سه‌شنبه، آبان ۱۳، ۱۴۰۴

نخستین آدم پارسی بود


پادشاهان پیشدادی ایران، باز نشر مقاله کوتاهی از گذشته این دفتر.
فردوسی کبیر هزار سال پیش از موجوداتی بنام دئو مینویسد و امروزه پس از زیر و رو کردن خاک ایران بزرگ که شامل مصر و اردون و یونان ووو میشود تازه به وجود موجوداتی بزرگ پیکر که چهر آدمی داشتند پی برده اند.



به شهادت تاریخ واقعی، شاهنامه فردوسی‌ کبیر و تمامی تاریخ نویسان حقیقی، ایران تنها کشوری در جهان است که تاریخش از زمان حضرت آدم شروع میشود. یعنی‌ تاریخ ایران به پیدایش انسان برمیگردد و ایران قدمتی در حد بوجود آمدن انسان بر روی زمین دارد.
سلسله پیشدادیان ایران باستان
نخستین پادشاهان جهان
۱-کیومرث شاه
از کیومرث در اوستا بعنوان اولین پادشاه در جهان و نیز نخستین انسان نام برده شده است. مدت پادشاهی کیومرث بر زمین را نه سد سال و طول عمرش را هزار سال آورده اند.
روایات حمزه اصفهانی، مسعودی، بیرونی و ناصرخسرو در کتاب «مجموعه تاریخ و روایات» از کیومرث به عنوان حضرت آدم، طبق روایات و منابع پهلوی یاد کرده اند بنابراین اکثر داستانهایی که در باره حضرت آدم وجود دارد در مورد کیومرث نیز ذکر شده است.
۲-هوشنگ شاه
هوشنگ شاه دومین پادشاه باستان جهان و ایران زمین است و بنابر روایتی نوه کیومرث شاه و به روایتی فرزند سیامک فرزند ارشد کیومرث شاه است که سیامک در جنگ با دئوها کشته شده است. هوشنگ شاه به خون خواهی پدر خود سیامک به همراه پدر بزرگ خود کیومرث شاه به جنگ با دئوها رفته و انتقام پدر خود را از آنان میگیرد.
هوشنگ شاه را بروایتی حضرت زرتشت میدانند که آتش را به آدمیان آورده است و کتاب خرد جاودان را که همان اوستا و یا لوح محفوظ است را براساس دانش بزرگی که اهورامزدا در سینه اش قرار داده است، نوشته و برای بشریت بجا گذاشته است. او ستاره شناس بزرگی بود و دانش نجوم را او پایه گذاری کرده است. همچنین او کیمیاگر و پزشک توانائی بود که مثال مرده زنده میکند، از زمان او رایج گشته و مردم به پزشکانیکه بیماران را معجزه گونه شفا میدادند، از این مثل استفاده کرده و میکنند. او آورنده آهن از سنگ آهن توسط آتش است و زمان او کاریز و هدایت آب مورد استفاده قرار گرفت که موجب پیشرفت کشاورزی گردید. او شهر بابل را ساخت و پایتخت خود قرار داد. ولی پیش از این، مرکز فرمانروایی هوشنگ شاه را شهر استخر گفته اند. که توسط پدر بزرگش کیومرث شاه همراه با شهر دماوند و دامغان، بنا نهاده شده بود. و مردم ایشان را پیامبر میدانستند و مدت پادشاهی او پنج سد سال است. ساخت قنات ها و حفر کاریز، خانه سازی و احداث شهر شوش و بابل و ری را به وی نسبت داده اند.
براساس تاریخ باستان ایران، هوشنگ شاه( نوه کیومرث است. کیومرث از نظر دیگر ادیان همان آدم است. یعنی‌ اولین آدمی‌ که بر روی زمین قرار می‌گیرد و پسری دارد بنام سیامک که بدست یکی از دئوها کشته میشود. و هوشنگ پسر سیامک و نوه کیومرث (آدم) میباشد. هوشنگ اول انسان بود که ستارهگان و اجرام کیهان را شناخت و به مردم معرفی کرد. اولین انسان بود که پزشکی میدانست و بیماریهای مردم را درمان میکرد. اولین انسان بود که شهرها را با قنات های شگفت انگیز ساخت و بنا های سنگی بلند بپا کرد. اولین انسان بود که آتش را کشف کرد و آنرا بمیان مردم آورد. و نخستین کسی‌ بود که از معدن ها آهن و فلزات درآورد و مردم را بساخت ابزار فلزی آموزش داد. و به مردم روزگار خود آموخت که یزدان یکتا را بشناسند. و آئین انسانیت را بجا آورند. وی را پیامبر راستین خدا میدانند و کتاب خرد جاودان و یا اوستا را اولین کتاب آسمانی ثبت کرده اند. او شهرهای بسیاری ساخت که مشهورترین آنها یکی‌ بابل واقع در جنوب ایران بزرگ بنا شده بود و دیگری شوش. مدت پادشاهی او را پنج سد سال ثبت کرده اند. گفته‌اند که وی اول کس بود که آتش را ساخت و در ملک خویش آهن درآورد و برای صنعت از آن ابزار ساخت و آب به خانه برد و مردم را به کشت و زرع و درو و اشتغال به کار ترغیب کرد و بفرمود تا حیوانات درنده را اهلی سازند. و از پشم و تار گیاهان چامه و فرش کنند و گاومیش را اهلی کنند و از شیر آن بنوشند. و شهر ری را بساخت و ری نخستین شهر بود که پس از شهر اقامت گاه کیومرث که در دماوند تبرستان ( مازندران) بود بنیان شد. پارسیان گویند که او هوشنگ پادشاه زاده شد و فضیلت پیشه بود و به تدبیر امور رعیت واقف بود. و از جانب اهورامزدا به پیامبری برگزیده شد. گویند که وی اول کس بود که احکام و حدود نهاد و لقب از آن گرفت و پیشداد نامیده شد. یعنی‌ نخستین کسی‌ که با عدل و داد حکومت کرد، که پیش در پارسی‌ به معنی‌ اول است و داد به معنی‌ عدل و گویند که وی به تمامی دنیا از جمله هند و مصر رفت و آن سرزمینها را بنا گذاشت و چون کار وی راست شد و پادشاهی بدو رسید تاج بر سر نهاد و و برای یزدان پاک ختبه خواند و گفت که پادشاهی را از جدّ خویش به ارث برده است. گفته اند که وی دئوها و سپاه وی را در هم شکست و از آمیزش با مردم منع شان کرد و مکتوبی بر سپری سپید نوشت و از آنها پیمان گرفت که معترض هیچ انسانی‌ نشوند. گروهی مانده و به او خدمت کردند و گروه دیگر از بیم وی به بیابان‌ها و کوه‌ها و دره‌ها گریختند. او اولین پادشاه همه دنیاست.
از جانسپاری کیومرث شاه تا تولد هوشنگ شاه و پادشاهی‌ وی دویست و بیست و سه سال بود و گفته‌اند آنگروه از دئوها که در خدمت او بودند، وی را بغایت دوست داشتند.





هوشنگ شاه در شاهنامه
وی در شاهنامه، پسر سیامک و نوهٔ کیومرث است که انتقام قتل سیامک را از دئوها میگیرد و پس از کیومرث به پادشاهی جهان میرسد. همچنین، یافتن آتش و برپایی جشن سده را در شاهنامه و اسطوره‌های ایرانی به هوشنگ شاه نسبت می‌دهند.
هوشنگ شاه، اختر شناس کبیر، ریاضیدان بی بدیل، پزشکی بزرگ بود و مردم زمان خود را با آبیاری و صنعت و جداکردن آهن و سنگ و ساختن ابزار و آلات آهنی آشنا ساخت و به ایشان کشت و ذرع آموخت. در شاهنامه، طبخ خوراک، پختن نان و گله‌داری از جمله آموزه‌های او برای مردم بشمار می‌رود.
براساس داستانهای شاهنامه ای که در دسترس ماست، هوشنگ شاه نوه کیومرث اولین پادشاه جهان بود. سیامک پدر هوشنگ شاه به خاطر دژمنی دئوها با کیومرث در جنگ با پسر رهبر دئوها کشته شد. یکسال پس از جانسپاری سیامک، کیومرث که خود هزار سال شده بود، هوشنگ شاه را که یادگار سیامک و برایش عزیز بود را به جنگ با دئوها فرستاد.
همه موجودات از انسان‌ها گرفته تا پریان و حیوانات دیگر دور هوشنگ جمع شدند. حتی حیوانات هم هر کدام سپاهی تشکیل دادند و هوشنگ فرمانده همه آنها شد. رهبر دئوها با شنیدن خبر آمدن سپاه هوشنگ و سپاهی از انسان‌ها و جانوران، آسمان را پر از خاک کرد، آنچنانکه توفان خاک همه جا را فراگرفت. سپس دئوها به سپاه هوشنگ شاه حمله کردند. هوشنگ شاه و سپاهش با دئوها درگیر شدند. ناگهان هوشنگ شاه چشمش به رهبر دئوها افتاد. خود را به او رساند و دست و پایش را گرفت و او را بالای سرش برد و سپس بر زمین کوبید و بزنجیر کشید.
پس از اسیر گشتن رهبر دئوها، کیومرث با خیالی آسوده از دنیارفت و هوشنگ شاه جای او را گرفت. هوشنگ پادشاهی عادل بود. او آتش را کشف کرد و آنرا در زندگی‌ آدم‌ها وارد ساخت. اولین کسی بود که آهن را شناخت و آن را از سنگ استخراج کرد. از آهن ابزاری مثل تبر و اره و تیشه درست کرد. همچنین هوشنگ به مردم کشاورزی آموخت.
جشن سده از هوشنگ به یادگار مانده. یک روز هوشنگ در کوه ماری دراز و سیاه با دو چشم سرخ دید که از دهانش دود خارج می‌شد. به سمت او سنگی را پرت کرد. سنگ خرد شد و نوری به وجود آمد. به این ترتیب با این که مار کشته نشد ولی آتش کشف شد. هوشنگ از خدا بخاطر این که آتش را هدیه داده بود تشکر کرد. همان شب کوهی از آتش درست کردند و جشن گرفتند و سده نام آن جشن است.
همچنین او بمردم آموخت تا حیوانات سودمند مانند گاو و خر و گوسفند و بز و مرغ و خروس را به شکل جفت جفت نگاهداری کرده و آنها را پرورش دهند. هوشنگ شاه پنج سد سال بر دنیا حکومت کرد و پس از او تهمورث دئوبند پادشاه شد.
حکیم علیقدر ایران فردوسی‌ حماسه سرا در راه خلق اثری بزرگ قدم می گذاشت. سرودن حماسه را با کیومرث آغاز کرد. خلق انسان اولیه، خود حماسه ای بزرگ بود. کیومرث پا بزمین گذاشت. فردوسی نخستین بیت را سرود. بنام خداوند جان و خرد.
کیومرث بر بلندای قله ایستاده بود و سرزمین ایران را از نظر می گذراند. باد می وزید و چامه کیومرث را تاب میداد. کیومرث، این زنده میرا، شاه ایران و گیتی‌ بود. رعیت او حیوانات بودند که سخنشان را میفهمید. کیومرث کدخدای جهان اولیه بود. تخت شاهی اش تکیه سنگ تراش خورده و بی زینتی بود و ردای شاهی اش پلنگینه پوشی ناچیز. کیومرث رو بسوی خانه اش برگرداند. خانه اش در دل کوه بود. صدای گریه ای شنید. سیامک، پور پاک کیومرث بود که میگریست. کیومرث بسمت او دوید و وارد خانه شد. سیامک را در آغوش گرفت. دلش بی تاب بود و از کینه دئوها بیمناک. سیامک را محکم بخود فشرد. نباید یک لحظه از او غافل میشد. خورشید غروب میکرد و کیومرث در حالیکه سیامک را در آغوش داشت، بفکر فرو رفت.
غروب یک روز تابستانی بود. غروب های زیادی از پس هم آمده بود و رفته بود تا سیامک، پور کیومرث، قد کشیده و بلند بالا شود. سیامک بسمت بیشه میرفت. میخواست ازچشمه کمی آب بردارد. خم شد. دست در آب کرد. لرزشی بر سطح آب افتاد. سیامک خود را در آب دید. لرزش آب ایستاد. سیامک دقت کرد. چهره زیبایی در پشت سرش بود. برگشت. از دیدن یک غریبه، در جهان ساکت ابتدایی، هیجان زده شد. ولی از تماشای صورت زیبای امشاسپند زبان بدهان گرفت و هیچ نگفت. سروش( سپند مینو) به سیامک لبخند زد. او امشاسپند فرمانبرداری بود که از خانه اش در بلندترین جای دماوند بدیدار سیامک آمده بود تا او را از نیرنگ دئوها آگاه کند. چهره سروش در نظر سیامک آشنا مینمود. نیازی بمعرفی نبود. سروش گفت: سیامک! از نیرنگ دئوها بپرهیز! تو پور پاک کیومرث هستی. فرمانروای آینده جهانی. جنگ با دئوهای پلید بس خطرناک و وهم انگیز است. نیرنگی در انتظار توست. نیرنگی در انتظار توست. نیرنگی در انتظار توست. ازنیرنگ بر حذر باش.
صدای سروش کم و کمتر می شد. امشاسپند میرفت. سیامک ماند و دلی پر از اندیشه نبرد با دئوها. در آن روزگار، رستمی نبود تا از تیره شاهان محافظت کند. سیامک باید دست بکار میشد. افسوس و دریغ که خفتان و زره ای برای مبارزه نداشت. افسوس که ابزار آلات جنگی ساخته نشده بود. این جهان ابتدایی هیچ چیز برای مقابله با دئو به سیامک نمیداد. مگر پلنگینه پوشی و چوب دست گرز مانندی. تن برف گون سیامک را چه چیز در مقابل چنگال تیز دئوها پناه میداد؟ هیچ چیز!
سیامک به نبرد دئو پلید شتافت. و شتابان بگردن دئو پرید و ضربه کوبید. دئو پلید، این افریت نابکار، همچون شبی تاریک تن سیمگون سیامک را فشرد. سیامک درد میکشید. توان مقابله نداشت. کیومرث بر بلندی ایستاده بود که صدای شکستن استخوانهای سیامک بگوشش رسید. دئو، سیامک را رها کرد. پور کیومرث به زمین افتاد. دئو سیاه به پایکوبی مشغول شد. زمین زیر پایش میلرزید. باز ایستاد. نشست و به چنگال تیز، پهلوی سیامک را درید و جگر او را بیرون کشید. کیومرث تاب و تحمل نیاورد. سست شد. زانو زد. دست بر زمین گذاشت. گریست. آداب عزاداری نمی دانست. اولین عزادار جهان، او بود.
(های! ای هوشنگ. تویی پسر پاک سیامک و نوه کیومرث. بشتاب و بر دئو سیاه حمله ببر که این فرمان اهوراست.) باز هم سروش بود که ندا میداد. هوشنگ میبایست فریاد انتقام سر دهد. کیومرث سالخورده به تختگاهش نشسته بود. دلش میلرزید. به پایین دستِ دشت نگاه کرد. سپاه هوشنگ در حرکت بود. سپاهی متشکل از پری و پلنگ و شیر و درندگان و گرگ و ببر دلیر. هوشنگ به کیومرث و رنج او می اندیشید. دئو سیاه از دور پدیدار شد. هوشنگ از دیدن آن کوه سهمگین بیم به دل راه نداد. درفش به یک دست گرفته بود و گرز بدستی دیگر. فنون جنگی را از کیومرث آموخته بود. نبرد آغاز شد. هوشنگ کمرگاه دئو را بچنگ گرفت. عطر جان هوشنگ در مشام دئو پیچید و بوی عفونت دئو مشام هوشنگ را آزرد. هوشنگ به پدرش سیامک فکر کرد. با نهایت قدرت فریادی کشید. صدا در گوش دئو سیاه طنین انداخت. هوشنگ تمام نیرو را در بازو جمع کرد و دئو را بخاک افکند. بر سینه دئو نشست و او را بزنجیر کشید.
هوا روشن می شد. خنکای باد صبحدم نشاط آور بود. کیومرث، هوشنگ را در بر گرفت و به آغوش فشرد. دئو پلید در میان دشت نالان و خیزان افتاده بود و زجه میزد. هوشنگ جهان را از پلشتی دئوها رهاند. کیومرث لبخند زد. گونه هوشنگ را بوسید. سرش را روی دسته سنگی تخت پادشاهی اش گذاشت و به خواب ابدی رفت.
۳-تهمورث شاه
تهمورث شاه (و یا سام) پسر هوشنگ شاه بوده ومدت پادشاهی وی چار سد سال است. پیدایش خط در زمان وی و از اختراعات او است. تهمورث شاه هم پادشاه و دانشمند و اختر شناس بزرگ و هم پهلوان و همچنین یزدان پرست بوده است و در زمان او بت پرستی از کار افتاده و خدا پرستی رواج یافته است. رسم روزه داری نیز در زمان وی متداول شد و سبب آن بود که آنرا برای تندرستی مردم مفید میدانست. و تهمورث سفارش کرد که مردم به خوردن یک وعده خوراک در روز اکتفا کرده و از خوردن زیاد و مداوم بپرهیزند. او همچنین یکی از فیلسوفان بزرگ تاریخ است.
پس از مرگ هوشنگ شاه، تهمورث پسر او به پادشاهی رسید. دومین شاه بابل(باب ایل. یا شهر خدا) که هوشنگ شاه آنرا بنا نهاده است، تهمورث شاه بود. (هوشنگ شاه نخستین فرمانروای بابل بود)، و خداوند چندان نیرو و قدرتی به تهمورث داده بود که تمامی موجودات پیدا و نهان وی را به اطاعت آورده و مطیع او بودند. او خود تنها از ایزد یکتا اطاعت میکرد. او چار سد سال پادشاهی کرد. و نوشته اند که تهمورث شاه بر تمامی دنیای آنروز دست یافته و بر همه دنیا فرمانروای داشت. و تاج بر سر نهاد و روزی که پادشاه شد گفت: ما به یاری خدا نیک بختی را برای همگان بر روی زمین برپا میکنیم.
وی پادشاهی شایسته بود و با مردم مهربان بود و شهرهای بسیاری از جمله شاپور پارس را بنیاد کرد، و در آن جای گرفت. و در دنیا بگشت و غارنشینان را براه آورد و در سرزمین‌های دور و نزدیک بناهای شگفت برپا ساخت.
وی اول کس بود که خواندن و نوشتن زبان اوستا را به مردم آموخت و آنچه که در کتاب خرد جاودان (اوستا) توسط پدرش هوشنگ شاه نوشته شده بود را به مردم دنیا یاد داد. در زمان او تمامی موجودات از انسان و حیوان و گیاه باهم یک همزیستی طبیعی و راحت داشتند و جانوران را از آدمیان بیمی نبود. او همچنین اول کس بود که سوارکاری از ‌اسپ و استر و بطور کلی اهلی ساختن ددان را به مردم یاد داد و بگفت تا سگان را برای نگهبانی و حفظ گله از درندگان و برای شکار بکار گیرند. او اولین کسی است در تاریخ بشر که ارتش شاهنشاهی استوار ساخت. و در نخستین سال پادشاهی وی «بوداسپ» خردمند وزیر اول او گشت و مردم را به آئین زرتشت فراخواند.
تهمورث در شاهنامه:
تهمورث از شخصیت‌های اساتیری ایران باستان است. وی از پادشاهان پیشدادی و در شاهنامه پسر هوشنگ شاه بشمار میآید.
در شاهنامه از وی با لقب دیوبند (دئو بند) یاد می‌شود. لقب دیوبند یادآور چیرگی او بر دئوها و پریان است که در متون ‌کهنتر هم به آن اشاره شده‌ است. تهمورث شاه در ابتدای پادشاهی هدفش را شستن جهان از پلیدیها، کوته کردن دست دئوها از هر جا و آشکار کردن چیزهای سودمند در جهان اعلام داشت. وی همچنین مردم را به ستایش جهان‌آفرین تشویق کرد. با راهنمایی‌های شَهْرَسْپ، دستور و وزیر خردمند تهمورث شاه، مردم در نیک بختی روزگار میگذراندند و از بدیها پالوده گشته و به دین زرتشت میگرویدند. از تهمورث شاه فرهٔ ایزدی میتابید.
به چیرگی تهمورث بر دئوها در شاهنامه هم اشاره شده‌است. پس از تابیدن فرهٔ ایزدی از تهمورث، او رفت و یک دئو را ببست و بر وی زین نهاد و زمان‌تازمان سوار بر وی گرد گیتی میتاخت. دئوها چون چنین دیدند، لشگری گرد آورده و به جنگ شاه برخاستند. تهمورث دو بهره از ایشان را ببست و باقی را با گرز گران تارومار کرد. چون ایشان را به بند کشید، دیوان به وی گفتند که اگر ما را رهایی بخشی تو را هنرها یاد خواهیم داد که تا این زمان نشناخته باشد.
تهمورث سه سد سال پس از این واقعه بزیست. این یادآور سه سد سال چیرگی تهمورث بر دئوها (در متون کهن‌تر) است. در شاهنامه هائی که در اختیار ما است به چگونگی مرگ تهمورث اشاره‌ای نشده‌است. پس از وی جمشید شاه، پسرش، به پادشاهی رسید.
در متنهای پهلوی نام تهمورث شاه آمده است و نام اوستایی او را سام گفته اند. میگویند نسب تهمورث در متنهای پهلوی با نسب تهمورث در شاهنامه ای که امروزه در اختیار ما میباشد، متفاوت است. برای نمونه در بندهشن بزرگ میان تهمورث و هوشنگ دو تن فاصله ‌است: تهمورث پسر ویونگهان پسر انگهت پسر هوشنگ.
روایت سواری بر دئوها در متون پهلوی به تفصیل بیشتری آمده ‌است. خلاصهٔ داستان این است که تهمورث سه سد ‌سال دئوها را بخدمت خود درآورده بود. تا اینکه رهبر دئوها همسر تهمورث را به‌ دروغ فریفت و از او این اطلاع را کسب کرد که در سراشیبی البرز کوه، تهمورث شاه که سوار بر دئو است، دستان خود را مانند بال عقاب باز کرده و افسار دئو را رها میسازد. رهبر دئوها در روزی که تهمورث شاه را سوار بر خود داشت در سراشیبی کوه دماوند، هنگامی که افسارش را از دستهای تهمورث شاه رها دید، او را بر زمین زد و بلعید. بعدها جمشید شاه پسر بزرگ تهمورث شاه، او را از شکم رهبر دئوها بیرون کشیده و در استودان(سودان) بخاک سپرد.
مطابق اوستا وی بر هفت اقلیم آن زمان، یعنی همه دنیا فرمانروایی داشت و سه سد سال بر دئوها حکم میراند. میگویند در رام یشت بندهای ۱۱ تا ۱۳ ذکر او رفته‌است. در این بندها تهمورث از ایزد یکتا درخواست یاری برای پیروزی بر دئوها و مردمان غارنشین دد منش و همهٔ پریان می‌کند و ایزد یکتا خواست و یا اندروای وی را کامیابی می‌بخشد. همچنین در زامیاد یشت، بندهای ۲۸ و ۲۹، و یشت ۳۲، بند ۲، ذکر تهمورث رفته‌است.
بنا کردن شهرهای مرو، آمل، تبرستان، ساری و اسپاهان و شیراز را به وی نسبت داده اند.
۴-جمشید شاه
دوران پادشاهی جمشید شاه و یا شاه شگفتیها حدود ۷۰۰ سال و به قولی ۶۱۷ سال بوده است . نام وی «جم» بوده و چون بسیار خوش و زیبا روی بوده او را «جم + شید» می گفتند و او پسر تهمورث شاه است. واژه جم در زبان اوستا به معنی بسیاری از هر چیز زیبا میباشد و «شید» به معنی خورشید و جمشید به معنی خورشید بسیار زیبا بوده است.
جمشید شاه اولین کسی است که بناهای شگفتی که امروزه آثاری از آنها باقی مانده است، در سراسر دنیا ساخته است. او پرواز کردن، محاسبه افلاک و اجرام آسمانی، و اعداد و حساب و هندسه و ریاضی را برای جهانیان بجا گذاشته است. ساخت و سازهای او هنوز برای انسانها معما و معجره و شگفتی است که از آنها سر در نمیآورند. بگفته ای او همان کوروش کبیر است که با غلبه بر نیروی جاذبه زمین توانا به پرواز و جابجائی سنگهای چند سد تنی گشته و ساخت بناهای سنگی و ساختارهای بزرگی را به ارتفاع بیش از سه سد متر از آثار او میدانند. ساخته هائی مانند پترا در اردن و اهرام مصر و تخت جمشید ووو از آثار بجا مانده از اوست. ساخت اکثر شهرهای باستان در سراسر دنیا کار کوروش کبیر است. ملکه سبا پادشاه یمن از عشاق سینه چاک جمشید شاه بود و جمشید شاه بهشت زمینی را برای ملکه سبا ساخته و به او تقدیم کرده بود. او مدتی در سیستان سکوت کرده و دختری از مردم آنجا را به زنی گرفت و از او پسری متولد شد به نام لهراسب و از او گرشاسب و از او نریمان و از او سام و از او ذال و از ذال رستم متولد گردید و به عبارتی جمشید شاه جد رستم کبیر نیز بوده است.
براساس شاهنامه ای که امروزه در دست ماست شجره رستم دستان (دستان لقب زال است) بدین ترتیب است: کیومرث، سیامک، هوشنگ، تهمورث، جمشید، لهراسپ، گرشاسپ، نریمان، سام، ذال، رستم، سهراب. و ذال پدر رستم را از این جهت دستان گفته اند که ۱-دست که از بغل میکشید و دراز میکرد مانند نور دستش میدرخشید. ۲- هر گاه دست دراز میکرد سیمرغ که او را پروریده بود ظاهر میگشت و در دستان او مینشست. ۳- دستانی آنچنان توانا داشت که به باور خرمن مردم، میتوانست با دستان خود کوه را جابجا کند.
در زبان اوستا واژه ذال یعنی ماه پیشانی.
معنی زیباوند، این صفت باید در پارسی «زیناوند» نوشته شود. در اوستا مکرر به آن برمیخوریم، بسا این صفت ازبرای خود تهمورث آمده و معنی آن دارنده زین یا مسلح میباشد، چه این صفت از باژه «زئن » که بمعنی سلاح است ساخته شده است او را تهمورث زیناوند میگفتند و زیناوند لقب او بود یعنی تمام سلاح.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر