بیدل دهلوی

جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
هرکس نمیشناسد آواز آشنا را
از طاق و قصر دنیا، کز خاک وخشت چینید
حیف است پست گیرید، معراج پشت پا را
چشم طمع مدوزید برکیسهٔ خسیسان
باورنمیتوان داشت سگ نان دهد گدا را
روزیدو زین بضاعت مردن کفیل هستی است
برگ معاش ما کرد تقدیر خونبها را
در چشم کس نماند است گنجایش مروت
زین خانهها چه مقدار تنگیگرفت جا را
از دستبرد حاجت نم در جبین نداریم
آخر هجوم مطلب شست ازعرق حیا را
جز نشئهٔ تجرد شایستهٔ جنون نیست
صرف بهار ماکن رنگی زگل جدا را
تا زندهایم باید در فکر خویش مردن
گردون بیمروت برما گماشت ما را
آهم ز نارسایی شد اشک و با عرق ساخت
پستی است گر خجالت شبنم کند هوا را
بیکاری آخرکار دست مرا بخون بست
رنگین نمیتوان کرد زین بیشتر حنا را
دست در آستینم بیدامن غنا نیست
صبح است با اجابت نامحرم دعا را
از هرکه خواهی امداد اول تلافیاشکن
دستی اگر نداری زحمت مده عصا را
خاک زمین آداب، گر پی سپر توان کرد
ای تخم آدمیت بر سرگذار پا را
هنگام شیب بیدل کفر است شعله خویی
محراب کبر نتوان، کردن قد دوتا را.
بیدل دهلوی




