بیاد هم میهنان بوشهری که دیگر در بین ما نیستند
من باورِ گرسنگانِ زمینم
عاشقِ زشتترین دخترانِ خوبی که دیدهام
من سخن به نیکی سرودهام
که مرا میسرایند
من سخن به حقیقت سرودهام
که دوستم میدارند
سخن اصلا به عشق، به عدالت
بواژه چرکینِ بغضکردهی آزادی
بله برادران،
من اصلا به نام همین کلمهی نابینا بود
که کلمات را فهمیدم
مردمان را دوست
عشق را دوست
عدالت را دوست
من به راستیِ گفتارِ خویش ایمان دارم.
و اگر خوب، روشن و بیمنظور بنگرید
سایههای بسیار مرا میبینید
درخت، آینه، لبخند، علف، آسمان
اَمر به واژه میکنم، سنگپارهها تکان میخورند
جبرئیلِ من، مادینهی اهل همین حدود
وَحیِ روشنِ هزار فردا
تنهاییِ ترا ای آدمی، چه بزرگ
یگانگی ترا ای زن، چه بزرگ
چه آرامشی
چه رویایی
حالا بخواب دوستِ عزیزِ من
ما به بیداریِ باران
باز به جانب آسمان باز خواهیم گشت
آنجا شاعری زیبا
بر خوابِ نور
از تو سخن خواهد گفت
ما از اندوه و از عزا گریزانیم
ما نفرت نداریم
کینه یعنی چه؟
این دستهای ما
این لغتنامهی اندامِ آینه
ما برهنهایم
لبریز واژه از نور
از انار، از قند و بوسه و هَوَس
لمسِ تو زیباست به این کتابِ مقدس
هی دهنده دانا، زنِ بزرگ
تو کیستی
که بودی
چه کردی
چرا چراغ آوردی،
من نمیخواستم بینا شوم
هی دختر، زنِ کاملِ دخترانِ زمین
خواهدِ خوابهای دورِ من
آوردنِ اسمِ اعظمِ تو حتی دشوار است.
سید علی صالحی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر