گلستان حضرت سعدی

موبدی زرتشتی که در نزد خدا آبروی عظیمی داشت و هر چه درخواست میکرد از طرف خدا اجابت میشد و محبوب پروردگار بود، به بغداد رسید.
جاسوسان، به «خاژ یوسف» تاجر ظالم و ستمگر بغداد، خبر ورود او را دادند. بخواندش و به او گفت: دعای خیری بر من کن.
موبد گفت: خدایا جانش بستان.
گفت، از بهر خدای این چه دعا است؟
گفت، این دعای خیرست ترا و جمله مردم را.
ای زبر دست زیر دست آزار
گرم تا کی بماند این بازار؟
به چه کار آیدت جهانداری
مردنت به، که مردم آزاری
(ای دارای تسلط و برتری که زیر دست آزار و ضعیف کشی
فکر میکنی تا کی میتونی ظلم کنی؟)
گلستان سعدی، باب اول، حکایت یازدهم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر