دیدن موجودات کوچک بالداری به این سبکی، بی فکری، ظرافت و جنبندگی، زرتشت را بگریستن و نغمه سرایی وامیدارد.
میگوید، من تنها بخدایی ایمان دارم که رقصیدن را بداند. وقتی به شیطان نگاه کردم او را جدی،، دقیق، عمیق و عبوس یافتم، در واقع او روح ثقل زمین است و مسئول افتادن همه چیزها هم اوست.
من راه رفتن را آموخته ام، از آنوقت است که میتوانم بدوم.
من پرواز کردن را آموختهام و دیگر احتیاج ندارم کسی مرا بحرکت وادارد.
اکنون مرا وزنی نیست. اکنون من پرواز میکنم و خود را در زیر خود مییابم.
اکنون خدایی در باطن من برقص درآمده است.
-زرتشت بارها جوانی را دیده بود که از او دوری میجوید. شبی که به تنهایی در تپههای اطراف شهر، موسوم به گاو خالدار میگشت، چشمش به آن جوان افتاد که بر درختی تکیه کرده و با چشمانی خسته به دره نگران است. زرتشت درختی را که جوان بر آن تکیه کرده بود گرفت و گفت: اگر من میخواستم این درخت را با دستهای خود تکان دهم، نمیتوانستم. ولی بادی که ما نمیبینیم آنرا بدلخواه خود عذاب میدهد و خمّ میکند. ما هم بوسیلهٔ دستهای نامرئی، بشدت خمیده میشویم و عذاب میکشیم.
جوان بی اختیار از جای جست و گفت: من صدای زرتشت را میشنوم درحالیکه هم اکنون فکرم مشغول بدو بود.
زرتشت پاسخ داد: از چه چیز این امر باک داری؟ بشر هم مانند این درخت است، هرچه بیشتر بسمت بلندی و روشنائی پیش میرود، ریشههایش بیشتر در زمین و تاریکی و درهها و بسوی پلیدی میگرود.
نیچه

