تفاوتی نمیکند که چه گویش، گفتار و نوشتار و مربوط به چه زبانی باشد، تمامی واژههایی که در آنها یکی از دو حرف "ژ" و "چ" بکار برده شده، پارسی است. بنابر این پارسی زبانان در هر جای دنیا به هر زبانی که برخوردند، بدانند و آگاه باشند که اگر در آن زبان واژگانی با صدای "چ" و یا "ژ" بازگو شوند، آن واژهها از زبان مادر یعنی پارسی وام گرفته شده اند. (عرب چون ژ را نمیتوانست گفت، پس هر جا با واژه پارسی ژ برخوردند آنرا ج خواندند و چون آخوندها نمایندگان اعراب و ماموران انحراف مردم کوچه و بازار ایران اند، روزی پنج بار بر سر منبر رفته و ضمن مزخرف گویی و شستن مخ مردم، واژهها و کلمههایی که در آن حروف پارسی بویژه پ، ژ، گ، چ و آ وجود داشته عربی کردن، (مثلا به باژ گفتن: باج، به کژ گفتن: کج به سپید گفتن: سفید به اسپند گفتند: اسفند به پلستین گفتن: فلسطین به هاژ و واژ گفتن: هاج و واج و الی آخر) و اگر در دوران پهلویها کمی به این وضع رسیدگی نشده بود، امروزه و کلا این حروف از الفبای ایرانی زدوده شده و ایرانیها هم به پپسی میگفتند بیبسی!)
ومثلا تمامی واژگانی که در زبان فرانسوی صدای چ و ژ میدهند، وام گرفته از زبان پارسیند و نه برعکس. هر چند هر چه فرانسویها به خود نسبت میدهند، چپاول شده از پارس هاست، و ایرانیها اگر واقعا میخواهند تکههای گم شده تاریخ خود را بجویند میبایستی ابتدا در فرانسه و انگلیس دنبال آن بگردند. و همه تاریخ و آنچه که به نام لویی موئی و ناپلئون و تمام تاریخ جعلی به خورد جهان دادهاند، یک دزدی بیشرمانه از دوران امپراتوری صفوی است که تا ۲۵۰-۳۰۰ سال پیش بر دنیا حکومت میکرد.
و آگاهان میدانند که هر کس بجز این بگوید، یا دشمن است یا ناآگاه که در هر صورت بیهوده گویست ناروا.
چو بَرسَم بدید اندر آمد به باژ (بباژ)
نه گاه سخن بود و گفتار ژاژ
فردوسی کبیر
وقتی خسرو پرویز بَرسَم ها را بدید دانست که هنگام مردن است پس به باژ در آمد یعنی خاموشی گزید زیرا که وقت سخن گفتن و بیهوده گویی نبود .
بَرسَم شاخه های جوان درختان انار است که در مراسم مذهبی زرتشتیان گذارده میشد.
به باژ اندرآمدن ؛ خاموشی گزیدن پس از زمزمه
به واژ در آمدن یعنی ورد و دعا خواندن و متفاوت از باژ و باج است. ولی واژ در همهء ابیات شاهنامه دارای یک چم نیست و در جاهای مختلف معانی متفاوتی دارد به مثالهای زیر نگاه کنید:
بیامد یکی مرد مهترپرست
بباغ از پی و واژ و برسم بدست
نهادند خوان گرد باغ اندرون
خورش ساختند ازگمانی فزون
*
به جایی که بود اندران واژگاه
بر مهتر زرق شد بیگذار
*
چو برسم بدید اندر آمد بواژ
نه گاه سخن بود و گفتار ژاژ
*
نگیرم بخوان واژ و ترسا شوم
تو تنها همی کژگیری شمار
*
نیامد همی در غم از واژ یاد
گرفتند واژ و بخوردند نان
*
چوبر واژه برسم بگیرد بدست
نشاید چشیدن یکی قطره آب
ومثلا تمامی واژگانی که در زبان فرانسوی صدای چ و ژ میدهند، وام گرفته از زبان پارسیند و نه برعکس. هر چند هر چه فرانسویها به خود نسبت میدهند، چپاول شده از پارس هاست، و ایرانیها اگر واقعا میخواهند تکههای گم شده تاریخ خود را بجویند میبایستی ابتدا در فرانسه و انگلیس دنبال آن بگردند. و همه تاریخ و آنچه که به نام لویی موئی و ناپلئون و تمام تاریخ جعلی به خورد جهان دادهاند، یک دزدی بیشرمانه از دوران امپراتوری صفوی است که تا ۲۵۰-۳۰۰ سال پیش بر دنیا حکومت میکرد.
و آگاهان میدانند که هر کس بجز این بگوید، یا دشمن است یا ناآگاه که در هر صورت بیهوده گویست ناروا.
چو بَرسَم بدید اندر آمد به باژ (بباژ)
نه گاه سخن بود و گفتار ژاژ
فردوسی کبیر
وقتی خسرو پرویز بَرسَم ها را بدید دانست که هنگام مردن است پس به باژ در آمد یعنی خاموشی گزید زیرا که وقت سخن گفتن و بیهوده گویی نبود .
بَرسَم شاخه های جوان درختان انار است که در مراسم مذهبی زرتشتیان گذارده میشد.
به باژ اندرآمدن ؛ خاموشی گزیدن پس از زمزمه
به واژ در آمدن یعنی ورد و دعا خواندن و متفاوت از باژ و باج است. ولی واژ در همهء ابیات شاهنامه دارای یک چم نیست و در جاهای مختلف معانی متفاوتی دارد به مثالهای زیر نگاه کنید:
بیامد یکی مرد مهترپرست
بباغ از پی و واژ و برسم بدست
نهادند خوان گرد باغ اندرون
خورش ساختند ازگمانی فزون
*
به جایی که بود اندران واژگاه
بر مهتر زرق شد بیگذار
*
چو برسم بدید اندر آمد بواژ
نه گاه سخن بود و گفتار ژاژ
*
نگیرم بخوان واژ و ترسا شوم
تو تنها همی کژگیری شمار
*
نیامد همی در غم از واژ یاد
گرفتند واژ و بخوردند نان
*
چوبر واژه برسم بگیرد بدست
نشاید چشیدن یکی قطره آب





هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر