‏نمایش پست‌ها با برچسب برتولت برشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب برتولت برشت. نمایش همه پست‌ها

شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۵

وقتی از این همه تباهی چیزی نگفته باشیم


راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم
امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،
و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است
این چه زمانه ایست که
حرف زدن از درختان عین جنایت است
وقتی از این همه تباهی چیزی نگفته باشیم
کسی که آرام به راه خود می رود گناهکار است
زیرا دوستانی که در تنگنا هستند
دیگر به او دسترس ندارند
این درست است من هنوز رزق و روزی دارم
اما باور کنید: این تنها از روی تصادف است
هیچ قرار نیست از کاری که می کنم نان و آبی برسد
اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است
به من می گویند: بخور، بنوش و از آنچه داری شاد باش
اما چطور می توان خورد و نوشید
وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بیرون کشیده ام
و به جام آبم تشنه ای مستحق تر است
اما باز هم می خورم و مینوشم
من هم دلم می خواهد که خردمند باشم
در کتابهای قدیمی آدم خردمند را چنین تعریف کرده اند
از آشوب زمانه دوری گرفتن و این عمر کوتاه را
بی وحشت سپری کردن
بدی را با نیکی پاسخ دادن
آرزوها را یکایک به نسیان سپردن
این است خردمندی
اما این کارها بر نمی آید از من
راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم.

در دوران آشوب به شهرها آمدم
زمانی که گرسنگی بیداد می کرد
در زمان شورش به میان مردم آمدم
و به همراهشان فریاد زدم
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت
خوراکم را میان معرکه ها خوردم
خوابم را کنار قاتلها خفتم
عشق را جدی نگرفتم
و به طبیعت دل ندادم
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت
در روزگار من همه راهها به مرداب ختم می شدند
زبانم مرا به جلادان لو می داد
زورم زیاد نبود، اما امید داشتم
که برای زمامداران دردسر فراهم کنم
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت
توش و توان ما زیاد نبود
مقصد در دوردست بود
از دور دیده می شد اما
من آن را در دسترس نمی دیدم
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.

آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون می جهید
که ما را بلعیده است
وقتی از ضعفهای ما حرف می زنید
یادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید
به یاد آورید که ما بیش از کفشهامان کشور عوض کردیم.
و نومیدانه میدانهای جنگ را پشت سر گذاشتیم،
آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود
این را خوب می دانیم
حتی نفرت از حقارت نیز
آدم را سنگدل می کند
حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن می کند
آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم
خود نتوانستیم مهربان باشیم.
اما شما وقتی به روزی رسیدید
که انسان یاور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوری کنید.

برتولت برشت

سه‌شنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۵

آخرين سخن هنوز نا‌گفته مانده است



چه نادرست است که ما را مهاجر نام نهاده‌اند
زيرا که اين
بمعنی ترک ديار گفتگان است
اما ما
بطيب خاطر جلای وطن نکرده‌ايم
تا وطن ديگر انتخاب کنيم
و نيز به سرزمينی نيامده‌ايم که همواره ماندگار باشيم
بلکه ما گريختگانيم
ما متواريانيم
خانه سوختگان
و اين کشور که ما را بخود راه داده
وطن ما نيست
تبعيدگاه ماست


نگران و هرچه نزديک‌تر
به مرزهای ميهن نشسته‌ايم
در انتظار روز بازگشت و گوش بزنگ
هر تغيير کوچک در آنسوی مرز را
زير نظر داريم
با بیتابی از هر تازه واردی پرسش‌ها می‌کنيم
بی آنکه خبری را فراموش کنيم
يا از خواسته‌ای بگذريم
يا از آنچه رخ داده چيزکی ببخشائيم
هرگز سکوت ساعتها فريبمان نمی‌دهد
زيرا که ضجه‌ها را از زندان‌های دور دست می‌شنويم
و ما خود، جز ناله‌هايی نيستيم
که اسرار تبهکاريها را به اينسوی مرز آورده‌ايم
هر يک از ما
که با پای‌افزاری در ميان مردم ظاهر می‌شود
ننگی را آشکار می‌کند
که امروز وطن ما را آلوده کرده است
اما هيچيک از ما اينجا نخواهد ماند
آخرين سخن هنوز نا‌گفته مانده است.

برتولت برشت



چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۴

درباره‌ی این فصل فرخنده نکاتی خوانده ایم


دیرگاهی پیش از آنکه ما
آزمندانه به نفت، آهن و آمونیاک روی آوریم،
هرسال در زمانی معین
درختان، ناگزیر و شتابان سبز می‌شدند

ما همگی بیاد می‌آوریم
روزهای بلند را،
آسمانِ روشن را
و دگرگونی هوا را
که فرارسیدن ناگزیر بهار را نوید می‌دادند

با آنکه در کتاب‌ها هنوز هم
درباره‌ی این فصل فرخنده نکاتی می‌خوانیم،
اما دیری است که بر فراز شهرهای ما
دسته‌های آشنای پرندگان مهاجر دیده نشده است

باز کسانی که در قطار می‌نشینند، زودتر از دیگران
فرارسیدن بهار را درمی‌یابند،
زیرا دشت‌ها آمدن آن‌را
مانند گذشته آشکارا نشان می‌دهند

گرچه بنظر میرسد که بر فراز شهرها
توفان‌هایی درگذرند،
اما آن‌ها تنها
آنتن‌های بام‌های ما را لمس می‌کنند.

برتولت برشت



پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۲

هرآنچه احساس میکنی


اهمیتی ندارد



کمترين اهميتی نده
به هر آنچه که احساس میکنی
گفته است بدون تو نمیتواند زندگی کند
تو اما بينديش که او در ديدار دوباره
ترا بجا خواهد آورد
لطفی در حقم کن و زياد دوستم نداشته باش
از آخرين باری که زياد دوستم داشتند ببعد
کمترين محبتی نديدم.
برتولت برشت

پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۱

به نسبت ظرفیتی که برای تجربه در وجودت رشد کرده، از زندگی‌ بهره میگیری


آندریا: «سرزمین فلاکت بار سرزمینی است که قهرمانی نپرورد.»
گالیله: «نه آندریا ، سرزمین فلاکتبار سرزمینی است که در آنجا نیاز بقهرمان باشد.»

برتولت برشت، زندگی گالیله

یکشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۱

آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.


آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون می جهید
که ما را بلعیده است
وقتی از ضعفهای ما حرف می زنید
یادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید

به یاد آورید که ما بیش از کفشهامان کشور عوض کردیم
و نومیدانه میدانهای جنگ را پشت سر گذاشتیم،
آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود

این را خوب می دانیم:
حتی نفرت از حقارت نیز
آدم را سنگدل می کند
حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن می کند

آخ،
ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم
خود نتوانستیم مهربان باشیم.
اما شما وقتی به روزی رسیدید
که انسان یاور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوری کنید.

برتولت برشت

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۱

امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند


راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم
امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،
و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.


این چه زمانه ایست که
حرف زدن از درختان عین جنایت است
وقتی از این همه تباهی چیزی نگفته باشیم!




کسی که آرام به راه خود می رود گناهکار است
زیرا دوستانی که در تنگنا هستند
دیگر به او دسترسی ندارند.


این درست است 
من هنوز رزق و روزی دارم
اما باور کنید 

این تنها از روی تصادف است
هیچ قرار نیست از کاری که می کنم نان و آبی برسد
اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است.





به من می گویند: بخور، بنوش و از آنچه داری شاد باش
اما چطور می توان خورد و نوشید
وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بیرون کشیده ام
و به جام آبم تشنه ای مستحق تر است .
اما باز هم می خورم و مینوشم


من هم دلم می خواهد که خردمند باشم
در کتابهای قدیمی آدم خردمند را چنین تعریف کرده اند:
از آشوب زمانه دوری گرفتن و این عمر کوتاه را
بی وحشت سپری کردن
بدی را با نیکی پاسخ دادن
آرزوها را یکایک به نسیان سپردن
این است خردمندی

اما این کارها بر نمی آید از من
راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می کنم.

برتولت برشت

دوشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۰

که جاهل گردد اندر رنج عاقل



چه نادرست است که ما را مهاجر نام نهاده‌اند
زيرا که اين
به معنی ترک ديار گفتگان است
اما ما
به طيب خاطر جلای وطن نکرده‌ايم
تا وطن ديگر انتخاب کنيم
و نيز به سرزمينی نيامده‌ايم که همواره ماندگار باشيم
بلکه ما گريختگانيم
ما متواريانيم
خانه سوختگان
و اين کشور که ما را به خود راه داده
وطن ما نيست
تبعيدگاه ماست
نگران و هرچه نزديک‌تر
به مرزهای ميهن نشسته‌ايم
در انتظار روز بازگشت و گوش به زنگ
هر تغيير کوچک در آن سوی مرز را
زير نظر داريم
با بی‌تابی از هر تازه واردی پرسش‌ها می‌کنيم
بی آنکه خبری را فراموش کنيم
يا از خواسته‌ای بگذريم
يا از آنچه رخ داده چيزکی ببخشائيم
هرگز سکوت ساعتها فريبمان نمی‌دهد
زيرا که ضجه‌ها را از زندان‌های دور دست می‌شنويم
و ما خود، جز ناله‌هايی نيستيم
که اسرار تبهکاريها را به اين سوی مرز آورده‌ايم
هر يک از ما
که با پای‌افزاری در ميان مردم ظاهر می‌شود
ننگی را آشکار می‌کند
که امروز وطن ما را آلوده کرده است
اما هيچيک از ما اينجا نخواهد ماند
آخرين سخن، هنوز نا‌گفته مانده است
مهاجران، برتولت برشت

شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۶

نمایشنامه تدبیر از برتولت برشت



نمایشنامه تدبیر از نویسنده و فیلسوف آلمانی‌ از نظر من یکی‌ از بهترین آثار برتولت برشت همین نمایشنامه است. نمایشنامه تدبیر اثر برشت برای براندازی نظامی عقبمانده و ظالم نسخه و دستور عملی‌ مهم و کارساز میدهد.



یاداشت‌های من از کتاب:

-خیلی‌ از مردم پر از شور انقلابند ولی‌ فقط چندی سواد دارند.

-آمده‌ایم به نادانان دانش بدهیم تا وضع خود را بفهمند، برای رنجبران آگاهی‌ طبقاتی بهمراه داریم، و به آگاهان تجربه مبارزه انقلابی‌ را می‌‌آموزیم.

-کسی‌ که برای نظام نوین میجنگد، باید قدرت جنگیدن داشته باشد و قدرت داشت باشد که نجنگد. حقیقت را بگوید و بتواند حقیقت را پنهان کند. خدمتگزار باشد و از خدمت سرباز زند. پایبند قول خود باشد و بقول خود عمل نکند. به استقبال خطر برود و از خطر بپرهیزد. خود را بشناساند و باز ناشناس شود. آنکه برای نظام نوین میجنگد از تمام صفت‌های خوب فقط یکی‌ را دارد، همان که برای نظام نوین میجنگد!
-برای گرسنگان خوراک نداشتیم ولی‌ برای نادانان دانش آوردیم. پس از ریشه فلاکتها حرف زدیم، فلاکت را نابود نکردیم بلکه از نابود کردن ریشه فلاکتها گفتیم.
-رفیق جوان دلش برحم میاید و بجای اینکه آنها را وادار کند که خواستهای خود را مطرح کنند که همانا کفشهایی است که زیرش ٔپل دارد و به درد کشتی کشی‌ میخورد، با گذاشتن سنگ جلو پای آنها کمک میکنند، که آنها بتواند پایشان را روی آن سنگ بگذارند و از جایشان بلند شوند. بعد که بمقصد میرسند، رفیق جوان سعی‌ می‌کند که به کارگران یاد بدهد که خواستهٔ خود را از صاحبکار که کفش‌های ٔپل دار است را مطرح کنند. ولی‌ کارگران رفیق جوان را دیوانه و احمق خطاب میکنند و صاحبکار او را بخاطر ایجاد اغتشاش به پلیس تحویل میدهد!
-رفیق جوان می‌گوید چه نفرت آور است زیبایی این سرود که باربران میخوانند تا مشقت کارشان را فراموش کنند. رفیق جوان فهمید که احساسات را جدا از عقل بکار برده است.
اما مگر درست نیست که هرجا ضعیفی رنج میبرد از او حمایت کنیم و استثمار شدگان را در مشقات هر روزه‌شان یاری دهیم؟ کاری که رفیق جوان کرد کمک واقعی‌ بکارگران نبود، حتی با گذاشتن سنگ جلو پای آنها مسیر مبارزه رو عوض کرد. کارگر نیاز دارد خودش به آگاهی‌ برسد.

-خردمند آن نیست که خطا نکند، بلکه خردمند کسی‌ است که بداند چطور، خطایی را بیدرنگ اصلاح کند.
-در کارخانه نساجی یا پارچه بافی‌ رفیق جوان مسول پخش کردن اعلامیه میشود، ولی‌ کارش را اشتباه انجام میدهد و شروع به ارشاد پاسبان یا کسی‌ که پول می‌گیرد تا با مخالفان مبارزه کند، می‌کند، در نتیجه دو کارگر مجبور میشوند کارگر را بکشند و همین باعث میشود که رفیق جوان بجای پخش اعلامیه پنهان شود.
-پرسشی که مطرح میگردد، اینستکه: مگر نباید جلو ظلم را گرفت؟ (همانکاری که رفیق جوان کرد. چراکه پاسبان می‌خواست یکی‌ از کارگران را بجرم داشتن اعلامیه با خود ببرد و رفیق جوان با پاسبان درگیر شد). جواب اینستکه او راه را بر ظلم کوچکی بست درحالیکه ظلم بزرگ هنوز ادامه داشت.
-تو چیزی نداری که از دست بدهی‌، اینرا که فهمیدی، دیگر تمام تفنگ‌های پلیس هم حریفت نیست.
-بما کمک کنید تا بخودتون کمک کرده باشید، در راه همبستگی‌ بکوشید.
-کار روزانه ما مبارزه با متحدان قدیم بود، ناامیدی و تسلیم
جنگی بین سرمایدارن بوجود آمده و مبارزین میخواهند از این جنگ بسود خودشان استفاده کنند. پس رفق جوان را پیش یکی‌ از ثروتمندترین تجار میفرستند تا او را با مبارزان متحد کند. تاجر با افتخار از ظلمی که بکارگران می‌کند, داد سخن میدهد. و رفیق جوان عصبانی میشود و با او نهار نمیخورد و او را تحقیر می‌کند و به این ترتیب با نتیجه عکس برمیگردد.
 سؤالی که مطرح میشود اینست: مگر شرافت والاترین گوهر انسانی‌ نیست؟ جواب: خیر!
-حقطلبان با همه کس مینشینند تا حق را بکرسی بنشانند

-کدام داروست که بکام مریض میرنده ناگوار بیاید؟(برای مریضی که در حال مرگ هست، گوارا و ناگوار معنی‌ ندارد).
-بکدام پستی است که تن‌ نمیدهی تا پستی را نابود کنی‌؟
فرصتی دست داده سرانجام تا جهان را دگرگون کنی‌
کدام آلودگیست که دست بدان نمیبری؟
کیستی تو؟
در منجلاب غوطه‌ور شو، جلاد را در آغوش بگیر، اما
جهان را دگرگون کن که نیازمند آنست.
-سپس مجبور میشن که رفیق جوان را با تیر بزنن و جسدش را در آهک بندازند، چون رفیق جوان بیکاران را بشورش برمیانگیزد، شورشی که از قبل نظام آنرا خود طراحی‌ کرده، و این شورش باعث کشته شدن نیرهای انقلاب می‌شه.
رنج کشیدن تنها کافی‌ نیست
آدم به تنهای دو چشم دارد
حزب با هزاران چشم می‌بیند
حزب هفت کشور را می‌بیند
آدم به تنهای یک شهر را می‌بیند
آدم به تنهای یک دم زنده است
ولی‌ حزب عمر دراز دارد
آدم به تنهایی‌ نابود میشود
ولی‌ حزب ممکن نیست نابود شود 
چونکه سپاه پیشاهنگ توده هاست ومبارزه‌اش را به پیش میبرد با روشهای اندیشمندان قدیم که از شناخت، واقعیت حاصل شده‌اند.
-در گوشه امن و ماه‌ها فرصت اندیشه، یافتن راه درست آسان است ولی‌ ما، فقط پنج دقیقه فرصت داشتیم، و رو در روی ارتش دشمن فکر میکردیم.
-کسی‌ که نا امیدان را یاری میدهد در ردیف اراذل و اوباش قرارش میدهند و مائیم اراذل و اوباش این جهان
ماموریت شما پیرزمندانه به انجام رسید
مکتب اندیشمندان قدیم را
بمیان مردم بردید و الفبای نظام جدید را
نادانان را دانش دادید تا وضع خود را بفهمند
رنجبران را آگاهی‌ طبقاتی آموختید
و تجربه انقلاب را در دست آگاهان نهادید
آنجا هم انقلاب به پیش میرود
و آنجا هم صف رزمندگان نظام گرفته است
ما از شما رضایت داریم
گزارش شما نشان میدهد
چه بسا کارها لازم است تا جهان دگرگون شود
خشم و سرسختی، دانش و طغیان و اعتراض
عمل سریع و تفکر عمیق
صبر و تحمل خونسردانه، پافشاری بی‌ منتها
فهمیدن تک تک رویداد‌ها و فهمیدن مجموعه رویداد ها
تنها با آموختن واقعیت است که میتوانیم واقعیت را دگرگون کنیم.