چهارشنبه، بهمن ۲۲، ۱۴۰۴

مقدمه دفتر دوم بخش سه


ز عشق حسن تو خوبان مه رو
برقص اندر مثال چرخ دوار



مولانا از چگونگی سفر خود به معراج (که دلیل تاخیر نوشتن دفتر دوم شده) معنوی خود که بمنظور خودشناسی و خداشناسی صورت پذیرفته، میگوید و مراحل مختلف آنرا شرح میدهد.
گفتم ار خوبم پذیرم این از او
ورنه خود خندد بر من زشت رو
اندیشیدم که اگر بخواهم براه راست هدایت شوم بهتر است که از او تقلید کنم، چراکه در اینصورت مورد قبول او واقع خواهم شد.
تعدادی از ابیات حذف شده و سپس میآید:
چاره آن باشد که خود را بنگرم
ورنه او خندد مرا، من کی برم
پس چاره این است که از خود شروع کنم، چون اگر فقط تقلید کنم، هیچگاه چیزی را درک نخواهم کرد و آگاه نخواهم شد.
ظاهرا تقلید از او پاسخگو نبوده پس می اندیشد که: تنها چاره کارم این است که خودم باشم و تقلید را کنار بگذارم، چون مایلم که بیشتر بدانم.
باز تعدادی از ابیات حذف شده و سپس میآید:
او بسی زیبا و زیبا خو پسند
کی بود زیبائی اندر خیره بند
ولی او زیبا و پاک است و من مانند او نیستم، چگونه او با من همراه میشود.
خداوند زیبائی مطلق است و زیبائی را دوست دارد، و اهورائی که در درون آدمی قرار داده هم از خدا پیروی میکند و زیبا پسند و زیباخو است. پس باید زیبا بود و هیچ چیزی بجز طبیعت، معصومیت، پاکی دل و ذات، بزرگ منشی، دلاوری، نشاط، حق جوئی و حق خواهی، زیبائی محسوب نمیگردد.
تیبات از بهر آنکه تیب است
جذب خوبی بهر خوب از تینت است
پاکی برای پاکان قرار داده شده است، چراکه ذات هستی بر این اساس قرار دارد.
واژه پارسی «تیبات» از ریشه «تیب» دارای چم و خم های بسیاری است و مفهوم گسترده ای دارد. و در اینجا هر گونه پاکی را شامل میگردد، خواه جنبه مادی داشته باشد، یا معنوی. جنبه فردی داشته باشد یا اجتماعی. هر چیز پاکیزه، اعم از خوراک، جامه و پلاس، همسران، خانه ها، مَرکب ها، سخنان، گفتگو، افکار، کردار ووو، پاکیزه را، شامل میشود. و میفرماید، قانون طبیعت (از تینت) این است که خوبها تمایل بجذب نیکوئی دارند. یعنی هر پدیدۀ خوب، پدیدۀ خوب دیگری را بسوی خود جذب میکند.
در هر آنچیزی که تو ناظر شوی
میکند با جنس سِیر ای مانوی
و میگوید: بطور کلی اگر نیک بنگری، خواهی دریافت که هر پدیده ای از جهان هستی، با آنکه او را مکمل و هم جنس است، و به او آرامش و خرسندی میبخشد، همراه میباشد و جذب آن میشود.
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد
گرم، گرمی را کشید و سرد، سرد
در جهان هستی قانون طبیعت و خدا این است که هر پدیده ای جذب آن چیزی میشود که مانند خودش موجب آرامش و خرسندی میشود. و کبوتر با کبوتر، باز با باز، کند همجنس با همجنس پرواز. و این قانون از طرف همه مخلوقات مورد احترام قرار گرفته و اجرا میشود.
یعنی کمال همنشین اثر دارد. و اگر آدمی بروی هرچیزی تمرکز کند، معاشرت کند، دمخور شود، عادت کند و یا سِیر کند، پس از مدتی اثر همنشین در او دیده شده و خواهان همان میشود. مانند ذائقه آدمی که بهر خوراکی در کودکی عادت کند، تقریبا تمامی عمر، همراه اوست.
قسمِ باتل باتلان را میکِشٓت
باقیان را میکشت اهل رِسِت
گروهی که نبرد و مبارز طلبند(باتلان) به نبرد(باتل) علاقمندند و دراویش و افتاده حالان و بیچارهگان بسمت استراحت و نشستن(رست) تمایل دارند.
واژه پارسی باتل یعنی نبرد و باتلان یعنی نبرد کنندهگان. این واژه پارسی به زبان آمریکائی رفته و با همین بیان و معنا مورد استفاده است. Battle.
در گذشته که آحاد جامعه به طبقات گوناگون تقسیم میشدند، مانند درباریان، دولتیان، نظامیان، منجمان، مگوسها، دبیران، مدیران، پیشه وران، قلندران، صنعتگران، هنرمندان، پهلوانان، معماران، کارگران، آموزگاران ووو، به کسانیکه در هیچ گروه و دسته ای جا نمیگرفتند و تعلق نداشتند،‌ گروه باقیان میگفتند. و منظور افرادی بودند که در جامعه تاثیر آنچنانی ندارند و تنها باشندهگانند. مانند، دراویش، گوشه نشینان، از یاد رفته گان، بیکاران و بطور کلی کسانیکه بیشتر درحال استراحتند تا کار و فعالیت مثبت و کارآمد.
واژه مرکب و پارسی «اهل رِست» یعنی اهل استراحت و یا همان باقیان، استراحت کنندهگان، بی قیدان، باقیماندهگان، از یاد رفته گان، ترک شدهگان. و اهل رست در اینجا یعنی آنانکه نشستن و کاری را انجام ندادن را بر دیگر کارها ترجیح میدانند. باقیان و یا اهل رِست را جیره خواران هم مینامیدند، چراکه امورات زندگیشان توسط جیره و سهمیه ای که از طرف حکومت به آنها داده میشد، میگذشت.
واژه پارسی رست هم به زبان آمریکائی رفته و با همین بیان و معنا مورد استفاده است. (Rest)(۱)
ناریان مر ناریان را جاذب اند
نوریان مر نوریان را طالب اند
اهل نار و یا ناریان یعنی کسانیکه روح آتشین دارند.کسانیکه اهل هیجان و اهل خطر ‌ و سفر و شلوغی و جمع و معاشرت و ریسک و جنب و جوشند. و به ترشح آدرنالین معتادند، بطرف هیجان جذب میشوند. و اهل آرامش و نور برعکس بگوشه نشینی و عبادت و سکوت و تنهائی و آرامش متمایلند.
صاف را هم صافیان طالب شوند
دُرد را هم تیرهگان جاذب شوند
صاف کنایت از شراب صافی و با ارزش است که داراها مینوشیدند و دُرد به لرتی که ته نشین خمره شراب است، گفته میشود. و درگذشته نوشیدن دُرد مختص درمان برخی از بیماریها بود. مسلما کسانیکه باده صافی میخوردند تا به نشاط آمده و جشن و سرور براه اندازند تمایل به شراب زلال و جا افتاده و صاف دارند. و بیماران بخاطر خاصیت داروئی دُرد، به نوشدن درد جذب میشوند.
تیره گان دراینجا یعنی بیماران، بیماران سخت مثلا مبتلایان به سرطان.


زنگ را هم زنگیان باشند یار
روم را با رومیان افتاد کار
در گذشته و پیش از زلزله ای که ۱۴۰۰ سال پیش در منطقه آناتولی زمین را به سه قاره تقسیم کرد، زمین بهم پیوسته بود و به سه منطقه نامگذاری شده بود. جنوب و شمال و استوا.
به جنوب زنگ و به اهالی جنوب زنگی میگفتند. چون هوای گرم و تابش آفتاب(زنگ) را داشت و مناطق زیر خط استوا را دربر میگرفت. و روم به منطقه سردسیر گفته میشد که بالای خط استوا قرار داشت و امروزه به آن اروپای شرقی و روسیه گفته میشود و در آنزمان بسیار سرد سیر بود. و به اهالی شمال رومیان میگفتند.
منطقه استوا به ایران بزرگ گفته میشد که مابین این دو بخش جغرافیائی واقع شده و از کره شمالی تا نروژ کشیده شده و دارای آب و هوای معتدل و دلپذیر و جایگاه آریائیها و تمامی اقوامی که پیرو آریائیها بودند و بدور آنها گرد آمده بودند، میشد. البته روم و زنگ هم تا سیصد سال پیش و تا قبل از شروع جنگهای چلیپی زیر بیرق آریائیها بودند.
در اینجا میفرماید زنگیان منطقه زنگ و گرما را میجویند، چون به تابش خورشید عادت دارند. و منطقه سرد روم هم مورد علاقه رومیان و کسانیست که سرما را به گرما ترجیح میدهند.
در اقیانوس ادبیات شگفت انگیز پارسی، دو گروه زنگیان و رومیان همواره مقابل هم قرار داده شده اند، چراکه از هر نظر در تضاد باهم بودند. و ضرب مثل «یا زنگی زنگی، یا رومی رومی باش» به معنی یا اینوری و یا آنوری است و نه اینکه یا اهل زنگ باش یا اهل روم.
و ایرانیان همواره بعنوان میانجی، بین این دوگروه که تمایل بجنگ با هم داشتند، عمل میکردند.
زنگ به پارسی یعنی شعاع گسترده پرتو خورشید و روم یعنی سرد و تاریک. و در ادبیات پارسی هر جائی که سخن از زنگ و زنگی و یا روم و رومی شده است، الزاما افراد مورد نظر یک منطقه جغرافیائی نبوده و معنای گرما و پرتو خورشید و سرما و کمبود خورشید میدهد.
چشم چون بستی ترا تاسه گرفت
نورِ چشم از نور روزن کَی شِگفت
این مطلب در مورد آدمی هم صادق است. یعنی آدمی هم همواره جذب چیزی میشود که به آن خو و عادت داشته و با آن به آرامش میرسد. مثلا نوری که از روزن و یا پنجره به چشم آدمی میرسد برایش آشنا است و مایه شگفتی نیست و به آن خو گرفته و چشم او مایل بدیدن این نور است و جذب آن میشود. آنچنانکه اگر چشمانش را ببند، و یا چشمانش را ببندند، دچار بیتابی شده و بلافاصله آنها را برای دیدن نوری که بداخل خانه میآید، میگشاید.
واژه «تاسه» یکی از واژهگان شگفت و پیچیده پارسی است که مفهوم گسترده ای را دربر دارد. آنرا به دل تنگی معنا کرده اند، ولی معنایش از این فراتر است، و تا حد آزار دیدن جان میرسد. یعنی یوقت هست که آدمی میگوید، دل تنگم، گاهی میگوید بیتابم، گاهی میگوید نگرانم و دلشوره دارم، گاهی میگوید رنج میبرم، ولی وقتی میگوید «تاسه گرفتم» یعنی هم دل تنگ، هم بیتاب، هم بیقرار و نگران و هم در آلام و رنجم. مانند جمله « قربونت برم» که هم عاشق بودن، هم فدا کردن خود، هم زندگیم توئی، هم بمیرم برات ووو را یکجا درخود جای میدهد.
و واژه تاسه گرفتن معمولا در مورد کسانیکه از میهن خود جدا افتاده و به غربت دچارند بکار برده میشود. و هنگامیکه میگویند فلان غریب «تاسه» گرفته، یعنی فردی که بجان کندن افتاده و از نظر احساسی در بیچاره ترین حالت خود قرار گرفته است.
و ضرب مثل «تاسه چه کنم گرفته» به «کاسه چکنم گرفته» تبدیل و جا افتاده است.




چشم چون بستی ترا جان کندنیست
چشم را از نور روزن صبر نیست
پس آدمی وقتی چشمانش را ببندد و یا چشمانش را ببندند، دچار دلهره و دل تنگی و بیقراری و بیتابی و جان کندن میگردد، تحمل بسته بودن چشمهایش را ندارد و مایل است که فورا چشمانش را باز کند و نور را جذب کند.
تاسۀ تو جذبِ نورِ چشم بود
تا بپیوندد به نورِ روز زود
این رنج و یا تاسه که از بسته بودن چشم و ندیدن نور روز بر آدمی مستولی میگردد، مربوط به جسم آدمی است.
چشم باز، ار تاسه گیرد مر ترا
دان که چشم دل ببستی، برگُشا
حالا اگر با اینکه چشمهایت باز است و نور را میبینی ولی همچنان تاسه میگیری، یعنی یک جای کارت میلنگد. یعنی از اصل دور افتاده ای و مهر لازم در تو نیست. یعنی با اینکه خود را خداشناس میدانی ولی نشاط در تو نیست. و انگار یک چیزی کم است. پس اگر خداشناسی دچار چنین حالتی شد، باید بداند که اهورایش بزرگ و با نشاط نیست. بلکه کوچک و زار شده است.
پس هرگاه با وجود گشوده بودن چشمانت، باز هم دچار تاسه گشتی، بدان و آگاه باش که چشم دلت را فرو بسته ای. و چاره کار تنها در درون توست.
آن تقاضای دو چشمِ دل شناس
کاو همی جوید ضیاء بی قیاس
آن نور و یا اهورا و یا دم الهی که به امانت نزد انسان است، خواهان رسیدن به منبع نور و اصل و خدای خود است، و نور بی مانند حق را آرزوست.
چون فراق آن دو نورِ بی ثبات
تاسه آوردت گشادی چشمهات
پس فراق آن دو نورِ پایدار
تاسه میآرد، مر آن را پاس دار
هنگامی که چشم انسان بسته است، برای دیدن و رساندن نور دیده به نور پیرامون خود که هر دو فانی و ناپایدارند (دو نور بی ثبات) تاسه میگیرد و فورا آنها را میگشاید و نور را جستجو میکند تا از نابینائی بدر آید. و همه کار میکند تا از آن تاسه رهائی یافته و بینا گردد.
اگر آدمی از نور دل محروم باشد و در نتیجه از نور ایزد هم بی بهره گردد (فراق دو نور پایدار) و دچار تاسه گشته و ناراضی و ناخرسند و ناامید و نامردم گردد، و یا بعبارت ساده تر، هنگامیکه هیچ چیز آدمی را خوشحال نمیکند، باید بداند که از اصل دور افتاده است و باید روزگار وصل را بطلبد.
او چو میخواند مرا، من بنگرم
لایق جذبم و یا بد پیکرم
هنگامیکه نور دل با تاسه گرفتن به آدمی هشدار میدهد، که یک جای کار نادرست است، او به شک و تردید دچار میگردد که آیا خدا با این تاسه، او را مجازات میکند و یا پیامی است که او را به پاکی و وصل میخواند.
گر لطیفی زشت را در پی کند
تَسخُری باشد که او بر وی کند
چرا که اعتقاد آدمیان این است که هیچ «پدیده برتری» به «پدیده ناچیزی» روی خوش نشان نمیدهد و او را نمیخواند مگر برای تمسخر او.
کَی ببینم رویِ خود را ای عَجَب
تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب
پس برای اینکه از این شک و تردید بدرآید، میبایستی بخودشناسی روی آورد. تا بداند که از تیره گان است یا از دل پاکان.
نقشِ جانِ خویش میجُستم بسی
هیچ می ننمود نقشم از کسی
پس من (مولانا)بدنبال دانستن و شناخت خود بودم، ولی کسیرا نیافتم که در اینراه کمکم کند و به هر دری زدم چاره ای حاصل نشد.
گفتم آخر آئینه از بهرِ چیست
تا بداند هر کسی هم جنس کیست
با خود اندیشیدم خود را با پاکان مقایسه کنم بلکه از این راه(آئینه) بدانم که از چه نوع جنسی هستم.
آئینه آهن برای لونهاست
آئینه سیمای جان، سنگین بهاست
واژه اوستائی لون بچم و خم های بسیاری است. در اینجا یعنی مختلف بویژه از نظر رنگ و روی و ظاهر.
میفرماید آن آئینه که ما میشناسیم و خود را در آن مینگریم، برای دیدن ظواهر و صورتها و رنگها و چهر های گوناگون است. ولی هنگامیکه سخن از آئینه دل میشود منظور کاملا متفاوت است. چراکه آئینه دل بسیار کمیاب و بدین سبب بسیار ارزشمند است. آئینه ظاهر را در همه جا و نزد همه میتوان دید، ولی آئینه دل و یا اهورای آدمی نزد همه کس نیست. و همه کس به اهورا مشرف نیستند.
آئینه جان نیست بجز آن رویِ یار
رویِ آن یاری که باشد ز آن دیار
پس اندیشیدم که خود را با آن یار مقدس(حضرت زرتشت مقدس) مقایسه کنم و از او الگو بگیرم. چراکه آئینه جان (اهورای آدمی) بدین سبب کمیاب و ارزشمند است که از این جهان نیست، بلکه دم و یا ذره ای از وجود مقدس و عزیز دا دار است که بلطف و کرمش در نزد آدمی به امانت نهاده شده است. و از ویژگیهایش بزرگ و کوچک شدن و ترک و یا رسیدن بخدا است.
واژه اوستائی «دا» بمعنی و چم آفریدهگار و خداوند است. و «دار» بمعنای آنچه که هست و نیست. در واژه «یلدا» هم که یک واژه مرکب اوستائی است، (یل + دا) واژه «یل» بمعنی شب است(معرب آن لیل) و «دا» بمعنی آفریننده. و یلدا بمعنی شب آفرینش است.
گفتم ایدل آئینه کُل را بجوی
رَو بدریا، کار برناید ز جُوی
اندیشیدم که این دم اهورائی قطره و یا ذره ای از وجود حق است و آدمی را به اصل خود(آئینه کل) میرساند، بشرط آنکه آدمی آنرا بجوید و برای رسیدن به دریا از جوی بودن بگذرد.
زین طلب بنده بکویِ تو رسید
درد مریم را به خرما بُن کشید
با همین دلیل و با همین هدف بخاک درگاه زرتشت روی آوردم. همانگونه که حضرت مریم برای رهائی از درد، به زیر درخت نخل رفت و در آنجا از درد فارغ شد، من (مولانا) هم برای رهائی از تاسه و رنج خود را بدرگاه حضرت زرتشت مقدس رسانده و زرتشتی و پیرو «آيین به» گشتم.
دیدۀ تو چون دلم را دیده شد
صد دلِ نادیده، غرقِ دیده شد
و هنگامیکه تو (حضرت زرتشت مقدس) را دریافتم و فهمیدم و درک کردم، و آئینه جان تو، مرا با آئینه جانم آشنا ساخت، تو گوئی همه وجودم چشم و دیده شد و تمامی آنچه که بعنوان یک انسان باید بدانم، درست جلو چشمم آشکار گشت.
آئینه کلی برآوردم ز دود
دیدم اندر آینه نقش تو بود
خدا (آئینه کل) را بمفهوم واقعی شناختم و در آن آئینه نقش ترا دیدم. کنایت از بخدا پیوستن و خدا شدن حضرت زرتشت مقدس است.
آئینه کُلّی ترا دیدم ابد
دیدم اندر چشمِ تو من نقشِ خَود
ای زرتشت مقدس من ترا مانند آیینۀ کل ابدی و ازلی دیدم. و خود را در مردمک چشم تو دیده و شناختم. این دو بیت اخیر از مهمترین ابیات مثنوی است و برای خود یک مکتب تفسیر دارد.
گفتم آخر خویش را من یافتم
در دو چشمش راهِ روشن یافتم
با خود اندیشیدم که سرانجام به مقصود رسیده و خود را توسط زرتشت مقدس شناخته و از این راه خدا را یافته و رستگار گشتم.
گفت وهمم کآن خیالِ توست هان
ذاتِ خود را از خیالِ خود بدان
ولی حضرت زرتشت به من گفت که اینها خیالات و اوهامی است که تو تحت تاثیر «آئین به» یافتی، درحالیکه سفر تو (خودشناسی) هنوز بپایان نرسیده و تو خود چیزی فراتر از آنچه تصور میکنی هستی. و به این شناخت تنها زمانی دست خواهی یافت که به درون خود نگاه کنی. پس باید خویشتن حقیقی خود را از خویشتن خیالی خویش بازشناسی.
نقشِ من از چشم تو آواز داد
که منم تو، تو منی در اتّحاد
حضرت زرتشت مقدس بمن یادآوری کرده و گفت، به سبب «آئین به» (نقش من) تو به درک و شناخت و انسانیت رسیدی و مانند من شدی و با من متحد گشتی. ولی بدان که رسیدن بخدا و یا با خدا یکی شدن و یا بمقام خدائی رسیدن، و یا وحدت وجود، تنها از درون تو و توسط اهورایت میسر است و نه از طریق شخص سوم.
کاندرین چشمِ منیر بی زوال
از حقایق راه کَی یابد خیال
چراکه از آن چشم منیر و درخشان فنا ناپذیر (دم الهی) جز حقیقت چیز دیگری برنمیآید. درحالیکه تصورات و دریافتهای آدمی که اکتسابی و از طریق آموزش است، او را به خیالات و توهم میرساند. یعنی خدا شناسی و یا خود شناسی واقعی، تنها و تنها از طریق خود آدمی امکان پذیر است و حتی «آئین به» حضرت زرتشت مقدس هم نمیتواند آنرا به آدمی ارزانی دارد. «آئین به» آدمی را به راه راست هدایت کرده و او را با نیکی آشنا میسازد، ولی درک خدا تنها از طریق شناخت اهورای آدمی امکان پذیر است و بس.
در دو چشمِ غیرِ من، تو نقشِ خَود
گر ببینی آن خیالی دان و رَد
بجز شناخت اهورای درون خود آدمی، تمامی آنچه که درباره خدا و خود فراگرفته ای (از طریق هر دین و مذهب و هر مرامی) خیال و وهم و تصوری بیش نیست و مردود و رد است.
زآنکه سرمه نیستی درمیکشد
باده از تصویرِ رزان میچشد
چرا که مذاهب و ادیان و فلسفه و سخنان بزرگان ووو مانند سرمه ای تقلبی هستند که موجب کوری چشم و نیستی آدمی میگردند، تا جائیکه او را ناتوان از دیدن خدای واقعی مینمایند. درست مثل اینکه از تصویر انگور(تصویر رزان) شراب ساخته شود و آدمی آنرا سر بکشد و درباره شراب نظر داده و شراب شناس شود. مگر میشود از تصویر انگور شراب ساخت؟ بله، تنها در وهم و خیال. مانند فیل شناسی در تاریکی است.
چشم او خانه خیال است و عدم
نیستها را هست بیند ناجرم
آنچه که بعنوان خداشناسی و خودشناسی، از طریق دیگر مردمان به آدمی داده میشود، تباهی و خیالات و یاوه است. حتی دو آدم را نمیتوان در یک گروه قرار داد و گفت ایندو مثل همند. همانگونه که هیچ انسانی، نمیتواند فردی را مانند خود او بشناسد، هیچکس هم نمیتواند خداشناسی خود را به دیگری تحمیل کند. همانگونه که هر فرد دارای یک سرانگشت منحصر بفرد است، دارای خدای منحصر بخود هم میباشد که با خدای دیگران فرق دارد. و شناخت خدای دیگران آدمی را بشناخت خدای خود نمیرساند. درست مثل اینکه بگوئیم چون من فلانی را میشناسم، پس خود را شناخته ام. و این یاوه ای بیش نیست.
همه حرف مولانا این است که روی خودت، و فقط خودت حساب کن و هرچه میخواهی بدانی در درون خود جستجو کن و بس.
چشمِ من چون سُرمه دید از ذوجلال
خانه هستی است نه خانه خیال
چراکه خداوند از وجود خود در درون آدمی قرار داده است (سرمه ذوجلال) تا او بتواند از طریق آن بطور مستقیم و بواقع و راستین، خدای خود و همه چیز دیگر را بدرستی ببیند و بشناسد. و نه از روی گفتار و یاوه گوئی های دیگران که او را به وهم و خیال و سراب و گمراهی میکشاند.
واژه پارسی «ذو» بمعنی و چم «دو»، دوبرابر و یا بسیار است و ذوجلال لقب حضرت حق است که شکوهش از همگان بیشتر است.
تا یکی مو باشد از تو پیشِ چشم
در خیالت گهری باشد چو یَشم
تا هنگامیکه بجای «سرمه حق» یک مو در چشمت بکاری(گفتار دیگران را بر درک و فهم خود بپذیری و ترجیح دهی) هر سنگ بی ارزشی را مانند گهر و یشم میبینی! یعنی حتی اگر به اندازه موئی، شناخت خدای دیگران را بجای شناخت واقعی خدای خودت قرار دهی، تا حد یک ابله که هر را از بر نمیشناسد و سنگ را از یشم تشخیص نمیدهد، از مرحله پرت و غایب میگردی.
یشم سنگ قیمتی و بسیار نادری است که وقتی تراش خورده و صاف میگردد به لطافت حریر است. و ویژهگی شگفت انگیز دیگرش این است که بر اثر تغییرات محیط تغییر رنگ میدهد. در گذشته در ایران از یشم انگشتر و تسبیح میساختند و مرتبا آنرا در میان دستان میچرخاندند، چرا که آرامش بخش بود، و ایرانیان اعتقاد داشتند از روی تغییر رنگ نگین انگشتر یشم که به انگشت دارند، میتوان به سلامت و یا بیماری فرد پی برد. چراکه با تغییرات دما و مواد شیمیائی بدن، گهر یشم، با تغییر رنگ، واکنش نشان میدهد. و آنکسی که این گهر زیبا و لطیف را با سنگ یکی بداند، از ابله هم یک چیزی بیشتر است.
سنگ را آنگه شناسی از گُهر
کز خیالِ خود کُنی کُلی اُبر
زمانی میتوانی بین درست و نادرست تمییز داده و سره را از ناسره جدا ساخته و سنگ را از گهر باز شناسی که بر روی خودت حساب کنی و به توانائیهای خود اعتماد داشته باشی و نه حرف و نظر دیگران. پس از آنچه که تو مغزت کردند، بطور کلی گذر کرده و از آن اُبر (عبور)کن.
یک حکایت بشنو ای گوهر شناس
تا بدانی تو عیان را از قیاس
در داستان و حکایت بعدی، مولانا مطلب شناخت بین «حقیقت و راست» با «دروغ و غش» توسط خود آدمی را میشکافد.
پاورقی
۱-و رِست روم یعنی محل نشستن که منظور نشستن بر سر کاسه مستراح است.
واژه پارسی رُست بمعنی توانائی، قدرت بدنی. رُستن، بالیدن و نمو کردن که به رشد و رشد کردن تبدیل شده است.
واژه رَسَت یعنی قدرت تشخیص خوب از بد. یعنی حد تکامل. کمالگرائی، پیروزی، راستی، به راست هدایت شده، پالیدن.
باقیان فراموش شده گان. دراویش، بیچارهگان.
جمله عالم اَکَل و مأکول دان
باقیان را قاتل و مقتول دان . مولانا. باقیان در اینجا یعنی طبقه بینوایان.
در باقی کردن یعنی فراموش کردن، کنار نهادن، از یاد بردن، توجه نکردن، ترک کردن، فروگذاشتن.
باقیان هم در حِرَف هم در مُقال
تابع استاد و محتاج مثال .مولانا




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر