جمعه، دی ۲۶، ۱۴۰۴

گفتگوی مهر و ماه و یا خدا و زرتشت بخش ده


آخرین بخش از دفتر اول مثنوی مولانا محمد بلخی
از بيابان عدم تا سر بازار وجود
به تلاش كفنی آمده عريانی چند.



این بخش آخرین بخش از دفتر اول آن نسخه از مثنوی است که من در اختیار دارم و متاسفانه نسخه من هم مانند تمامی نسخه های مثنوی که در سایت های بظاهر ایرانی در اینترنت قرار دارد، از سانسور و تحریف در رنج است.
دفتر اول مثنوی دارای یک دیباچه و مقدمه مفصل و یک پایان مفصل تر است. ولی در نسخ هائی که در این ۴۷ سال اشغال ایران توسط بربرهای بیابانگرد، در اختیار ایرانیان گذاشته شده است، هم مقدمه بیش از گذشته سانسور و تحریف شده و هم بخش پایانی را بکلی حذف کرده و تنها چند بیت بعنوان خاتمه قرار داده اند. اگر کسانی هستند که دارای نسخ بهتری از اینکه اینجا قرار داده شد، میباشند، بهر طریقی که میتوانند، آنرا بدیگر ایرانیان برسانند. مثلا مثنوی کاملتر خود را در جای جای اینترنت قرار دهند.
در بخش خاتمه همچنان از زرتشت مقدس میخوانیم:
آنکه او از مخزن هفت آسمان
چشم و دل پر گشت ز نور ایزدان
پس از اینکه حضرت زرتشت از تمامی علوم توسط اهورامزدا آگاه گشت و چشم و دلش به انوار یزدان روشن گشت. یعنی هنگامیکه اهورامزدا حضرت زرتشت را توسط آتش فراخواند و او را با اسرار آفرینش و علوم و سرگذشت گذشته و آینده پر ساخت.
به این مطلب در سوره ستارهگان قرآن هم اشاره شده است: « هو، چشم او را بر روی هر آنچه باید بنگرد بی هیچ کم و زیاد باز کرد» ( آیت ۱۷ سورت نجم)
از پیِ نظّارۀ اش هور و ژنان
کرده پر آفاق هر هفت آسمان
پس از اینکار، در تمامی کائنات غلغله برپا شد و تمامی اهل کائنات، چه آنانیکه از نظر ما انسانها پوشیده اند( ژنآن) و چه آنانی که با چشم سر آدمی قابل مشاهده هستند،(هور) و مانند خورشید تابانند،‌ همگی برای دیدن و تماشای این شگفتی و شاهکار خداوند شتافتند.
واژه اوستائی هور دارای چم ‌و خم های زیادی است از جمله خورشید، آفتاب، روز، بخت و طالع، اختر، اقبال، روز ووو، در اینجا یعنی آشکارا و روشن و ژنان یعنی پوشیده و نهان.
قدسیان افتاده بر خاک رهش
سد چو یوسف اوفتاده در چهش
پریان و ملائکه و قدسیان بر سر راه او زانو زدند و مهر او را بدل گرفتند.





خویشتن آراسته از بهرِ اوی
خود وَرا پروایِ غیرِ دوست کوی
اهل کائنات برای دیده شدن توسط او، خود را آراستند، ولی حضرت زرتشت بجز جمال دوست، نظر بجائی نداشت و غیر دوست چیز دیگری نمیدید.
آنچنان پُر گشته از اِجلالِ حق
که در او هم ره نیابد آلِ حق
حضرت زرتشت آنچنان مهو شکوه و جلال اهورامزدا بود و چنان از دانش او پر گشته بود که تمایل بدین و شنیدن چیز دیگری نداشت. و بعدها فرمود که مرا با اهورامزدا لحظاتی است که هیچیک از اهل کائنات در آن راه نمیابد و نمیگنجد.
چندین بیت حذف شده و سپس میگوید:
گفت من زغنم همچون زاغ نی
مست سباغم مست باغ نی
حضرت زرتشت گفت، دیده ام به خطا ندید و از مرز دیدن حقیقت هم درنگذشت و آنچه دیده بودم حقیقت داشت و خیال نبود.
چراکه من زغنم نه آن زاغ که شما میشناسید، و مست باغبانم و نه مست باغ.
زغن یعنی هوشیار و دانا. سباغ یعنی صاحب باغ. باغپان. ناجی.
زغن پرنده کوچک سپید رنگی است که بهنگام سحر بر روی درختان باغ نشسته و آواز دلنشینی میخواند و در باغ فضای شادابی را بوجود میآورد. در داستان های کهن پارسی، زغن ها نماد دانائی و آزادی و زیبائی طبیعی شناخته میشدند. زغن انواع گوناگون دارد که یک نوع آن هم شبیه زاغ است که در اینجا مولانا ایندو را در کنار هم آورده است.(۱)
چونکه مخزنهای افلاک و عقول
چون خَسی آمد برِ چَشمِ رسول
چراکه در چشم زرتشت مقدس، هر چه بجز دوست، مانند خس و خاشاک است. هر چه در کائنات وجود دارد در نزد حضرت زرتشت، ناچیز و بی اهمیت است، بجز خداوند که مست دیدار اوست.
آن گمان بر وی ضمیری بد کند
که قیاس از جهل و حرص خود کند
و آن کسانیکه مانند حضرت زرتشت فکر نمیکنند، و حتی او را نهی و انکار میکنند، درواقع بر حسب غلظت جهل و نادانی و حرص و آز شان میبینند و داوری و انتخاب میکنند.
آبگین زرد چون سازی نقاب
زرد بینی جمله نور آفتاب
اگر یک عینک که شیشه اش زرد است ساخته و بر چشم خود قرار دهی و دنیا را از پشت این عینک بنگری، مسلما همه جا را از جمله نور آفتاب را زرد خواهی دید. یعنی راست و دروغ در نظرت یکی خواهد بود و قوه تشخیص و تمییز نخواهی داشت.
میفرماید آن دنیائی که در ذهن خود ساخته و در آن بسر میبری، در شناخت و داوری تو بطور مستقیم درگیر است و تاثیرگذار.
بشکن آن شیشه کبود و زرد را
تا شناسی گرت را و مَرد را
برای پی بردن به حقیقت، میبایستی آن دنیای شیشه ای زرد رنگ را که در ذهن خود داری، شکسته و بزودائی تا تباه و کبود نگشته و از اشتباه بدر آئی و توهم(گرت) را از واقعیت(مرد) تشخیص دهی.
گِردِ فارِس گَرت سر افراشته
گَرت را تو مردِ حق پنداشته
به اصل پناه ببر و نه کپی که از اصل گرفته شده. مثلا اگر دور و گِرد سوارکار را پر از گرت و غبار باشد، به سوار بنگر نه گرتی که در اطراف سوار بپا خاسته. تصور نکن که آن گرت نوری است که از مرد ساتع میگردد و آن مرد نور الهی دارد، آن گرت را غباری بدان که از تاخت زدن سوارکاری برخاسته و نه تجلی نور.
درگذشته تنها ایرانیان بودند که اسپ سواری میکردند و بدین جهت نام فارس یعنوان سوار کار در نزد بیابانگردان جا افتاده است.
به توانائی تشخیص دست یاب.
تا تو می بینی همگان را بشر
دان که میراثِ بِلیس است آن نظر
تا تو همه آدمیان پیرامون خود را انسان میپنداری، درواقع در داوری و تشخیص اشتباه و ختا داری، چراکه بیست ها و یا بلیس ها و یا ابلیس های آدم رو بسیارند.
گر نه فرزندِ بِلیسی ای انید
پس به تو میراث آن بیست چُون رسید
ترا خدا آفریده و یک فرشته ای، پس چگونه است که به انجام پلیدی دلاوری، و باکی از ارتکاب به ختا نداری.
واژه اوستائی انید یعنی فرشته و ملک.
من نِیَم بیست شیر حقم حق پرست
شیر حق آن است کز صورت برست
من آریائیم و یک آریائی مانند شیری است خداشناس، شجاع و پاک از پلیدی. من از آلم صورت رَسته و به آلم مانو و معنا و مینو پیوسته ام. من مانند ترسوهای خدا نشناس که بخاطر همین صفات مانند ابلیس ظاهر بین و سطحی و منفور و ترسو اند، نیستم.
تو مو میبینی و من پیچش مو، تو ابرو، من اشارتهای ابرو.
شیرِ دنیا جوید اِشکاریّ و بَرگ
شیرِ مَولی جوید آزادی و مرگ
دلسردان و آنانکه زندگی را زیادی جدی میگیرند و همه هم و غمشان رفتار بهائم و گذران زندگی است، با کسانیکه بیش از جسم به آزادی و آرآمش و زندگی جاودانه می اندیشند، فرق دارند. دسته اول شیرانی هستند که فقط دنبال شکار و مایحتاج روزانه خود(اشکاری و برگ) هستند و دسته دوم شیران شاهانند که شرفیاب شده و به دنبال جاودانگی میباشند.
واژه پارسی مولی بمعنای نجیب زاده و آنکه شرف یاب شده است و یکی از القاب پارسها بوده و بعدها این واژه به مولا یا مولوی و یا مولانا تبدیل شده است.
چون که اندر مرگ بیند سد وجود
همچو پروانه بسوزاند وجود
چراکه شیران مولی، مرگ را با به جاودان پیوستن و خدا شدن یکی میدانند و یا به زندگی دوباره و خلق مجدد، در جهت پاک کردن اشتباهات گذشته خود معنی میکنند(تناسخ). و برای رسیدن به این هدف، مانند پروانه در دل آتش میروند.
شد هوای مرگ توق صادقان
چلپاسان را بود آنِ امتحان
مصرع دوم را «که جهودان را بُد آن دَم امتحان» هم نوشته اند.
واژه اوستائی چلپاس(جمع آن چلپاسان) یک اصطلاح زرتشتی است که زرتشتیان به کسی که گوش دارد ولی کلام حق را نمیشنود و پیام حضرت زرتشت را نمیپذیرد، چلپاس میگویند. به نوعی از مارمولک هم چلپاسه میگویند.
جهود بمعنای منکر حق و حقیقت است. و این بیت اشاره دارد به یک داستان کهن ایران که درآن میگوید، چلپاسی بر اثر اتفاقاتی که برایش روی میدهد، دست از انکار خدا برداشته و خداشناس میشود. خداوند برای اینکه به او درونش را نشان دهد، به او توق و زنجیری میدهد و از او میخواهد تا رفته و توق را گردن بدترین چلپاسی که میشناسد، بیندازد. مرد رفته و پس از چهل روز برمیگردد و توق را بگردن خود می اندازد. خداوند دلیل کار را از او میپرسد و مرد پاسخ میدهد که در ظاهر همه را صادق دیدم و از باطن آنها هم جز تو کسی خبر ندارد. درحالیکه من درون خود را میشناسم و میدانم دارای ختا های بسیاری هستم.
میگوید مرگ برای خداشناسان مانند توقی است که همواره بگردن دارند. همان توقی که خداشناسان را از چلپاسان و جهودان و یا منکران خدا جدا میسازد.
همچنان که آرزویِ سود هست
آرزویِ مرگ بُردن ز آن بِه است
همانگونه که زندگی شیرین و سودمند است، مرگ هم دارای سود و بهره است.
این سخن را نیست پایانی پدید
دست با من ده چو چشمت دوست دید
این سخن پایان و انتهایی ندارد. پس اگر تو هم مانند من دوستدار خداوندی دست در دست من بگذار و با من متحد شو.
اندر آ در گل ستان از اخربه
چونکه در ظلمت بدیدی مشعله
اگر مانند حضرت زرتشت، در ظلمات مشعل آتش را دیدی، از بیغوله و ویران سرا به گلستان و بوستان خدا در خواهی آمد.
بی توقف زودتر در نه قدم
زین چَه بی بن سوی باغ ارم
بدون تاخیر و درنگ در راه خدا گام بزن، و از چاه جهالت و نادانی که آنچنان عمیق و ژرف است که بن و ته آن پیدا نیست، بیرون آمده و به بهشت درآ.
تو نگاریدۀ کفِ مولیستی
آنِ حقّی، کردۀ من نیستی
تو ساخته و پرداخته و شرف یافته خدائی. ترا اهورامزدا خلق کرده و بدین سبب، متعلق به اوئی. و خداوند ترا توسط حضرت مولای آلم وجود، حضرت زرتشت مقدس، از دو پا بودن نجات بخشیده و آدم کرده است.
نقشِ حق را هم به امرِ حق شکن
بر زچاچ دوست سنگِ دوست زن(۳)
خداوند ترا مانند الماس شفاف و زلال آفریده (نقش حق) پس چیز دیگری بجز آبگینه و آئینه و شفاف نباش.
زچاچ که معرب شده به زجاج بمعنی الماس است و در مصرع دوم میگوید، بر الماس خدا (آدم) سنگ خدائی (آئین به) بزن، که ترا نمیشکند بلکه مانند الماس تراش خورده، ترا آنچنان نورانی میکند که چشمها را خیره میسازد. چراکه اگر غیر از سنگ دوست (آئین به) بر وجود شیشه ایت سنگ دیگری بزنی، مطمئنا خرد و شکسته خواهی شد.
مولی این بشنید و نوری شد پدید
در دلِ او تا که زنّارش بُرید
حضرت زرتشت با زدن سنگ الهی بر وجودش تبدیل به نوری گشت که آنچنان وجودش را در بر گرفت که بطور کلی از ماهیت انسانی خارج شد(زنارش برید) و خدائی گشت.
ابیات بسیاری حذف شده و سپس:
تو تبار و اصل و خویشم بوده ای
تو فروغِ شم کیشم بوده ای
مولانا در مدح حضرت زرتشت میفرماید، تو دودمان و اصل و نسب من بوده ای و تو فروغ و پرتو شمع مذهب و کیش من بوده ای.
من مرید آن چراغ شم خو
که چراغت روشنی پذرفت از او
من مرید آن آتش و نوری هستم که تو از اهورامزدا گرفته و دلت از آن روشن گشته و سپس برای انسانها به ارمغان اورده ای، چراغی که در طلب چشم ها است تا به آنها راه را نشان دهد.
من مرید موج آن دریای نور
که چنین گهر درآرد در ظُهور
من مرید موجِ آن دریای نوری هستم که ترا مانند گهری شب تاب، به میدان وجود تقدیم کرد تا بکمک تو تاریکیها و پلیدیها را از دنیای آدمیان بزداید و در زندگی آنها معنا و مانو و مینو پدید آورد.
عرضه کن بر من سعادت را که من
مر ترا دیدم سرافراز زَمن
ای نبی منور و ای زرتشت بزرگ، آئین به را که موجب سعادت است را بمن عرضه دار که من ترا از سرفراز ترین سرفرازان زمان میدانم.
زمن یعنی زمان و روزگار.
تیغِ هلم از تیغِ آهن تیزتر
بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر
میفرماید، حضرت زرتشت مقدس، این نخستین انسان و اولین و آخرین هم سخن خدا، دوپا ها را دعوت به راه و روش انسانیت ساخت. و این دعوت تیغی بود (تیغ هلم) که از تیغی که بر صدها لشگر پیروز گشته و آنها را مطیع میکند، برنده تر و کارآمد تر شد و آئین به در جهان پراکنده گشته و مردمان را به انسانیت رساند.
تیغ هلم یعنی دعوت بخدا.
واژه پارسی «هلم» بمعنی و چم، فراخواندن، امر به آمدن کردن. بیا. کلمه ای است به معنی خواندن به چیزی. در پارسی هلم را فراخوان و یا دعوت معنوی میدانند.
در خاتمه:
ای دریغا لقمه ای دو خورده شد
جوشش فکرت از آن افسرده شد
یکی دو راز از اسرار انسانیت در دفتر اول گفته شد که همین مقدار ناچیز، سبب آشفتگی ارواح پلید و بخود آمدن ارواح بیخبر و به خروش آمدن ارواح خداشناس گشت. چگونه؟
گندمی خورشید آدم را کُسوف
چون دنب شعشع بدری را خَسوف
همانگونه که یک دانه گندم (شکستن پیمان) موجب بیرون رفت آدم از بهشت گشت ( او را تابع قوانین تناسخ گرداند. خورشیدش تاریک گشت، اصطلاحا خور او تاریک و کسوف گشت) و یا یک دم(دنب و یا ستاره دنباله دار، ابوریحان بیرونی دربارهٔ این ستاره میگوید: «بر دمچه سواران فراری ردف خوانده میشود زیرا از پس سواران میرود.») موجب گرفتگی ماه میشود، یعنی اگر زمین(مطالب و خواهشهای کالبد و زمینی) بین مهر و یا خدا و ماه و یا آدمی قرار گیرد. روی ماه و یا آدمی سیاه گشته و خسوف او رخ میدهد. در آئین به، دروغ، دزدی، قتل، انکار اهورائی که در درون آدمی است، شکستن پیمانی که با خود و با اهورای درون خود بسته است، کشتن خود، و نامهربانی با پدر و مادری که او را بدنیا آورده اند، ستم به ضعفا، ختاهائی هستند که در تناسخ به خود آدمی برمیگردند. بی چون و چرا. همان مطالب زمینی هستند که بین مهر و ماه واقع شده و آدمی را به کسوف و خسوف میکشانند. و روزگار را برای آدمی بسیار دشوار مینمایند و اجازه بیرون رفت از کره خاکی و ادامه سفر را به او نمیدهند. و او را در دایره مرگ و زندگی و تکراری جانکاه گرفتار و سرگردان مینمایند. و آدمی در همه حال میداند گرفتار تناسخ است ولی مانند حیوانات زبانش از گفتار بسته میشود.
اینت لطفِ دل که از یک مشت گِل
ماهِ او چون میشود پروین گُسِل
درحالیکه بلطف دل پاک، روزگار آدمی و یا ماه آسمان او، آنچنان روشن میگردد تو گوئی در مسابقه با خوشه ستاره پنج پر پروین او را گسسته و شکست داده است.
براساس اختر شناسی پارسی ستاره پنج پر پروین که به آن پنج تن و یا ستاره شمال هم میگفتند، درخشانترین ستاره آسمان است، و تهریها و یا کسانیکه اعتقاداتشان در زمان جنگ جهانی اول با بربریت بیابانگردان آلوده گشته و اسلام نام گرفت، شبها روبروی ستاره شمال می ایستادند و اهورامزدا را نیایش میکردند، و این عادت تهری ها شد رو به قبله و مکه ایستادن مسلمین.
نان چو معنی بود و خوردش سود بود
چون که صورت گشت انگیزد چلود
مانند نان که اگر از راه راستی بدست آید، در تن آدمی توانائی خداشناسی میدهد و آدمی را به خدا نزدیکتر میگرداند. در حالیکه اگر همین نان از راه دزدی و جنایت و تقلب و حیلگری و مال مردمخوری بدست آید، و در تن پلیدان، منکر و خدانشناس و تیره روز و آئینه دق (چلود) بعمل میآورد. در جای دیگر میفرماید: علم و مال و منصب و جاه و قِران، فتنه آمد، در کف بد گهران.
چلود بمعنای گوساله است. ولی در اینجا بمعنی آنکه گوشش بر روی حق بسته است.
همچو خارِ سبز کاشتُر میخورد
ز آن خودش صد نفع و لذّت میبرد
چونکه آن سبزیش رفت و خُشک گشت
چون همان را میخورد اُشتُر ز دشت
میدراند کام و لُنجش ای دریغ
کان چنان وَردِ مُربّی گشت تیغ
این نان حلال و حرام درست مانند خار تازه و خار خشک در دهان شتر است. خار تازه خوردنش برای شتر لذت بخش و سودمند است. ولی هنگامیکه خشک شده و خشن میگردد، لب و دهان شتر را میآزارد.
نان چو معنی بود، بود آن خارِ سبز
چونکه صورت شد کنون خشک است و گَبز
اگر آنچه روزگار و عمر آدمی را میسازد(نان) با خدا و برای خدا و با پارسائی بگذرد، حکم همان خار سبز و نرم و آبدار را بدهان شتر دارد که لذت بخش است و فرحزا. و برعکس اگر روزگار آدمی را جهالت و نادانی و دزدی و تقلب و مال مردمخوری بسازد، حکم آن خار خشکی است که لب و دهان شتر را خونین میسازد. نگاه کنید بزندگی بظاهر مرفه دزدان که چگونه بهشتی که از راه پلیدی برای خود ساخته اند، شکنجه گاه آنهاست. چاه ویلی میگردند که هر چه درآن میریزند پر نمیشود و رضایتمندی و خرسندی بهمراه ندارد.
واژه پارسی گبز دارای معنائی متفاوتی است که در جمله مشخص میگردد. مثل خرس گنده یا خرس گبز که اگر بعنوان تحقیر استفاده شود، بار منفی دارد درحالیکه در معنا صفت خرس است. و یا: در فلان بیشه درختی هست سبز، بس بلند و پهن ( هول ) و هر شاخیش گبز. ( مثنوی) که گبز بمعنی کنده و قوی و ستبر است. گبز در اینجا یعنی ناخوشایند.
او بدان عادت که وی را پیش از این
خورده بودی آن وجودِ نازنین
شتر برحسب عادتی که بخوردن خار دارد بطرف آن رفته و خار را میخورد و دیگر خبر ندارد که خار خشک و یا تر است، چیزی که شتر حس میکند، یا لذت از خوردن است یا عذاب از خوردن.
بر همان بو میخورد این خشک را
بعد از آن کآمیخت معنی با ثَری
روش خوردن خار(چه تر و چه خشک) در نزد شتر یکی است. و تنها زمانی میفهمد که خار تر نیست که آنرا در دهان حس میکند.
واژه پارسی ثری، یعنی مرتوب و نمناک.(۱)
گشت خاک آمیز و خشک و گوشت بُر
ز آن گیاه اکنون بپرهیز ای شتر
پس از پلیدی که مانند خار، خشک و خاک آلود و درنده لب و دهان است، بپرهیز ای از شتر چهارپا تر.
ابیاتی حذف شده و سپس میاید:
سخت خاک آلود میآید سخُن
آب تیره شد، سَرِ چَه بند کُن
اگر سخنانی که شنیدی بوفق مرادت نرفت، خودت را درست کن. افکارت را بساز، از جهالت درآ. چون عیب از سخنانی که شنیدی نیست، عیب از تو و چاه گل آلود افکار توست. سر چاه افکار گل آلودت را ببند و اجازه ورود گل و لای بیشتر را به چاه افکارت مده، تا بمرور زمان آب گل آلود چاه افکارت ته نشین گشته و آب زلال گردد.
تا خدایش باز صاف و خوش کند
او که تیره کرد هم صافش کند
تا بلطف حق، راه را از چاه باز یابی و آنکه با سخنانش موجب بهم ریختگی گل و لای چاهت شده و زشتی آنها را بتو نمایانده، باز ترا به حل نواقصت یاری دهد.
صبر آرد آرزو را نی شتاب
صبر کن، یزدان عالم بصواب
و این آرزو تنها با صبر و بردباری و تلاش همه جانبه برای رسیدن به بارگاه خدا، میسر است. پس صبر داشته باش و توکلت به آن دم الهی که در تو به امانت قرار داده شده، باشد که توسط آن بسوی خدا خواهی تاخت.
ستایش خدای را سزاست که در یگانگی اش بلند مرتبه و در تنهایی اش به آفریدگان نزدیک است. سلطنتش پرجلال و در ارکان آفرینش اش بزرگ است. بى آنکه مکان گیرد و جابجا شود، بر همه چیز احاطه دارد و بر تمامی آفریدگان به قدرت و برهان خود چیره است. همواره ستوده بوده و خواهد بود و مجد و بزرگی او را پایانی نیست. آغاز و انجام از او و برگشت تمامی امور بسوی اوست. اوست آفریننده نور، آتش و ظلمات. اوست آفریننده آسمان و گستراننده حیات بر روی زمین و آگاه بر آنها. به یک نیم نگاه دیده ها را ببیند و دیده ها هرگز او را نبینند.
کریم و بردبار و شکیباست. بر نهان ها آگاه و بر درون ها دانا. پوشیده ها بر او آشکار و پنهان ها بر او روشن است. او راست فراگیری و چیرگی بر هر هستی. نیروی آفریدگان از او و توانایی بر هر پدیده ویژه اوست. او را همانندی نیست و هموست ایجادگر دوباره هر موجود در تاریکستان عدم. جاودانه و زنده و عدل گستر. جز او خداوندی نباشد و اوست ارجمند و حکیم. دیده ها را بر او راهی نیست و اوست دریابنده دیده ها. بر پنهانی ها آگاه و بر کارها داناست. کسی از دیدن به وصف او نرسد و بر چگونگی او از نهان و آشکار دست نیابد مگر با پیروی از آئین به و انسانیت که رو نماید و بشناساند.
و گواهی میدهم که او « آل » است. همو که تنزّهش سراسر روزگاران را فراگیر و نورش ابدیت را شامل است. بی مشاور ، فرمانش را اجرا ، بی شریک تقدیرش را امضا و بی یاور سامان دهی فرماید. صورت آفرینش او را الگویی نبوده و آفریدگان را بدون یاور و رنج و چاره جویی ، هستی بخشیده است. جهان با ایجاد او موجود و با آفرینش او پدیدار شده است. پس اوست « آل » که معبودی به جز او نیست. همو که صُنعش استوار است و ساختمان آفرینشش زیبا. دادگری است که ستم روا نمیدارد و کریمی که کارهابه او بازمیگردد. و گواهی میدهم که او « آل » است که آفریدگان در برابر بزرگی اش فروتن و در مقابل عزّتش رام و به توانایی اش تسلیم و به هیبت و بزرگی اش فروتنند. پادشاه هستی ها و چرخاننده سپهر ها و رام کننده آفتاب و ماه که هریک تا اَجَل معین جریان یابند. او پرده شب را به روز و پرده روز را که شتابان در پی شب است، به شب پیچد.
روا نیست ، مگر آن چه خدا روا داند و ناروا نیست مگر آن چه او ناروا داند. اهورامزدا هم روا و هم ناروا را برای من بیان فرموده و آن چه پروردگارم از دانش خویش و از گذشته و آینده به من آموخته و من در کتاب خرد جاودان نوشته و نهاده ام. هان مردمان کتاب را برتر بدانید. چرا که هیچ دانشی نیست مگر اینکه خداوند آن را در جان من نبشته و من نیز آن را ضبط کرده ام. هان مردمان از کتاب و آگاهی رو برنتابید. و از پیروی از آئین به نگریزید. اهورامزدا شما را به درستی و راستی خوانده و خود نیز بدان عمل مینماید. او نادرستی را دوست ندارد و شما را از آن پرهیز میدهد. من نخستین مؤمن به خدا و آئین او هستم و کسی در ایمان، به من سبقت نجسته. و من با جان خود با او همراه بوده ام. اولین نمازگزار و پرستشگر خدا از آن من است.
پاورقی
۱-زغن، پرنده زیرک ومشاور و مستشار پرندگان دیگر در داستانهای کهن ایران زمین، بویژه گلیگ و دمنگ (معرب آن کلیله و دمنه) و منطق طیر عطار یاد شده است و جغد دشمن او است، چون مانع پادشاهی او بر مرغان شد. هنگامیکه مرغان همه به پادشاهی جغد رای داده بودند هدهد گفت دست نگهدارید چون زغن هنوز نیامده و دارد به مجمع ما میرسد. اگر نظر او مساعد بود، جغد پادشاه باشد. وقتی از زغن در باره شاهی جغد مشورت خواستند، زغن گفت مگر تاووسان زرین پر و قرقاولهای پا وقار و مود و یا عقاب و شاهین های تیز پرواز مرده اند که شما به جغد رای داده اید که از خورشید فراریست و عاشق ویرانه است و صوتش مات و غم افزا و نامهربان است و نگرانی از قیافه اش میبارد. پس مرغان قبول کردند و جغد را نپذیرفتند. لذا جغد دشمن زغن است و همیشه به جوجه های زغن حمله میکند. و میگویند آنها را میکشد ولی نمیخورد.

۲- ثری یعنی تری زمین. خاک نمناک یا خاکی که اگر تر گردانند چسپنده نگردد. خاک نمدار. خاک نمگن.
میکند عشق ترا بهر ثنا
هرچه را هست از ثریا تا ثری.
- از ثری تا بثریا، از زیر زمین تا بالای آسمان.
- تاب ثری، پاک باد خاک او.
||شهر ثری، ماهی که باران آید و نبات بدمد. خیر. نیکوئی. احسان.|| خوی. عرق، جمع آن اثراء.
چو خورشید از پرده بالا گرفت، جهان از ثری تا ثریا گرفت. فردوسی
همت تیز و بلند تو بدانجا رسید، که ثری گشت مر او را فلک پیروزنا. ناصر خسرو

۳-زچاچ، بمعنی الماس است که در روزگار باستان در ایران از آن آبگینه میساختند. زچاچ جسمی است سخت و شکننده و شفاف که از سنگ و قلیا ساخته میشود و در تداول عامه قزاز نام دارد. ابو ریحان بیرونی میفرماید: زچاچ را برخی بالت و برخی آنرا کاج گویند. ذکریای رازی که کیمیاگری میدانست از کربن الماس و از مس طلا میساخت، گوید: طریق ساخت آبگینه آن است که او را گرم کنند در آتش و در آب بخار اندازند تا اجزای آن از هم جدا شود. گویند، در جوار کاشان منطقه ای است بنام قهروت و در آنجا معادن الماس غنی بوده، و در آنجا الماس خام میتراشیدند و این الماسها در غایت صفوت و لطافت و شعش و نور بوده است و آن الماس را گویند که درانواع معالجات بکار برند. (از کتاب گیا، ابو ریحان بیرونی). و در کتاب جمهوریها آورده اند: که آغاز ساختن شیشه را درایام فریدون میدانند و سپس زچاچ سازند و زجاج گویا معرب اخیر است. زچاچ را آنقدر در آتش مینهند تا شفاف و سخت شود. در دانه های سنگریزه گهرهائی است و از میان آنها تنها همین گهر بلوری و شفاف است که با کمک قلیا و پس از مدتی طولانی بحال ذوب ماندن، از دیگر گهرها و اجزای سنگریزه جدا میگردد و شکل میگیرد. در کاشان گیاهیست بنام حشیش زچاچ که چون آنرا تر کنند و بر الماس مالند پلیدی و چرک آن ببرد. گویند: در منطقه قهرود کاشان گیاهیست که بر زمین میگسترد، و سپس متحجر وشفاف و مانند آبگینه سفید میشود اما شکل آن مانند گیاهان است. زچاچ و یا الماس را آریائیها از کهن ترین زمان شناخته بودند اما زمان و مکان و چگونگی اکتشاف آن تاکنون بدقت معلوم نشده است امروزه بجای زچاچ و یاالماس، نام سنگ یمنی یا بلور و یا شیشه و یا مانند آن بکار میبرند. کهن ترین الماس شفاف که تاکنون بدست آمده ظرفی است زردرنگ که صورت شیر و نام و القاب پادشاهان ساسانی برآن عمیقاً حفر شده است. این ظرف متعلق به دو هزار سال پیش است که در زمان جنگ جهانی اول از کاخ پادشاه ایران ربوده و اکنون در موزه انگلستان حبس است. (از دایره معارف بستانی)
سحرگهی که ریاحین بنال دارچ
فراز تخت زبرجد نهند جام زچاچ. مولوی
جوهر زچاچ سنگ آتشزنه است و در همه ملکهای ایران باشد و کدورت و صفایش بصنعت سازنده تعلق دارد. و بهترین صانعان این گهر در آلپو بودند.
چرا همی شکنی جان من ز سنگ دلی
دل ضعیف که باشد بنازکی چو زچاچ. حافظ.
جسمشان مشکوت دان جانشان زچاچ
تافته بر عرش و افلاک این سراچ. مولوی
۴- گویند حضرت زرتشت پسری داشت بنام «سام» و سام پسری داشت بنام «پهلو» و پهلو پسری داشت بنام «پارس». و نامهای «پهلوی» و «پارسی» منسوب بدیشان است.
۵-مترادف واژه پارسی شغال، تورگ است. و تورگها در ابتدا شغال را بعنوان نماد خود انتخاب کرده و نام خود را از نام او گرفته بودند که بعدها به آنها یاد دادند که تورگ و یا شغال بار منفی بهمراه دارد. پس تورگ را تورک و ترک نوشتند و به تورگها پیشنهاد شد که بجای شغال، گرگ باشند.
واژه پارسی شغال به زبان آمریکائی رفته و با همین معنا و با بیان متفاوت، جکال، مورد استفاده است. چون غربیها ناتوان از تلفظ ق و خ و برخی دیگر از حروف اصلیند و بجای ق معمولا از ک و یا ر استفاده میکنند. مانند قُرن بمعنی شاخ و تاج که به آن کُرن Crown میگویند و یا قلندر که همان تقویم ایران است و غربیها به ان کلندر Calendar میگویند.







هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر