‏نمایش پست‌ها با برچسب خسرو گلسرخی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خسرو گلسرخی. نمایش همه پست‌ها

جمعه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۵

آیا شکست در رفت و آمد حمل اینهمه تاراج


با عرض تسلیت به محضر شریف ملت اصیل ایران بمناسبت از دست دادن جوانمردانی که در راه انجام وظیفه، جان خود را فدا کردند و با پیکر لخته لخته و پاره پاره خود طعنه به گًل صد برگ زدند.

این سرزمین من است که می‌‌گرید
این سرزمین من است که عریان است
باران دگر نیامده چندیست
آن گریه‌های ابر کجا رفته است؟
عریانی کشتزار را
با خون خویش بپوشان!
این کاج‌های بلندست
که در میانهٔ جنگل
عاشقانه می‌‌خواند
ترانهٔ سیال سبز پیوستن
برای مردم شهر
نه چشم‌های تو‌ای خوبتر ز جنگل کاج
اینک برهنهٔ تبرست
با سبزی درخت هیاهوست
این سوگوار سبز بهار
این جامه ی سیاه معلّق را
چگونه پیوندی است
با سرزمین من؟
آنکس که سوگوار کرد خاک مرا
آیا شکست؟
در رفت و آمد حمل این همه تاراج؟
این سرزمین من چه بی‌ دریغ بود
که سایه ی مطبوع خویش را
بر شانه‌‌های ذو الا کتاف پهن کرد
و باغ‌ها میان عطش سوخت
و از شانه‌‌ها طناب گذر کرد
این سرزمین من چه بی‌ دریغ بود
ثقل زمین کجاست؟
من در کجای جهان ایستاده ام؟
با باری ز فریاد‌های خفته و خونین
ای سرزمین من
من در کجای جهان ایستاده ام؟
خسرو گًلسرخی

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۲

فصل کاشتن گذشت ای رفیق روستا


فصل کاشتن گذشت
ای پر از جوانه و خاک
از کجای دست رود
می توان خرید
مشت آب پاک را
تا تو باور کنی
پیام های خفته درجوانه را
نیزه های نعره ی روح خسته و شکسته ی
یک جوانه در سپیده دم
قلب اعتراف را شهید می کند
سرد می شود
لحظه های آهنین و داغ ما
در میان جوی های آب هرز
چکه ی غلیظ سرخ خونمان
ماهی صبور حوض های خانگی ست
فصل انفجار خاک خواب رفت 


رعد های بی صدا
فتح کرده اند
آسمان کاغذی شهر ما
و جوانه ها
با تمامی سپید و سعت وجودشان
در میان جنگل فریب شهر ، غرق گشته اند
ماچ و بوس باد و کاغذ و شعار
خوب زیستن
نورهای کاذب درون کوی شهر
یا نئون های خوشگل و تمیز و دل فریب
هفت رنگ
دودهای مشمئز کننده
ساق های خوش تراش
شیشه های الکل سپید
و هزار اختگی
و هزار اختگی


فصل کاشتن گذشت
ای رفیق روستا
ای که بوی شهر مست می کند ترا
هر سلام
خداحافظی است
شهر ها همه ، روح خستگی ست
ما پیامبر عفونتیم
و رسالتی بدون هاله
بدون حرف و ایه
بر خیال آب ها نوشته ایم
ای رفیق روستا
فصل کاشتن گذشت
فصل انفجار خاک
خواب رفت.

خسرو گلسرخی

جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۲

دگر روز تبه کاران بمثل نیمه شب تار است


دگر صبح است و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است
دگر خورشید از پشت بلندی ها نمودار است
دگر صبح است
دگر از سوز و سرمای شب تاریک ، تن هامان نمی لرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه ، از زبان ما در شب ها نمی ترسد
دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است
دگر صبح است
کنون شب زنده داران صبح گردیده
نخوابید ، جنگ در پیش است
کنون ای رهروان حق ، شب تاریک معدوم است
سفیدی حکم و در دادگاهش هر سیاهی خرد و محکوم است
کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم
دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است
سزای حق کشان در چوبه ی دار است
و ما باید که برخیزیم
دگر صبح است
چنان کاوه درفش کاویانی را به روی دوش اندازیم
جهان ظلم را از ریشه سوزانده ، جهان دیگری سازیم
دگر صبح است
دگر صبح است و مردم را کنون برخاستن شاید
نهال دشمنان را تیغ ها باید
که از بن بشکند ، نابودشان سازد
اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد
قوی چوپان بباید نیش او ببندد
اگر غفلت کند او خود گنه کار است
دگر صبح است
دگر هر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است
و این افسردگی ، ناراحتی ، عار است
دگر صبح است و ما باید برافروزیم آتش را
بسوزانیم دشمن را
که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان
و یا همراه بادی او شود دور از زمینها
دگر صبح است
دگر روز تبه کاران بمثل نیمه شب تار است.
خسرو گلسرخی

و این نیز خود نمایش را پایان نداد


در میدانهای سکوت
آدم های بی دفاعی را
دار می زدند
و دارها و آدم های آویخته شان
در گاهواره ی مرگ
چون درختی را می نمودند
که در انبوهی از سیاهی مات فرورفته
و در بهاری جاویدان زندگانی می کنند
و سکوهای افتخار
خالی از هر تن‌
در لحظه های کور
نگاهی سرگردان بود
و عابری که پیامی داشت
و به سوی میدان سکوت می شتافت
خود نیز
درختی خزان زده شد
و شاخه هایش را
میوه های سیاه غربت پوشانید
و چندین لاشخوار
از چوبه های خشک دور دست
پرواز کردند
و بر کرسی رنگین نگهبانان نشستند
و این نیز خود نمایش را پایان نداد.
خسرو گلسرخی

سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۲

اینگونه چشمهای تو روشن هرگز نبوده است

شعر بی نام
بر سینه ات نشست
زخم عمیق و کاری دشمن
اما
ای سرو ایستاده نیفتادی
این رسم توست که ایستاده بمیری
در تو ترانه های خنجر و خون،
در تو پرندگان مهاجر
در تو سرود فتح
این گونه
چشم های تو روشن
هرگز نبوده است
با خون تو
میدان توپخانه
در خشم خلق
بیدار می شود
مردم
زان سوی توپخانه،
بدین سوی سرزیر می کنند
نان و گرسنگی
به تساوی تقسیم می شود
ای سرو ایستاده
این مرگ توست که می سازد
دشمن دیوار می کشد
این عابران خوب و ستم بر
نام ترا
این عابران ژنده نمی دانند
و این دریغ هست اما
روزی که خلق بداند
هر قطره قطره خون تو
محراب می شود
این خلق
نام بزرگ ترا
در هر سرود میهنی اش
آواز می دهد
نام تو، پرچم ایران،
خزر
بنام تو زنده است .
خسرو گلسرخی

چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۱

کجاست کاوه آزاده


جنونی کو که آتش در دل پرشورم اندازد، زعقل مصلحت بین صد بیابان دورم اندازد. صائب



زمان حادثه رویید با نشانه دیگر
چنین زمانه چه سخت است
تا زمانه دیگر
هزارخنجرکاری به انحنای دلم
آه
مخوان، ترانه مخوان
باش تا ترانه دیگر
بهانه بود مرا شرکت قیام گذشته
عطش عطش تو بمان گرم
تا بهانه دیگر
همیشه قلب مرا زخم، زخم کهنه کاری
همیشه دست ترا
تیغ فاتحانه دیگر
سکوت دردل این آشیانه ممتد وای
کجاست منزل امنی
کجاست خانه دیگر
خروش جوشش دریاچه
درکرانه من بین
که این ترانه نبوده است
در کرانه دیگر
جوانه سبز نبوده است
درگذشته این باغ
بمان توسبزی این باغ
تا جوانه دیگر
زمان حادثه خوش آمدی
سلام برویت
که شب نشسته به خنجر
درآستانه دیگر
بجان دوست از این تازیانه باک ندارم
که زخم جان مرا هست
تازیانه دیگر
کجاست سرخی فریادهای بابک خرم
کجاست کاوه آزاده زمانه دیگر
خسرو گلسرخی

شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۰

این سرزمین من چه بیدریغ بود


چکامه ای که ۵۰ سال پیش از حال و روز امروز ایران میگوید.

این سرزمین من است که می‌‌گرید
این سرزمین من است که عریان است
باران دگر نیامده چندی است
آن گریه‌های ابر کجا رفته است؟
عریانی کشت زار را
با خون خویش بپوشان



این کاج‌های بلندست
که در میانهٔ جنگل
عاشقانه می‌‌خواند
ترانهٔ سیال سبز پیوستن
برای مردم شهر
نه چشم‌های تو‌ای خوبتر ز جنگل کاج
اینک برهنهٔ تبرست
با سبزی درخت هیاهوست



این سوگوار سبز بهار
این جامه ی سیاه معلّق را
چگونه پیوندی است
با سرزمین من؟
آنکس که سوگوار کرد خاک مرا
آیا شکست؟
در رفت و آمد حمل این همه تاراج؟



این سرزمین من چه بی‌ دریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانه‌‌های ذو آل اکتاف پهن کرد
و باغ‌ها میان عطش سوخت
و از شانه‌‌ها طناب گذر کرد
این سرزمین من چه بی‌ دریغ بود



ثقل زمین کجاست؟
من در کجای جهان ایستاده ام؟
با باری ز فریاد‌های خفته و خونین
ای سرزمین من
من در کجای جهان ایستاده ام.؟
خسرو گًلسرخی