، اعضای یک پیکر میشوند.

گلستان سعدی ، باب اول، حکایت دهم




یحیی یکی از پیغمبران بنی اسراییل و پسر خاله عیسی و فرزند زکریا است. خداوند در زمان پیری زکریا، هنگامی که زنش نازا بود یحیی را از همان زن بوی اعطاء فرمود. قصه ی تولد یحیی در سوره ی آل عمران و سوره ی مریم و چند جای دیگر از قرآن مذکور است. یحیی حضرت عیسی را تعمید داد و از این رو به یحیی تعمید دهنده معروف است. وی در سی و دو سال بعد از میلاد کشته شد زیرا هیرودس را از رابطه ی نامشروع با هیرودییا منع کرده بود و سالومه دختر هیرودییا به پاداش رقص خوش آیند خویش از هیرودس سر یحیی را خواست و بهمن جهت یحیی مقتول گردید. نام مسیحی یحیی، یوحنا است که مردم فرانسه او را ژان مینامند. مسلم نیست که آرامگاه یحیی در جامع دمشق باشد ولی در این محل کلیسایی به نام یوحنای مقدس به امر آنتوان پرهیزکار ، امپراتور روم ( ۱۶۱- ۱۳۸ م ) ساخته شده بود . بر بالین تربت یحیی معتکف بودم یعنی بر مزار یحیی به زیارت رفته بودم.

جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۱

باب اول

کیمیاگر به غصه مرده و رنج


ابله اندر خرابه یافته گنج
اگر دانش به روزى در فزودی
ز نادان تنگ روزى تر نبودى
اگر به قدر دانش هر کسی‌ برای او روزی قرار داده میشد، از آدم احمق و نادان کم روزیتر وجود نداشت
به نادانان چنان روزى رساند
كه دانا اندر آن عاجز بماند
متاسفانه روزی بر اساس دانایی و نادانی‌ قرار داده نشده است، و گاهی‌ کسانی‌ را میبینی‌ که خدای حماقت هستند ولی‌ در اوج شوکت و نعمت، آنچنان که دانایان از دیدنشان غرق حیرت میشوند.
اوفتاده است در جهان بسيار
بى تميز ارجمند و عاقل خوار
در دنیا بسیاری از آدما‌های عاقل و با ارزش در خواری زندگی‌ میکنند و بسیاری از نادانان با احترام و عزت
كيمياگر به غصه مرده و رنج
ابله اندر خرابه يافته گنج
از نیروی حماقت نمی‌شه غافل شد، چرا که قدرتی‌ که در حماقت هست در خرد نیست، و ۳۳ سال است که مردم ایران این را با گوشت و پوستشان تجربه کرده‌اند و حکایت همچنان باقیست.
حکایت ۳۹، باب اول، در سیرت پادشاهان، گلستان سعدی

جمعه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۱

درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته


قاری قرآنی که آواز و صدای ناخوشایندی داشت، بلند بلند قران همی‌ خواند.
صاحب دلی‌ از کنار او گذشت و پرسید: برای خواندن قران چقدر مزد میگیری؟
گفت: هیچ.
پرسید: پس این زحمت رو چرا به خودت میدهی‌؟
گفت : از بهر خدا میخوانم.
گفت: از بهر خدا مخوان.
گر تو قران بدین نمط خوانی
ببری رونق مسلمانی.



گاهی‌ با کسانی‌ روبرو میشوی که به بهانه وطن دوستی‌ آنچنان دلایل احمقانه‌ای در دفاع از وطن و ضدیّت با دشمن آن می‌آورند که انگشت حیرت بی‌ اختیار به طرف دهان رفته و آنجا گزیده میشود. در چنین هنگامی یاد جمله معروف «دفاع بد، بدتر و کاری تر از هزار بار دشمنی است» می‌‌افتی و حکایت بالا.
پیش از اینها، برای اینکه دشمنی را خراب کنند، بی‌ آبرو سازند، نابود کنند، جمیع خردمندان جمع میشدند و ساعت‌ها تفکر میکردند و هزاران راه و چاه میتراشیدند، ولی‌ امروز، برای انجام همهٔ این کارها، احمق استخدام میکنند، و ازش میخواهند تا از دشمنشان دفاع کند. به همین سادگی‌. چرا که امروز بشر به این نتیجه رسیده که در حماقت قدرتی‌ است که در خرد نیست.
بقول سعدی شیرین سخن:
احمق را ستایش خوش آید چون لاشه‌ای که در پوستش بدمند و بادش کنند تا فربه شود و وقتی‌ فربه شد، ببرد رونق آدمی‌ و انسانی‌.

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۸

گلستان سعدی



باب اول: در سیرت پادشاهان
تصحيح شادروان محمد علي فروغي

حکایت اول:
پادشاهي را شنيدم به کشتن اسيري اشارت کرد؛ بيچاره در آن حالت نوميدي ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته‌اند هر که دست از جان بشويد هر چه در دل دارد بگويد.
(پادشاهی دستور داد یکی‌ از دشمنانی را که در جنگ به اسارت گرفته بودند، بکشند. آن بیچاره وقتی‌ مرگ خویش را نزدیک دید، شروع کرد به پادشاه به زبان خودش دشنام دادند، که می‌گویند که هر کسی‌ به آخر خط رسیده باشد و چیزی برای از دست دادن برایش باقی‌ نمانده باشد، ترس و خجالت و دیگر موانع را کنار گذاشته و هر چه در دل‌ داشته باشد و بخواهد می‌گوید. )
وقت ضرورت چو نماند گريز
دست بگيرد سر شمشير تيز ( آدمی‌ که در حال غرق شدن باشد، برای نجات خویش به سر شمشیر تیز هم چنگ میزند.)
اذا يئس الانسان طال لسانه (وقتی‌ انسان مایوس و نامید باشد، زبانش دراز میشود و هر چه بخواهد بی پروا می‌گوید. )
کسنور مغلوب يصول علي‌الکلب ( مثل گربهٔ مغلوب که به سگ حمله می‌کند، یعنی‌ وقتی‌ می بیند که سگ میخواهد او را بکشد، او نیز با پنجه هایش، چنگ در پوزهٔ سگ میزند که برای سگ بسیار دردناک است.)
ملک پرسيد: اين اسير چه مى‌گويد؟ يكى از وزراي نيک محضر گفت: اي خداوند همي‌گويد:
والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس. (اشاره به آیه‌‌ای از آیات قران به معنی‌ اینکه کسی‌ که قادر به گذشت از گناه مردمان باشد، بهشت را برای خودش خریده است، یعنی‌ بهشت متعلق به کسانی‌ است که بر خویشتن کنترل دارند و به وقت خشم و غضب، خویش را به دست خشم نمی‌‌سپارند و غضب خویش را خوردهٔ و بر سر مردمان خالی‌ نمیکنند. )
ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.
وزير ديگر که ضد او بود گفت: ابناي جنس ما را نشايد در حضرت پادشاهان جز راستي سخن گفتن. اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. (وزیر دیگر که آدم بی‌ سیاست و ذاتاً چاپلوس و بد نهادی بود، ( اکثر آدمهای ابله و نادان به همین ویژگی‌‌ها آراسته هستند.) گفت: شایستهٔ ما وزرا نیست که به پادشاهان دروغ بگوییم، و در حضور پادشاه جز به راستی‌ سخن نباید گفت، این اسیر به پادشاه فحش داد و ناسزا گفت. )
ملک روي ازين سخن درهم آمد و گفت: آن دروغ پسنديده تر آمد مرا زين راست که تو گفتي که روي آن در مصلحتي بود و بناي اين بر خبثي. چنانكه خردمندان گفته‌اند: دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز.
( اخم‌های پادشاه در هم رفت و گره بر آبرو انداخت و ناراحت شد و گفت: این دروغی که او گفت از راست تو در نظر من پسندیده تر است، چرا که دروغ او برای کاری خیر و مصلحتی شایسته بود، یعنی‌ مرا از قتل بی‌ گناهی باز می‌‌داشت و هم اینکه آن اسیر از کشته شدن نجات میافت. اما این راست تو مرا به قتل تشویق و هم بی‌ گناهی را به کشتن میدهد و نیز این سخن تو قباحت دارد، چون تو مرا دشنام دادی، زیرا من ناسزای اسیر را نفهمیدم ولی‌ تو در مقابل من حرف او یعنی‌ دشنام او را به من دادی، در ضمن از وزیر دیگر هم سخن چنینی کردی و سعی‌ در خراب کردن او داشتی.)
هر كه شاه آن كند كه او گويد
حيف باشد كه جز نكو گويد (هر کسی‌ که در شاه نفوذ کلام دارد و شاه حرف او را گوش میدهد، هر مشاوری که در خدمت بزرگی‌ است، میبایستی سخن به مصلحت و خیر گوید و جز سخن نیک‌ به زبان نیاورد، که به این ترتیب، هم ظلم از مردم دور میشود و هم شاه از ظالم شدن نجات می‌یابد. )
و بر طاق ايوان فريدون شاه، نبشته بود
جهان اى برادر نماند به كس
دل اندر جهان آفرين بند و بس
مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت
كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت
چو آهنگ رفتن كند جان پاك
چه بر تخت مردن چه بر روى خاك

حکایت دوم:
يكى از ملوک خراسان، محمود سبکتکين را بخواب چنان ديد که جمله وجود او ريخته بود و خاک شده، مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همي‌گرديد و نظر مي‌کرد. ساير حکما از تاويل اين فرو ماندند مگر درويشي که بجاي آورد و گفت هنوز نگران است که ملکش با دگران است.
بس نامور به زير زمين دفن كرده اند
كز هستيش به روى زمين يك نشان نماند
وان پير لاشه را كه نمودند زير خاك
خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند
زنده است نام فرخ نوشيروان به خير
گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند
خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر
زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند.