‏نمایش پست‌ها با برچسب بیدل دهلوی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بیدل دهلوی. نمایش همه پست‌ها

جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۴

هر کس نمیشناسد آواز آشنا را


بیدل دهلوی



جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
هرکس نمیشناسد آواز آشنا را
از طاق و قصر دنیا، کز خاک وخشت چینید
حیف‌ است پست‌ گیرید، معراج پشت پا را
چشم طمع مدوزید برکیسهٔ خسیسان
باورنمیتوان داشت سگ نان دهد گدا را
روزی‌دو زین بضاعت ‌مردن کفیل‌ هستی است
برگ معاش ما کرد تقدیر خونبها را
در چشم‌ کس‌ نماند ‌ است گنجایش مروت
زین خانه‌ها چه مقدار تنگی‌گرفت جا را
از دستبرد حاجت نم در جبین نداریم
آخر هجوم مطلب شست ازعرق حیا را
جز نشئهٔ تجرد شایستهٔ جنون نیست
صرف بهار ماکن رنگی زگل جدا را
تا زنده‌ایم باید در فکر خویش مردن
گردون بیمروت برما گماشت ما را
آهم‌ ز نارسایی شد اشک و با عرق ساخت
پستی‌ است‌ گر خجالت شبنم‌ کند هوا را
بیکاری آخرکار دست مرا بخون بست
رنگین نمیتوان ‌کرد زین بیشتر حنا را
دست در آستینم بی‌دامن غنا نیست
صبح است با اجابت نامحرم دعا را
از هرکه خواهی امداد اول تلافی‌اش‌کن
دستی اگر نداری زحمت مده عصا را
خاک زمین آداب‌، گر پی سپر توان‌ کرد
ای تخم آدمیت بر سرگذار پا را
هنگام شیب بیدل‌ کفر است شعله‌ خویی
محراب‌ کبر نتوان‌، کردن قد دوتا را.
بیدل دهلوی

دل هرکس بتپد قافیه تنگ است اینجا



در خموشی همه صلح است‌، نه جنگ است اینجا
غنچه شو، دامن آرام بچنگ است اینجا

چشم بربند،‌ گرت ذوق تماشایی هست
صافی آینه درکسوت زنگ است اینجا

گر دلت ره ندهد جرم سپه‌بختی تست
خانهٔ آینه بر روی‌ که تنگ است اینجا

طایر عیش مقیم قفس حیرانیست
مگذر ازگلشن تصویرکه‌رنگ است‌ اینجا

درره عشق ز دل فکر سلامت غلط است
گرهمه‌ سنگ‌ بود شیشه بچنگ است‌اینجا

چرخ‌پیمانه بدور افکن یک‌جام تهی است
مستی ما وتو آواز ترنگ است اینجا

شوق دل همسفر قافلهٔ بیهوشیست
قدم راهروان گردش رنگ است اینجا

از ستمدیدگی طالع ما هیچ مپرس
آنچه پیش تونگاهست خدنگ است اینجا

طرف دیدهٔ خونبار نگردی زنهار
اشک چون آینه شدکام نهنگ است اینجا

شیشه ناداده زکف مستی آزادی چند
دامن ناز پری در ته سنگ است اینجا

دوجهان ساغرتکلیف زخود رفتن ماست
دل هرکس بتپد قافیه تنگ است اینجا

منزل عیش به وحشتکدهٔ امکان نیست
چمن‌ازسایهٔ گل پشت‌ پلنگ‌ است اینجا

وحشت آن است‌که ناآمده از خود بروم
ورنه تا عزم شتاب است درنگ است اینجا

بیدل افسردگیم شوخی آهی دارد
تاشرر هست ز خودرفتن سنگ‌ است اینجا.
بیدل دهلوی

شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۴

او کجا و من کجا


داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا
او سپهر و من کف خاک
او کجا و من کجا
عجز را گر در جناب بی‌نیازیها رهیست
اینقدرها بس که تا کویت رسد فریاد ما
نیست برق جانگدازی چون تغافلهای ناز
بیش ازین آتش مزن در خانه آئینه ها
هر کرا الفت شهید چشم مخمورت کند
نشئه انگیزد زخاکش‌گرد تا روز جزا
از نمود خاکسار عشق نتوان داد عرض
رنگ تمثالی مگر آئینه گردد توتیا
نیست در بنیاد آتشخانهٔ نیرنگ دهر
آنقدر خاکستری کایینه‌ای گیرد جلا
زندگی محمل کش وهم دو عالم آرزوست
میطپد درهر نفس صدکاروان بانک درا
آرزو خون‌گشتهٔ نیرنگ وضع نازکیست
غمزه گوید دور باش و جلوه میگوید بیا
هر چه می بینم طپس (طبس) آماده صد جستجوست
زین بیابان نقش پا هم نیست بی‌آواز پا
قامت او هر کجا سرکوب رعنایان شود
سرو را خجلت مگر در سایه‌اش دارد بپا
هر نفس صد رنگ میگیرد عنان جلوه اش
تا کند شوخی عرق آئینه میریزد حیا
بال و پر برهم زدن بیدل کف افسوس بود
خاک نومیدی بفرق سعی‌های نارسا.
بیدل دهلوی

شنبه، دی ۰۶، ۱۳۹۳

هرکه میرد خانهٔ آئینه ویران میشود



تا دم تیغت به عرض جلوه عریان میشود
خون زخم من چو رنگ ازگل نمایان میشود

گر چمن زین رنگ می‌بالد به یاد مقدمت
شاخ‌گل محمل‌کش پرواز مرغان میشود

تا نشاند برلب تیغ تو نقش جوهری
در دهان زخم عاشق بخیه دندان میشود

ترک‌ خودداری‌ست‌ مشکل ورنه مشت‌ خاک‌ما
طرف دامانی ‌گر افشاند بیابان میشود

هرکه رفت از دیده داغی بر دل ما تازه‌کرد
در زمین نرم نقش پا نمایان میشود

کینه می‌یابد رواج از سرمهریهای دهر
آبروی آتش افزون در زمستان میشود

کلفت اسباب رنج، طبع حرص‌اندود نیست
خار و خس در دیده ی گرداب مژگان میشود

صافی دل را زیارتگاه عبرت کرده‌اند
هرکه میرد خانهٔ آیینه ویران میشود

حاکم معزول را از بی‌وقاری چاره نیست
زلف در دور هجوم خط مگس‌ ران میشود

اشک در کار است اگر ما رنگ افغان باختیم
هرچه دل ‌گم ‌میکند بر دیده تاوان میشود

شعلهٔ ما هرقدر خاکستر انشا می‌کند
جامهٔ عریانی ما را گریبان میشود

دستگاه هستی از وضع سحر ممتاز نیست
گردی از خود می‌فشاند هر که دامان میشود.
بیدل دهلوی

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۲

هرکه میرد خانهٔ آئینه ویران میشود


تا دم تیغت به عرض جلوه عریان می‌شود
خون زخم من چو رنگ ازگل نمایان می‌شود

گر چمن زین رنگ می‌بالد به یاد مقدمت
شاخ‌گل محمل‌کش پرواز مرغان می‌شود

تا نشاند برلب تیغ تو نقش جوهر
در دهان زخم عاشق بخیه دندان می‌شود

ترک‌خودداری‌ست‌مشکل ورنه مشت‌خاک‌ما
طرف دامانی ‌گر افشاند بیابان می‌شود

هرکه رفت از دیده داغی بر دل ما تازه‌کرد
در زمین نرم نقش پا نمایان می‌شود

کینه می‌یابد رواج از سرمهریهای دهر
آبروی آتش افزون در زمستان می‌شود

کلفت اسباب رنج، طبع حرص‌اندود نیست
خار و خس در دیده ی گرداب مژگان می‌شود

صافی دل را زیارتگاه عبرت کرده‌اند
هرکه میرد خانهٔ آیینه ویران می‌شود

حاکم معزول را از بی‌وقاری چاره نیست
زلف در دور هجوم خط مگس‌ ران می‌شود

اشک در کار است اگر ما رنگ افغان باختیم
هرچه دل ‌گم ‌می‌کند بر دیده تاوان می‌شود

شعلهٔ ما هرقدر خاکستر انشا می‌کند
جامهٔ عریانی ما را گریبان می‌شود

دستگاه هستی از وضع سحر ممتاز نیست
گردی از خود می‌فشاند هر که دامان می‌شود.
بیدل دهلوی