حضرت نظامی سخن پرور ایران، یک دکان منظم از اسرار دارد. نقبی به مخزن اسرار حضرت نظامی گنجوی.
باغ سبز عشق کاو بی منتهاست
از غم و شادی در آن بس میوه هاست. مثنوی
حکیم نظامی ایام جوانی را بفتوای حافظ که گفت: مستی و تربناکی در عهد شباب اولی، تمام به عیش و عشرت و خلوت با حوریان و پریان و گشت و گذار در باغ دل سپری کرده است. و مخزن اسرار او دعوتنامه ای است که از آنجا برای آدمیان فرستاده که اگر شما را نیز شوق این باغ و ذوق این باده و عشرت است این راه و این نشان. و به تعبیر زیبای مولانا «اینک فرس و اینک نگار» سوار شوید وبه بوی خوش آن سر و خرامان بروید:
که عشق باغ تماشاست اگر ملول شدید
هواش مرکب تازی است اگر فرو مانید
(فرس نام اسپ تازنده و یا تازی پارسی است)
نظامی در آغاز مخزن اسرار داستان سفر خود را بدان باغ که سبزه آن گنبد سبز فلک و خورشید آن آفتاب نگاه و بارانش اشک دیده عاشق و عطر و عودش آه سینه مشتاق و نگار و شاهد آن آینه صورت اخلاص بود چنین حکایت کرده است:
«شبی سروش عالم غیب بامن گفت تا چند در غصه عالم فرومانده ای »
دست برآور زمیان چاره جوی
این غم دل را غمخواره جوی
غم مخور البته که غمخوار هست
گردن غم بشکن اگر یار هست
و در انتظار عقل عاقبت اندیش منشین که تا نقد چهل سال را از تو نستانند ترا به عقد او نیاورند:
یار کنون بایدت افسون مخوان
درس چهل سالگی اکنون مخوان
طبع که با عقل بدلالگی است
منتظر نقد چهل سالگی است
یاری بجوی نقد که بطراوت دیدارش شاد و خرم شوی و در صحبتش ب آلم امن و سلام رسی و از بیماری غم برهی که گفته اند: دیدار دوست شفای بیمار است:
بی نفسی را که زبون غم است
یاری یاران مددی محکم است. مخزن اسرار
و آن یار فرخ پی، شاهزاده ای است از پیوندی غریب که پدرش آسمان و مادرش زمین است(حضرت زرتشت)و ختبه خلافت و سلطنت زمین و آسمان را بنام او خوانده اند:
چون ملک عرش جهان آفرید
مملکت صورت جان آفرید
داد به ترتیب ادب ریزشی
صورت و جان را به هم آمیزشی
زین دو هم آغوش دل آمد پدید
آن خلفی کاو به خلافت رسید
دل که بر او ختبه سلپانی است
اکدش جسمانی و روحانی است
دست درآویز به فتراک دل
آب تو باشد که شوی خاک دل. مخزن اسرار
چون سخن دل به دماغم رسید و چراغ فکرتم برافروخت دست از دستبند خاک برآوردم و راهزنان حواس ظاهر را به شحنه همت دور کردم و
در تک آن راه دو منزل شدم
تا به یکی تک به در دل شدم
حلقه زدم گفت در اینوقت کیست
گفتم اگر بار دهی آدمیست.
در آستانه در حاجبان گفتند که از جامه ترکیب بیرون آی و پاک و مجرد شو و جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است. چنانکه در پیشگاه آتش با زرتشت گفتند:
«موزه از پای بدر کن که در وادی مقدس توبی، گام نهاده ای»
چون پای برهنه کردم و از خویش مجرد شدم:
ناگزیر از خاص ترین سرای
بانگ درآمد که نظامی درآی
خاص ترین محرم آن در شدم
گفت درون آی درون تر شدم
بارگهی دیدم افروخته
چشم بد از دیدن آن دوخته. مخزن اسرار
و در آن حریم روحانی دیدم که سلپان دل بر زین آن مرکب سرخ رنگ نشسته و اعضای دیگربه رنگهای زرد و سیاه و سپید درپیش او به ادب ایستاده اند و
آن همه پروانه و دل شمع بود
جمله پراکنده و دل جمع بود
پس دل با من گفت که زنهار مرا این قلب سنوبری که آشیانی بیش نیست و از ملاحت هستی من نمکی بدان نرسیده است مدان که:
دل اگر این مهره آب و گل است
خرمنم از اقبال تو صاحبدل است
سیمرغ دل در جهان دیگری است که هم در توست و هم از تو بیرون است از این معما بشگفت آمدم و حضرت دل را به خاژگی برگزیدم و گوش ادب را حلقه کش بندگی او ساختم و مجنون وار آرزوی کردم که:
گوش ادبم به گوشمالی
از حلقه او مباد خالی. لیلی و مجنون
و از آن خواجه ریاضت پذیر گشتم و گفتم:
گوش ما گیر و بدان مجلس کشان
کز رهیقت سرخوشند آن می کشان. مثنوی (رهیق خوشترین شراب انگور)
و خواجه دل بمصداق سخن شیخ محمود شبستری که گفت:
کسی مرد تمام است کز تمامی
کند با خاژگی کار غلامی. گلشن راز
زنار خدمت مرا بر میان بست و:
گشت چو من بی ادبی را غلام
آن ادب آموز مرا کرد رام. مخزن اسرار
و سحرگاهی دست مرا بگرفت و از مصر زلیخا پناه عالم که چاه یوسف جانهاست بیرون آورد و به باغی برد که باغهای طبیعت همه عکس و خیال اوست:
باغها و سبزه ها در عین جان
در برون عکسش چو برآب روان
آن خیال باغ باشد اندر آب
که کند از لطف آن آب اضطراب. مثنوی
در آن باغ خارخار غصه دوعالم را از دلم بیرون کردند و به گفته سعدی:
«گل از خارم برآوردند و خار از پای و پای از گل.» و آنجا هریک از گلها لطیفه هستی خویش را بر من نثار کردند:
لاله دل خویش بجانم سپرد
گل کمر خود بمیانم سپرد. مخزن اسرار
و من گل بگل و شاخ بشاخ از شتاب پیش میرفتم:
تا علم عشق بجایی رسید
کز طرفی بوی وفایی رسید. مخزن اسرار
بوی وفا این خوشترین عطر آلم هستی همان نسیم باد نوروزی است که از کوی یار می آید. زهی نسیم که چراغ دل را بجای خاموش کردن بر می فروزد و زهی باد که سفینه جان را بجای حرکت سکون و آرامش میبخشد:
من که بر آن آب چو کشتی شدم
ساکن از آن باد بهشتی شدم
و آن نسیم سخنگوی با من گفت که اینجا منزلگاه معشوق و حرام امن و امان و همای عزت است و از عماری سلوک فرود آی که سفر به پایان رسیده است.
زیر زمین ریخت عماریم را
تک به صبا داد سواریم را. مخزن اسرار
پس تشنه و مشتاق بر چشمه ای فرود آمدم که حضرت خزر همتای آن را در گنبد سبزگون فلک بخواب ندیده، سمن زارش خوابگاه بیداران بود و نرگس بیدارش بیننده را در خواب می کرد. در آن باغ نور و نسیم و سایه و آفتاب و آب و خاک و سبزه و جویبار همه از لطیفه هوش و شراب جان سرمست بودند و سرود می خواندند که:
ما بگوشیم و بصیریم و هشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم، مثنوی
سایه گاه لب بر لب آفتاب نهاده از زبان او سخن می گفت و می دانست که:
سایه گر از وی نشانی می دهد
شمس هر دم نور جانی می دهد. مثنوی
و گاه دست در دست نور با جنبش درختان بر طرف جوی میرقصید و گاه چون دست تمنا از شمشاد شمایل پرست بسوی لاله دراز می شد. آب سجده کنان تسبیح می گفت و ریگ از آن تسبیح جان تازه می یافت. سوسن یک روزه چون مسیحا در مهد بگفتار آمده و چون صبح از قصه مانی و اعجاز دست سپید او حکایت می گفت. قمری و بلبل شعر می خواندند و قافیه می گفتند و یاسمن و گل قافله دلها را به یک جا می ربودند و:
خواست پریدن چمن از چابکی
خواست چکیدن سمن از نازکی. مخزن اسرار
و تمامی باغ چون زورقی در دریای لطافت سیر می کرد و آسمان نیلگون در پس گلهای سرخ و زردگویی پنجره ای بود که از زورق به دریا می نگریست. آسمان که از برگ ترنج سبزتر می نمود نارنج خورشید را به نشان حریف جویی در دست گرفته و درمیدان سبزی و خرمی هماورد می طلبید و در آن بهار سرمدی به فتوای مرغان چمن و منشور نویسان باغ زاغ هجران و غراب زمستان را بر شاخی به دار آویختند تا چون باغ طبیعت عیش بهاریش به تیش خزان بدل نشود.
در چنین باغی که خارش از گل لطیفتر و گلش از نظامی شکراندازتر و مرغش از داوود خوش آوازتر بود، به ناگاه نسیم عنایت نقاب از روی شاهدی برگرفت و خاژه دل که تا آن زمان مبهوت دیدار باغ و مست و مدهوش آن لطافت بود چشمش به شکر خنده ای افتاد که:
تا کمر اززلف زره بافته
تا قدم از فرق نمک یافته
تا نمکش با شکر آمیخته
شکر شیرین نمکان ریخته
مست نوازی چو گل بوستان
توبه فریبی چو مل دوستان
وبدین سان سلپان عشق بر خاژه دل تاختن آورد و:
عشق آمد عقل او آواره شد
صبح آمد شمع او سجاده شد. مثنوی
عقل را دیو چیره دست عشق دیوانه کرد و به زنجیر جنون کشید و هیچ حیله سودمند نیفتاد و دل که می کوشید تا غم عشق را در پرده شادیهای دیگر پنهان کند نقش بر آب می زد و چشمه خورشید به گل میگرفت زیرا:
مونس غمخواره غم وی بود
چاره گر می زده هم می بود. مخزن اسرار
چنانکه فرهاد وقتی عشق از وجودش فریاد برآرود:
نشاطی کز غم یارش جدا کرد
به سد قهر آن نشاط از خود جدا کرد. خسرو و شیرین
و کس چه داند که چه می گویم از آن دیدار که هزاران باغ بود و از آن شب که هزاران ماه بود، و تو چه دانی که شب سرنوشت چیست:
من که از این شب صفتی کرده ام
این صفت از معرفتی کرده ام
بس که سرم بر سر زانو نشست
تا سر این رشته بیامد به دست
این سفر از راه یقین رفته ام
راه چنین رو که چنین رفته ام
در «شب سرنوشت چنین عزیز و شریف» خواجه دل به صحبت یاران همدم همه آرزوهای به دعا خواسته را به یکدم حاصل کرد و بدیداری رسید که به تنهایی جان جهان بود و همه خواسته ها را به یک نگاه برمیآورد:
یافت شبی چون سحر آراسته
خواسته های به دعا خواسته
آنچه همه عمر کسی یافته
هم نفسی در نفسی یافته. مخزن اسرار
و ما به مجلسی بار یافتیم که عود و بخورش بوی بهشت داشت و دیده ها را روشنی می بخشید، عشرتی بود آسوده از بازی روزگار و عیش و نوشی بی هراس داور و پاسبان. و مترب می گفت:
عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق
شبروان را آشنائیهاست با میر اسس. حافظ
حلقه در، خود پرده بیگانگان بود تا به درون راه نیابند و زلف هوریان و پریان حلقه پای دیوانگان عشق تا از زنجیر زنان زیباروی دانا، رهایی یابند، نوازندگان پرده شناس نواهای چالاک می زدند و از شاهدان پرده نشین بوی وفا بمشام می رسید. ناز خوبرویان از یکسو دامن از دست عاشق می کشید که رها کن و از سوی دیگر گریبان عاشق را گرفته بود که کجا می روی، زهره چنگ نواز هیجان و شادی ضرب آهنگ را شکسته و پرشتاب کرده و به ادایی درست رازهای ناگفتنی را در پرده راست می نواخت و ماهرویان در سماء و دست افشانی هر دم گهرهای بینش از آستین می افشاندند. دوستان چنان به دیدار هم شاد بودند که خواب از دیده یکدیگر میربودند و چراغهای فکرتشان از نور یکدیگر فروغ میگرفت. مرغ شادی نامه آزادی بر پای بست و چندان اوج گرفت که ثریا با هفت پر فروماند، و آن غرفه بهشتی که به پهنای هستی بود جایی برای نیستی نداشت و از اینرو رخت عدم را که مایه کمبودها و بدیهاست در سندوق نیستی انداختند، همه هستی بود و همه کمال بود و خوشتر آنکه در آن شب به کام دل یاران که میخواندند:
ببند یکنفس ای آسمان دریچه صبح
برآفتاب که امشب خوش است با قمرم. سعدی
مرغ سحرخوان را سر در پر نهاده و بریان میکردند و آتش آن مرغ آبی بود که بر جگر عاشقان و خوش نمکان می افشاندند. زیرا دیگر خروسی نبود تا به نغمه نابهنگام شب عاشقان را سحر کند و حریفان گویند:
امشب مگر بوقت نمیخواند این خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس.
و در ان محفل چشم و ابرو و ناز و غمزه سخن میگفت، از آنکه دهانها همه بسته بود و زبانها خسته و اهمریمن بگوش تا از آن آیات عشق کلمه ای برباید و دستمایه فریب کند.
از هر نگاه هزار جان میروئید و هر جانی در بتخانه مژگانی بنیایش مشغول میشد. بوسه چو شراب صوفی افکن حریفان را از پای در میآورد و لب چون مانی به نفسی باز همه را زنده میکرد:
یاد باد آنکه چو چشمت به عتابم می کشت
معجز مانویت در لب شکرخا بود. حافظ
و آن تاک شهرآشوب که شاهدان همه زیر دست او بودند به هر سو تیر غمزه می انداخت تا هرکه را پیش تیرش جان سپر کرد برگزیند و جور و جفا و ناز و عتاب می کرد تا پایداری عاشقان را بسنجد و من که دیگر با خاژه دل یکی بودم پیوسته میگفتم:
تیری که زدی بر دلم از غمزه ختا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت. حافظ
تیر را بجان خریدم و برق عتاب را چراغ راه و غبار ستم را توتیای چشم کردم و جفاها را عین وفا شمردم و با خویش گفتم:
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد و پیمان
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد. سعدی
گاه چون آب بر پای سبزه خطش بوسه میزدم و گاه در آفتاب نگاهش چامه سپید میکردم و در آن مقام نزدیک با حیرت و خجلت دریافتم که او خود شیفته و مشتاق ماست و اوست که ما را بهزار رغبت بخویش میخواند و:
پر و بال ما کمند عشق اوست
مو کشانش میکشد تا کوی دوست. مثنوی
و این لطیفه چنان مست و مدهوشم کرد که دامنم از دست برفت و:
کار من از تاقت من درگذشت
کآب حیاتم ز دهن درگذشت. مخزن اسرار
و ندانستم که شب وصل ما کی سحر شد و چه پیش آمد که آن ماه نو را از شیفتگان و دیوانگان باز نهفتند. همین دانم که آرزو داشتم آن شب تا صبح یا شام قیامت به درازا انجامد و روز غماز پرده در شب روشن وصل را به روز تاریک فراق بدل نکند:
چه میگویم که هست این نکته باریک
شب روشن میان روز تاریک. گلشن راز
و هزار دریغ و صد هزار افسوس که:
روشنی آنشب چون آفتاب
جویم بسیار و نبینم بخواب
زان همه شب یارب یارب کنم
بو که شبی جلوه آن شب کنم
جز بچنان شب طربم خوش نبود
تا شب خوش کرد شبم خوش نبود
آنشب و آن شمع نماندم چه سود
نیست چنان شد که تو گویی نبود. مخزن اسرار
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا. حافظ
باری چون سحر تیغ زنان از راه رسید و به مصداق « زمان چون شمشیر برنده است» رشته وصل ما را ببرید. آهی آنچنان آتشین از دل برآوردم که خرمن روز را خاکستر کرد و آهی آنچنان سرد که چشمه خورشید را فسرد و چون آفتاب روز بر زمهریر هجران تافت از ناودان مژگان آب بر ایوان چهره من جاری کرد و
بانگ برآمد ز خرابات من
کای فلک این است مکافات من
گویی روزگار که رقیب عاشقان و پاسبان رندان و خبیث حسود و کینه جوی آدمیان است با آنکه عاشقان از بیم ابلیسان زبان بسته بودند و:
بس احتیاط کردند تا نشنوند ایشان
گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند. دیوان شمس
و فریاد برآوردند که:بگیرید و زنجیرش کنید و بسوی دوزخش روان سازید!
زگردون نعره می آید که اینت ای عجب کاری
که سعدی را ز روی دوست برخوردار می بینم. سعدی
این است قصه دیدار نظامی و حافظ و سعدی و مولانا و دیگر صوفیان معبد قدس ایران که از باغ دل و گشت و گذار در گلشن راز و خلوت با ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوتند و این است آن شب قدر و روزهای اسری که عاشقان را برات آزادی بخشیده اند.
روز سپید، آننه شب داج بود
بود شب اما شب معراج بود. مخزن اسرار
آن وصال و آن سلام و آن مستی و مدهوشی تا صبحگاه هشیاری بیش نمی پاید و به گفته شیخ محمود شبستری:
پس هر مستی ای باشد خماری
در این اندیشه دل خون گشت باری
نظامی در گوشه و کنار پنج گنج بارها از آن باغ بلند ایرانی تبار که باغهای زمین، خیالی از رنگ و بوی اوست و:
از گل آن روضه باغ تبار
نیم زمین یافته رنگ بهار
به رمز و اشارات سخن گفته و گویی خاطره بوستانها و گلستانهای بهشت آسای ایران و آن معشوق و آن ناز و عتاب را پیوسته پیش چشم داشته و با خیال آن عشقبازی کرده است:
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
و چون مانی از سرخ و زرد دو عالم دیده فرو بست و به باغ رخسار معشوق رسید تمام چشم شد از شهود و تمام دل شد از عشق و تمام رقص شد از شادی و تمام هیجان و حیرت شد از فر و شکوه ایران و:
به هر مویی تنش رقصی برآورد
به هر عضوی دلش چشمی برآورد
وز آن دیدن که حیرت حاصلش بود
دلش در چشم و چشمش در دلش بود. خسرو و شیرین
و در آن خرابات بی خویشی از دست آن ساقی که هر دو آلم یک فروغ روی اوست:
خورد شرابی که حق آمیخته
جرعه آن در گل ما ریخته. مخزن اسرار
جام آن شراب بخت و اقبال بلند آدمی است و ساقی آن معرفت و شراب عین عشق است و زرتشت که به مصداق اوستا که اهورا به رسولش فرمود: چیزی نماند که ترا نیاموزم، تمامی آن شراب را در کشید و هیچ باقی نگذاشت.
جامش اقبال و معرفت ساقی
هیچ باقی نماند «در باقی». هفت پیکر
وهر که در خرابات «در گوشه و کنار» از آن شراب حضور جرعه ای نوشید به آن دیدار فرخنده رسید و در آن فردوس جمال که گفته اند:
تا بهشت رخت ای دوست تماشا کردیم
پشت بر باغ گل و سبزه و صحرا کردیم.
بچشم دل نظاره ای کرد بی اختیار فریاد برآورد که ای کاش مردمان می دانستند:
چه شکرهاست در آن شهر که قانع شده اند
شاهبازان طریقت به مقام مگسی. حافظ
و سودایی در سرش پدید آمد که بیخبران را خبر کند و بدان باغ فرا خواند. نظامی نشان سخن پروران یزدان را همین دیدار دانسته و رسالت آنها را دنباله رسالت زرتشت خوانده است.
بلبل عرشند سخن پروران
باز چه مانند بدان دیگران
پیش و پسی بست صف ایلیا
پس شعرا آمد و پیش خدا
این دو نظر محرم یک دوستند
«این دو» چو مغز آن دگران پوستند
در این دیباچه کوتاه بمصداق سخن مولانا که گفت:
عهد کردم چونکه بردم نام او
باز گویم رمزی از انعام او. مثنوی
برمزی از غمزه فتان نظامی و چشم جادوی او که کاروانی از سحر سخن بدنبال دارد بسنده کردیم.
میگویند مخزن اسرار در سال ۵۷۲ به بهرام شاه، از ملوک خراسان، از شهریاران دست نشانده امپراتوران سامانی در اقلیم خراسان، هدیه شده و بهرام شاه به نشان قدردانی هدایای بسیار از جمله پنج هزار سکه زر برای نظامی جایزه فرستاده است. مخزن اسرار در کنار «باغ حقیقت» سنایی که به بهرامشاه اهدا شده از مهمترین منظومه های اخلاقی و عرفانی ادب پارسی است. با این تفاوت که شیوه سخن سنایی با عطار و مولانا صیقل یافته و به مرتبه کمال رسیده است اما مخزن اسرار نظامی درنوع خود تا امروز همچنان بیرقیب مانده و دعوی نظامی که گفت:
تیغ ز الماس زبان ساختم
هرکه پس آمد سرش انداختم. مخزن اسرار نظامی پارسی
همچنان راست آمده است، چنانکه از روزگار نظامی تا کنون منظومه های بسیار چون «انوار آگاهی» امیر خسرو و «انوار بهشتی» خواجوی کرمانی و «تحفه آزادهگان» جامی و « آغازگران» عرفی شیرازی و دهها منظومه دیگر در اقیانوس بیکران ادبیات زبان پارسی به شیوه نظامی سروده شده و هر یک در نوع خود بسیار شیوا و زیبا است. از جمله وقتی به امیر خسرو گفتند که تو گویی با نفس نظامی زنده ای و اینهمه سخن از اوست و آن تو چیست پاسخ داد:
احسنت زهی سخنور چست
کز نکته دهان عالیم شست
می داد چو نظم نامه را پیچ
باقی نگذاشت بهر ما هیچ
و به نشان این حقیقت نسخه های متعددی از «پنجگانه» نظامی هست که «پنجگانه» امیرخسرو را در حاشیه دور تا دور آن نوشته اند و رباعی زیر درباره همین نکته سروده شده است!
هرکس که دو پنج را تمامی گردد
در ملک سخن تمام و نامی گردد
در حاشیه جای شعر خسرو زانست
تا گرد سر شعر نظامی گردد
مکتبی شیرازی یکی دیگر از شیفتگان نظامی در لیلی و مجنون خویش که اوج سخن اوست از استاد خود چنین یاد می کند:
آن خوش سخنی که وقت تحویل
پیغمبر عقل راست گابرائیل
چون او نی خامه پر نوا کرد
نه گنبد چرخ پر صدا کرد
من کان هنری همای دیدم
چون سایه به بال او پریدم
و دیگران نیز هریک بزبانی همین چم ها را باز گفته اند.
و درود بر باغ آفرینان جهان باد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر