‏نمایش پست‌ها با برچسب گروس عبدالملکیان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گروس عبدالملکیان. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۲

کاش کسی این مارها را عصا کند

و امروز آنقدر شفافیم
که قاتلان درونمان پیداست
و دریای شهرمان
چنان خسته است
که عنکبوت
بر موج هایش تار می بندد
کاش
کسی این مارها را عصا کند
و کاش آنکه استخوان هایم را می لیسید
شعرهایم را از بر نبود.
گروس عبدالملکیان

جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۲

که میدود در دشتهای دور


فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را میکشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است، اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که میدود در دشتهای دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بزمین، زمین، نه!
بعقبتر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید
در آئینه بنگرد، شاید
تصمیم دیگری گرفت.
گروس عبدالملکیان

سه‌شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۲

همان سطرهای اول گلوله خورد


ما چند تن‌
در کافه ای نشسته ایم
با موهایی سوخته و
سینه ای شلوغ از خیابان های تهران
با پوست هایی از روز
که گهگاه شب شده است
ما چند اسپ بودیم
که بال نداشتیم
یال نداشتیم
چمنزار نداشتیم
ما فقط دویدن بودیم
و با نعل های خاکی اسپورت
ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم
درخت ها چماق شده بودند
و آنقدر گریه داشتیم
که در آن همه غبار و گاز
اشک های طبیعی بریزیم
ما شکستن بودیم
و مشت هایی را که در هوا میچرخاندیم
عاقبت بر میز کوبیدیم
و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم
و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم
و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم
و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم
باز کن مشتم را
هرکجای تهران که دست میگذارم
درد میکند
هرکجای روز که بنشینم
شب است
هرکجای خاک
دلم نیامد بگویم
این شعر
در همان سطر های اول گلوله خورد
وگرنه تمام نمیشد.
گروس عبدالملکیان

پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۱

برفی که آب نمیشود

از زیر سنگ هم شده پیدایم کن
دارم کم کم این فیلم را باور میکنم
و این سیاهی لشکر عظیم
عجیب خوب بازی میکنند
در خیابانها
کافه ها
کوچه ها
هی جا عوض میکنند و
همین که سر برگردانم
صحنه بعدی را آماده کرده اند
از لابلای فصلهای نمایش
بیرونم بکش
برفی بر پیراهنم نشانده اند
که آب نمیشود
از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم
نشد!
و این آدم برفیِ درون
که هی اسکلت صدایش میکنند
عمق زمستان است در من.
گروس عبدالملکیان