‏نمایش پست‌ها با برچسب محمد سلمانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محمد سلمانی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۶

وطنم


چرا زهم بگریزیم، راهمان که یکیست
سکوت وغم واشک وآهمان که یکیست
چرا زهم بگریزیم دستکم یک عمر
مسیر میکده وخانقاهمان که یکیست
توگر سپیدی روزی ومن سیاهی شب
هنوز گردش خورشید وماهمان که یکیست
تو از سلاله لیلی من از تبار جنون
اگرنه مثل همیم اشتباهمان که یکیست
منوتو هردو بدیوار ومرز معترضیم
چرا دو توده آتش گناهمان که یکیست
اگرچه رابطه هامان کمی کدر شدهست
چه باک حرف وحدیث نگاهمان که یکیست.

محمد سلمانی



یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۱

در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست


وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست



بیحرمتی بساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید که پاسخ آئینه سنگ نیست
سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما، سزای پریدن تفنگ نیست
با برگ گل نوشته بدیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست
در کارگاهِ رنگرزانِ دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست
از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست
دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست
وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست.
محمد سلمانی