چهارشنبه، دی ۱۷، ۱۴۰۴

گفتگوی مهر و ماه و یا خدا و زرتشت بخش نه


ما بگوشیم و بچشم و باهشیم، با شما نامحرمان ما خامشیم. بخشهای آخرین دفتر اول مثنوی مولانا جلال دین محمد بلخی



در آئین زرتشت، اجباری به پذیرفتن «آئین به» نیست، درعوض میگوید که اگر خواهان آرامش و شادی در سفر زمینی هستی، راهی نیست بجز راه راستی و پیروی از «آئین به» و این آئین موجب تناسخی بهتر برای تو‌ میگردد. انتخاب با توست و خود دانی.
این بخش از دفتر اول مثنوی درباره اینکه مرگ آغاز است و نه پایان.
گفت مرگم را همی بینم بچشم
روز و شب از وی ندارم هیچ خشم
گفت مرگ هر لحظه رخ خواهد داد و آدمی از زمان مرگ خود خبر ندارد، و نباید به آن فکر کند و از اینراه غم و ناراحتی بخود راه دهد.
ز آنکه مرگم همچو جان خوش آمده است
مرگ من در باس چنگ اندر زده است
چراکه مرگ هم مانند زندگی از قوانین خدا است. همانگونه که بدنیا آمدن و زندگی یافتن شیرین است، مردن هم آغاز راه و زندگی نوئین است.
واژه پارسی بأس (بعث) یعنی، برانگیخته شدن، تناسخ. زنده شدن دوباره. روز رستاخیز. از خواب برخاستن.
مرگِ بی مرگی بُوَد ما را زوال
برگ بی برگی بود ما را نوال(۱)
زوال و فنای آدمی هنگامی رخ میدهد که مرگی برایش نباشد. زندگی بدون مردن(بی مرگی) فقط پوسیدن و تباه شدن است. یعنی اگر تناسخ وجود نداشت، ما تن هائی بودیم که پس از مرگ میپوسیدیم و با خاک یکی میگشتیم.
و «برگ بی برگی» کنایت از بی نیازی است و میفرماید، بی نیازی بزم زندگانی ماست. چنانچه سنایی در دیوان شکوه زرتشت و یا شکوه شمس میفرماید: مرگ بی برگی ترا چون برگ شد، جانت باقی یافت و مرگ شد.
واژه اوستائی «نول» بمعنای دهان است و واژه پارسی «نوال» برگرفته از اوستا یعنی بزم آور، بزم آرا. آنچه که برای دهان و خوردن قرار داده میشود. مانند: خسرو جهان، ندیمان را بخواند و شراب و متربان خواست و این اعیان را به شراب بازگرفت و تبق های نوال و سنبوس روان شد.(تاریخ بلعمی دوران امپراتوری سامانی) متداول آن یعنی نان و نوا، رزق و روزی. خوراک روزانه.
برگ، دراینجا یعنی ساز و سامان و نوا و توشه.
ظاهرش مرگ و به باتن زندگی
ظاهرش ابتر نهان پایندگی
مرگ در صورت و ظاهر از میان رفتن و وجود نداشتن و بریدن از زندگی است، ولی چون نیک نظر کنی و نیک اندیشی، مرگ درواقع راهی بسوی جاودانگی است.
واژه اوستائی «بتر و یا ابتر» دارای معانی بسیاری است ولی دراینجا به معنای قطع و بریدن است. و منظور بریدن جان از جسم است.
از ذَهَن زادن ژنین را رفتن است
در جهان او را ز نو بشکُفتن است
همانگونه که زایش و جدا شدن نوزاد از ذَهَن مادر، مرگ زندگی رحمی است و آغاز زندگی خاکی است، با مرگ هم آدمی وارد زندگی دیگر شده و زندگانی دیگری را شروع میکند.
ذَهَن، یعنی پوگان و یا ذهدان و رحم، جایگاه ژنین در زن حامله است. واژه پارسی ژنین، به واژه ناقص جنین تبدیل و جا افتاده است.
آنکه مردن پیش جانش باطل است
حکم ناپرسا نگیرد او بدست
آنکسی که به پایندهگی جان باور دارد، مرگ برایش باطل و ناچیز است. و در نتیجه بی تقوائی نمیکند و نا پارسائی پیشه او نیست.



چون مرا سویِ اجل عشق و هوا
نهی نا رستی همی باید مرا
چون شور و عشق، ابزار ما برای رسیدن به خدا است، پس پرهیز و نهی ناراستی ها میبایستی اولین گزینه لیست زندگانیمان باشد.
ز آنکه نهی از دانۀ شیرین بُوَد
تلخ را خود نهی حاجت کی شود
چراکه پرهیز و ممنوعیت استفاده برای چیزهائی است که برای آدمی خوشایند است. چون چیزهای ناخوشایند بخودی خود و بطور اتومات پرهیز میشوند. مثلا از مرگ پرهیز میشود چون تلخ است، درحالیکه پرهیز از زندگی که برای آدمی خوشایند است، سفارش نمیشود.
دانه ای کش تلخ باشد مغز و پوست
ناگوار و تلخیش خود نهی اوست
و یا مثلا خوردن هسته تلخ خریدار ندارد، و بطور خودکار از خوردن آنها پرهیز میشود. و نخوردن و نهی آنها در ذات خودشان قرار دارد. درحالیکه نخوردن پسته و گردو بادام و فندق دل شیر خواهد تن ژنده پیل.
دانۀ مُردن مرا شیرین شده است
وصل من هم از پی مرگ آمده است
و دراینحال برای من که تلخی مرگ ناچیز و حتی شیرین است، پس زندگی را در پی چنین مرگ به یغما خواهم برد. و همانا در مرگِ من زندگی وجود دارد. چراکه اگر در این جهان ما در فراق و جدایی از خدا نبودیم، هرگز حضرت زرتشت مقدس از قول اهورامزدا نمیفرمود که: هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش، بازجوید روزگار وصل خویش. یعنی ما بخشی از خداوندیم و در پایان بسوی او باز میگردیم.
واصل آن باشد که باز آید بشهر
سویِ وحدت آید از تفریق دهر
کسی به وصال معشوق و یار میرسد که مانند او گردد. یعنی از ما و من گذشته و یک یکتائی بجوید. این امر در زندگانی مادی و با معشوق غیر خدائی هم صادق است، یعنی تا آدمی مانند معشوق خود نگردد، دامان او را بدست نخواهد آورد. مثلا اگر معشوق اهل معنویات و کتاب و درس و تحقیق است، او هم همان راه را بجوید. اگر اهل فسق و فجور است، او هم باید فاسق تمام عیار گردد، یعنی قانون و راهش این است. چون در برابر معشوق شرابخوار، از حرام و مزخرفات بیابانگردان سخن گفتن و او را به پرهیز خواندن، درواقع پراندن و جدائی را طلب کردن است.
خنجر و شمشیر شد ریحانِ من
مرگِ من شد بزم و نَرگستانِ من
خنجر و شمشیر کنایت از مردن است، چه در میدان کارزار و چه بدست خنجر و شمشیر بیماری و یا پیری. و این مرگ برای آنکه به بقای جان، تناسخ و خدا اعتقاد دارد، درست مانند، خود را آراستن و به میهمانی و گلستان و نرگس استان وارد شدن است.
آنکه او میرا بدین سان پِی کُند
حِرصِ شاهی و جلالت کی کُند
کسانیکه به تناسخ اعتقاد دارند و مرگ را سفر از دنیای خاکی و ادامه زندگی در دنیای دیگر میدانند، برای رسیدن به جاه و مقام و مال و منال، نه تنها حرص و آز ندارند بلکه آنچنان تلاشی هم نمیکنند. درنتیجه دچار خشم و ترس و کین و حسادت و دروغ و غرور و دزدی و نگرانی و اضطراب و بدو بدو هم نیستند.
واژه اوستائی میرا (میر + آ) بمعنی و چم، فناپذیری و مرگ «ظاهری» است. باید توجه داشت که میرا بمعنی مردن و پایان یافتن نیست، بلکه بمعنی به جماد تبدیل شدن و در اتاق انتظار ماندن است. مثلا: «ایزد پس از هزاران هزار سال، اندر جهان نخستین آدم را خلق کرد و گاوی را برای او قرار داد تا از شیرش زندگی کند. و آن مرد را گیومرث خوانند و گیومرث به معنی زنده گویای میرا بود. یعنی انکه خلق شده است. و خلق با آفرینش فرق دارد. ایزد یکتا تا پیش از گیومرث دوپا های بسیاری آفریده بود ولی هیچکدام آدم نبودند. پس گیومرث را خلق کرد و در او از دم خود دمید» واژه میرآ از این جهت بمعنای فنا پذیری «ظاهری» است که در نجوم شگفت انگیز پارسی، ستاره ای بنام میرا وجود دارد که گاهی هست و گاهی نیست. انگار که میمیرد و دوباره زنده میشود. میرا درخشان ترین ستارۀ متغیر تپنده، با دورۀ دراز مدت است که در صورت فلکی نهنگ قرار دارد، این ستاره درخشان نخستین ستارۀ کشف شده توسط آریائیها است که درخشش آن دوره ای تغییر میکند. و بدین جهت حضرت زرتشت در اوستا، نام میرا را برای مرگ موجودات قرار داد، چراکه موجودات بظاهر میمیرند و درواقع از شکلی بشکل دیگر درخواهند آمد.
این ستاره بارها از نظر پنهان و دوباره نمایان میگردد. بدین جهت ایرانیان آن را «استرلا میرا» یا «ستارۀ شگفت» مینامند. میرا در دوره ای ۳۳۱ روزه، بطور دوره ای بین قدر سوم یا چهارم و قدر نُهم تغییر میکند. این ستاره گاه بقدر دوم نیز میرسد و برطبق اختر شناسان دوران امپراتوری صفوی، زمانی هم (در سه قرن پیش) تقریباً به قدر اول رسیده است. این ستاره درخشان شگفت انگیز، گاهی اوقات با چشم غیرمسلح به آسانی در آسمان دیده میشود و درخشان ترین ستارۀ آن بخش آسمان بنظر میرسد، در سایر مواقع نمیتوان آنرا دید.
میرا همچنین نام یک رمان تخیلی از زمان امپراتوری صفوی است که اصل کتاب اینک در فرانسه است.
میری ا‌و بینی اندر آن جهان
فکرت پنهانیت گردد عیان
اما اکثر آدما تنها زمانی به این حقیقت دست خواهد یافت و معنای واقعی میرا و مرگ را خواهند فهمید که، خود مرگ و پس از مرگ را تجربه کنند.
هین گمان بد مبر ای ذو لبآب
با مود آ، یزدان را استاره یاب
پس بدگمانی و شک را کنار بگذار و خردمندانه بیندیش. و خداوند را مانند استاره یابی بدان که ترا در کهکشانها راهنما است.
با مود آ، یعنی خردمند باش.
با میرآ، یزدان را استاره یاب هم آمده است.
مود همچنین بمعنی عقاب است که پرنده ای است بزرگ و سیاه و تیز پرواز و تیز بین و قوی پنجه که پر او را بر تیر چسبانند. پرنده ای مشهور که او را شاه پرندگان گویند. چنانکه شیر بزرگ درندگان است و مود آشیانه بر کوههای بلند گیرد. و شیردال ایران که نماد آریائیهاست، نشان قدرت نیاکان دانشمند ما چه در آسمان و چه بر روی زمین است. آریائیها و یا پادشاهان آسمان و زمین.
چنانکه المود و یا الموت را که کمال ارتفاع دارد به این مناسبت خانه ٔ موت و یا آشیانه ٔ عقاب خوانده اند. «مود» و «موت » در پارسی نام عقاب است. و مود و موت مرادفند و تاء و دال به یکدیگر تبدیل مییابند. و در فرهنگ اساتیری ایران نیز بهمین معنی است. و«اله » و «الا» به معنی آشیانه است. و المود و یا الموت یعنی آشیان عقاب.
در اساتیر باستانی ایران زمین آمده که چون کیومرث به پادشاهی رسید و بنی نوع انسان را از سایر مخلوقات برگزید، جانوران را هم بر هفت، بخش کرد. وپادشاهی پرندگان را به مود یعنی عقاب داد.
مود، مخفف «آمود» و «آموت » است و نوشته ٔ مؤلفان پارسی در نوشته های کهن «اله » و «الا» را به معنی آشیان و «موت » و «مود» را به معنی عقاب دانسته اند.(۲)
این سخن پایان ندارد چاک رم
چون شنید این سر ز پیرم گشت خم
سخن در اینباره پایانی ندارد. و دانائی تنها برازنده پیر ما و یا زرتشت مقدس، است.
پاورقی
۱- نوال همچنین بقداری از خوراک که نگاه میدارند برای کسی که غایب باشد و یا کنار میگذارند برای مهمانی که بیخبر برسد، گفته میشود. مقداری خوراک که به کسی اختصاص دهند. قسمت. سهم غذا :
باغ ارچه ز بلبلان پرآب است
انجیر نوال غراب است. نظامی
بر آستان میکده خون میخورم مدام
روزی ّ ما ز خوان قدر این نوال بود.حافظ
نوای یعنی نعمت، فراخی و نعمت.
به نوال هزار محرم هست
به گه ناله نیم محرم نیست. خاقانی
|| گلوله ٔ خمیر که از آرد کنند. || ظرف غذاخوری . || خوراک توپ ، یعنی کیسه باروت داری که در توپ مینهند. || هر چیزی که بخانه برای مهمانداری میبرند. کسی که گوش میدهد و میشنود.

۲- واژه اوستائی «مود» در زبان پارسی دارای معانی و کاربردهای مختلفی است و معنای آن بستگی به جمله دارد. ولی بطور کلی «مود» به معنای حالت، وضعیت یا خاصیت است. در ادبیات پارسی نیز ممکن است به معنای گرایش یا تمایل بکار خاصی بکار رود. این واژه پارسی با همین بیان و معنا به زبان آمریکائی رفته و مورد استفاده است، Mood.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر