چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۲

من این زندان بجرم مرد بودن میکشم ای عشق


هزاران را بهاران در فغان آرد،‌ مرا پاییز.



درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم
جهان، گو بی صفا شو، من صفای دیگری دارم
اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز
درین خوف و رجا من دل بجای دیگری دارم
درین شهر پر از جنجال و غوغایی از آن شادم
که با خیل غمش خلوتسرای دیگری دارم
پسندم مرغ حق را، لیک با حقگویی و عزلت
من اندر انزوای خود، نوای دیگری دارم
شنیدم ماجرای هر کسی نازم بعشق خود
که شیرینتر ز هرکس، ماجرای دیگری دارم
اگر روزم پریشان شد، فدای تاری از زلفش
که هرشب با خیالش خوابهای دیگری دارم
من این زندان بجرم مرد بودن میکشم، ای عشق
خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم



اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است
و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم
سزایم نیست این زندان و حرمانهای بعد از آن
جهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارم
صباحی چند از صیف و شتا هم گرچه در بندم
ولی پاییز را در دل، عزای دیگری دارم
غمین باغ مرا باشد بهار راستین، پاییز
که با این فصل من سر و صفای دیگری دارم
من این پاییز در زندان بیاد باغ و بستانها
سرود دیگر و شعر و غنای دیگری دارم
هزاران را بهاران در فغان آرد، مرا پاییز
که هر روز و شبش حال و هوای دیگری دارم
چو گرید های های ابر خزان، شب بر سر زندان
بکنج دخمه من هم های های دیگری دارم
عجایب شهر پر شوریست، این قصر قجر، من نیز
درین شهر عجایب، روستای دیگری دارم
دلم سوزد، سری چون در گریبان غمی بینم
برای هر دلی، جوش و جلای دیگری دارم
چو بینم موج خون و خشم دلها، میبرم از یاد
که در خون غرقه خود خشم آشنای دیگری داری
چرا یا چون نباید گفت، گویم، هرچه باداباد
که من در کارها چون و چرای دیگری دارم
بجان بیزار ازین عقل زبونم ای جنون، گُل کن
که سودا و سر زنجیرهای دیگری دارم
بهایی نیست پیش من نه آن مُس را نه این بَه را
که من با نقد مَزدُشتَم، بهای دیگری دارم
دروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستند
حقیقت را خبر از مبتدای دیگری دارم
خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد
ولیکن من برای خود، خدای دیگری دارم
ریا و رشوه نفریبد، اهورای مرا، آری
خدای زیرک بی اعتنای دیگری دارم
بسی دیدم ظلمنا خوی مسکین ربناگویان
ولی من ما با اهورایم، دعای دیگری دارم
ز قانون عرب درمان مجو، دریاب اشاراتم
نجات قوم خود را من شفای دیگری دارم
برد تا ساحل مقصودت، از این سهمگین غرقاب
که حیران کشتیت را ناخدای دیگری دارم
ز خاک تیره برخیزی، همه کارت شود چون زر
من از بهر وجودت کیمیای دیگری دارم
تملک شأن انسان وز نجابت نیست، بینا شو
بیا کز بهر چشمت توتیای دیگری دارم
همه عالم بزیر خیمه ای بر سفره ای باهم
جز اینهم بهر جان تو غذای دیگری دارم
محبت برترین آئین، رضا عقد است در پیوند
من این پیمان ز پیر پارسای دیگری دارم
بهین آزادگر مزدشت میوه مزدک و زردشت
که عالم را ز پیغامش رهای دیگری دارم
شعور زنده این گوید، شعار زندگی این است
امید، اما برای شعر، رای دیگری دارم
سنایی در جنان نو شد، به یادم ز آن طهوری می
که بیند مستم و در جان سنای دیگری دارم
سلامم می کند ناصر که بیند در سخن امروز
چنین نصرٌ من الهی لوای دیگری دارم
مرا در سر همان شور است و در خاطر همان غوغا
فغان هرچند در فصل و فضای دیگری دارم
نصیبم لاجرم باشد همان آزار و حرمانها
همان نسج است کز آن من قبای دیگیر دارم
سیاستدان شناسد کز چه رو من نیز چون مسعود
هر از گاهی مکان در قصر و نای دیگری دارم
سیاستدان نکو داند که زندان و سیاست چیست
اگرچه این بار تهمت، ز افترای دیگری دارم
چه باید کرد سهم اینست و من هم با سخن باری
زمان را هر زمان ذمّ و هجای دیگری دارم
جواب، های باشد هوی میگوید مثل و این پند
من از کوه جهان با هوی و های دیگری دارم.
مهدی اخوان ثالث

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر