پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۱

آنسان شده ام گم که بمن دسترسی نیست


گویی همه خوابند، کسی را بکسی نیست.



برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، کسی را بکسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست
تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم، بتو بر می‌خورم اما
آنسان شده‌ام گم که بمن دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام، جای تو خالی است
فردا که می‌آیی بسراغم نفسی نیست.
هوشنگ ابتهاج

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر