جمعه، آبان ۰۲، ۱۴۰۴

لقمان حکیم دفتر اول مثنوی


لقمان ابر انسانی بی بدیل و حکیمی بزرگ و دانشمندی بینظیر. 



متهم کردن نادیان، مر لقمان را که آن میوه های ترونده که می آوردیم او خورده است.
در بخش پیشین مولانا گفت که اگر آدمی قوانین تناسخ را نپذیرد و آنها را رعایت نکند، هنگامیکه پس از مرگ به برزخ برود، آنگاه بر او مشخص خواهد شد، که گمراه بوده است. و اگر انسان از ارتکاب به پلیدی بیم و هراس نداشته باشد، در عدم و با برزخ که سر و کارش با آئینه و میزان است، رسوا خواهد شد و جان سالم بدر نخواهد برد. در این بخش برای بیان چگونگی رسوا شدن تبهکاران داستانی از لقمان کبیر آورده و در این رابطه مثال میگرداند.
لقمان کیست؟ آنچه که در باره زندگی و شخصیت لقمان به خورد انسان ایرانی داده اند، این است که او برده ای سیاه چرده بوده که در خدمت آقا و سرور خود شیرین زبانی کرده و حکیمانه سخن گفته و بدین جهت مانند ملیجکی دانا مورد محبت آقای خود قرار گرفته و مطالبی از ایندست و بس. اما در خارج از ایران در مورد لقمان گفته اند که:
۱- لقمان کسی است که بیش از چهار هزار سال عمر کرده است. و برطبق مثنوی تنها پاکان روزگار نازمان هستند و صدها سال زندگی میکنند. در اینباره داستانی است که میگوید: هیچ كس را از آدمیان، عمر، چون لقمان نبوده است. بیش از چهار هزار سال عمر داشت. چون عمرش به آخر رسید، آن جانگیر بیامد. او را دید در میان نیستان نشسته و زنبیل میبافد. جانگیر گفت: اى لقمان، هزاران سال عمر یافتى، و اینک زنبیل میبافی!
لقمان گفت: كسى كه او را چون تویى در پى بُوَد، آیا او را پرواى کاری جز این باشد؟
در جای دیگر آمده است که لقمان فرزند خویش سام را از ره پند گفت: چهار هزار سال، بیست و چهار هزار پادشاه آریائی را آموزگار بودم.
۲- لقمان آنچنان دانا و صاحب دانش و حکمت بوده که او را پیامبری میدانستند که دانش و حکمتش را از اهورامزدا گرفته است. مثلا در سورت لقمان در قرآن آمده است: «و به راستی ما به لقمان فرزانگی و دانشی بیکران داده‌ایم» سوره لقمان، آیه ۱۲.
۳- او استاد پادشاهان و دانشمند پارسی در دنیا است. از جمله او مربی و مرشد و استاد فیثاغورث (فریدوون شاه در شاهنامه) است. فیثاغورث استاد گشتاسب و برادرش گاماسپ بوده که این دو خود استادان بقراط بوده اند. و بقراط استاد سقراط، و سقراط استاد افلاتون و افلاتون استاد ارسطو و ارستو استاد بلیناس و بلیناس استاد گالینوس(جالینوس) و گالینوس استاد بطلمیوس و تا آخر. یعنی پیش از همه دانشمندان، لقمان بوده و تمامی دانش و علوم از او پدید آمده است.
۴- لقمان هزاران سال به تمام نقاط زمین که مردمی را در خود جای میداده، سفر کرده و مربی خردمند و فرزانه ای است که کارش آموختن دانش و حکمت و معرفت به بزرگان و رهبران مردم دنیا بوده است ، تا از این راه مردم دنیا را براه راست هدایت کند. باید یاآوری کرد که تمامی اسامی که در بالا برای دانشمندان باستان آورده شد، نامهای جعلی عبری عربی است که بجای نامهای اصلی پادشاهان و دانشمندان آریائی معروف کردند، مثلا به فریدون شاه نام فیثاغورث دادند.



۵- لقمان در بارگاه پادشاهان باستان ایران مانند تهمورث، جمشید و فریدون سد ها سال مشاور و آموزگار آنان بوده که سخنان حکیمانه و پندهای دلنشین او در دربار این بزرگان، از داستانهای معروف هستند.
۶- وى را فرزند خدا دانسته اند. چراکه بیش از تمامی مردم همزمان خود عمر داشت و کسی از آغاز او آگاه نبود. و سام را پسر او میدانند. سام خود نه پسر داشت که کوش و حبش نام دو تن از پسران او هستند. گفته اند او در کاخ و شهری موسوم به «آموریوم» در ایران باستان دیده به جهان گشوده است. او بدلیل خردمندی مشاور پادشاهان پیشدادی(هخامنشی) و پادشاهان کیانی(ساسانی) ایران زمین بوده است.
گفته اند اوج شهرت لقمان با سلطنت كیقُباد سرسلسله كیانیان (اردشیر پاپکان و یا کیقباد سرسلسله خاندان ساسانی) در ایران، مقارن بوده است. بنابراین و براساس این آگاهی، زمان زندگى لقمان، بین سه هزار و پانصد تا چهار هزار سال تخمین زده میشود. گفته میشود زمانیکه او بخواست خود زندگی را ترک کرد و به جهان جاودان پیوست، زمین لرزه ای چنان هولناک زمین را لرزاند که خشکیهای زمین تکه پاره شدند و پنج قاره بوجود آمد.
۷- لقمان در جوانی تا مدتهای زیاد در ایراگ بکار قضاوت و معالجه بیماران مشغول بود. و در رصدخانه های ایراگ و مراغه تدریس میکرد. او علاوه بر حكمت، داراى دانش پزشكى و فن بیمارى شناسى و معالجه بیماران بوده و در داستانی آمده است که او زنی را که چهار روز از مرگش میگذشته، دوباره زنده کرده است. همچنین منجم و کیهانشناس بزرگی بوده که آنرا به کیهانشناسان پارسی آموخته است. از غزالی نقل است که در کتاب احیاء دانش، نوشته: در زمانی که لقمان بکار داوری مشغول بود، بر انگشتر او، این جمله منقوش بود :« پوشاندن آنچه دیدى بهتر است از افشاى آنچه گمان داری»
۷- در رابطه با چگونگی دستیابى لقمان به دانش و حكمت، داستانهای زیادی است، و مهم ترین و آموزنده ترین نكته در زندگى نامه لقمان، رمز دستیابى وى به دانش و حكمت کبیر است. به سخن دیگر، باید به این پرسش پاسخ گفت كه، لقمان چه كرد كه ایزد یکتا او را از نعمت دانش و حكمتی کبیر و عمری دراز برخوردار نمود؟ چرا که اگر این راز گشوده شود، دیگران هم شاید بتوانند به فراخور استعداد و تلاش خود به نور درونشان دست یابند.
پاسخ اجمالى به این پرسش این است كه نور و دانش و حكمت لقمان، همان پای و اساس آئین زرآتش، و یا زرتشت بزرگ است یعنی آئین راستی و پندار و گفتار و کردار نیک.
و امّا پاسخ تفصیلى این پرسش در روایات گوناگون، به نكات زیادی از «آئین به» اشاره دارد، چنان كه آمده است:



لقمان انسانى اندیشمند و معتقد به «آئین به» بود، سه نیكو پاس میداشت، خدا را براستی دوست داشت و خداوند هم او را بسی گرامی میداشت و بدین سبب او را با دانش و حکمت و نور خود آغشته نمود.
در گزارش دیگرى آمده است:
از لقمان پرسیدند، چه کردی که بدین جا رسیدی؟ گفت، دروغ نگفتم. و بر طبق مثنوی مولانا، کسانیکه از راه راستی به نور درون خود راه میابند، توانا به خلق شگفتی میشوند.
با این حساب، لقمان انسانی است مانند حضرت زرآتش و یا زرتشت مقدس. و او را تا جایگاه یک برده سیاه چهر ملیژک پائین آوردن و معرفی کردن، خباثتی نفرت انگیز است که تنها از دروغگویان و متقلبها و شیادان و شارلاتانها و تحریف کنندهگان تاریخ و فرهنگ و دانش و حکمت پارسها میتوان انتظار داشت.



خلاصه داستان:
لقمان در درگاه یکی از پادشاهان پارس روزگار میگذراند و او را راهنما و مشاور بود. و شاه او را بسی گرامی میداشت. جز او ندیمان دیگر هم نزدیک به شاه بودند و بدین سبب به لقمان رشک میبردند. روزی شاه از ایشان خواست تا به باغ رفته و میوه ترند آرند. ایشان میوه های نیکوتر بخوردند و لقمان هیچ نخورد و هیچ نگفت. شاه پرسید: چرا آنچه نیک است از آن خوردید و آنچه ردی است پیشِ من آوردید؟ گفتند لقمان خورده است. لقمان گفت: بفرمای تا پاره ای شراب گرم آرند و ما را بسیار ده تا بازخوریم و بدوان تا باز دهیم. هر کس آنچه خورده باشد قی کند. همچنین کردند. از گلوی لقمان جز آب تهی برنیامد و از گلوی ایشان آنچه خورده بودند برآمد.

بود لقمان پیش شاه خویشتن
در میان خادمان، نزدیک تن
لقمان در نزد شاه جم بسیار عزیز و گرامی بود و بدینجهت مورد حسادت دیگر مشاوران.



میفرستاد خادمان را شه بباغ
تا ترنده آورند از بهر راغ
واژه پارسی راغ، در اینجا به معنای کسی که به طرف چیزی راغب است، میباشد. و چون شاه راغب به میوه نوبر (ترنده، ترند) شده و هوس نوبرانه کرده بود، پس از خادمان خواست تا به باغ رفته و میوه نوبر برایش آورند.
راغ همچنین بمعنای شاد و سرزنده و دشت و دمن هم میباشد.
ترنده (ترونده، ترند) یعنی میوه تازه رسیده و نوبر. اولین میوه ها که شیرین و رسیده شده و تازه از درخت میچینند. که موجب ترب و شادی تن میشوند. همچنین بمعنی محبوب و دارای خواهان.
واژه پارسی ترند، با همین بیان و همین معنا به زبان آمریکائی رفته و امروزه بسیار مورد استفاده است.
تُرف بود لقمان میان نادیان
پُر ز دانش، نیک چهر و خوش بیان
لقمان جوان در بین خادمان برای خود، شخص بسیار ارزشمند، پر دانش و خوب چهر و خوش بیان بود. موجودی درستکار و خردمند با چهره ای نورانی و دوست داشتنی.
ترف یعنی کمیاب و نادر و نفیس. شخص بسیار ارزشمند، شخص یا چیز بسیار ارزشمند.
واژه پارسی «نادیان» جمع واژه «نادی» بمعنی و جمع ندیم و مشاوران است. بموقه ندا دهنده. گروهی که گرد آمده و گفتگو کنند.
چون بکردند میوه های جمع را
خوش بخوردند از نَهیبِ تبع را
هنگامیکه میوه های نوبر (جمع) را چیده و گردآوری شد، نادیان در مقابل وسوسه خوردن آنها تاب نیآورده و هرچه رسیده و آبدار و شیرین بود خوردند. و باقیمانده را بنزد شاه بردند.
واژه پارسی «جمع» در اینجا بمعنی دوشیزه است و بعنوان صفت «نوبر و تازه رسیده» برای میوه ها آمده است. واژه «تبع» یعنی «پیروی از هوا و هوس». و «نهیب تبع» یعنی پیروی از فریاد و خواهش درونی.
شاه را گفتند لقمان خورد آن
شاه بر لقمان تُرُش گشت و گران
هنگامیکه شاه به میوه های نرسیده و بی مزه اعتراض کرد، خادمان گناه را به گردن لقمان انداخته و گفتند که نوبرانه های رسیده و شیرین را لقمان خورده است. از آنجائیکه لقمان نزد شاه بسیار گرامی بود، پس به او هیچ نگفت ولی دربرخورد با لقمان ترش رو و سنگین رفتار بود.
چون که پرسش کرد لقمان از سبب
در عتاب او گشود شاهانه لب
و لقمان که دریافت شاه با او سرسنگین شده و رغبتی به سخن گفتن با او نشان نمیدهد، از پادشاه پرسید، که دلیل نارفیقی چیست. و شاه او را بخاطر خوردن میوه های شیرین مودبانه (شاهانه) سرزنش کرد.
گفت لقمان ای شها پیشِ خدای
خادم آگه نباشد مرتجای
لقمان گفت، ای شاه خردمند، در پیشگاه خداوند، مرتج بودن، یعنی بدون تفکر و تأمل سخن گفتن و عمل کردن، پسندیده نیست. شتابان داوری کردن برای آگاهان، خردمندانه نیست.
واژه پارسی مرتج، یعنی بطور فوری یا از روی عجله و بدون آمادگی قبلی و بدون تفکر، عمل کردن.
امتحان را کار فرما ای کیا
آن شراب گرم ده بهر نما
پس بجای اینکه زود قضاوت کنی، همگی ما را امتحان کن. و برای امتحان، فرمان بده که شراب گرم، بما بدهند تا جائیکه معده هایمان از شراب گرم پر شود.
بعد از آن ما را به هامون کلان
تو سواره ما پیاده بر دوان
سپس ما را به یک بیشه بزرگ و هامونی پهناور ببر و با اسپ دنبال ما کن و ما را بدوان.
آنگهان بنگر تو بد کردار را
صُنع های کاشف اسرار را
بدین ترتیب تبهکار و بدکردار را خواهی شناخت. و این روش یکی از روشهای سنجش و کشف دروغگو هاست.
گشت شه ساقی و داد گرمآب را
سیر خوردند آن ندیمان شرب را
شاه مانند یک ساقی شراب گرم را بخورد ندیمان داده و شکم آنان را از آن شربت گرم پر کرد.
بعد از آن می راندشان در دشتها
می دویدندی میان کشتها
سپس آنها را در میدان برده و رو به بالا و پایین در میان میدان دوانید.
قی در افتادند ایشان از انا (۱)
آب می آورد زیشان میوه ها
پس از مدتی (انا) دویدن، یکی یکی شروع به بالا آوردن محتویات معده خود کردند و میوه های خورده شده استفراغ شد.
واژه پارسی «انآ» وام گرفته از اوستا، دارای معانی، مترادف ها و کاربردهای زیادی است و در اینجا «از انآ» یعنی، پس از مدت زمانی.
چون که لقمان را درآمد قی ز ناف
می برآمد از درونش آب صاف
بجز لقمان که جز همان شراب گرم چیز دیگری استفراغ نکرد. و بدین ترتیب دروغگویان و متقلبان رسوا و افشا گشتند.
حکمتِ لقمان چو داند این نمود
پس چه باشد حکمتِ آل وجود
هنگامیکه شاگرد با یک روش ساده، دروغگویان را رسوا ساخت، بیچاره کسی که سر وکارش با استاد افتد. هنگامیکه لقمان با یک ترفند ساده، گروهی از دروغگویان را افشا و رسوا کرد، برای خداوندی که حکمت و زیرکی و دانائی مطلق است، رسوا و افشا ساختن تبهکاران امری بسیار ساده است.
نار از آن آمد عذاب کافران
خار سنگ را نار باشد امتحان
چرا گفته میشود که تبهکاران در آتش کردار خود میسوزند؟ و چرا آتش را مامور مجازات تبهکاران قرار داده اند؟ چون این آتش است که میتواند سنگ خارا را ذوب کند و حقیقت آنرا آشکار سازد. و هیچ سنگی قدرت مقاومت در برابر اتش را ندارد. کنایت از اینکه آدمی اگر مانند سنگ خارا هم نفوذ ناپذیر و گران ذات و سرسخت باشد، باز هم راهی را برای نجات خود از محک قوانین تناسخ نمیتواند یافت.
واژه پارسی نار وام گرفته از زبان اوستا، در اینجا بمعنی آتش است.
آن دل چون سنگ را تا چند چند
پند گفتیم و نمیپذرفت پند
و پاکان روزگار، از جمله مولانا، هزاران هزار بار به راستی و راستگوئی و پاس سه نیک، سفارش کرده و آدمیان را پند داده اند، و آنها را از دروغ و جعل و شیادی منع کرده اند، ولی با اینحال دلهای همچون سنگ انسانها، نخواستند تا بپذیرند.
ریشِ بَد را داروی بَد یافت رگ
مر سر گر را سِزَد دندان سگ
پس زخمشان ناسور شده و درنتیجه زخم چرکین ناسور شد را یا باید سوزاند و یا با داروهای بسیار سنگین و تلخ که قاتل کبد و کلیه هستند، مداوا نمود. چنانچه وقتی سگ، سر گر را میبیند بخیال اینکه استخوان است، پریده و آنرا با دندانهای تیز گاز میگیرد. کنایت از روزگار پر رنجی است که آدمیان نادرست درآن غوطه ورند.
مر خسان را با خسان چون حکمت است
زشت را هم زشت جفت و بابت است
بر طبق قوانین تناسخ، ستمکاران، ستم میبینند، جنایتکاران دچار جنایت میشوند، دروغگویان گرفتار همه نوع پلیدی. و کار آدم ستمکار و پلید (خسان) به ظالمتر از خود او واگذار میشود. و هر کسی همانی که لایق و شایسته اش است را میگیرد و شخص زشت خوی دروغگو و پلید، قرین همتای خود میشود. و این عدالت و حکمت واقعی است.
پس تو هر جفتی که میخواهی، برو
محو و هم رنگ صفات جفت شو
نور خواهی مستَعد شو نور گیر
محو او باش و صفاتش را پذیر
درآئین زرتشت همه کار و همه چیز برای آدمی آزاد است. یعنی هیچ اجباری برای او نیست. و هیچ ناظم (خدائی که در آسمان نشسته و گناهان او را مینویسد) و هیچ رئیسی (قوانین محدود کننده و سرسخت ادیان) و هیچ ماموری( مجازاتی که قول آن داده شده است) وجود ندارد. چرا؟ چون در آئین زرتشت انسان خود مسئولیت نیک بختی و شوم بختی خود است. نه خدا نه روزگار نه این و نه آن، تنها و تنها این آدمی است که مسئول است. و زرتشت میگوید، هرچه کنی بخود کنی، گر همه نیک و بد کنی. و بعبارت ساده تر، آدمی روبروی یک آئینه ایستاده و هر شکلکی که درآورد، همان را میبیند. پس اگر میبینی دچار مکافاتی، بدان که در دایره ای که در آن سرگردانی، در این رفت و آمدها، در این تناسخ، در جائی بد کردی.
پس به هر راهی یا کسانی، یا روشی یا هر چیزی(جفتی) که میخواهی رو کن و آنرا اساس زندگیت قرار ده، ولی بدان و آگاه باش که هر انتخابی که کنی، ترا همشکل و هم صفت و هم جفت انتخابت میکند. و در میان آنان محو و فانی خواهی شد. یعنی انتخاب زشت ترا زشت کرده و انتخاب زیبا و به، ترا به نور و جاودانگی میرساند.
آرامش و خوشبختی میخواهی؟ ابتدا خود را شایسته داشتن اینها بکن، تا خود اینها بسوی تو آمده و با تو جفت شوند.
ور رهی خواهی از این زندان تنگ
سَر مکش از دوست و در راهش بجنگ
و اگر می خواهی راهی بیابی تا از زندان تنگ و محدود تن رها شوی، از خدا و قوانین طبیعی و تناسخ او رو برمگردان و در راه راستی و حق و حقیقت بجنگ.
سرکشان را بین سراسر در عذاب
سر منه از پیر و آئین صواب
نگاه به پیرامون خود انداز و ژرف بیاندیش و از دروغگوئی دست بردار، تا در گروه «غرق درعذاب» جای نگیری.
این سخن پایان ندارد خیز ران
بر براق نتق بر بند قید و بان
سخن از راستی و حقیقت دریای بی ساحل و کران است، پس زبان سخنگو را درکش و به دنباله داستان برو.



پاورقی
(۱) آناء. واژه اوستائی و واژه جمع: اِنی، اَنی، و انو. ساعات، هنگامها، وقت‌ها، است. آناء شب: کرانه‌ها و ساعات شب، اوقات شب. بی درنگ. در یک لحظه. بیکدم. در مدتی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر