یکی بود یکی نبود ، غیر از ایرانی هیشکی نبود.
به هنگام ساخت برج بابل، نخست کارها طبق نظم و قاعده پیش میرفت. بله، حتی چهبسا نظم موجود بیش از اندازه بود. مسئلهی راهنماها و مترجمان، سرپناه کارگران و راههای ارتباطی بیش از اندازه فکرها را به خود مشغول کرده بود. چنانکه گویی برای انجام کار، قرنها وقت آزاد در اختیار است. پرطرفدارترین عقیدهی رایج بر آن بود که کارها هر اندازه هم بهکندی صورت بگیرد، باز کافی نیست. این عقیده به تبلیغ و تأکید خاصی نیاز نداشت؛ هرکس میتوانست به سهم خود در ریختن شالودهی برج تعلل کند. دراینباره اینگونه استدلال میکردند: اصل کار این است که برجی تا بلندای آسمان ساخته شود. درمقایسه با این فکر، هر موضوع دیگری فرعی و بیاهمیت است. همین که چنین فکری به تمام و کمال به ذهن خطور کرد، دیگر از میان نخواهد رفت و تا آن زمان که انسان وجود دارد، آرزوی بزرگ به سامان رساندن این برج به حیات خود ادامه خواهد داد. پس علتی ندارد که کسی از این لحاظ نگران آینده باشد. برعکس، دانش بشری هر روز فزونی میگیرد، هنر معماری پیشرفت کرده است و کماکان پیشرفت خواهد کرد. کاری که ما برای انجام آن به یک سال زمان نیاز داریم، چه بسا صد سال آینده در شش ماه انجام بگیرد، آن هم با کیفیتی بهتر و دوام بیشتر. پس چه ضرورتی دارد که امروز خود را تا آخرین حد ممکن خسته و ناتوان کنیم؟ یک چنین کاری تنها درصورتی معقول میبود که امید آن میرفت بتوانیم برج را درطول حیات یک نسل برپا کنیم. ولی در آن روزگار چنین چیزی انتظار نمیرفت و میشد حدس زد که نسل بعدی با دانش وسیعتر خود، کار نسل پیشین را ناقص بیابد و هر آنچه را این نسل ساخته است فرو بریزد تا خود را از نو بنا کند.
