هلال پنداشتن آن شخص خیال را

ماه پنهان بود در عهدِ قباد
پس بکرد انجم مغان را آن فواد(۱)
روزی در دوران نوشین قباد، آن شاه فواد(نیک پی) مغانها(اخترشناسان و یا استاره یابان) را گرد آورد.(انجم کرد) و یا بقول نظامی: به سیر سپهر انجمن ساختن، ترازوی انجم برافراختن.
تا هلال ماه را گیرند بفال
آن یکی گفت ای قباد، اینک هلال
تا هلال ماه را رویت کرده و اولین روز پدیدار گشتن ماه را حساب کنند. که ناگهان یکی از منجمان گفت، من هلال ماه را میبینم.
چون قباد بر آسمان مَه را ندید
گفت کین مَه از خیالِ تو دمید
هنگامیکه نوشین قباد در آسمان هلال ماه را ندید، به منجم گفت، هلال ماهی که دیدی زاده توهم تو است و واقعی نیست.
ورنه بینم کیگ من اَفلاک را
چون نمی بینم هِلالِ ماه را
چراکه من با کیگات(تلسکوپ) در حال مشاهده آسمانم و هلال ماه را نمیبینم.
واژه پارسی کیگ، بمعنی نگاه چشم نافذ و بسیار قوی است و به تلسکوپ های زمان امپراتوری سامانی کیگات میگفتند.
گفت تَر کن دست و بر ابرو بمال
وآنگهان بنگر بسویِ آن هِلال
شاه به اختر شناس دربار گفت دستت را ترکن و بر ابرویت بکش و سپس بجائی که هلال ماه را دیدی، دوباره بنگر.
چون که او تر کرد ابرو، مَه ندید
گفت ای شه، نیست مَه، شد ناپدید
منجم دربار کاری را که شاه ازش خواسته بود انجام داده و سپس در کمال تعجب هلال ماه را جلو چشمش ندید. و آنرا به شاه گفت.
گفت آری، مویِ ابرو شد کمان
سویِ تو افکند تیری از گُمان
نوشین قباد، شاهنشاه جهان، روی به اختر شناس کرده و گفت، اگر حتی یک مو در جلو چشمت راست شود، دچار وهم و خیال میگردی. و تو اینرا امروز تجربه کردی.
چون یکی مو کژ شد از ابروی او
شکل ماه نو نمود آن موی او
مولانا میفرماید، همانگونه که در ابیات پیشین گفتم، اگر حتی یک عدد موی ابرو بطرف چشم کژ شود، آن یک موی ناچیز، برای صاحب چشم، به بزرگی ماه جلوهگری خواهد کرد.
مویِ کژ چون پردۀ گردون شود
چون همه اجزات کژ شد چون بود
هنگامیکه کژ شدن یک موی ناچیز ابرو، سبب چنین توهم فاحش و بزرگی میگردد و وهم و خیال و گمراهی برای آدمی ببار میآورد، ببین کژ روی کل پیکر انسان، سبب چه فاجعه و غوغائی خواهد شد.
چونکه موئی کژ شد، او را راه زد
تا بدعوی، لافِ دیدِ ماه زد
یک موی کوچک ابرو کار آدمی را بجائی کشانید که ادعای دیدن ماه کرد. یعنی حواس شش گانه و حیوان بشر تا این اندازه ختا کارند و میتوانند فرد را دچار گمراهی کنند. و از این بیت میتوان هزاران تعبیر آورد. بطورمثال، هنگامیکه یک عمل کوچک آدمی را به گمراهی بزرگ میکشاند، ارتکاب به اعمال ناشایست و ناروای بزرگتر، با او چه خواهد کرد؟ یا هنگامیکه با خواندن چندین کتاب خود را رهبر معنوی مردم میبینی، اگر تنها صاحب یکی از حواس کبریائی شوی، به احتمال زیاد، ادعای خدائی میکنی! و یا هنگامیکه دست بی نوائی را با پرداخت پولی ناچیز میگیری، اگر سفره ای پهن کنی، صد در صد خودت را تا حد حاتم تائی بخشنده خواهی یافت. وتا آخر.
منظور چیست؟ منظور شناخت ذات آدمی است که چگونه در ذهنش دنیائی از حماقت را میسازد و آنرا آنچنان واقعی میبیند که حاضر است برای نگاهداریش دست بهرکاری بزند.
راست کُن اجزات را از راستان
سَر مَکش از راست، رُو ز آن آستان
بهمین جهت(از راستان) روی تمامی اجزای وجودت دقت و تمرکز داشته باش تا از راستی راه دیگری نروند و سه نیک را پاسداری کن تا بدرگاه نیکبختی روی آورند.
واژه پارسی راستان دراینجا یعنی از این راستا، بهمین جهت.
هم ترازو را، ترازو راست کرد
هم ترازو را، ترازو کاست کرد
هم راستی معیار و تراز دارد و هم کژ روی.
ترازو که معیار و وسیله سنجش است، دارای دو کفه است که هر کفه میتواند بالا نشین باشد و یا در کاستی درآمده و پائین نشین گردد.
هر که با ناراستان هَمسَنگ شد
در کمی افتاد و عقلش دَنگ شد/بنگ شد
اگر در ترازوی سنجش آدمیت، انسان خود را در کفه ای قرار دهد که در کفه مقابل آن کفه پلیدان باشد، یعنی خود را با آنها همتراز گرداند، از آنها الگو بگیرد، با آنها معاشر و دمساز گردد و در تول یک موج قرار دهد، عقلش پاره سنگ برداشته و نادان و ابله میگردد.
بر سرِ اغیار چون شمشیر باش
هین مکُن روباه بازی، شیر باش
«بر سر اغیار» کنایت از همان حواس شش گانه آدمی است و میگوید با آنها نباید سازش و مدارا کرد و مطابق میلشان رفتار نمود، و برعکس باید آنان را مانند شیر تحت کنترل خود درآورد و تا سر بلند کردند، سرشان را با شمشیر زد.
در معنای ظاهری میفرماید: پس آدمی بجز با پارسایان و نکوکاران، باید با غیر راستان و آنچه دروغین و ختا است، مانند علف هرز برخورد کرده و آنها را از باغ روزگارش با داس و یا شمشیر هرس کند. و با انها سازش نکرده و مانند شیر برخوردی روشن و قاطع و برا داشته باشد.
تا ز غیرت از تو یاران نسکُلَند
ز آنکه آن خاران عدوِ این گُلَند
تا از اینراه آدمی به ختا نشده و از راه یار گمراه نگردد. چراکه اینگونه بختا رفتن، (پیروی مطلق از حواس شش گانه) دشمن راستی و جدائی از خدا است.
آتش اندر زن به گُرگان چون سپند
ز آنکه آن گُرگان عدوِی یوسفند
پس به حواس حیوان و یا حواس تن و یا گرگ خود اعتماد صد در صد نداشته باش، چرا که این حواس جایز بختا هستند و ختا و بیراه رفتن آنها، منجر به ازهم دریده شدن، نیکی و پاکی و نور درون آدمی میشود.

شترنگ یافت شده از منطقه نیشاپور ایران که متعلق به سه هزار سال پیش در ایران است. این شترنگ اینک در موزه متروپولیتن نیویورک آمریکا قرار دارد. و مانند میلیونها اثر دیگر متعلق به ملت ایران، در اختیار بیگانگان و آدمخوارهاست.
بر سرِ شطرنج چُست است این عقاب
تو مَبین بازی به چشمِ نیم خواب
در صفحه شترنگ زندگی، این حواس حیوان آدمی است که نشسته و مسلط بر گذران زندگی اوست، درست مانند شترنگ باز قهاری که مانند عقاب چهارچشمی صفحه شترنگ را میپاید. در برابر این عقاب باید بسیار هوشیار و آگاه بود و خود را همیشه در حالت آماده باش قرار داد.
عقاب نام صورت نهم از فلک جنوبی است که شبیه عقاب است. (صورت فلکی به گروهی از ستارگان میگویند که در کنار هم، یک تصویر فرضی را میسازند، مثل صورت گاو، خرس، عقاب ووو) و این بیت احتمالا معنائی ژرف و عمیق از نجوم پارسی دارد که من از آن بیخبرم.
در معنای ظاهری، این بیت از مهره عقاب در بازی شترنگ سخن میگوید که در گذشته بنام رخ نامیده میشد و امروزه به آن فیل میگویند و در عوض به مهره قلعه، نام رخ داده اند.

ز آنکه فرزین بندها داند بسی
که بگیرد در گلویت چون خَسی
«فرزین بند» نام شگردی ماهرانه در بازی شترنگ است که اهل فن آنرا بکار میگیرند تا گلوگاه حریف را گرفته و مانع از حرکت او شوند.
در اینجا میفرماید، حواس حیوان آدمی شگردهای ماهرانه ای را بکار میبندد تا آدمی را از بُعد نورانی خود دور نگاه دارد، شگردهائی که گلوگاه آدمی را آنچنان میگیرند که تو گوئی یک خس و یا به اصطلاح خرمن مردم، یک استخوان در گلوی او گیر کرده است.
در گلو مانَد خَسِ او سالها
چیست آن خَس مِهرِ جاه و مالها
یکی از این شگردها که حواس حیوان بکار میبرند، حرص و آز است. آدمی مانند درخت میتواند تنها با نور آفتاب و آب باران زنده بماند. چراکه اگر به دم الهی درون خود دست یابد و وجودش نورانی گردد، بجز این دو، نیازمند چیز دیگری نیست. ولی اگر جنبه حیوانی آدمی که همان حواس شش گانه او میباشند، فرصت و فراغت بال بیابند، میتوانند او را به چاه ویلی تبدیل سازند که هرچه درونش میریزد، پر نمیشود که هیچ، بلکه عمیقتر هم میگردد. اینگونه است که آن استخوانی که در گلو گیر کرده تا آخر عمر با او باقی میماند.
واژه اوستائی «ویل» یعنی بیمرز و نامحدود. وحشی. این واژه به زبان امریکائی رفته و با همین معنا و بیان کمی متفاوت مورد استفاده است،
مال خَس باشد چو هست آن بی ثَبات
در گلویت مانعِ آبِ حیات
آدمی برای داشتن و هرچه بیشتر داشتنِ آنچه که فانی است، کهنه شدنی است و بر اثر استفاده و تکرار، کسالت آور و دلزدنی است، روز و شب تلاش کرده و از ارتکاب به هر کرداری، رویگردان نیست. این میشود که زندگی غرق خون و رنج میگردد. و مرگ میشود عروسی.
و منظور آن تلاشی نیست که در جهت تامین مخارج خانه و شکم اهل خانه صورت میگیرد، منظور دل شاد است که در راه تلاشی بیش از این، از دست میرود.
جوان با نشاط و ساده دل و پر از شور زندگی، که چشمهایش از نور باتن برق میزنند و لبخندش ارزش واقعی است، در دنیای مسخره امروز که همه چیز آنرا رنگ و زنگ و دنگ و فنگ ساختگی و تهوع آور فرا گرفته، در میان گروهی که سراپا مارک و ترندند، بناگهان از درون میمیرد و تبدیل به ناچیزی حقیر میگردد. و این آغاز نابودی تتمه و باقیمانده بشریت در سرزمین ماست. چراکه در دنیا دیگر بشریتی وجود ندارد و تنها تتمه ای از بشریت تنها در میان مردم ما باقی مانده است.
کاش جوانان زیبای زاگرس و البرز هیچگاه با چنین گروه هائی برخورد نکرده و نکنند.
گر بَرَد مالَت عدُوِی پُر فنی
رَه زنی را، بُرده باشد رَه زنی
هنگامیکه دزدی با هزار حیله و نیرنگ، مال فردی را از او میروباید، دراصل مانند این است که راه زنی، مال راهزن دیگر را برده و راهزنی کرده است.
حضرت زرتشت مقدس میگوید، آنچه که مال تو باشد از تو گرفتنی نیست و اگر ببرند بتو دوباره باز گردانده میشود. و آنچه که مال تو نباشد، از دست خواهی داد، هرچند با هزاران طرفند انرا پنهان و یا بخود ببندی و یا تا آخر عمر بدنبالش بگردی.
و آنکسانیکه معنای واقعی این بیت را بفهمند، از رستگاران و شادکامان و نیکبختان و دلشادان خواهند بود.
پاورقی
۱- مُغ یا مُگ ( جمع آن مُغان و موگان ) به معنی دانا، عالم، بزرگ، لقب ثبت شده برای پیشوایان آئین حضرت زرتشت مقدس در دوازده هزار سال پیش است. در دورهٔ اشکانی و ساسانی واژه مغ برای دانشمندان زرتشتی بکار می رفت. اولین کاربرد مغ در سنگ نبشته بیستون و مربوط به گئومات مغ است.
۲- ترازو یعنی معیار. هر کس مرکب است از چهار چیز و هرگاه یک چیز از آنرا خلل افتد ترازوی او ناراست نهاده بگشت
فلک یک شه برون ناورد همسنگش بموزونی
مگر زهره کنون بر سنگ خواهد زد ترازو را. میرحسن دهلوی
۳- اگر چرخ فلک و یا فلک افلاک و یا جمله کائنات را به شش بخش، شمال و جنوب و شرق و غرب و بالا و پائین تقسیم کنیم، و اگر صورت فلکی را به مجوعه ای از ستارهگان گوئیم که در کنار هم تشکیل یک صورت را میدهند مثلا صورت فلکی گاو، یا عقرب یا عقاب و یا خرس کوچک و بزرگ ووو. فلک جنوبی دارای ۱۴ صورت فلکی و یا ۱۴ تصویر است که شکل صورت نهمین و یا نهمین تصویر آن شبیه عقاب است. و تعداد ستارهگان این فلک، هفت عدد است. نام دیگر آن عرش سماک است. و سینه عقاب و منقار عقاب از دو بخش از این صورت فلکی هستند.
واژه پارسی غراب به معنی: جهاز، سفينه، كشتی، ناو میباشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر