دوشنبه، بهمن ۰۶، ۱۴۰۴

مقدمه دفتر دوم مثنوی بخش اول


مقدمه دفتر دوم مثنوی مانوی بخش نخست



آنچه که در این نوشته میآید، بعنوان مقدمه دفتر دوم مثنوی جلال دین محمد بلخی است. نام جلال دین محمد بلخی نامی است که حضرت مولانا با آن تخلص میفرموده و نام اصلی او، ضیاء حق حسام دین چلیپی است که مانند حافظ و سعدی و سنائی و دیگر بزرگان ایرانزمین بارها به تکرار در اشعار خود آنرا نوشته است.
مقدمه ای که در پائین میآید، مقدمه اصلی مثنوی نیست و مانند تمامی مثنوی توسط دستهای چرکین بیگانگان آلوده و مورد دستبرد قرار گرفته است. در یک مقایسه بین دو مقدمه دفتر نخست و دفتر دوم ، کاملا مشخص است که به مقدمه دفتر دوم بیش از دفتر اول، دستبرد های بی مغز و سبک تحمیل شده است. مثلا برای درک گفته های مولانا در مقدمه دفتر نخست ماهها تفکر لازم است، تا بطور مثال منظور او از گفتن: کز نیستان تا مرا ببریده اند، از نفیرم مرد و زن نالیده اند»، فهمیده شود. در مقابل این بیت مقدمه دفتر دوم که میگوید:«زانک با عقلی چو عقلی جفت شد، مانع بد فعلی و بد گفت شد» که بسیار ابتدائی و در معنا ناچیز است و هر کودک دبستانی هم میداند که مشورت بهتر از تکروی است. و یا در بیت دیگر میگوید: «گر در آن دم او بکردی مشورت، در پشیمانی نگفتی معذرت!»
که منظور ادم و نافرمانی او و خوردن گندم است و میگوید اگر آدم کسی را داشت که میتوانست با او در انجام آن کار مشورت کند، احتمالا هیچگاه بهشت را با سرزنش عوض نمیکرد و آنچنان پشیمان نمیشد که دویست سال بر روی تخته سنگی نشسته و مویه و زاری کند و به عذرخواهی بپردازد. خب آدم با حوا مشورت کرد! حتی با مار هم مشورت کرد! و تازه اگر فرض کنیم که آدم تنها و بدون حوا و ابلیس بوده، چگونه میتوان انتظار داشت با کسی مشورت کند هنگامیکه در بهشت تنها بسر میبرده است؟ کاملا مشخص است که این افکار متعلق به یک تونل نشینی است که سرپائی کمی قافیه سازی فراگرفته است و نه مولانا!
بهرحال ابیاتی بی معنی و پیش پا افتاده از ایندست است که خواندنشان در کتب دیگر موجب کسالت و در مثنوی و تحت نام مولانا، تاسف آور است.
مقدمه دفتر دوم مثنوی:
مدتی این مثنوی تاخیر شد
مهلتی بایست که تا خون شیر شد
در نوشتن دفتر دوم مدتی تاخیر شد، و دلیلش این است که نویسنده درحال ارتقاع خود از خوب به خوبتر بود. درست مانند اینکه برای تبدیل شدن خون مادر به شیر نوزاد، زمان لازم است. چراکه گذر از مرحله ای به مرحله دیگر نیازمند صبر و زمان است. چنانچه خون بی مهلت شیر نگردد. و اینرا همه میدانند و نیاز به تکرار ندارد.
تا نزاید بخت تو فرزند نو
خون نگردد شیر شیرین، خوش شنو
چراکه تا افکارت را مرتبا بهتر و تازه تر نکنی، تکامل اخلاقی نخواهی یافت. مانند خون مادر که برای تبدیل به شیر شیرین، تدریجا و در پی زمان انجام میپذیرد.
چون ضیاء حق حسام الدین عنان
باز گردانید ز اوج آسمان
ضیاء حق حسام دین چلیپی نام خود مولانا است. میفرماید برای اینکه ضیاء دین عنان اسپ خود را از اوج آسمان بطرف زمین برگرداند، زمان لازم بود.
چون بمعراج حقایق رفته بود
بی‌بهارش غنچه‌ها ناشگفته بود
چون او برای یافتن حقایق بیشتر به سیر آسمانهای معنوی رفته بود، بمعراج دانستن هرچه بیشتر، چراکه احساس میکرد هنوز خیلی مطالب و حقایق را نمیداند و بهاری در او روی نداده تا غنچه های باغ تکاملش شگفته شوند. پس برای اینکه بهار را به باغش دعوت کند، لازم بود که سفری به حقایق داشته باشد و بدین سبب نوشتن دفتر دوم به تاخیر افتاد. بدون بهار حق، غنچه های حقیقت ناشگفته میمانند.
چون ز دریا سوی ساحل بازگشت
چنگ شعر مثنوی با ساز گشت
هنگامیکه او از دریای مانو و معنوی بساحل زمینی بازگشت، ارکستر مثنوی را براه انداخت و شروع بسرودن مثنوی نمود. به اعتقاد من، این بیت از کمبود زیبائی و معنا در رنج است. مثلا چنگ خود یکی از ادوات موسیقی باستان ایران زمین است و با ساز گشتن چنگ بی معنی است. مگر اینکه مولانا انگشتان خود را به چنگ تشبیه کرده باشد که اینهم جای تردید دارد، چراکه آدمی دارای دست و انگشتان است و واژه چنگ تنها برای حیوانات و ابلیس صفتان بکار میرود و کاربرد آن برای آدمی دارای بار منفی است. و اگر معنای «ساز» را به صدا و نوا درنظر بگیریم، مشکل حل است.
مثنوی که صیقل ارواح بود
باز گشتش روز استفتاح بود
خواندن مثنوی که روح آدمی را جلا میدهد، و دل صیقل یافته را نورانی میسازد، در روز ۱۶ دی ماه آغاز شد.
مطلع تاریخ این سودا و سود
سال اندر ششصد و شصت و دو بود
سالی که نوشتن دفتر دوم شروع شد سال ۶۶۲ قمری مصادف با سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۶۴۳ هجری شمسی است.
در درستی ابیات بالا و تاریخی که ذکر شده بشدت تردید است، چراکه این گهر راستین که ارث پدری ایرانیان است در دستان چرک و نامحرم و نادرست بیگانگان چرخیده است.
بلبلی زینجا برفت و بازگشت
بهر صید این معانی باز گشت
پس از پایان دفتر نخست، ضیاء دین مانند بلبلی بود که مهاجرت کرده و در بازگشت، به شاهین و باز تیز پری دگردیسی یافته است. مانند بلبلی که چندی مهاجرت کرده و سپس به خاطر بهار دوباره برمیگردد و دربازگشت دیگر آن بلبل مهاجر نیست بلکه تبدیل به باز تیز چنگی شده که تنها حقایق را شکار میکند.
ساعد شه مسکن این باز باد
تا ابد بر خلق این در باز باد
اینک جایگاه این باز بر روی ساعد شاه است، جایگاه این دفتر هم بهمین ارزشمندی است و امیدوارم که درب این دفتر بر روی مردم برای همیشه باز بماند و مردم آنرا خوانده و بیاموزند.( و ما دچار چنان ابلیس های هولناک و بیست های حرامی شده ایم که قتل و غارت خرمن مردم، کمترین سرگرمیشان است. حرامیهائی که به نوزادان هم رحم نمیکنند، مقبره ها را منفجر میکنند، کتب ارزشمند را با وجودشان لجن مال میکنند ووو. و حتی به مقدمه مثنوی هم تجاوز میکنند)
آفت این درب هوا و شهوتست
ورنه اینجا شربت اندر شربتست
آنچه که میتواند این درب و درگاه را ببند(آفت این دفتر و بطور کلی مثنوی) پلیدی و بیخبری و ناآگاهی و خودخواهی و عقده بی بته گی و حقد و حسد است.(یعنی دقیقا همان عواملی که باعث شده تا به کتب حکمای ایران رحم نشود و آنها را آلوده به وجود ناچیز و عقب مانده و عقده ای بیابانگردان کرده و دچار تحریف و حذف و سانسور و مال بیگانه گرداند.) وگرنه در مثنوی چیزی بجز نیکوئی و صفا و مهر و تشویق به انسانیت و پندار و گفتار و کردار نیک و بطور کلی شربت روح بخش، یافت نمیشود. (ظاهرا حضرت از این مطلب که اثار ارزشمندش بدست جنایتکاران ناچیز مختوش میشود، خبر داشته است.)
حضرت مولانا پس از اینکه مثنوی را شربتی خوشگوار میخواند بیت بعدی میآید که به دهانبندی سفارش میکند و این مطلب طعم تلخی را تزریق میکند و این شک را که بین این دو بیت، احتمالا بیت ها حذف شده است.
این دهان بربند تا بینی عیان
چشم‌بند آن جهان، حلق و دهان
آنچه که موجب میشود خلق و خرمن مردم، جهان مینو و خدا و حق را ندید بگیرند و یا فراموش کنند، و دست به هر پست فطرتی و تبه کاری و کار ناشایست و ناروا و ناپسند بزنند (از جمله تحریف و دستکاری کتب انسانساز دانشمندان ایرانی)، دنیا پرستی بیش از حد آنهاست. آدما برای بهتر زیستن، برای در بهشت زمینی بسر بردند، برای اینکه ناشناخته بودن پدرشان پنهان بماند، جهنم ها میآفرینند و بیشمار قربانی میگیرند. برای چه مدت! برای حداکثر یکسال! چون پس از گذشت مدتی(در نهایت یکسال) آنچنان همه چیز یکنواخت و عادی میشود که نه تنها دیگر لذتی ندارد، نه تنها اصلا دیده نمیشود، بلکه برای چند تا گندم حاضرند همه بهشت را بفروشند. درست مانند کودک و اسباب بازی نو او.
پس این ذات(حلق و دهان) آدمی است که هم با خواستنهای بی انتها و هم با پندار و گفتار و کردار ناروا، چشم آدمی را بر روی دنیای جاودان میبندد و آدمی را به یک ابلیس و یا بیست از خدا بیخبر تبدیل میسازند. پس خود را کنترل کن تا بتوانی بمعرفت دست بیابی.




ای دهان تو خود دهان دوزخی
وی جهان تو بر مثال برزخی
ای دهان، بیربط نیست که ترا همان درب و دروازه دوزخ دانست. و ای جهان، اغراق نیست که ترا مانند برزخ دانست. به اعتقاد من، همین جهان، خود همان جهنم وعده داده شده است.
نور باقی پهلوی دنیای دون
شیر صافی پهلوی جوهای خون
آب و آتش، سنگ و شیشه، نور و تاریکی، عشق و نفرت، خشم و مهر ووو، دوش بدوش و در کنار هم قرار دارند و حد فاصل آنها تنها یک مو است. یک لغزش ناچیز، یک حرکت کوچک، یک ناسپاسی بی اهمیت ووو، این بالانس را بهم زده و اینرا به آن و آنرا به این تبدیل میکند.
درست مانند اینکه نور جاویدان را در دنیای پست و شیر صاف در کنار جویهای خون قرار داده باشند.
چون دراو گامی زنی بی احتیات
شیر تو خون میشود از اختلات
اگر در این موازنه و ترازو، در این لب تیغ که قرار گرفته ای، در این دنیای بی در و پیکر، در این گیر و دار بین حق و ناحق، تنها یگ گام بی احتیات و بدون خدا برداری، شیر تو(معصومیت کودکانه و پاک وجود تو) با خون ( کنایت از پلیدی) بهم میآمیزد.
شاید هم منظور مولانا اینست که تا گامی برنداری و تن به بلا نسپاری، همان نادان بی تجربه خواهی ماند و مانند کودکی که تنها شیر را میشناسد، از خون بیخبر خواهی ماند.
یکقدم زد آدم اندر ذوق نقش
شد فراق صدر جنت توق نقش
مثال این فاجعه را در داستان کهن و ایرانی آدم و حوا میتوان خواند. در آنجا میگوید، آدم یک قدم در راه ارضاء منیت خود برداشت، و همان یک بی احتیاتی موجب جدایی او از راس بهشت شد، و توق جدایی از خدا بر گردنش آویخته گشت. و نقش دیوار گشت. تونل نشینان واژه نفس را بجای واژه نقش قرار دادند و آنرا دنیا پرستی معنا کرده و از ویژهگیهای منفی آدمی شمرده اند. مولانا در دفتر اول برای این ویژهگی آدمی از واژه شهوت استفاده میکند و از کلمه نقش دیوار برای آدم بیخرد و نادان، بهره میجوید.
همچو بیست از وی فرشته میگریخت
بهر نانی چند، آب از چشم ریخت
کارش بجائی رسید که پریان و پرهشته ها او را مانند بیست ها و ابلیس دیده و از او میگریختند. و او برای تکه ای نان ( چند دانه گندم) بچنان پستی نزول کرد و آبروی خود را در نزد خدا ریخت.
گرچه یک مو بد گنه کاو جاست بود
لیک آن مو در دو دیده راست بود
هرچند گناهی که مرتکب شده بود، مانند تار مویی بسیار ناچیز بود ولی آنچه مهم است نفس کار است. خودسری و ندید گرفتن فرمان خدا است. ترجیح هر چیزی بجای خدا است. و این بزرگترین ختای آدمی است که خدا را با هر چیز دیگری عوض کند. و این در مورد نیایش با خدا هم صادق است. یعنی اگر آدمی نمیتواند تمامی فکر و ذکر خود را مشغول سخن گفتن با خدا کند، نیایش نکردن و نماز نخواندن واجب است. و آدمی اگر از غیر خدا کمک بجوید ابلیس نا امیدی است که درحال عرق شدن چنگ بلب تیز خنجر میزند.
پس همان یک ناروائی کوچک، مو در دو چشم آدم راست کرده و او را نابینا ساخته و مالکیت بهشت را از او گرفته و او را تا ابد اسیر جهنم زمینی کرده است. فقط یک مو نافرمانی و دوری از خدا.
بود آدم دیدهٔ نور قدیم
موی در دیده بود کوه عظیم
نور قدیم یعنی اولین باری که اهورامزدا خود را مانند نور به زرتشت معرفی کرد و توسط او دیده شد، کنایت از خداوند است. میفرماید، براساس داستانهای کهن و باستان ایرانزمین، آدم، آفریده ای بود که خدا به آفرینش او افتخار میکرد، و نور دیده خود معرفی کرده و دوست و هم سخن خود میدانست. مسلما کسی که در این جایگاه قرار دارد، هر حرکت کوچکش مانند کوهی عظیم بنظر آمده و تحلیل و تفسیر میگردد. و یک مو (یک ختای ناچیز) در جایگاه او کوهی بزرگ است. یعنی چی؟ یعنی هرچه داناتر، وظیفه و مسئولیت بیشتر. هرچه آگاهتر، ختای او با همه ناچیزی ولی نتایجش هولناکتر. هرکه بامش بیش، برفش بیشتر.
«دیده نور قدیم» میتواند کنایت از مردمک چشم انسان و یا آن دم الهی باشد که از مردمک چشم به بیرون نگاه میکند. یعنی تفاوت بین جسم مادی و دم معنوی که مردمک چشم که پیچیده ترین و ناشناخته ترین عضو آدمی است، نمایانگر آن است. چنانکه گویند «مردم چشم آدمی و یا انسان چشم آدمی» و یا بقول حافظ دوست داشتنی: مردم چشمم بخون آغشته گشت، در کجا این ظلم بر انسان کنند.
گر در آن حالت بکردی مشورت
در پشیمانی نگفتی معذرت
اگر آدم کسی را داشت که میتوانست با او در انجام آن کار مشورت کند، احتمالا هیچگاه بهشت را با سرزنش عوض نمیکرد و آنچنان پشیمان نمیشد که به عذرخواهی بپردازد.
زانک چون نوری به نور چستار شد
مانع بد کِرد و بد گفتار شد
مصرع اول را «زانک چون عقلی به عقلی جفت شد» هم نوشته اند.
چون طبیعی است که در وحدت وجود( نور آدمی با نور خدا هم آهنگ شدن) بسیاری از احتمالات درنظر گرفته میشوند و ختا و اشتباه ازمیان میرود. و مانع کردار و گفتار ناروا میگردند.
واژه پارسی چستار در اینجا یعنی هم بحث و هم پژوهش.
نقش با نقش دگر چون یار شد
عقل جزوی باتل و بیکار شد
مصرع اول را «نفس با نفس دگر چون یار شد» نوشته اند که ختا است.
ولی اگر نادانی با نادان دیگر ( نقش دیواری با نقش دیوار دیگر) یار شود، آن یکذره عقلی هم که دارند بیهوده و بیکار میشود.
چون ز تنهایی تو ناهیدی شوی
زیر ظل یار خورشیدی شوی
مصرع اول را «چون ز تنهائی تو نومیدی شوی» نوشته اند! اگر مانند ستاره ناهید بتنهائی در آسمان زندگی ظاهر گردد دارای آنچنان نوری نیست، درحالیکه اگر در سایه خورشید درآید، خود تبدیل به خورشید درخشان میشود!
رو بجو نور خدایی را تو زود
چون چنان کردی خدا یار تو بود
پس برو، با خدا شو تا پادشاهی کنی. و بی درنگ و تردید نور خدائی را بجوی و پیدا کن و با او هم نور شو، چرا که نتیجه اش نزدیکی به خدا و انسانیت و زندگی جاودان و نور علی نور است!
آنک در خلوت نظر بر دوختست
آخر آنرا هم ز یار آموختست
«آنکه در خلوت نظر بردوخت است» کنایت از آن دم الهی و یا جان آدمی است که تنها در درون آدمی نشسته و از مردمک چشم ناظر بر همه چیز است، همین کردارش را یعنی تنها بودن و ناظر بودن را از خدا فرا گرفته است.
خلوت از اغیار باید نی ز یار
پوستین بهر دی آمد نی بهار
چون آنکه خدا را میشناسد و از مهر او برخوردار شده است ( کافی است یکجا او را حس کرده باشد) او همانی است که تمایل به معاشرت با دیگران را ندارد و از بیگانگان دوری میکند، همانگونه که پوستین پوشی مناسب زمستان و دی ماه است.
نور با نور دگر چون تا شود
نور افزون گشت و ره پیدا شود
هنگامیکه نور درون آدمی با منبع خود، یعنی با نور خدا در کنار هم قرار گیرند (تا شوند) نور علی نور میشود، و موجب راه یابی و رستگاری انسان میگردد.
نقش با نقش دگر خندان شود
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
اما اگر یک کالبدی(نقش دیواری) در کنار کالبد دیگری قرار گیرد، یعنی اگر انسان تنها به توانائیهای جسمانی خود تکیه کرده و نور درونشان را ندید بگیرد، و به جنبه های «نقش دیواری» خود بپردازد، راه را گم کرده و مانند بره هابیل در دشت زندگی سرگردان خواهد گشت. تنها، ناراضی و کسل.
یار چشم تست ای مرد شکار
از خس و خاشاک او را پاک دار
پس اینرا بدان که خدا(یار) برای تو است. در درون توست. برای نیک بختی توست. او مهر خالص و بی ریا است، با او فقط صفا و آرامش و لذت و خرسندی است. جستن راه و رستگاری و آرامش و نیک بختی است. برای خاطر خود هم که شده از او دوری نکن که دودش تنها بچشم خودت خواهد رفت.
همنشین و همدلی با او مانند نور چشم آدمی عمل میکند، با او موجب بهتر دیدن میشود، بدون او، سبب کوری و نابینائی است.
هین بجاروب زبان گَرتی مکن
چشم را از خس ره‌آوردی مکن
پس با زبان سرخ سر سبز برباد نده، و زبان وقیح را بکار نبر و گرت فضاحت برپا مکن، تا چشمهایت پر از گرت و خاشاک نشده و مانع دیدن حق و حقایق نگردند. در کار خدا فضولی نکن. او آفریدهگار است و مسئولیت کارش هم با خود اوست.
چونکه خالق آئینه مردم بود
روی او ز آلودگی ایمن بود
مصرع اول را «چونکه مؤمن آئینه مؤمن بود» هم نوشته اند.
و خدا آئینه آدمی است. چگونه؟ آدمی به هرآنچه تبدیل شود، همان را در آئینه خواهد دید. یعنی آدم پلید، خدائی پلید دارد که او را بطرف قعر تیره روزی میبرد. و او را ابلیس نام نهاده اند. و آدم پاک خدائی نورانی دارد که به او زندگی جاودان هدیه میکند. و او را اهورا مینامند. پس وقتی گفته شده که آدمی را جان بجانش کنند نیمش ابلیس است، و یا آنچه یین و یانگ مینامند، شرح این بیت است. یعنی این ادمی است که خدایش را میسازد، او را اهورا و یا او را ابلیس میسازد. اهورا او را بطرف آرامش و زندگی جاودان رهبر است و ابلیس او را به رنج و تناسخ.
یکی از مهمترین و جنجال برانگیز ترین ابیات مولانا همین بیت است، ولی واقعیتی است که آنرا در یین و یانگ بطور محتاتانه شرح داده اند. یعنی در همهٔ پدیده‌ها و اشیاء غیر ایستا در جهان هستی، دو اصل متضاد ولی مکمل وجود دارد.
یین و یانگ نشان دهنده قطب‌های مخالف و تضادهای جهان هستی هستند. البته این بدان معنا نیست که یانگ خوب است و یین بد است (در حقیقت این تحریفی نادرست است). بلکه یین و یانگ مانند شب و روز یا زمستان و تابستان بخشی از چرخه هستی هستند. وقتی تعادل و احساس خوبی به وجود می‌آید که تعادل بین یین و یانگ برقرار باشد. نقطه‌های متضادی که داخل شکل یین و یانگ دیده می‌شود به این مفهوم است که یین وقتی به حداکثر خودش برسد، و می خواهد تمام شود در درونش یانگ را دارد و وقتی هم که ینگ می خواهد به حداکثر خود برسد در درونش یین را دارد. یعنی وقتی یکی تمام می‌شود، دیگری در درونش رشد می‌کند و این چرخه ادامه پیدا می‌کند.
یار آئینه است جان را در حَزَن
در رخ آئینه جان دم مزن
پس خدا (یار) مانند آئینه ای است و همانگونه ظهور میآبد که جان آدمی در تنهائی (جاست ) وجود دارد.خدا و آن یار شوخ چشم، جان آدمی را در هر حال (در حَزَن) نمایانگر است. پس اگر خدای توانا و دانا و راهبر به نور میخواهی، باید خود توانا و دانا و طالب نور باشی. و در آئینه جان خود پلیدی مزنی.
واژه پارسی حَزَن در اینجا یعنی در هر حال.
تا نپوشد روی خود را در دمت
دم فرو خوردن بباید هر دمت
پس برای اینکه در هر دم و در هر لحظه، خدا یار غار و یا یار تنهائی تو باشد، لازم است که تمامی لحظات خود را با این اندیشه بگذرانی که ختائی نکنی تا او از تو روی برگرداند. دم و یا آن نفسی که روی ائینه را مکدر میکند را، ببند.
کم ز خاکی، چونک خاکی یار یافت
از بهاری صد هزار انوار یافت
هنگامی که دانه ای در خاک قرار میگیرد و به اصطلاح یار خاک میگردد، رسم و شیوه و معرفت خاک اینچنین است که آن یار را در آغوش گرفته و در بهار او را تبدیل به گیاهی سبز و الوان میگرداند. آدمی هم نباید کمتر از خاک باشد، و هنگامیکه خداوند آن دم الهی و یا اهورای خود را در درون انسان قرار داد، راه و رسم و شیوه انسانیت این است که انسان آن دم را گرفته و بنور و انوار حق درآمیزد.
هنگامیکه نور تجزیه میگردد، به رنگها تبدیل میشود که به آنها انوار میگویند. خاک تیره دانه را به انوار، و یا رنگارنگی تبدیل میکند، پس آدمی که خود الماس شفاف و یا زچاچ خدا است، میبایست آن دم الهی را به صد هزار انوار مبدل سازد.
آن درختی کو شود با یار جفت
از هوای خوش ز سر تا پا شکفت
آن درختی که با معشوقش همراه میشود، کنایت از درخت نخل ماده است و هنگامیکه با گرت درخت نر آغشته میشود(جفت میگردد) بسبب این رخداد فرخنده از ریشه تا نوک شاخه‌هایش متاثر گشته و به شکوفه مینشیند. همین رفتار نخل در مورد آدمی هم صادق است. هنگامیکه آدمی با خدا یکی میشود، روزگارش جز نیکی نتیجه دیگری ندارد.
اهمیت درخت نزد ایرانیان آنچنان زیاد بوده و هست که در گذشته بمحض تولد نوزاد برایش یک درخت کاشته میشد. و درختان بویژه درختانی مانند سرو و نخل از درختان مقدس برای ایرانی‌ها محسوب میشوند.
در خزان چون دید او بار خلاف
در کشید او رو و سر زیر لحاف
نخل در فصل پاییز، وقتی میوه هایش برخلاف خود او رو بسوی پائین آویزان میگردند، او بخواب میرود، تو گوئی از خجالت لحاف را روی سر و رویش میکشد. یعنی آدمی بهنگام پلید گشتن از کردار خود درونا شرمنده است. و درنتیجه دم الهی خود را پنهان میسازد.
گفت بار آمد بلا، آشفتن است
چونک او آمد طریقم خفتن است
یعنی وقتی بار کردار آدمی پلیدی است (بار آمد بلا) رنج و از پا افتادن واقعیت میپذیرد.
و یا چون نیکوئی آمد، پلیدی اشفته میشود و در اینحال دیگر خیال آدمی راحت است.
نخل میگوید پس از اینکه بار حاصل میشود نشان از اینست که زمستان در راه است، پس باید خود را آماده رودر روئی با زمستان کرد. چگونه؟ باید روی از آن پنهان ساخت او را ندید و روش درختان و یا خفتن را درپیش گرفت، کنایت از دانستن و دانا است که بیش از دیگران درگیر مسئله چون و چرا است. و اینکه هنگامیکه سه نیک در نزد آدمی آلوده است، دم الهی از میان برداشته میشود،
پس بخسپم باشم از اذهاب کهف(۱)
به ز دقیانوس باشد خواب کهف
داستان «پناهندگان غار و یا یاران غار و یا اذهاب کهف» یک داستان باستان ایرانی است و مربوط به دوران «بلاش پور پیروز، معروف به دیاگو، هشتمین پادشاه امپراتوری پارسی خاندان اشک، معروف به اشکانیان میشود. این داستان، تقریبا در تمامی ادیان ساختگی با نامهای متفاوت و با محتوائی نسبتا مشابهه تکرار شده است. در قرآن در سوره پناهگاه و یا کهف، با نام اصحاب کهف آمده است. و نام پارسی «دیاگو» معرب و ناقص شده و به «دقیانوس» دگردیسی یافته و دربین ایرانیان پس از جنگ جهانی اول جا افتاده است. در این بیت هم برای جا دادن دقیانوس بجای دیاگو، کل بیت را دستکاری کرده اند. دیاگو را در تاریخ یونانیان دسیوس نوشته و او را مسیحی معرفی کرده اند و اذهاب کهف را در زمان او میدانند.
(بلاش پور پیروز را دیاگو انوش) و غار اذهاب، در میانرودان یعنی منطقه ای که مابین دو رود اروند رود و پالاد رود( با نامهای جعلی ولی جا افتاده دجله و فرات) در غرب از یک طرف و از طرف دیگر در مشرق دو رود سیهون و جیهون قرار دارد. نام میانرودان و یا ایران بزرگ (که جایگاه فرود اولین انسان و یا زرتشت بزرگ است) پس از شاهنشاهی ساسانیان که بر اثر فاجعه زمین لرزه و سونامی تمامی آتلانتیس ( مقر دولت شاهنشاهی ساسانیان) در آب غرق و تا مرکز ایران در خاک دفن شد( بهمین جهت هر چه از آثار باستانی دوران ساسانی بدست میآید، از زیر خاک بیرون کشیده میشوند(تاریخ جامع ایران تالیف حافظ ابرو) و کاخها و گنجهای شگفت انگیز ساسانی در شهر غرق شده آتلانتیس یافت شده و اینک در مخفیگاههای بیابانگردان شیاد پنهان گشته است) دولت شاهنشاهی پارسی دیگری بنام شاهنشاهی سامانیان تشکیل شد که به آن تمدن میانرودان ( و یا تمدن بین نهرین) هم گفته میشود.
در این بیت ضمن اشاره به این داستان میگوید، نازمان در ناکجا آباد بخواب رفتن، بهتر از ختا کاری و بد کرداری است.
واژه لهف بمعنی اندوه و حزن و افسردگی است. و محبوس لهف یعنی درگیر غم و اندوه، افسوس، انفعال، تاسف، حسرت، ندامت. کلمه پارسی لهف به معنای تعطیلی و دوراندیشی هم استفاده می‌شود. ولی دراینحا از این واژه استفاده نشده است.
کهف آن شکاف و غاری را در کوه میگویند که دارای دو دهانه روبروی هم است.
گفتشان مصروف دقیانوس بود
خوابشان سرمایهٔ ناگوس بود
نادانی و ندانم کاریهایشان در زمان دیاگو رخ داد، درحالیکه برای نگاهداشتن ناگوسها (نا گفته ها و راز ها) و اسرار بخواب رفتند.
خواب بیداری است چون با دانش است
وای بیداری که با نادان نشست
چون آن خوابی که بهر نگاهداری ارزشها باشد، آن خواب به سد بیداری که با حماقت سپری شود، شرف دارد.
پاورقی
۱- این داستان دراز و مفصل در متون کهن پارسی بویژه گیلگمش آمده است. و همچنین اشاره به آن بطور ناقص و مبهم و تحریف و سانسور شده در سوره «پناهگاه کوه» و یا سوره «کهف» قرآن، آیت های ۶۴ تا ۸۴ آمده است. واژه «کهف» بمعنی غار و یا پناهگاه بزرگ در کوه است. داستان «پناهگاه متحدان و یا غار یاران (اذهاب کهف و معرب آن اصحاب کهف)» یک داستان باستان ایرانی است و مربوط به دوران «بلاش پور پیروز، هشتمین پادشاه امپراتوری پارسی خاندان اشک، معروف به اشکانیان میشود. این داستان، در قرآن در سوره غار و یا کهف، با نام یاران غار آمده است.
(بلاش پور پیروز را دیاگو انوش و معرب آن دقیانوس میخوانند)
این غار در بین اروند رود و پالاد رود( با نامهای جعلی ولی جا افتاده دجله و فرات) و سیهون و جیحون و یا در میانرودان و یا ایران بزرگ که جایگاه فرود اولین انسان و یا زرتشت بزرگ است، قرار دارد. سرزمینهای پس از جیهون و سیهون را فرا رودان و یا ماورای نهر میگویند.
در داستان یاران غار که بنام اصحاب کهف در بین ایرانیان رواج دادند، گروهی از شاهزادهگان دربار بلاش با او به مخالفت برخاسته و پس از اینکه کودتای آنان برعلیه بلاش با شکست روبرو میشود، از ترس او فرار کرده و در غاری که در کوه های بین اروند رود و پالاد رود قرار داشته، پنهان میشوند. آنها برای رفع گرسنگی از گلهای زرد رنگ و سمی(مخدر) «خیری» خورده و جملگی به کما میروند. این کما به گفته ای ۹ سال تول میکشد و در این مدت یک چوپان که بکمک سگش آنها را (زنده ولی بیهوش) در کهف میابد، از آنها مراقبت کرده و آنها را زنده نگاه میدارد. پس از نه سال چوپان و سگش میمیرند و بسبب نیکوکاری بشکل دو برادر تناسخ میابند. یاران غار پس از اینکه چوپان میمیرد بیدار شده و با احتیاط به شهر رفته و درمیابند که بلاش از دنیا رفته و جان آنان درامان است.( تول واحد اندازه گیری است، مانند کوتوله، که «کم تول» بوده و به مرور و کثرت استفاده، کوتول، کوتوله شده است)
این داستان باستان ایران در قرآن از آیت ۸ تا آیت ۲۶ سوره ٔ غار و یا کهف، نامفهوم و مختوش مندرج و نقل شده است. و در آنجا مدت بیهوشی یاران غار را سه صد سال نوشته و آنرا به اسلام ربط داده اند که این ادعا نه از نظر زمانی و نه مکانی، امکان پذیر نیست و مانند دیگر شیادیها خنده دار و مسخره است.
ياران غار (اذهاب کهف) گروهى متشكل از ٧ شاهزاده پارسی بودند که مطابق روایات دینی در دوران حکومت یکی از امپراتوران پارسی به نام دیاگو، در شهری بنام آپاشا كه امروزه افسوس خوانده ميشود و در اشغال ترکیه امروزی است، زندگی می‌کردند و همگی جز یکی از آنان که یک چوپان به همراه سگش بود٫ از اشراف‌زادگان و درباریان بودند و عقايد خود را مخفی نگاه می‌داشتند.
روایت قرآن از ایشان درسوره کهف به سبک بیشتر داستان‌های قرآن، کوتاه و خلاصه و گذرا است‌. داستان اصحاب کهف اینگونه روایت می‌شود:اصحاب کهف به خدا ایمان آورده و برعلیه شرک در قومشان برمیخیزند. خدا به آنان می‌گوید که به غار پناه ببرید و آنجا به شکل غیرقابل باوری، بخواب می‌روند. پس از آنکه بیدار می‌شوند خدا به ایشان می‌گوید که با پول خود برای خرید غذا به شهر بروند٫ بدون آنکه خود را به دیگران بشناسانند. توضیحات از این بیشتر نیست و جزئیات این ماجرا در ادوار بعدی توسطِ مفسران انگلیسی و معلوم حال قرآن ذکر شده است.
روایتی موجود است که اصحاب کهف پس از بیداری به شهر رفته و می‌بینند همه چیز عوض شده‌است. بعداز جستجو در شهر دوباره به غار بازمی‌گردند، دوباره به خواب رفته ومی‌میرند.
براساس اولین متنی که به ياران غار پرداخته و روایت آنان را در شهر آپاشا می‌کند، نخستین احتمال، دخمه‌ای زرتشتی در آنجا است که توجه بسیاری به خود جلب کرده است. در نزدیکی کوه پیون در آپاشا(نزدیک شهری که امروزه آنرا شهر سلجوق مینامند، و در اشغال ترکیه) مکان یک غار هفت‌خواب و آثار یک عبادت‌گاه مخروبه زرتشتى در آن بین سال‌های ۱۹۲۶ تا۱۹۲۸ میلادی، حفاری شد. این کاوش چندصد قبر مربوط به قرون پنجم و ششم را آشکار کرد. کتیبه های پارسی اختصاص یافته به هفت خواب و يا ياران غار بر روی دیوارها و گورها یافت شد. این غار هنوز هم به گردشگران نشان داده می‌شود.برخی باستانشناسان، محل غار هفت خفته را در میان دو روستای رقیم و ابوعلند واقع درهفت کیلومتری عمان پایتخت اردن دانسته‌اند،برخی نیز آن را در دمشق پایتخت سوریه دانسته اند.غار هفت خفته در آپاشا و يا افسوس در اشغال تركيه است.
در انگیل و مسیحیت داستان اینگونه روایت می‌شود که در طول آزار و شکنجه‌های دسیوس(قیصر روم)، در حدودسالِ ۲۵۰ پس از میلاد، هفت مرد جوان متهم به پیروی از مسیحیت شدند. مدتی به آنها فرصت داده شد تا ازایمان خود انصراف دهند، اما آنها از تعظیم در برابر بت‌های رومی خودداری کردند. در عوض آنها ترجیح دادندکه مال دنیوی خود را به فقرا بدهند و برای دعا به غار کوهستانی بروند و در آنجا به خواب رفتند. قیصر که دید نگرش آنها نسبت به بت‌پرستی بهتر نشده است، دستور داد دهانه غار را مهر و موم کنند.
نقشی از هفت خفته بر دیوار ضلعِ جنوبیِ کلیسایِ هفت خوابیده در روتوفِ آلمان قرار دارد.
دسیوس در سال ۲۵۱ درگذشت و سال‌های زیادی گذشت که طی آن مسیحیت از آزار و اذیت، به دین دولتی روم تبدیل شد. در زمانی بعد (که معمولاً زمان سلطنت تئودوسیوس دوم (۴۰۸-۴۵۰) گفته می‌شود) در سال ۴۴۷ پس از میلاد، صاحب زمین تصمیم گرفت دهانه مهر و موم شده‌یِ غار را باز کند و به این فکر افتاد که از آن بهعنوان آغل دام استفاده کند. در را باز کرد و هفت خفته را در آنجا دید. آنها از خواب بیدار شدند و تصور کردندکه فقط یک روز خوابیده اند. یکی از آنها را برای خرید غذا به آپاشا فرستادند و از او خواستند که مراقب باشد.
پس از ورود فرد به شهر، این شخص از دیدن ساختمان هایی با نماد چلیپ شگفت زده شد.(چون شهر برعکسِ زمانی که بخواب نرفته‌بودند، مانوی شده بود.) مردم شهر به نوبه خود از دیدن مردی که سعی می کرد سکه های قدیمی دوران سلطنت دیاگو را خرج کند شگفت زده شدند. موبد زرتشتی برای مصاحبه با هفت خفته، احضارشد. ياران غار ماجرای معجزه‌ خود را به او گفتند و در حال حمد و ستایشِ خدا از دنیا رفتند.
داستان مشابه ای در کتاب باستان ایران وجود دارد که در آن ایندرا برای ریاضت در زمانی که آسورها سراسردنیا را گرفته بودند به میان گل نیلوفر آبی که یکی از مظاهر امپراتوری پارسی است رفت. این داستان در منابع ایرانی به داستان ياران غار معروف است واصطلاح يار غار( كه باز مسلمانان بنام خود زدند) از اينجا گرفته شده است. و یار غار به کسی گویند که رفیق گرمابه و گلستان باشد، غم دوست او را متالم و شادیش او را مسرور و مبتهج کند. خلاصه آنچنان یار وفادار وایثارگر باشد که عقلا و متفکران در مقام مقایسه با برادر دچار تامل گردند.
داستان یاران غار، در اشعار شاعران پارسى به گستردهگى بازتاب داشته است.
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوّتش گم شد
سگ اذهاب کهف روزی چند
پی نیکان گرفت و مردم شد. سعدی
بر سر و بر دیده دویدن گرفت
شیر نظر با سگ اذهاب کهف. مولانا
که آرد صبا نسیم و نیارد نسیم ما
امروز خفته ایم چو اذهاب کهف لیک. سنایی غزنوی
همچو گل گونه بقایی هم ندارد جوهرم
نی سگ ياران غارم نی اسپ مانی ولیک، خاقانی
تازه درهر جام می کن غسل احرام بهار
آرزوها را کند بیدار چون ياران غار. صائب تبریزی
به ز بیداریبود جای دگر سگ را و گر
بر در ياران غارش بهر خفتن می بری. سیف فرغانی
همچنین بسیاری بر این باورند که «هفت خفتگان اپسس» که مسلمانان آنها رامقدس می‌دانند، در این شهر زندگی می‌کردند و در غاری نزدیک به آن، سال‌های بسیار به خواب رفته‌اند. داستان ایرانی شاهزاده خفته و هفت کوتوله هم احتمالا منشأ اصلی این داستان است.
آمفی تئاتر آپاشا در جنوب غربی ترکیه قرار دارد و افسوس و یا اپسس يكى از شهرهای ایونیا در آناتولی باستان بود که امروز ویرانه‌های آن به عنوان مرکز گردشگری و باستانشناسی در سه کیلومتری جنوب شهر سلجوق‌ استان ازمیردر اشغال ترکیه قراردارد. ویرانه‌های اپسس یکی از بزرگترین مجموعه‌های بر جای مانده از امپراتورى پارسى در مدیترانه شرقی است.
جاذبه‌های گردشگری این شهر، همه ساله جهانگردان بسیاری را به این منطقه جذب می‌کند. «افسوس» میزبان یکی از هفت آتشکده بزرگ زرتشتی است که امروزه کلیسا نامیده میشوند.کشف بسیاری از اسناد مربوط به زرتشت و مذاهب پارسى، «افسوس» را درزمره مهم‌ترین بقایای تاریخی قرار داده‌است.
تخمین زده می‌شود که شهر اپسس که امروزه افسوس خوانده میشود در زمان پارسها بین ۳۳۶۰۰ تا ۵۶۰۰۰ نفر جمعیت داشته‌است؛ و سومین شهربزرگ آناتولی از شهرهای ساردیس و ترواس بوده‌است.
اپسس یک واژه باستانی ايرانى و به معنای شهر «ایزدبانوی-مادر» است.این مکان نام خویش را از واژه باستانی پارسى آپاشا گرفته‌است. و تلاش شده كه اين شهر را متعلق به يونانيان بنامند ولى از آنجا که یونانیهاحرف «ش» را در زبان خود نداشتند و از این رو این نام در زبان ایشان نميتوانسته باشد و اين خود يك دليل کوچک از هزاران دليل بزرگ ديگر در جهت رد ادعاى دروغين استعمار جهانى است.
آپاشا یا اپسس یکی از مراکز تجمع ايرانيان بود و یکی از مهم‌ترین شهرهای آسیای کوچک بشمار می‌رفته که تاریخ آن به هشت هزار سال پیش می‌رسد. اولین بار در سال ۲۹۶ پ.م. محل این شهر توسط ایسیماخوس به مکان امروز منتقل گشته و بصورت بندری مهم متعلق به پارسيان پرگامون گردید.
تاریخچه باستانشناسی در شهر افسوس به سال ١٩٦٣ میلادی بازمی‌گردد. در آن زمان دزدى به نام جان ترتلود، از سوی موزه انگلیس مسئولیت کاوش در معبد آناهیتا رابه عهده گرفت. در سال ١٩٦٩ او موفق به کشف پیاده رو این معبد شد. در سال ١٩٧٤ اکتشافات متوقف گردید و صدها هزار آثار ارزشمند متعلق به تاريخ ایران از اين منطقه به غرب برده شد و بار دیگر توسط اتو بندروف که یک آلمانى بود در سال ١٩٩٥ از سر گرفته شد.
گفته ميشود که تنها ۱۵ درصد از شهر باستانی اپسس کشف شده‌است و از زیر خاک بیرون آورده شده‌است.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر