‏نمایش پست‌ها با برچسب سیمین بهبهانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیمین بهبهانی. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۶

شاید زندگی مثل یک کلاف کامواست



بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش، اما حرفش هیچ‌وقت از یادم نمی رود، می گفت:
زندگی مثل یک کلاف کامواست،
از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،
گره می خورد، می پیچد بهم، گره گره می شود،
بعد باید صبوری کنی، گره را بوقتش با حوصله وا کنی،
زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می شود، کورتر میشود،
یکجایی دیگر کاری نمیشود کرد، باید سر و ته کلاف را برید،
یک گره ظریف کوچک زد، بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،
محو کرد، یک جوری که معلوم نشود،
یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،
همان کینه های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید،
زندگی به بندی بند است بنام "حرمت "
که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است.

سیمین بهبهانی


یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۶

لعـنت بمن وما که خاموش نشستیم



گفتند که این کیش بود راه رهایی
گفتند که این دین بود حل نهایی
زیبنده تر از این دگر آئین نباشد
همتای چنین دین مبین جای نباشد
گفتند و شدید خام ازین قول پراز رنگ
لعنت بچنین کیش پر ازحیله و نیرنگ

گفتا که منم آمده از عالم بالا
دیگر نکنید گوش بنجوای مسیحا
هرلحظه روم بارگه عرش الهی
هرآنچه بگویم سخن از عالم باقی
بانام من هرخون که بریزید نترسید
گرکشته شوید درره من اهل بهشتید
در پیش من آیید و کمالات بگیرید
در کیش من آیید و سماوات بگیرید

در اصل نبود او بجز آن قاتل جانی
یک قوم بشد در پی این دیو روانی
اندر پی آن دیو، ستمکار زمانه
قومی پی آن مـرد سبــک مغـــز روانه
گفتا که بریزید و بگیرید بغارت
این خنجر برّان جهادست و شهادت
ای وای ازين رهبر و این قوم وجهالت
لعنت به تو ای رهبر این دین ذلالت

آن سنگ سیه کعبه آمال نمودی
تو بتکده را قبله عالم بنمودی
در عقد تو شد کودک نه ساله معصوم
ای ننگ بتو رهبر زنباره معدوم

لعنت بتو ای مرد دروغین رسالت
لعنت بتو و ذات تو و جنس خرابت
خون ریزی وخون خواهی بشد ارث نهانت
داماد توشد وارث این راه خرابت
او نیز نشد سیر ز خونخواری آدم
جز جنگ و جدل هیچ نیاورد بعالم
ناميد بجمع جمله زنان، ناقصُ العقلان
لیکن که خود از عقل تهی بود فراوان

آنروزکه برمسندقدرت بنشستی
الحق که تودست مغول ازپشت ببستی
ای وای بتو سَنبل آئین جهالت
لعنت بتو و نام تو و نهج البلاغت

لشکر بکشیدی تو به ایران عزیزم
آتش بکشیدی تو بهر تکه جانم
ایران مرا پاره و ویرانه بکردی
با نام خدا غارت از این خانه بکردی

نفرین بتو و خنجر پر آتش و خونت
لعنت بتو و خوی تو و کیش زبونت

خونخوارگی شومِ پدر ارث پسر شد
آن وارث اين و دگر اين وارث آن شد
آن درس جنونی که پدربانی آنشد
سرمشق ستمکاری وظلم پسران شد
دیوانه پسر گشت، خلیفه بسر ما
گفتند امام است نماینده ز بالا
بعدهم پسرش گشت،امامزاده والا
برخاست زقبرش طبق وگنبد اعلا

بگذشت زمانی ز ریاکاری ایشان
ناگه بشد آن مرده عرب یار ضعیفان
گفتند كه بيمار و اگر پير و زبونيد
از گور امامزاده درِ ياری بجوييد
این مکر وریا گشت بگوش همه یاران
این حیله بشد باور یک ملّت نادان

ای وای از این قوم و از این ملت بیمار
لعنت بهمه گور امامزاده مکار

ایرانی که بود تاج سر دانش دنیا
اینک قمه بر سر زدنش خنده دنیا
زنجير به سر و سينه زدن در غم تازی
از شب بسحر در غم و در گريه و زاری
شد سنت ايراني پس از عمری شهامت
ای وای از آن قومي كه شد خام خيانت

نام يل ايراني كه بود رستم و سهراب
تهمينه و رودابه و هم آرش گشتاسب
امروز همه خاك بشد نام دليران
ايراني بشد چاكر درگاه امامان

آن شیر زن ِ پاک ِ گوهر پوش ِ دلارا
شد زینب و زهرا و سکینا و سهیلا
از کوروش و از ایرج و از کاوه و بابک
قربانعلی و غلامحسین آمده اینک
لعنت بمن و ماکه بیگانه ستاییم
پیشانی بسنگِ درهر پست بساییم
لعـنت بمن و ما که فرزند یلانیم
بیرونی بیگانه ازین خاک ندانیم
نفرین بچنین تیغ که تیزش نتوانیم
لعـنت بچنین دست که مشتش نتوانیم
اهريمن از اين خانه برون ما نتوانيم
اين ديو ستمکار از اين سفره نرانيم
لعـنت بمن وما که خاموش نشستیم
لعـنت بمن وما که خاموش نشستیم.

































































چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۶

مرا هزارامیدست وهرهزار تویی


مرا هزار امیدست و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بیتو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی

دلم زهرچه بغیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی

شهاب زودگذر لحظه های بوالهوسی است
ستاره ای که بخندد بشام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون منند
چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امیدست و هر هزار تویی.

سیمین بهبهانی

دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۶

همه اغلاط قرآن را گرفتند



یکی خان بود از حیث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند

فلان ملا مخالف داشت بسیار
مخالف‌های ایشان را گرفتند

بده مژده به دزدان خزانه
که شاکی‌های آنان را گرفتند

چو شد درآستان قدس دزدی
گداهای خراسان را گرفتند

به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند

نمیخواهند چون خر را بگیرند
محبت کرده پالان را گرفتند

غذا را آشپز چون شور می کرد
سر سفره نمکدان را گرفتند

چو آمد سقف مهمانخانه پائین
بحکم شرع مهمان را گرفتند

به قم از روی توضیح ‌المسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند

به جرم ارتداد از دین اسلام
دوباره شیخ صنعان را گرفتند

به این گله دوتا گرگ خودی زد
خدائی شد که چوپان را گرفتند

به ما درد و مرض دادند بسیار
دلیلش اینکه درمان راگرفتند

همه اینها جهنم!!! این خلایق
ز مردم دین و ایمان را گرفتند!

سیمین بهبهانی

جمعه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۶

نرگسی یا میخکی یا سنبلی


سرخوش و خندان زجا برخاستم
خانــــه را همچــون گلی آراستم
شمع‌های رنگ رنگ افــــــروختم
عود و اسپند اندر آتش سوختم
جـــلوه‌دادم هـــر کجا را با گلی
نرگسی یا میخکی یا سنبلی
کودکم آمد به بر خواندم ورا
جامه‌های تازه پوشاندم ورا
شادمان رو جانب برزن نهاد
تا بداند عید یاران را چه داد



دوشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۱

در مذهب ما ، ما همگی گله غازيم

ما امت بيچاره و در بند نمازيم
دنبال خرافات و سوی قبله درازيم

رفته ست ز ياد همگی ايزد دانا
با سنگ سياهی همه در راز و نيازيم

از علم گذشتيم و ز دانش ببريديم
دنبال روايات عرب های حجازيم

کشتند به کوفه عربی را به قساوت
ما سينه زنان درتب و در سوز وگدازيم

افتاده به چاهی عربی بدو تولد
هر روز سر چاه بدنبال نيازيم

گويند حلال است زنا با زن کافر
علاف حلاليت خوکيم و گرازيم

محروم ز ديدار زن و صحبت آنيم
با شير و شتر حال نمودن مجازيم

با صيغه و تزوير گرفتند بکارت
ما در پی مهريه و عقديم و جهازيم

باطل شود ارکان ديانت همه با گوز
تقصير من و توست چو ما منبع گازيم

رفتن به خلا تابع فتوای امام است
در مذهب ما ، ما همگی گله غازيم

از ياد ببرديم همه غيرت و همت
بيچاره و درمانده نذريم و نيازيم

بردند همه ثروت ما را به چپاول
ما امت فقريم و همه دست درازيم

اين امت بيچاره اگر عقل و خرد داشت
می شد که دوباره وطن از پايه بسازيم.
سیمین بهبهانی