زمین مرده شد از نوبهار زنده و ما، بخواب بیخبری همچو نقش دیواریم

در این بخش مولانا بحث اهورا و یا دم الهی را ادامه داده و چگونگی بزرگ و یا زار و کوچک ساختن آن، توسط آدمی را شرح میدهد.
چونک زاغان خیمه در گلشن زدند
بلبلان پنهان شدند و تن زدند
برعکس بلبل (زغن) که نماد و سمبل دانائی و شجاعت و خرد است. و شکارچی است و گوشت تازه میخورد. و نوائی دلنشین و روحبخش دارد، زاغ نماد نادانی و خودخواهی و منیت است. و از مردار خوردن هم باکی ندارد، ولی پیش از خوردن مردار به دو دلیل چشمهای او را از کاسه درمیآورد. یک: تظاهر کند که او آن مردار را کشته است و چشمها که خانه روحند توسط او تهی و بیروح گشته اند (یکنوع خود فریبی ابلهانه، مانند سر را زیر برف کردن) دو: او خود از واقعیت آگاه است و بدین سبب ابتدا چشمها را میکند، تا تصویر آن نگاه سرد در ذهنش تا ابد ثبت نگردد.
در اقیانوس ادبیات پارسی اکثرا ایندو یعنی زاغ و زغن درمقابل هم و متضاد همند.
مثلا: سِزَدم چو ابرِ بهمن که بر این چمن بِگریَم، ترب آشیانِ بلبل، بنگر که زاغ دارد. حافظ
یکی شد تا به کویت بانگ زاغ و نغمهٔ بلبل، گلستان سر کوی تو با زاغ و زغن ماند.
میگوید: در فصل سرد و زمستان، باغها و گلستانها و بوستانها و بطور کلی، گلشن ها از بلبلان و زغن ها خالی میگردند، چون این گروه از پرندگان به مناطق گرمسیر مهاجرت میکنند. تو گوئی خود را پنهان کرده و از ظاهر شدن، سرباز میزنند. و دراینحال زاغان در باغ تنها مانده و بر روی درختان خیمه میزنند.
و اینرا برعکس میگوید، یعنی هنگامیکه زاغان باغ را اشغال میکنند، زغن ها خود را پنهان کرده و یا از بودن سرباز میزنند(تن زنند). منظور چیست؟ منظور این است که در خودنمائی پلیدی، پاکی و آن اهورا و دم الهی آدمی پنهان و ضعیف و نحیف و ناکار آمد میگردد.
زانک بی گلزار بلبل خامش است
غیبت خورشید بیداریکش است
چون بدون نیکی روح آدمی و یا اهورای آدمی مانند بلبلی است که در باغ زمستان زده، بسر میبرد. خاموش و یخ زده است. و درنتیجه در غیاب گل و تازهگی و یا نیکی و مهر و گرما، زبان بسته و پنهان است. چنانچه بهنگام شب و نبود خورشید، بیداری بخواب تبدیل میگردد.(بیداری از میان میرود و یا کشته میشود). کنایت از کشته شدن روح و دم الهی آدمی است. در غیاب روح(خورشید) آدمی جسدی بیش نیست(بیداری کش است)
آفتابا ترک این گلشن کنی
تا که تحت ارض را روشن کنی
ای خورشید، ای اهورا، ای روح، اگر تو از میان آدمی بروی (ترک این گلشن کنی) او جسدی است که تنش مایه حاصلخیزی زمین میشود. (تحت ارض روشن میشود.)
مانند گردش زمین بدور خود و خورشید که همیشه نیمی از زمین روشن و نیم دیگر تاریک است. و یا هنگامیکه بخش بالائی روشن است، بخش زیرین تاریک و برعکس.
آفتاب معرفت را نقل نیست
مشرق او غیر جان و عقل نیست
ولی خورشید و نور و معرفت و دانش و نیک بختی واقعی(آفتاب معرفت) دارای طلوع و غروب نیست و همواره میتابد و پایان نیافتنی است. و طلوع آن تنها در مشرق و یا جایگاه طلوع زرتشت و ملاقاتش با اهورامزدا بوده است. طلوعی که غروب نداشته و نخواهد داشت.
خاصه خورشید کمالی کان سریست
روز و شب کردار او روشنگریست
مخصوصا روح و جان و یا خورشید انسان خداشناس را که معرفتش خدائی است(کآن سری است) و روز و شب در حال تابیدن و روشنگری است. کنایت از حضرت زرتشت مقدس که معرفت و دانشش مستقیما از خدا گرفته شده است. و پندار و گفتار و کردارهای او همواره مایه روشنی و روشنگری بوده و هست.
مطلع شمس آی اگر اسکندری
بعد از آن هرجا روی نیکو فری
اگر مانند کوروش کبیر (که یکی از القابش اسکندر بود و آنچنان به زرتشت عشق میورزید که بت و بتخانه سومنات را در سند(هند کنونی) برپا ساخت که یکی از شگفتیهای تاریخ بشر بود و در زمان جنگ جهانی اول توسط انگل استانیهای بغایت وحشی و روانی و جنایتکار ویران و چپاول گشت.) به آئین زرتشت بزرگ(شمس) درآئی، آنگاه توانا به ساخت شگفتی و سفر بدور دنیا و فر ایزدی خواهی شد.
مطلعِ شمس لقب جایگاهی است که حضرت زرتشت مقدس با اهورامزدا ملاقات و مانند خورشید از کوههای شرق طلوع کرد.(۱)
در ترجمه ناقص قرآن به لهچه عربی، درباره کوروش کبیر و سفرهایش بدور دنیا و چگونگی ملاقاتش با مردمان گوناگون دنیا در سوره کهف سخن رفته است. او را ذوقرنین و یا امپراتور دو تاج نامیده است، چرا که هم پادشاه شرق بود و هم پادشاه غرب. در آیت ۹۰ این سوره میگوید که کوروش کبیر بجائی رسید(مطلع شمس) که حضرت زرتشت مقدس درآنجا با خدا ملاقات کرده بود. در آنجا آمده است که کوروش کبیر ملقب به اسکندر و یا ذو قرنین که به «مطلع شمس» رفت و: «تا آنکه به جایگاه آگاه شدن زرتشت از خدا رسید، (مطلع شمس) و دید که آفتاب بر مردمانی طلوع میکند که خدا چیزی را از آنها پنهان نساخته است. که منظور زرتشتیها هستند که توسط زرتشت از همه علوم آگاهی داشتند.»
بعد از آن هر جا روی مشرق شود
شرقها بر مشرقت عاشق شود
پس از اینکه مانند کوروش که به زرتشت عشق میورزید به مطلع شمس رسید و به زیارت آن جایگاه مقدس شرفیاب گشت، و بدین سبب محبوب شرق و غرب گشته و امپراتور دو تاج و یا پادشاه شرق و غرب میگردی.
جهت مشرق از دو جهت بسیار برتر از جهات دیگر است، ۱-چون خورشید از مشرق طلوع میکند. ۲-چون اولین انسان روی زمین، یعنی حضرت زرتشت مقدس در کوههای مشرق زمین و یا ایران بزرگ به پیامبری و ملاقات با خدا، برگزیده شد.(مطلع شمس)
حس خفاشت سوی مغرب دوان
حس دُر پاشت سوی مشرق روان
به حواس ظاهری آدمی (حس خفاشت) اعتباری نیست و امکان گمراه ساختن آدمی و در نتیجه غروب روزگارش را دارند. (به مغرب رسیدن خورشید) درحالیکه حواس نورانی و کبریائی او (حس دُر پاچ) خواهان طلوع آفتاب و نور و «آئین به» و رسیدن به نور یزدانی هستند.(به مشرق و آئین به رسیدن او.)
راه حس، راه خُران است ای سوار
ای خُران را تو مزاحم، شرم دار!
خُر یعنی خورشید. میفرماید، راه حس واقعی همان راه خورشید است راه مهر و یا خور از شرق به مغرب است، و غیر از این برخلاف قانون طبیعت و حرکت بسوی راستی است. «ای خران را تو مزاحم» یعنی ای کسی که مانع از تابش انوار نوری.
نکته ای که در رابطه با این بیت باید متذکر شد اینست که، برخی به اصطلاح مفسران مثنوی واژه اوستائی «خُر» را در جای جای مثنوی «خَر» درنظر گرفته و این حیوان شریف را نمادی برای نادانی و درنتیجه سرزنش قرار داده اند. غافل از اینکه استفاده از نام حیوانات بمنظور تحقیر، نه تنها هیچگاه در هیچ کجای اقیانوس ادبیات پارسی بکار نرفته است بلکه برعکس، حکمای بزرگ ایران زمین حیوانات را نمادهای ویژهگیهای اخلاقی آدمی میدانند. مثلا روباه را نماد زیرکی، شیر را نماد شجاعت و توام با عدالت، گرگ را نشان طمع و خر نشان لجبازی و هر کدام از پرندهگان را به صفتی از صفات آدمی.
و اینکه از نام حیوانات بعنوان ناسزا استفاده شود، از بی اخلاقی بیابانگردان نادان برمیخیزد که پس از تحمیل خود در زمان جنگ جهانی اول، به ایرانیان، این حماقت را هم مانند دیگر زشتیهایشان بخورد ایرانیان و هر جای دیگری که خود را بضرب قتل و غارت حقنه کرده، داده اند. در این بیت هم برهمین اساس تفسیری کاملا اشتباه به بیرون داده شده است.
شش حسی هست جز این شش حس
آن چو زر سرخ و این حسها چو مس
در دفتر نخست مثنوی، حضرت مولانا ضیاء حق، مانند فردوسی کبیر، آدمی را به سه بخش تن و جان و خرد تقسیم کرده و شیر را نماد جان، گرگ را نماد تن و روباه را خرد آدمی قرار میدهد. و میفرماید برای هر بخش از این سه بخش آدمی شش حس وجود دارد که آدمی را با دنیای پیرامون خود مرتبط میسازد. برای بخش گرگ و یا تن آدمی، شش حس و یا راه ارتباطی، چشم، گوش، بینی، دهان، پوست و مو وجود دارند که انسان را با دنیای پیرامون خود در ارتباط متقابل قرار میدهند. برای بخش روباه و یا خرد آدمی هم شش حس وجود دارند که آدمی را با دنیای فراتر از پیرامون خود مرتبط میسازد. و آن حس های درونی عبارتند از: (۱-هوش که به آن دماغ هم میگویند.۲-شعور، گیرنده ای که زمان و مکان و سخن و موقعیت شناس است. ۳-جنبه، و یا گوش محرم. ۴-چشم بصیرت و یا چشم سوم. ۵-برات، و یا حس برتر، حسی که میتواند از آینده خبر دهد (الهام). ۶-وجدان، و یا حس لمس کردن خدا که آنرا وجدان مینامند.) (۲)
اندر آن بازار کایشان ماهرند
حس مس را، چون حس زر کی خرند
آنهائی که حواس گرگ و روباه و شیر را میشناسند(آنهائیکه خدا شناسند) هیچگاه بجای زر، مس را نپذیرفته و خریدارش نیستند.
آیا در آن بازاری که مردم فلز شناس و کارکشته هستند، میتوان مس (فلز بیارزش) را مانند طلا (فلز باارزش) به مردم قالب کرد؟

حس ابدان، قوتِ ظلمت میخورد
حس جان، از آفتابی میچرد
شش حسی که ویژه کالبد و جسم و بخش گرگ آدمی است مربوط به خاک (ظلمات )است، درحالیکه احساس و یا گیرنده های کبریایی و برتر، از نور مهر و ماه و آتش مایه گرفته و تغذیه میگردند.
ای ببرده رخت حسها سوی غیب
دست، چون دستان برون آور ز جیب
ای کسانیکه کار ارتباط با خدا را به آنجا کشاندید که از او توانائی میگیرید، شما همان دست غیبی هستید که باید بیرون آمده و کاری بکند.(شهر خالی است ز عشاق مگر از طرفی، دستی از غیب برون آید و کاری بکند. حافظ)
در شاهنامه فردوسی کبیر، این دست ذال است که چون از بغل بیرون میآورد، میدرخشید. و بدین سبب به او ذال دستان میگفتند. میفرماید، ای که بنور حق مزین گشتی، ای ابر انسان، مانند ذال دستان، از بغل دست بیرون آر و جهانی روشن ساز.
ای صفاتت آفتابِ معرفت
و آفتابِ چرخ بندِ یک صفت
ای زرتشت ای کسی که مانند خورشید به نور حق و معرفت و انسانیت مزین گشته ای، و ای کسیکه تمامی آفتاب و این چرخ گردون با همه عظمتش، تنها یک صفت از اوصاف توست.
گاه خورشید و گهی دریا شوی
گاه کوهِ قاف و گه عنقا شوی
ای زرتشت مقدس که گاهی خورشید تابان و فروزانی و مردم دنیا را منور بنور حق میکنی و گاهی مانند دریا پر از اسرار و ژرف و با ثبات، و گاهی به سلابت(صلابت) کوه قافی و گاهی سیمرغ که پر از خرد و دانش و آوای خوشی.
تو نه این باشی نه آن در ذاتِ خویش
ای فزون از وهمها وز بیش بیش
ای زرتشت مقدس ولی تو نه اینی و نه آن، بلکه فراتر و افزونتر از خورشید و دریا و کوه قاف و عنقائی. تو کلام خدائی. و از حد وهم و ادراک و عقل انسانها برتر و از هرچه هست و نیست بیشتر و افزونتری.
روح با علمست و با عقلست یار
روح را با رومی و زنگی چه کار
آن دم الهی و یا آن اهورائی که در درون آدمی است، با دانش و منطق و خرد و پاکی و مهر و معرفت سر کار دارد، و بزرگ و توانا میگردد. با آدمیانی که تهی از اینها هستند، کاری ندارد. یعنی اهورای آدمی، یا با دانشمندان و صاحبان خرد و یا با دل پاکان و مهربانان روزگار است و در آدمیانی که نه دل پاکی دارند و نه خردی و نه دانشی، از کار میافتد. بهمین دلیل هم آدمی بطرف انسانهائی جذب میشود که چیزی برای ارائه داشته باشند، وگرنه سر دستیها و پیش پا افتاده ها (رومی و زنگی ها) جذابیتی که ندارند، هیچ، گاهی انزجار برانگیزند.
در چندین بیت پیشین میگوید: آنک بر خلوت نظر بردوخت است، آخر آنرا هم ز یار آموخت است. که کنایت از دم الهی و اهورای آدمی است که در درون آدمی نشسته بخلوت و ناظر است و جذب پاکی و دانش و خرد میشود.
از تو ای بی نقشِ با چندین صُوَر
هم مُشَبِّه هم مُوَحِّد خیره سَر
ای اهورای آدمی، ای دم الهی (ای بی نقش) از توست که انسان گاهی خداشناس، گاهی کافر و گاهی در شک و تردید است.(ای بی نقش با چندین صور)
گه مُشَبِّه را مُوَحِد میکند
گه مُوَحِد را صُوَر ره میزند
گاهی آدمی دچار شک و تردید میشود، و گاهی آنهائی که در شک و تردیدند، دچار صور گوناگون و گمراهی میگردند.
گه ترا گوید ز مستی بوحسن
یا صغیر سن یا زتب بدن
بوحسن، لقب خود مولانا حسام دین چلیپی است، و میگوید گاهی اهورای او، بسیار از او خرسند است و او را از سر لطف و کرم بخود میخواند و او را کوچولوی دوست داشتنی میخواند.
گاه نقشِ خویش ویران میکند
از پی پالایش جان میکند
گاهی آدمی را بطور کلی از جسم و نیازمندیهای آن جدا ساخته و تنها با نور خود، او را منور مینماید و اینکار را از برای پاک سازی و پالایش جان از گمراهیها انجام میدهد.
چشم حِس را هست مذهب اعتزال
دیدۀ عقل است سنی در وصال
درحالیکه حواس جسمانی آدمی (چشم حس و یا حواسی که با چشم قابل دیدن هستند) خالی از اشتباه نیستند و مذهب و کارشان یکسوئی و پیوند با خدا نیست، بلکه برعکس ختا رفته و آدمی را دچار تردید و ناتوانی (سنی) در پیوند با خدا میسازند.
اعتزال در اینجا یعنی جدا ساختند. سنی دراینجا یعنی ناکارآمد و ناتوان و نادان.
کسانیکه تنها به حواس جسمانی عقیده دارند، مذهبشان جدائی از خدا است. و بهمین دلیل نادانند.
سُخرۀ حَسند اهلِ اعتزال
خویش را سنّی نمایند از ضَلال
خدانشناسان کسانی هستند که بیش از حد به حواس کالبد خود اعتماد دارند و در تسخیر احساس خود، بزنجیر کشیده شده اند. و میگویند چگونه میتوان به آنچه که دیده نمیشود، شنیده نمیشود، لمس نمیشود، اعتقاد داشت و او را موجود دانست. اینها خود را از روی جهل از خدا جدا ساخته و نادان میباشند.( خویش را سنی نمایند از ضلال)
هر که در حِس ماند او معتزلی است
حس حیوان سنی و از جاهلی است
هر کس که در قید حواس کالبد خود گرفتار شود او از پیوند با اصل خویش و یا آن دم الهی جدا میماند. چرا که احساس شش گانه جسم آدمی( حس حیوان) خالی از اشتباه و گمراهی نیست،
هر که بیرون شد ز حِس، آدم وَی است
اهلِ بینش چشمِ حس خویش بست
هر که از روی حواس حیوانی خود، داوری و انتخاب نکرده و به حواس خرد و کبریائی خود اعتماد بورزد، نامش آدم است، درغیر اینصورت دو پائی سنی با حواس حیوان است که نه بوئی از بینش برده و نه خرد و شعور.
هرکه از حس خدا دید آیتی
در بر حق داشت بهتر طاعتی
هر انسانی که نشانی از حواس کبریائی و خدائی در درون خود داشته باشد، خدا را بهتر شناخته و سراپا تسلیم و سپاس از اوست.
گر بدیدی حِسِّ حیوان شاه را
پس بدیدی اهل سنت راه را
اگر حواس شش گانه کالبد انسان( حس حیوان او) میتوانست درست تشخیص دهد و آدمی را به اصل و یا پروردگار خود برساند، در نتیجه نادانها و ابله ها در دنیا وجود خارجی نداشتند و احمقها و سنی ها هم گمراه نمیشدند.
گر نبودی حِسِ دیگر مر ترا
جُز حِسِ حیوان ز بیرون هوا
پس بنی آدم مُکَرَّم کی بُدی
کی به حِسِ مشترک مَحرَم شدی
اگر انسان دارای حواس دیگری بجز حس حیوان نبود، چگونه میتوانست بخدا دسترسی داشته و از اینجهت ارزشمند گردد. و با خدا یکی شود(حس مشترک) پس اگر گفته میشود که «انسان اشرف مخلوقات است» بدین دلیل است که انسان برخلاف دیگر موجودات، توانائی خدا شدن دارد. حیوانات و گیاهان و بطور کلی تمامی موجودات زنده دیگر، پاکانی هستند که وابسته و پابسته به طبیعت و کائناتند. آدمی یک کپی و سایه کمرنگی از خدا است، بهمین جهت دیگر موجودات از او ترس داشته و او را برتر از خود دانسته و اهلی او میشوند. کاری که هیچ موجود دیگری در مورد انسان نمیتواند انجام دهد، یعنی یک حیوان هرچند بزرگ و قوی و باهوش، نمیتواند آدمی را اهلی خود کند. و بحث اینکه حیوانات با مهر و محبتی که در وجودشان است آدمی را پایبند خود میکنند و حتی گفته شده که گربه ها نظر خود را به آدمی تحمیل میکنند، بحث جداگانه ای است و بمعنای اهلی ساختن انسان نمیباشد.
نامصور یا مصور گفتنت
باطل آمد بی ز صُورت رَستنت
بود و نبودت یکی است اگر بی خدا باشی. یعنی اگر با اهورای درونت در ارتباط نیستی، نقش دیواری.
نامُصَوَّر یا مُصَوَّر پیشِ اوست
کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست
هر چه هست و نیست از اوست، و آدمی درست مانند یک میوه است که پوست و ظاهرش جسم اوست و مغز آن روح و اهورایش.
پرده های دیده را دارویِ فر
هم بسوزد هم بسازد شجر سدر
پرده های دیده یعنی حجاب راه، و یا خدانشناسی و نادانی و سنی بودن آدمی. و میگوید تنها با فر ایزدی است و یا بزرگ کردن اهورا و یا دم الهی است که میتواند بر روی جهالت و بی خبری و نادانی انسان خط بطلان کشید و به معنای زندگی و عمر جاودان رسید. و این دم الهی و یا فر آدمی است که با قدرت دارو و درمان خود، هم پرده های جهالت آدمی را سوزانده و هم درخت زندگی او را میسازد.
واژه پارسی شجر یعنی درخت و بطور کلی در پارسی هر گیاهی که دارای تنه باشد، شجر میگویند. و شجرنامه که برای آدمیان (و برخی از حیوانات اهلی ایران مانند اسپ پارسی و سگهای رده مستیف ایران مانند سرابی آذرآبادهگان، (۳) پژدر کردستان، قهدریجانی خراسان، سگ شپرد ترکمنستان ایران که با نامهای آلاپای و آلابای هم خوانده میشود، سگ تازی (سالوکی یا پرشین هوند) شرق ایران، گونهای از سگ سانان است و آن را تازی و یا تاخت زننده میگویند که در گذشته و هماکنون در جایجای آسیا و ایران بزرگ برای شکار و مسابقات پرورش داده میشود.) که در رابطه با ریشه های هویتی و نسل و نژاد یک فرد کاربرد دارد.
«شجر سدر» یا درخت توبا و یا «درخت زندگی» و واژه پارسی «سدر» لقب درخت مینو و یا درخت زندگی منسوب به میترا خدای زمین در اساتیر ایرانی است. بنابر اساتیر ایران زمین، خداوند از خائوس و یا اثیر و یا از هیچ در هیچ، ابتدا نور و آتش و ظلمات، که عشق و خورشید و میترا نمادهای آن هستند، آفرید. میترا خدای زمین گشت و سه خدا را بوجود آورد، آسمان، دریا (آب) و خاک. میترا سپس درخت زندگی را در وسط اقیانوسی که برای آدمیان دور از دسترس است بوجود آورد. و دو ماهی همواره گرد ریشه های این درخت میچرخند و آنها را محافظت میکنند. و این درخت مادر تمامی موجودات خشکی و آبی است. هنگامیکه در هر دوازده هزار سال شمسی، آبها سطح زمین را فرا میگیرند و تمامی موجودات خاک از میان میروند، پس از فرو نشست آبها، این درخت تخم موجودات را دوباره بر روی خاک می افشاند و زندگی را دوباره بخاک بازمیگرداند. و این شجر سدر درواقع همانی است که امروزه به آن رشته دی ان ا گفته میشود
درخت سدر را چیزی تو مایه های درخت سرو یا کاج میدانند. که برای ایرانیان بسیار با اهمیت بودند.

آینۀ دل چون شود صافی و پاک
نقشها بینی بُرون از آب و خاک
هنگامیکه با پاس داشت سه نیک، اهورای درونت( ائینه دل) را بزرگ ساختی، و آنرا از زنگار نامردمی پاک ساختی، آنگاه توانا به دیدن آنچه که برای دیگران قابل دید و فهم نیست، خواهی بود.
هم ببینی نقش و هم نقاش را
فرشِ دولت را و هم فَرّاش را
هم ماده را خواهی دید، هم فرای ماده را، هم درون را هم بیرون را. هم پوست هر چیزی را و هم ذات و مغز آنرا. هم مخلوقات را هم خالق مخلوقات را.
چون نبو آمد خیال یار من
صورتش بُت معنی او بُت شکن
شُکرِ یزدان را که چون او شد پدید
در خیالش جان خیالِ خود بدید
هنگامیکه حضرت زرتشت مقدس به پیامبری رسید، به او بت میگفتند(چون محبوب خدا بود) ولی درواقع او مامور خدا برای درهم شکستن جهالت و تیره روزی بشر بود. و سپاس یزدان را که او را برگزید تا جان ما را از زندان تن رها سازد و به اصل خود پیوند زند. زیرا بر اثر راهنمائیهای او دلهایمان و اهورای درونمان از پلیدی و نامردمی دور گشته و از آن بت زیبا، صورت خیالی جان خود را کپی برداری کرده و دیده ایم.
خاکِ درگاهت دلم را میفریفت
خاک بر وَی کاو ز خاکت میشِکیِفت
ای زرتشت مقدس ای بت خیال من، با پیروی از آئین تو (دیدن خاک درگاهت) دلم بلرزه درآمده و اهورای درونم آنچنان بزرگ و توانا گشته که با اصل خود در ارتباطم و زیر خاک برود آنکسی که اینرا نفهمد و انکار کند و یا ایراد بگیرد و شکایت نماید.
شِکیفتن یعنی شکوه کردن. شکایت نمودن.

پاورقی
۱- کوروش کبیر ملقب به اسکندر و یا ذو قرنین که به مطلع شمس رفت چنان که در قرآن آمدهاست: حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَىٰ قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا(۹۰)
تا آنکه به جایگاه مطلع شدن زرتشت از خدا رسید، (در آنجا) دید که آفتاب بر مردمانی طلوع میکند که خدا چیزی را از آنها پنهان نساخته بود. یعنی زرتشتیها که توسط زرتشت از همه علوم آگاهی داشتند.
۲-شیش حسی از برون میسور او
شیس حسی از درون مأمور او
شش گشن و یا حواس بیرونی آدمی( گوش و چشم و بینی و دهان و پوست و مو) توسط دل بکار گرفته شده و میسر بکردار میشوند. و آن گشنهای درونی که مانند مامورانی میمانند که بیچون و چرا اوامر دل را اجراء میکنند و بر روی آن گشنهای بیرونی تاثیر گذاشته و آنها را تابع خود میگردانند.
شش گهر دادیم در ادراگ سر
شش حس دیگر بود هم مستتر
بجز آن شش گیرنده تن و یا گرگ، آدمی دارای شش قوه درونی که پوشیده هستند نیز میباشد. این شش حس درونی و یا حواس خرد یا روباه عبارتند از:
-هوش که به آن دماغ هم میگویند، که کارش پیدا کردن ساده ترین راه حل ها برای مشگلات آدمی است. (بینی)
-شعور، گیرنده ای که زمان و مکان و سخن و موقعیت شناس است، و به آن شعور میگویند. (زبان شناسی)
-جنبه، گوش محرم، گوش هش و یا بقول مولانا گوش غیب گیر و یا گوش سروش، آن گیرنده ای است که میتواند دروغ و راست را از هم تشخیص دهد(حتی اگر آنها را در وسط یک پیاز یعنی در ده ها لفافه بپیچند و تحویل دهند.)و ندای حق را از ندا های دیگر باز شناسد. و به آن جنبه میگویند. مثلا با کسی که دارای این گیرنده نیست اگر شوخی کنید آنرا جدی گرفته و جبهه میبندد. مردم درباره اینگونه افراد میگویند، که او جنبه شوخی ندارد. یعنی نمیتواند بین دروغ و راست و یا شوخی و جدی تشخیص و تمیز دهد.(گوش)
-چشم بصیرت و یا چشم سوم، آن حس و گیرنده ای است که همه چیز را همانطور که ذاتا هستند میبیند و هیچ گریم و یا پرده و حجابی نمیتواند مانع از دید او شود. (چشم)
-برات، و یا حس برتر، حسی که میتواند از آینده خبر دهد (الهام و یا حس ششم) همان که خرمن مردم آنرا «به دلم برات» شده مینامند. واژه «برات» یکی از کهنترین پاژگان پارسی است که وام گرفته از اوستا است و دارای معانی و مترادفها و کاربردهای زیادی است. در اینجا یعنی حس برتر.(مو)
-وجدان، و یا حس لمس کردن خدا که آنرا وجدان مینامند. و آن حسی است که تلنگر خدا به آدمی نامیده میشود. و هنگامی که گفته میشود طرف وجدان ندارد، یعنی انقدر از خدا دور است که حتی تلنگر خدا را هم نمیتواند دریافت کند. (پوست)
انسانهای معمولی و یا اکثر مردم دنیا، دارای شش گیرنده پایه و جسمی و یا حواس گرگ دون بوده و آدمیان برتر دارای شش گشن درونی و یا حواس روباه و خرد هم میباشند.(۲)
آدمهای برتر و اصطلاحا باهوش دارای یک و یا چند تا از گیرنده های دسته دوم میباشند. و اگر آدمی تمامی گیرنده های دسته دوم را داشته باشد به او خردمند میگویند. مانند موبدان زرتشتی.
در این بیت مولانا حواس دسته اول را مس و حواس دسته دوم را زر سرخ تقسیم و طیقه بندی میکند.
اما کار توانائیهای آدمی بهمینجا ختم نمیشود. آدمها همچنین دارای حواس دیگری هم هستند که داشتن حتی یکی از آنها آدمی را تبدیل به «ابر انسان و یا انسان خدا» میکند. و مولانا به آنها حواس کبریائی و یا شیر درون آدمی میگوید.
و یکی از آن گیرنده ها و یا حواس کبریائی «توانائی ارتباط با خداست». که ابر انسانهای ایران مانند، خیام، رودکی، فردوسی، پور سینا، خوارزمی، ذکریای رازی، بو ریحان بیرونی، فرید عطار نیشاپوری، سنائی، خاقانی، جامی، سعدی، حافظ، انوری، مولانا، مگوسی ووو. که همگی بمعنای واقعی دانشمند بودند، به آن دست یافته و بهمین جهت توانا به خلق شگفتی شدند.
و اگر آدمی به بیش از یکی از آن حواس کبریائی مجهز شود، میشود حضرت مانی و یا پیامبر دانشمند و هنرمند ایران در زمان امپراتوری سامانیان.
و زرتشت بزرگ تنها انسانی است که به تمامی آن حواس کبریائی در دوازده هزار سال پیش دست یافته و درنتیجه توانا به «هم سخنی با خدا» گشته است.
از حواس کبریائی دیگر میتوان به فر ایزدی و یا فرهمندی و یا «توانائی تاثیر گذاریفرد بر افکار مردم دنیا، و قبولاندن آنچه که خود او به آنها باورمند است، به مردم دنیا، بدون اینکه حتی انگشت کوچک خود را بجنباند» اشاره کرد. و در گذشته در ایران، خرمن مردم معتقد بودند تا آدمی دارای فر یزدانی و یا حس کبریائی نباشد، نباید و نمیتواند پادشاه گردد.
توانمندی این حس کبریائی از طریق امواج نامرئی «فکر به فکر» صورت میگیرد، و پایدار و ماندنی است. برخی از آدما بدون اینکه خود بدانند دارای چنین ویژگی نادری هستند. که نوع بسیار ضعیف آنرا کاریزما و یا جذابیت میگویند. اینگونه افراد که دارای کاریزما میباشند، در جذب هوادار بسیار موفقند.
از دیگر حواس کبریائی رابطه آدمی بازمان است. زمان برای عزیزان خدا در جایگاه دیگری قرار دارد. روزهای آنها بلند و کشدار و پایان نیافتنی و با برکت است و آنها سدها سال عمر میکنند.
از دیگر حواس کبریائی دیدن صورت خود از روبرو است بدون آینه. یعنی آدمی خود را مانند سوم شخص ناظر میبیند.
و یکی دیگر از این حس های برتر ولی برباد رفته، لمس کردن خداست. آدمی اگر خدا را حس کند، عمرا بتواند به قرار و گذران زندگی معمولی برگردد. و این حس متاسفانه امروزه از حد آدمی خارج است.

۳-سگ سرآبی یکی از اصیلترین و قدیمیترین نژادهای موجود در جهان است. اکثر شاهان ایرانی به این نژاد تنومند علاقه وافری داشته چرا که شجاع، وفادار و مقابل تهدیدات بسیار خشن هستند. علاقه امپراتوران دوره های مختلف امپراتوری پارسی مانند هخامنشیان، اشکانی، ساسانی، سامانی، صفوی، افشار) به این نژاد آنقدر زیاد بوده که حتی مجسمه آن را ساختهاند و این مجسمه در کاخ آپادانای تخت جمشید کشف شده که در حال حاضر در موزه ملی ایران نگهداری میشود.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر