جمعه، آبان ۰۹، ۱۴۰۴

گفتگوی زرآتش با خدا بخش سه


گفتگوی زرآتش با خدا از دفتر نخست مثنوی



در بخش نخست گفتگوی حضرت زرتشت با خداوند، خواندیم که آن وجود مقدس از خداوند درباره چگونگی احوال ایلیا (زرتشتیهای پارسا) پرسیده و راهنمائی میطلبد. در بخش دوم، خداوند یکی از شرایط ایلیائی شدن را پرهیز از دروغ نامیده و حضرت مولانا از دروغ و درغگو و دروغگوئی نوشته و ضمن آوردن مثالی از لقمان کبیر، به خوآن و یا خوانندهگان خود سفارش میکند که از این صفت ناشایست بپرهیزند، چراکه نتایج زشت و ناگواری را بهمراه خواهد داشت. در این بخش حضرت به نکوهش اوصاف ناشایست دیگری از جمله پرده دری و یا «رسواسازی و یا آبروی مردم را بردن» پرداخته و باز مردم را به پرهیز از این آفت شوم تشویق مینماید.

ناتق ار باهر نماید عیب را
میدراند پرده های غیب را
اگر آدمی(ناتق) به آشکار کردن(باهر) عیب و ایرادهای جسمی و اخلاقی انسانهای معمولی، بپردازد و آبروی آنها را ببرد( میدراند پرده های غیب را) به تیر غیب گرفتار خواهد شد. و اینکار مانند دروغگوئی، بلا و مسبب تیره روزی آدمی است.
و البته این قانون در مورد شارلاتانها و شیادان و فریبکارا اعتبار ندارد. چراکه با آنها و بطور کلی با پلیدی باید با هر روش ممکن جنگید.
واژه پارسی «باهر» وام گرفته شده از زبان اوستا و در اینجا بمعنی و چم، آشکارا و عریان هویدا، ظاهر، بارز و پیدا است. و واژه اوستائی «ایب» بمعنی زمین بی چیز و نازا که بهره ای ندارد، به کلمه عیب تبدیل شده که هیچ ریشه ای ندارد. و ایب را برای آنچه بهره ای ندارد بکار میبرند، در مورد آدما به آنانی که بی خاصیتند، آدم «ائباء» میگفتند. واژه پارسی ایباء، ائباء. بیماری ناک (بی چیز و آلوده و بی بهره)گردیدن زمین است. همچنین به انگشت اشاره نمودن از پیش. در مقابل ایماء که اشاره کردن از پس است.
غیب مایل بحق آمد چندگاه
این دُهُل زن را بران، بربند راه
خداوند «آبرو داری» را دوست دارد. و خود ستار عیبها است و آبروی خلق را حافظ است(غیب مایل به حق آمد)، پس آدمی نیز میبایستی آبروی مردم را نبرد. درنتیجه میفرماید، دهان وراج (این دهل زن) را بایستی بست و اجازه نداد با حرافی به آبروی مردم خسران وارد کند.
۱-دهان گشاد و بی بند و بست را ببند.
غیب در اینجا کنایت از آبروداری است.
تک مَران، در کش لگام، مستور بِه
هر کس از پندار خود مسرور بِه
تصور نکن که تو برتر از دیگرانی و خالی از عیب( تک مران)، و این مثال که میگوید، هیچ بقالی نمیگوید ماست من ترش است (درکش لگام). و متواضع و ستار باش،(مستور به). چراکه بطور معمول، آدما در دنیائی که برای خود ساخته اند، میپندارند پادشاهند و از همه برتر. پس اجازه بده مردم با همین پندار مسرور و خرسند باشند.
حق همی خواهد که دلسردان اوی
زین سبب هم مینگردانند روی
خداوند به آدما سفارش کرده است که عیب و ایراد اخلاقی آنهائی که در راه حق نیستند(دلسردان او) را آشکار نکنند و آبروی آنها را نبرند، و اجازه بدهند آنها هم به زندگی عادی خود بپردازند. تا از این دلسردتر نشده و بطورکلی ناامید از راستی و حق نشده و روی نگردانند. چراکه تا آبروی مردم ریخته نشده، و پرده ها نجابت ازهم گسیخته نگشته، مردم بکار نرمال و عادی و طبیعی روزانه مشغولند، ولی همینکه آبرویشان ریخته شود، و وقاحت میدانداری کند، افسارشان گسسته خواهد شد و آنگاه چار نعل در گمراهی تاخته و بسیار بد کردار میشوند. و به سیم آخر میزنند. و دلیر به پلیدی میگردند.





هم به اشراف در نیایشهای او
کارور گشته به فرمانهای او
بجز آنچه که گفته شد، دلیل دیگری که خداوند نمیخواهد آبروی مردم ریخته شود، این هست که تا زمانیکه آبروی دلسردان ریخته نشده، احتمال و امید اینکه آنها از کردار نادرست دست کشیده و به سوی حق باز گشته و به اشراف برسند، میرود. و نباید این شانس را از آنها گرفت.
کارور گشته یعنی درگیر شده.
هم بر امیدی به اشراف میروند
چند روزی در رکابش میدوند
و همچنین احتمال این که با امید به نزدیکی بخدا، از تبهکاری دست بردارند و چندی را در رکاب حق بگذرانند، هم هست.
خواهد آن بخشش بتابد بر همه
بر بَد و نیک از همیان ازمنه
خداوند میخواهد که رحمت و کرمش، مانند نور ماه و خورشید و سخاوت باران، به تمامی مخلوقات یکسان برسد، و تبعیضی در میان نباشد. و در اینراه بد و خوب را از هم جدا نمیکند و در همه زمان هم جاری است و اعتبار دارد.
واژه پارسی ازمنه در اینجا بمعنی در همه زمانها و روزگاران است. همیان یعنی نگاهدارنده.
حق همی خواهد که هر میر و اسیر
با امید و شوق باشند و دلیر
ایزد یکتا آفریدهگان خود را، چه خداشناس و چه کافر(میر و اسیر) امیدوار و شاد و دلاور میخواهد و آنان را بدینگونه دوست دارد. و انسان ترسو و ناامید و غمگین، و یا انسان ابلیس صفت، شایسته درگاه او نیست.
این امید و شوق در پرده بُوَد
تا پسِ این پرده، پرورده شود
چو دریدی پرده، کو شوق و امید
غیب را شد کرّ و فرّ اش ناپدید
امید و شوق آدمها در پرده ای بنام آبرو پیچیده شده و در پس و پشت این پرده زیاد میشود. و اگر پرده آبروی کسی دریده شود، دیگر نه برایش شوقی میماند و نه امیدی. نه افتخاری و نه انگیزه ای برای پیوستن به راستی. و دیگر چیزی برای او مهم نیست و میزند به سیم آخر.
در اینجا داستان ماهیگیری آورده شده که توسط آن، تلاش شده تا این مطلب را برساند، که اکثر آدمیان گول ظاهر را میخورند و بدین سبب، حقیقت پدیده ها از نظر آنان گم و ناپیدا است. ولی ابیات مربوط به این بخش آنچنان ابلهانه تحریف و بی معنی شدند که نخواندش از واجبات است. بدین سبب حذف شده و به همان منظور مولانا که اکثر آدمها نسنجیده قظاوت کرده و گول عقل خود را میخورند، بسنده میکنم.
وهم آنگاه است کاو پوشیده است
این تحرّی از پیِ نادیده است
توهم و گمان بد از ناآگاهی است، این خطای انسانی بخاطر ندانستن و جهل و بیخردی است.
تحری یعنی خطا و اشتباه.
شد خیالِ غالب اندر سینه زفت
تا که شد حاضر خیال از او برفت
اگر یک بدگمانی و یا ترس، در ذهن و سینه آدمی غالب و حاکم و بزرگ گردد (زفت شود) تا زمانی که عکس آن به اثبات نرسد، در ذهن صاحب وهم، بزرگ و ستبر و ملکه است.
مثلا اگر کسی ترس از بلندی دارد، زمانی ترس او ازمیان میرود که به ارتفاع رفته ‌و چندین بار در ارتفاع قرار گیرد. و یا بقولی با ترس خود روبرو شدن، آنرا از میان میبرد. در اینجا میگوید: به حقیقت پیوستن، نابودی توهم و دروغ را بهمراه دارد.
گر سمای نور بی باریدنی است
هم زمینِ تار بی بالیده نیست
درست مانند تابش نور بر زمین است. تا رقص انوار، تاریکی و تیرهگی زمین را از بین نبرند، زمین آشکار نشده و زیبائیهای آن پدیدار نکشته و همواره عقیم میماند. و بدون بارش و رقص نور خورشید، زمین همواره در نازائی و تیرهگی و بی باری و بی بالیدهگی غوطه ور خواهد بود. یعنی بدون حق و حقیقت آدمی مانند زمینی است که در آن خورشید نمیتابد.
گرچه هست اظهار کردن هم کمال
میرهاند جانها را از خیال
و این روبروئی با ترس و توهم، و دریافت حقیقت، جانهای آشفته را از رنج میرهاند.
استوار غیب می باید مرا
ز آن ببستم رَوزَنِ فانیِ سَرا
و چون به قوانین تناسخ ایمان دارم و دوستدار حفظ آبروی خود و دیگرانم و به پرده داری و پوشاندن عیوب، اعتقاد دارم، برای همین دهان(روزن فانی سرا) را بسته ام.
استوار غیب یعنی قوانین خدا.
لیک یک درسد بود ایمان به غیب
نیک دان و بگذر از تردید و ریب
اگر فقط یک درسد امید به اصلاح دلسردان باشد، و یا اگر یک درسد خوبی درکسی هست و یا اگر یک در سد به قوانین خدا ایمان است، همان یک درسد برای دور ریختن وهم و خیال و تردید و شک و ترس کافی است.
نا شکافم آسمان را در برخ (۱)
چون بگویم هل مرا در فتر و کرخ
در غیر این صورت، هنگامیکه(نا) آسمان عمرم شکافته شود و به برزخ(برخ) درآیم، چگونه و با چه رويی عذر سستی و ناتواناییم را بیاورم. و طلب بخشش کنم.(هل مرا، در فتر و کرخ. یعنی دریاب مرا، در ناتوانی و سستی)
و یا هنگامیکه مرگ مرا به برزخ حاضر کرد، چگونه از ضعفی که داشتم سخن گفته و بگویم مرا دریاب و سستی مرا ببخش.
واژه اوستائی «نا» دراینجا یعنی هنگامیکه.
تا در این ظُلمت تهری گسترند
هر کسی رُو جانبی می آورند
تهری یعنی حقیقت، حقیقت جو، درنگ کردن، تٲمل کردن. عدالت.
برای اینکه عدالت گسترده شود هر آدمی در هر تناسخ به همان ترتیبی برمیگردد که روزگار گذرانیده است. و مفعول ناراستیهائی که انجام داده میشود. مثلا اگر در زندگانی پسین قتل کرده، در زندگانی بعدی خود مقتول میشود.
مدّتی معکوس باشد کارها
شِحنه را دزد آورد بر دارها
در تناسخ همه چیز معکوس و واژگون میشود. مثلا قاتل خود مقتول میگردد. (شخنه را دزد آورد بر دارها)

مثلا اگر شحنه و یا کلانتر یا قاضی به بیگناهی اتهام دزدی بزند، در زندگی بعدی همان اتهام را به او میزنند و مجازاتش میکنند.
تا که بس سلپان و عالی همّتی
بندۀ بندۀ خود آید مدّتی
و بسیار پادشاه و مهتر و بزرگان بودند که پس از تناسخ، به بندهگی آنهائی که زمانی بنده شان بودند، درآمدند.
یعنی در تناسخ زمانی میرسد که پادشاهان و مردانی که در مهتری ستمکار بودند، در زندگانی بعدی، بندۀ، بندۀ خویش میشوند.
بند کی در غیب آمد خوب و کَش
حِفظِ غیب آمد در بندی و خَش
پس از نتایج کردارهای شایسته و مثلا پردهداری، یکی هم این است که در زندگی بعدی، آدمی دچاره پرده دری نخواهد شد.
در این بیت میگوید: ستار (بند کی، دارای بند و بست) آبروی مردم بودن، خوب و نیکو رفتار کردن، و حفظ پرده داری، موجب آزادی از بند و رنج در تناسخ و یا زندگی بعدی است و آدمی درامان میماند.
بند در مصرع اول یعنی زنجیر و قید و بند. که کنایت از به بند کشیدن زبان پرده در است.
کاو که مَدحِ شاه گوید پیشِ اوی
تا که در غیبت بُوَد او شرم روی
آنکه برای خوشایند دیگران زندگی میکند و به انجام هر کاری دلیر است، در برزخ شرم روئی بیش نیست.

دژ پانی کز کنارِ مملکت
دور از سلپان و سایۀ سلطنت
دژ پان یعنی آنکه دژ و یا قلعه را نگاهبان است که در اینجا واژه «دژ» کنایت از اخلاق آدمی است. و میگوید آنکه اخلاق را نگاهبان است، و یا پان اخلاق است، بخاطر مال و قدرت و شهرت (سلپان و سایه سلطنت) روح خود را نمیفروشد.
سلپان یعنی ناخدا و یا رهبر. در اینجا کنایه از سروری و مقام وجاه و مال دنیا.
پاس دارد دژ را از دشمنان
دژ نفروشد به مال بیکران
و روح خود را از پلیدیها و زشتیها بدور نگاه داشته و آنرا با مال بیکران هم عوض نکرده و نمیفروشد.
غایب از شه در کنارِ مرزها
همچو حاضر او نگه دارد وفا
بدور از ظواهر زندگی (غایب از شه) و حتی در سختی از پرنسیپ ها و موازین اخلاقی خود دست برنمیدارد و مرز و حد خود را شناخته و پا از گلیم خود درازتر نمیکند.
نزدِ شه بهتر بُوَد از دیگران
که بخدمت حاضرند و جانفشان
مِن به غیبت نیم ذَرّۀ حفظِ کار
بِه که اندر حاضری، ز آن صد هزار
در ظاهر و رونما، اگر آدمی بخاطر مال و مقام موازین اخلاقی را زیر پا گذاشت و به مال و مقام رسید، بدید خرمن مردم بهتر و خوشایند تر است.(نزد شه بهتر بود از دیگران) ولی(مِن) این را باید دانست که آدمی تنها دارای همین زندگی نیست، و نتیجه یک ذره نیکی و پارسائی از سد هزار شکوه و مال و مقامی که با فروش روح خود بدست میآید، بهتر است.
واژه اوستائی «مِن» در اینجا یعنی اما ، ولی.
طاعت و ایمان کنون محمود شد
بعدِ مرگ اندر عِیان مردود شد
در تاکید بیت پیشین میگوید، به این روزگار کنونی که با فروش روح خود معمور و آباد و محمود کرده ای خشنود و مسرور مباش، چراکه پس از مرگ درخواهی یافت که چه گهر ارزشمندی را بخاطر شکم و غرور و جاه طلبی از دست داده و فروخته ای.
چون که غیب و غایب و روپوش، بِه
پس دهان بربسته لب خاموش بِه
و هنگامیکه به این حقیقت رسیدی که پرهیزگاری و اجتناب از دروغ و دزدی و پرده دری ترا در روزگاران بعدی حاصلی بزرگ دارد، درنتیجه بطور خودکار، دهان را بسته و از ایندو پرهیز میکنی.
ای برادر دست وادار از پِلَن
چون که او پیدا کند علمِ لَدن
پس از دروغ و سخن بیهوده و پرده در، و بطور کلی از نقشه کشی (پلن) و پلیدی دست بردار. خداوند خود قوانینی دارد که مانند قوانین فیزیک مو لای درز آنها نمیرود و در همه جا، همه زمان و برای همگان بطور یکسان و برابر، جاری و ساری است. و احتیاجی بتو نیست که بخواهی راهنما و یا مرشد و یا مجازات کننده و یا انتقام گیرنده باشی.
واژه اوستائی «لدن» بمعنی آنچه آل و یا خداوند میدهد. علم لدن یعنی آن دانشی که خداوند در سینه آدمی قرار میدهد که بسیار شگرف است.
واژه پارسی «پلن» دارای معانی و مترادفهای بسیاری است و در اینجا یعنی راه کار، ایده، نظر، نقشه. این واژه پارسی با همین معنا و بیان به زبان آمریکائی رفته و مورد استفاده است.
بس بُوَد خورشید را رویش گوا
هر هوا و ذره ای چهر خدا
تنها دیدن روی خورشید، گواه و شاهدی کافی است که خورشید وجود دارد. و هر ذره بتنهائی شاهدی است از شوکت هستی و گواه بر آفریدگار آن.
نه ، بگویم چون قرین شد در بیان
هم خدا و هم پری ، هم انسیان
اینکه بگوئیم همه کس و همه چیز حق و حقیقت را یکجور میبیند و آنرا بهمانگونه که هست میشناسند، ادعائی بیهوده است. چون اینگونه نیست.
چون گواهی داد حق، که بوَد پری
تا شود اندر گواهی مشتری
چون گواهی میدهند هو را بحق
ملک کی باشد گواهی نا بحق
تمای ذرات بر وجود حق گواهی و شهادت میدهند، ناشناخته ها بطریقی، انسانها (ملک) به طریق دیگر، موجودات زنده به روشی مناسب حال خود.
ز آنکه خورشید و حضور آفتاب
برنتابد چشم و دلهای پر آب
چراکه پرتو و بازتاب و جلوه، نور خورشید و یا آفتاب بر همه چشمها یکسان نیست. مثلا در چشمها و دلهائی که در مقابل تابش آفتاب مقاومت میکنند و تاب دیدن ندارد، نور خورشید تاثیری ندارد.
چشم پر آب، خوچیده چشم و یا آنکه مرتب از چشمش آب میریزد. بیماری چشمی است. و دلهای پر آب کنایت از دلهای ظاهر بین است.
سخن از توهم و نادرست دیدن و ظاهر نگری است.
همچو «شب پر» کاو تَفِ خورشید را
بر نتابد بِسکُلَد امید را
نور خدا در سینه های دلسردان، مانند نور خورشید در دیده خفاش است. و یا مانند چشمان خفاش(شب پر) که توانائی و تاب دیدن آفتاب را ندارد.
شبکور و یا شب پر بطور واژگون بر روی شاخه درختان قرار میگیرد. و اگر در این حالت نور خورشید به او تابیده شود، شاخه را رها کرده و با مغز بزمین میخورد. در این بیت واژه و کلمه «امید» کنایت از همان شاخه را دارد که خفاش به آن آویزان میشود. و یا بگفته سنائی بزرگ، نور خورشید در جهان پیدا بود، آفت از چشم شبانه پر بود.و یا عشق خوبان و سینه اوباش، نور خورشید و دیده خفاش.
پس پریان را چو ماهان بازدان
جلوه گر خورشید را بر آسمان
میگوید به ژرفای مطالب باید نگاه کرد و نه تنها آنچه که با عقل خود و یا گیرنده های خارجی بنظر میآیند. مثلا «ماهان کوشیار» که بالای درخت امرود نشسته بود و هنگامیکه به پائین و یا بن درخت نگاه کرد، گروهی از پریان زیبا را رقصان دید، و آنچنان وسوسه شد که تنها هنگامیکه پریان زیبا تبدیل به عفریت های زشترو گشتند تازه فهمید اشتباه کرده است.
ماهان کوشیار نام قهرمان داستان پنجم از داستانهای هفت پیکر نظامی است. (۲)
مولانا همین مطلب را در داستان انوشیروان عادل میفرماید. آنجا که میگوید: بر سر امرود، بن بینی چنان، زان فرود آ، تا نماند آن گمان.
بر سر درخت امرود (درخت گلابی) نشسته ای و بن را میبینی و درنتیجه دچار تصورات باطلی. از درخت پایین بیا تا بتوانی حقیقت دنیای اطرافت را خوب دیده و داوری کنی.
چون مه نو یا سه روزه یا که بَدر
مَرتب هر یک بود، در نور و قدر
مانند منزلگاه های گوناگون ماه که هلال است و میان است و ماه کامل. (ماه نو (هلال) و یا ماه هفت روزه و یا همچون ماه کامل (بدر) که در هر منزل بگونه ای است که تو اگر این واقعیت حرکت ماه را ندانی، بگمان دچار خواهی شد و هر بار ماه را جور دیگری دیده و شرح داده و میفهمی. و نمیدانی که همگی یکیست.
همچو پرهایِ عقولِ اِنسیان
که بسی فرق است آنها در میان
مانند گیرنده های شش گانه بیرونی آدمیان (گوش، چشم، بینی دهان، پوست و مو) و یا «پرهای عقول انسیان» با اینکه از نظر شکل ظاهری یکسانند، ولی از نظر توانائی و تشخیص و عملکرد بسیار با هم تفاوت دارند. و درنتیجه تولیدات اینها و یا همان عقل آدمیان با هم متفاوت است و یکسان نیست.
انسیان و یا انس + یان بمعنی آدمیان است. واژه « آنْسَ » وام گرفته از زبان اوستا، دراینجا بمعنی و چم انسان است. همچنین بمعانی ۱- بخش، سهم، بهره ۲- چیز خوب ۳- حزب، گروه، دسته ۴- داخل، وارد شدن.
پس قرین هر بشر در نیک و بَد
آن سری باشد که مانندش بُوَد
درنتیجه هر آدمی به اندازه توانائیهائی که دارا است، و عقلی که در سرش پرورش داده و درک و فهمی که نتیجه تجربیات اوست، جهان را میبیند.
چشم خوچیده چو نور خور نتافت
اختر او را شمع شد تا ره بیافت
مثلا آنانکه چشمانی کم فروغ و پرآب دارند و نمیتوانند نور خورشید(خور) را تحمل کنند، برای اینها نور ستاره و شمع یکی است. و برای پیدا کردن راه، بجای اینکه از ستارهگان مدد بگیرند، دل را به نور شمع خوش میکنند.
هنگامیکه ظاهر مطالب را رها نکرده و به عمق نپردازی، دچار توهم و بدگمانی و گمراهی هستی.
خوچیده چشم یعنی آنکه بد بیند و از چشم او آب همی ریزد. خور یعنی خورشید.

پاورقی
(۱) واژه پارسی «برخ » نام دیگر برزخ است. همچنین به معنی. لخت، بخش، قسمت، پاره و حصه و بهره، جزء. بهر. بعض از کامل، بهره ای از چیزی، قسم، بعض، پیک، نیمه و پیکی دو برخ.
واژه پارسی فتر یعنی ضعف، سستی.
کرخ یعنی بیحالی و ناتوانی.
هل مرا یعنی مرا دریاب. مرا راحت بگذار.
(۲) بر سر امرد کنایت از داستان ماهان کوشیار است که به بالای درختی نشسته بود و در پاین درخت ملایکه دید و پایین آمد و آنها همه عجوزه بودند.
هفت پیکر کنایه از هفت افلاک و همه هستی، در خدمت کسی هستند که با اهورای درونش و یا جان خود یکی شده و به او خود را پیوند زده که در اینصورت مالک هفت آسمان و یا هفت فلک و کل گردونه گردون است.

امرود، نوعی میوه درختی شبیه گلابی. میوه ای است بومی خراسان ایران که بغایت شیرینی ونازکی و خوشبوی بشکل نبات میشود و آنرا به پستان نوبرآمده تشبیه کنند. شاه میوه : آبی و امرود، طبع را خشک کند. در پهلوی بنامهای ارموت و انبروت مینامند. در آستارا آرموت و در منجیل، هومرو و در شفارود، اومبرو گویند. نامهای دیگر، شاهگلابی. کمثری. پروند.
آک، یعنی بدی،کمبود




 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر