سه‌شنبه، مهر ۲۹، ۱۴۰۴

گفتگوی زرتشت با خدا بخش دو


ادامه گفتگوی زرآتش با حضرت حق
پرسش در احوال خلق و پوشیده نبودن احوال خلق بر او
خداوند دارنده هست و نیست
همه چیز «جفت» است و ایزد یکیست (فردوسی)



گفت یک انگشت بر چشمی نهی
بینی از خورشید عالم را تهی
فقط کافیه یکجا خطا کنی و یا روی خود را از حقیقت برگردانی و حقیقت را ندید بگیری و یا چشم خود را بر روی آن ببندی، دراینحال کل هستی و دنیایت را تهی از حق و حقیقت کرده و دچار نتایج ناپسند آن خواهی گشت. و این درست مانند این است که با یک انگشت، چشم را بپوشانی و درنتیجه دنیای خود را از دیدار خورشید و تابش آفتاب تهی و محروم ساختی.
بعبارت ساده تر، یک دروغ، یک مردم آزاری، یک دزدی کوچک و نامردمیهائی از ایندست، هرچند هم که ناچیز و خرد باشند، ترا به پلیدی آلوده ساخته و مجازات و ریو درپی دارند، که باید منتظرش باشی.
یک سر انگشت پرده گاه شد
وین نشان ساتری شاه شد
هنگامی که یک دروغ و یا بطور کلی یک کژروی ساده، آدمی را از حق و حقیقت دور ساخته و دنیایش را از مهر تهی و از نور و گرما محروم گردانیده و او را دچار رنج ناشی از خلاف خود میگرداند، پس هنگامیکه ماه چشم زمین را از دیدار خورشید محروم میسازد (بهنگام کسوف) و تمامی زمین و آدمیان را از نور و گرما محروم میگرداند، چه قیامت و مجازات سنگینی در راه است. کنایت از جرم و کژ رویهائی بزرگ آدمی است.

ساتر دراینجا ماه و بطور کلی بمعنای اقمار و یا ستارهگانی که از خود نوری ندارند و روشنائی آنها بدلیل منعکس کردن نور ستارهگان دیگر است. مانند ماه که قمر زمین است و نور خورشید را بازتاب داده و یا میپوشاند. و در رابطه با زمین، و بهنگام کسوف، حکایت همان یک انگشت را دارد که چشم زمین را از دیدار خورشید محروم میسازد.
تا نپوشاند جهان را نقطه ای
مهو گردد آفتاب از سفته ای
لب ببند و غور دریایی نگر
بحر را حق کرد محکوم بشر
هنگامیکه یک انگشت (نقطه ای) که بر روی چشم گذاشته میشود، انسان را از نور خورشید محروم میسازد، پس کسوف یعنی خاموش شدن کل خورشید، انسان را از خدا محروم میسازد. کنایت از اینکه، یک دروغ و یا یک خطای کوچک آدمی را در جایی، بزمین گرم میزند، و ارتکاب به یک خطای بزرگ و یا جنایت، موجب روی برگرداندن خدا از انسان گشته و او خدا زده میشود. که دراینحال هرچه ببافد پنبه، هرچه بگوید، بیهوده، هرچه بدود بی نتیجه، هر چه بخورد بیمزه، هر مدت بخوابد باز هم خسته، هر خوشی لحظه ای، هر دوستی دشمن، هر عزیزی از او بیزار و در آخر هم دچار آنچنان جهنم درونی و تاریکی و ظلمات و سوختنی خواهد شد که حتی تصورش هم ترسناک است. و مواد مخدر و مستی الکل هم تنها مدتی او را از چنین جهنمی پرت نگاه میدارد و بقیه ماجرا.
در اینجا میگوید اگر میخواهی اینطور نباشد و جان و جهانت از نور یزدان تهی نگردد، پس در سکوت به ژرفای دریای اندیشه فرو رو. در مصرع سوم میگوید، ژرف بیندیش.
چراکه دریای حقیقت آنچنان عمیق است که هرچه بروی به انتهای آن نمیرسی.
و خداوند دریا را برای موجودات زمین و از جمله آدما آفرید، و آنرا نمونه ای برای درس بشر قرار داد.
چرا؟ چون ببیند و ژرفای آنرا بنگرد و بیآموزد. و مانند دریا ژرف باشد، اسرار آمیز باشد، بزرگ باشد، جوش و خروش داشته و زنده باشد، متین و صبور باشد و با حقیقت باشد.
چگونه میتوان از دریا آموخت؟ یک آدم معمولی رنگ و پهن و وسعت و افق و امواج و بالا و پائین رفتن آب (جزر و مد) دریا را میبیند، یک ماهیگیر علاوه بر اینها به موجودات داخل دریا هم توجه دارد. یک غواص عمق دریا را هم درنظر میگیرد، یک دریانورد و یا ناخدای کشتی علاوه بر همه اینها حواسش به کوه های یخی و جزایر سنگی و طوفانهای دریائی هم هست، یک زیست شناس به میکروبها و املاح و بسیاری از پدیده ها و حقایق دیگر دریا توجه میکند ووو، همه اینها دریا را میشناسند و نمیشناسند. حقیقت هم همینگونه است. در تاریکی به هر جای پیل دست بزنی همان را پیل می انگاری. یعنی هر آدمی بر اساس دنیای درونی و بیرونی خود، حقیقت را دیده و میشناسد، مگر ایلیائی و مردمان حق.
و حالا اگر همین الگو را در رابطه با شناخت هستی استفاده کنیم، آنگاه منظور مولانا که میفرماید، «لب ببند و غور دریائی نگر» را، خواهیم فهمید.
واژه پارسی غور به معنای دقت و تأمل در موضوعی است و همچنین می‌تواند به معنای ژرف یا عمیق نیز بکار رود. در امری بدقت نگریستن و تفکر کردن.
سفته در اینجا کنایت از پوشاندن روی خورشید توسط ماه و یا قمر زمین است.
واژه پارسی سفته همچنین یعنی تیر، پیکان، ستبر، غلیظ، سوراخ، سخن بکر، سنگ قیمتی، محکم.
مهو یعنی ناپدید (۱)
چار جوی ژن نآت در حکم ماست
این نه زور ما ز فرمان خداست
در این بیت منظور مولانا از چار جوی «ژن نآت» و یا «چار جوی پنهان» همان چار جوی تن آدمی یعنی: «خون و یا دم» «لنف و یا بلغم‌» «زردآب و یا صفرا» و «آب مغز، هورمون و یا سودا» است که هر چار جوی در بدن آدمی در جریان است. (۲)
و میفرماید کنترل این چار جوی در دست اراده و کردار ماست، و این هم نه اینکه ما از خود داشته باشیم، بلکه این در ذات آفرینش ما و بفرمان ایزد یکتا است. او چار جوی را در بدن ما قرار داده و برقراری و حفاظت و نگهداری آنها را بعهده تن گذاشته است.
هر کجا خواهیم داریمَش روان
همچو سِحر اندر مرادِ ساحران
چگونگی جریان یافتن جوی های تن، چند و چون آنها، برقراری تعادل در کم و کیف آنها، بدلخواه و خواست آدما است. و آن جویبارها را به هر کجا که بخواهند روان میکنند. مانند شعبده بازان که بدلخواه خود، شعبده و ویژن تقلبی ساخته و مثلا خرگوش از کلاه بیرون میکشند.
همچو این چار چشمۀ چشمِ روان
هست در حکمِ دل و فرمانِ جان
و حالا چرا کارکرد این چار چشمه در دست ماست؟ چون تنظیم و سلامت هر چار کاملا به سبک زندگی روزانه ما بستگی دارند. اینکه چه بخوریم یا نخوریم، بخوابیم یا نخوابیم، خشم و استرس و نفرت و ناکامی و زیبارویانی از ایندست، در روزمره ما جریان داشته باشند و یا خیر و اینکه توانا به کنترل هوا و هوس خود باشیم یا نه، همه و همه در سالم جریان داشتن این چار نقش دارند.(هست در حکم دل و فرمان جان)
گر بخواهد رفت سویِ زهر و مار
ور بخواهد رفت سوی اعتبار
گر بخواهد سوی محسوسات رفت
ور بخواهد سوی ملموسات رفت
گر بخواهد سوی کلّیات راند
ور بخواهد سوی جزئیات ماند
مثلا اگر جلوی افراط در خوردن آجیل و خوردن هسته جات را نگیری، دچار غلظت خون و صفرا و سودا خواهی شد. و درنتیجه آجیل بجای قوت بخشیدن(اعتبار) بدن را دچار بیماری میکند(زهر مار). اگر به سودا گرفتار شوی، دچار جنون و دیوانگی شده از واقعیت (محسوسات) به خیالات(ملموسات) میرسی. اگر به بلغم دچار شوی، باید با ده ها بیماری دست و پنچه نرم کنی. و تاآخر. یعنی به تناسب زیادت و یا کم شدن این چار جوی و یا عناصر وجودی، روحیات و خلق و خو، رنگ پوست و چهره، شوق و ذوق، بلندپروازی ها، بیماری ها، هوا و هوس، آرزو یا شوق شدید ووو در نزد آدمی تغییر پیدا خواهند کرد.
همچنین هر شش گشن چون نایژه
بر مراد امر دل شد جایزه
پس از چار جوی بدن، شش حس و یا گیرنده های برونی هم داریم که مانند کانالهای اطلاعاتی اخبار خارجی را به انسان میرسانند و شامل: چشم، گوش، بینی، دهان، پوست و مو میباشند. که اینها هم تحت کنترل خود انسان هستند. و به امر دل او کار میکنند. مثلا آدمی فقط آنچه دوست دارد و دلش را راضی نگاه میدارد را میشنود، یا میبیند و یا میخورد و تاآخر.
واژه پارسی نایژه دراینجا یعنی کانال. همچنین بمعنای کوزه، لوله، دریچه، جای گشایش هم هست. ولی در اینجا کنایت از گیرنده ها و راه های وارد شدن عوامل خارجی به تن است، که مانند کانل ارتباطی کار میکنند. بطور مثال: موها امواج را جذب میکنند.
شش گهر دادیم در ادرج سر
شش حس دیگر بود هم مستتر
بجز آن شش گیرنده بیرونی، آدمی دارای شش قوه درونی که پوشیده هستند نیز میباشد. این شش حس درونی عبارتند از:
-هوش که به آن دماغ هم میگویند، که کارش پیدا کردن ساده ترین راه حل ها برای مشگلات آدمی است. (بینی)
-شعور، گیرنده ای که زمان و مکان و سخن و موقعیت شناس است، و به آن شعور میگویند. (زبان شناسی)
-جنبه، گوش محرم، گوش هش و یا بقول مولانا گوش غیب گیر و یا گوش سروش، آن گیرنده ای است که میتواند دروغ و راست را از هم تشخیص دهد(حتی اگر آنها را در وسط یک پیاز یعنی در ده ها لفافه بپیچند و تحویل دهند.)و ندای حق را از ندا های دیگر باز شناسد.
و به آن جنبه میگویند. مثلا با کسی که دارای این گیرنده نیست اگر شوخی کنید آنرا جدی گرفته و جبهه میبندد. مردم درباره اینگونه افراد میگویند، که او جنبه شوخی ندارد. یعنی نمیتواند بین دروغ و راست و یا شوخی و جدی تشخیص و تمیز دهد.(گوش)
-چشم بصیرت و یا چشم سوم، آن گیرنده ای است که همه چیز را همانطور که ذاتا هستند میبیند و هیچ گریم و یا پرده و حجابی نمیتواند مانع از دید او شود. (چشم)
-برات، و یا حس برتر، حسی که میتواند از آینده خبر دهد (الهام و یا حس ششم) همان که خرمن مردم آنرا «به دلم برات» شده مینامند. واژه «برات» یکی از کهنترین پاژگان پارسی است که وام گرفته از اوستا است و دارای معانی و مترادفها و کاربردهای زیادی است. در اینجا یعنی حس برتر.(مو)
-وجدان، و یا حس لمس کردن خدا که آنرا وجدان مینامند. و آن حسی است که تلنگر خدا به آدمی نامیده میشود. و هنگامی که گفته میشود طرف وجدان ندارد، یعنی انقدر از خدا دور است که حتی تلنگر خدا را هم نمیتواند دریافت کند. (پوست)
انسانهای معمولی و یا اکثر مردم دنیا، دارای شش گیرنده پایه و جسمی و یا حواس دون بوده و آدمیان برتر دارای شش گشن درونی و یا گشن های درونی هم میباشند.
این مطلب را مولانا از کتاب شفا، نوشته دانشمند بزرگ عالم بشریت، حضرت پور علی سینا وام گرفته است. دو کتاب شفا و قانون ابن سینا، پایه و اساس کل پزشکی دنیاست که به زبان پارسی نوشته شده است. ولی در این ۴۷ سال گذشته که ایران دست بیابانگردان افتاده، اصل هر دو کتاب (مانند تمامی کتب علمی و تاریخی و فلسفی و باستان ایرانیان)ربوده شده و ترجمه ناقصی از آنها به لهچه عربی به ایرانیان تحمیل و در جهان معروف گشته است.
کنترل آن شش گیرنده بیرونی و این شش دریافت کننده درونی و پنهان (مستتر) همگی در دست دل انسان است.
ادراج یعنی وارد کردن.





هر طرف که دل اشارت دادشان
میدوند احساسها دامن کشان
دل آدمی آن دوازده تن بینوا (دوازده حس) را بهر سوی که بخواهد میکشد. و دل که امر کند آن دوازده بیدرنگ و با کمال میل و خرسندی حاضر بخدمت می ایستند و یا دامن کشان(با نرمی و ظرافت) براه می افتند.
دست و پا، در امر دل اندر ملآء
همچو پیکان در کمان رام ها
بجز چار جوی و دوازده حس، سپس اندام هائی مانند دست و پا هستند که مطابق میل دل آدمی عمل میکنند. همانگونه که تیر و کمان کاملا به اختیار تیرانداز میباشند.
ملآء در اینجا یعنی تیز و سبک رفتن. تند و سبک رفتن، سریع است.
واژه پارسی «رامی و یا رام» از واژگان مهم در زبان اوستائی و پارسی است و دارای مترادفها و چمها و کاربردهای زیادی است و در اینحا بمعنی و چم تیرانداز و شکارچی و شکارکننده نخچیران است. بسیاری از بزرگان ایران زمین نام رام و یا لقب رامی دارند.
دست و پا در حق ما استایش است
در حق پاکی حق آلایش است
دست و پاها برای ما زندگی را میسر و آسان مینمایند و هدیه خداوند است. و بهمین سبب باید تنها در راه حق و حقیقت بکار گرفته شوند.
دل بخواهد پا درآید زو برقص
یا گریزد سویِ افزونی ز نقص
ولی اگر دل بخواهد پای آدمی سماء میرقصد و یا از دامنه کوه (نقص) به سوی قله کوه(افزونی) میرود. کنایت از کردار نرم و ظریف و کردار سخت و دشوار است که پاهای آدمی توانا به انجام هم این و هم آن هستند.
دل بخواهد دست آید در حساب
یا به انگشتان نویسد او کتاب
اکر دل بخواهد دستان کارگری میکنند(در حساب) و یا با انگشتان خود نویسندگی میکنند. کنایت از کار سخت کردن و کار نرم انجام دادن دستها.
دست در دست نهانی مانده است
او درون، تن را برون بنشانده است
اختیار دست آدمی در دست پنهانی است که آن دست پنهانی(دل) در درون تن است، درحالیکه دستان انسان در بیرون به تن وصلند. یعنی مردم دستان را میبینند که مشغول بکار خیر و شر و نرم و سختند، غافل از اینکه، آنکه آنها را وادار به کردار میکند، دستی است که در درون تن جای گرفته است.
گر بخواهد بر عدُو ماری شود
ور بخواهد بر ولی یاری شود
اگر دل فرمان دهد، دستها مانند مار بدور گلوی دشمن پیچیده و او را هلاک میکنند. و باز بفرمان دل است که همان دستها بکمک و یاری و برای دوستی بکار میروند.
ور بخواهد کفچه ای در خوردنی
ور بخواهد همچو گُرز بهمنی
به اراده دل است که دستها مانند قاشق خوراک میخورند. و همان دستها میتوانند ماند گرز قهرمان و دلاور ایران زمین، رستم کبیر عمل کنند.(گرز وهمنی)
یکی دیگر از مهمترین واژه های اوستائی «بهمن» است، بمعنی آنکه پندار و گفتار و کردار نیک دارد و زبان و دل او با ایزد یکتا، راست و درست است. درباره واژه وهمن میتوان کتابها نوشت (پیش از این مختصری در رابطه با این واژه نوشته ام) و در اینجا منظور رستم دستان و گرز اوست که بسیار سنگین بود و جز خود او کسیرا یارای بلند کردن آن گرز نبود.
منظور این بیت هم، کار سبک و کار سخت توسط دستها است که بخواست دل انجام میشود.
دل چه میگوید بدیشان ای عجب
ترف پیوند ترف پنهانی سبب
رابطه بین اندامهای بیرونی و درونی انسان با دل او که در درون تن پنهان است، و اندامهای آدمی را مهار و کنترل میکند، یکی از شگفتیهای آفرینش است.
مولانا ضیاء دین، در این ابیات میفرماید، برخلاف آنچه که تصور میشود، این مغز نیست که مرکز فرماندهی تن را دارا است، بلکه دل انسان چنین توانائی را در اختیار خود دارد. و پرسش اینجاست که چگونه و چطور دل آدمی اختیار تن او را دارد؟
واژه پارسی ترف، که ترفه متداول و خوانده و نوشته میشود به معانی و کاربردهای زیادی است، در اینجا یعنی، فن و مهارت. و ای اجب «ترف پیوند ترف پنهانی سبب» یعنی این مهارت و فن و کارائی اندامهای پیوند خورده بیرونی بدن، با مهارت و کارگردانی آن محرک و یا سبب درونی (دل) شگفت انگیز است.
دل مگر مُهر شه جم یافته است
که مهار تن براو برتافته است
این کارگردانی دل و مهار اندامها و جسم آدمی توسط او، آنچنان شگفت انگیز است که آدمی را بیاد نگین انگشتر جمشید شاه، آن پادشاه بزرگ جم که دئو ها و پریان را بخدمت و زیر نگین خود داشت، می اندازد.
و شاید آنچه که ما پری و دئو میخوانیم درواقع همان اعضای تشکیل دهنده جسم آدمی است.
شیش حسی از برون میسور او
شیس حسی از درون مأمور او
شش گشن و یا حواس بیرونی آدمی( گوش و چشم و بینی و دهان و پوست و مو) توسط دل بکار گرفته شده و میسر بکردار میشوند. و آن گشنهای درونی که موجب (۱-احساس همدردی و ترحم ۲-خیال و رویا ۳-بیم و ترس ۴- حافظه و یاداشت ۵- تفکر و تعقل ۶- حس داوری و قضاوت ووو.) میشوند (۳) مانند مامورانی میمانند که بیچون و چرا اوامر دل را اجراء میکنند و بر روی آن گشنهای بیرونی تاثیر گذاشته و آنها را تابع خود میگردانند.
واژه پارسی میسور یعنی میسر، آسان کردن، آسان شدن، آسان گردیدن، سهل شدن.
دو و ده حس است و هفت عضو دگر
آنچه اندر گفت نآید می شُمَر
آن دوازده گشن و یا حواس دوازدهگانه را میشناسیم، همچنین هفت عضو مهم درونی بنامهای مغز، قلب، معده، ریه، کبد، کلیه، و طحال هم معرف حضورند. دست و پاها و سر و گردن و شکم و باسن را هم هر روزه سروکار داریم. اما آدمی تنها اینها نیست، و طبق این بیت دوازده حس و هفت عضو دیگر هم موجودند که دل رهبری آنها را بعهده دارد و هر کسی آنها را نمیشناسد و حتی نامشان هم بگوشش نخورده است و حضرت پیدا کردن آنها را بعهده خوآن گذاشته است. و میگوید آنها را بشمار.
یعنی این آقای دل که نقش پادشاه تن را داراست و حواس و اعضای بدن، خادمان او هستند، توانا بکارهای دیگر است. مولانا وسعت و بزرگی آدمیان را برخ میکشد.
چون شه جم داد دار و مبتری
بر پری و دیو چون انگشتری
تو مانند جمشید شاه(کوروش کبیر) توانا و و شجاع و دلاور و دارای دانش بیکرانی. و بر تمامی موجودات پیدا و پنهان سرور و مهتری. و این حکایت و کنایت از جان آدمی است که دانا و توانائی بی مانند است.
مبتری یعنی دانشمند. مبتر یعنی علوم پایه و اساسی.
گر در این مُلکَت بری باشی ز ریو
خاتم از دست تو نستاند سه، دیو
تنها اگر جسم و جانت را پاک نگاهداری، به آن نور دست خواهی یافت. و سه پای و اساس پاکی یعنی پندار، گفتار و کردار ترا هیچ کسی نمیتواند تحت تاثیر خود قرار دهد. واژه «سه» کنایت از سه کردار آدمی یعنی پندار، گفتار و کردار اوست.
بعد از آن آلم بگیرد اسم تو
دو جهان محکومِ تو، چون جسم تو
پس از آن به عمر جاودان دست یافته و مشهور جهان گشته، و دو جهان در خدمت تو خواهند بود. و مانند دل پادشاه جسم دنیا خواهی بود.
ور ز دستت دیو خاتم را بِبُرد
پادشاهی فوت شد، بختت بِمُرد
جمشید شاه هنگامیکه خاتم را از دست داد، ژهاگ(ضحاک) بر او چیره گشت و پادشاهی از او رفت. و بختش واژگون شد. در رابطه با آدمی، کنایت از این است که با از دست دادن آن نگین و گهر اصل آدمی، یعنی پندار و گفتار و کردار نیک، انسان به شوم بختی و هلاکت میرود.
واژه اوستائی و مرکب «ژهاگ»(ژ + هاگ) بمعنی ( ژ یعنی از + هاگ دارای معانی و تعریفهای زیاد و ژرفی است که بحث علمی و فلسفی بزرگی را دارا است و. بطور خیلی مختصر و در اینجا یعنی اسپر و یا عامل و یا تخمی که موجب فساد و پلیدی میشود. ولی همین هاگ بمعنی ایجاد زندگی هم هست و درست بخاطر تضادی که در خود دارد، در فلسفه بحث گسترده ای را دارا میباشد.(۴)
واژه پارسی اسپر به زبان آمریکائی رفته و با همین معنا و بیان مورد استفاده است.(spore)
بعد از آن یا خسرآ شد ناعباد
بر شما مختوم تا روز تن آد
سپس ایرانیان خسرو و پادشاه و رهبر مادی و معنوی شان را که چاره گرشان بود (یا خسرآ) از دست داده، و در نتیجه خود نیز از خدا دور افتاده(ناعباد) و روزگارشان تباه گشت. و اینچنین شد که تا روز تناسخ (تن آد) حسرت آن روزهای خوش به دلشان خواهند ماند. جمشید رفت و ژهاگ بجایش نشست و ایرانیان به عمق ذلت فرو رفتند، و تاریخ تکرار شد و شاه فقید و تحصیلکرده و صاحب چندین هنر و آزادیخواه و ایران دوست رفت و بجایش یک بیسواد، جنایتکار و مامور بیگانگان که از ایران و ایرانی بشدت متنفر بود بجایش نشست و روزگار ایرانیان تباه گشت.
واژه اوستائی تن آد، یکی از اسامی تناسخ است.
ور تو ریوِ خویشتن را مُنکِری
چون روی آنجا تو روشن بنگری
مکر خود را گر تو انکار آوری
از تراز و آئینه کی جان بَری.
اگر تو مجازات تناسخ را (ریو خود) را نمیپذیری. هنگامیکه به برزخ بروی خواهی دید، که در گمراهی بودی، و اگر از ارتکاب به پلیدی بیم و هراسی نداری، در عدم و با برزخ که سر و کارت با آیینه و میزان است، رسوا خواهی شد و جان سالم بدر نخواهی برد.
ریو یعنی مجازات.
این سخن پایان ندارد چون کنم
بعد از این بر قصه لقمان تنم.
این سخن پایانی ندارد. و برای روشنتر شدن مطلب به قصه لقمان میپردازم.
پاورقی
(۱) مهو یعنی فرسوده، نابود شده، خراب شده، محو شده، غیر موجود. برای نابود کردن، پاک کردن، محو کردن. نابودی، تمیز شده، پاک شده، حذف شده. گیج، منگ. لغو. پوسیدگی، زوال، خرابی. نامرئی، ناپدید، پنهان، مخفی. غرق شده، زیر آب فرو رفته.
(۲) از هزاران سال پیش در ایران که مرکز تمدن دنیا است، آریائیها به چلیپ و یا چار عنصر (خاک، آب، هوا و آتش) اعتقاد داشته و چهار ویژگی برای این عناصر قائل بوده (گرمی، سردی، تری و خشکی) و معتقد بودند که آنها در چار جوی و یا چار مایع اصلی بدن انسان و حیوانات راه و تاثیر دارند. که این چار جوی عبارتند از: خون یا دم(گرم و تر)، بلغم(سرد و تر)، صفراء(گرم و خشک) و سوداء(سرد و خشک)، و دخالت این چهار مایع را در کلیه حالات بدنی اعم از تغییرات فیزیولوژیک و پیدایش بیماریها و بهبود حال بیماران موثر دانسته و می‌گفتند: هر گاه این چهار مایع به نسبت طبیعی و متعادل با یکدیگر در بدن وجود داشته باشد بدن سالم است، ولی اگر یکی از این مایعات یا چند تا از آنها از نظر کمی (نسبت بسایر اخلاط) یا از نظر کیفی متحمل تغییراتی شوند(بعلت سوء تغذیه یا تنفس هوای فاسد یا شدت گرمای هوا ووو) تعادل این مایعات برهم خورده، و در اینحال ساختمان طبیعی بدن تغییر کرده و مواد مختلفی بوجود میآید که طعم آنها تلخ، شور، شیرین، ترش یا بی طعم میباشد و برحسب کم و بیشی مقدار یا کیفیت آنها کم و بیش زیان آور میگردند، و بدین ترتیب بیماری های خفیف و شدید بروز میکند. در دیدگاه پزشکهای ایرانی از گذشته، ویژهگیها و مشخصات جسمانی افراد با مزاج و یا طبع آنها سازگار است.
کسی که عنصر آتش در وجودش بیشتر باشد صفراوی مزاج است.
کسی که عنصر هوا در وجودش بیشتر باشد دموی مزاج است.
کسی که عنصر آب وجودش بیشتر باشد بلغمی مزاج است.
کسی که خاک وجودش بیشتر باشد سوداوی مزاج است.
اگر شما یعنوان مثال گرمایی باشید، پوستتان گندمی باشد، بمواد غذایی خاصی حساسیت داشته باشید و بسیاری خصایص دیگر همه از طبع و یا مزاج شما سرچشمه میگیرند.
همچنین چار جوی امپراتوری سامانی یعنی، پالاد رود(فرات) و اروند رود(دجله) و سیهون و جیهون است. که تمدن سامانیان در بین این چهار رگ زمین تشکیل شد و به آن تمدن بین نهرین و یا امپراتوری سامانی گفته میشود.
(۳) از شش گشن داخلی، احساسات گوناگونی تولید میشود، مانند: ۱-احساس همدردی و ترحم ۲-خیال و رویا ۳-بیم و ترس ۴- حافظه و یاداشت ۵- تفکر و تعقل ۶- حس داوری و قضاوت ۷- دژم و خشم ۸-اکول و شکم پارهگی ۹-نفرت و بیزاری ۱۰- حسادت و رقابت ۱۱- آز و حرص ۱۲- کینه و انتقامجوئی ووو.
(۴) واژه هاگ معادل اسپر و بمعنای عایقی پوشاننده و عامل لقاح گیاهان و یا نباتات، و یا ذات لقاح پنهان نبات است. یاخته‌ای تک‌ سلولی ریز در رستنیهای نهانزا که بمنزلۀ تخم است و هرگاه بجای مناسب بیفتد رشد میکند و بزرگ میشود. یاخته های تولید مثلی در گیاهان بیگل، قارچها، سرخسها و تعدادی از باکتریها که در چرخۀ زندگی یا تکثیر آنها نقش دارد.
همچنین شکل خفته و مقاوم باکتری است که بر اثر ایجاد آن میکرب میتواند در شرایط نامساعد، حیات خود را حفظ کند. توضیح آنکه بعضی از باکتریها در شرایط نامساعد، توسط تولید هاگ، در برابر وقایع ناگوار مقاومت بیشتری میکنند، چنانکه هاگهای برخی از میکربها قادرند سالهای متمادی در روی یک قطعه چوب باقی مانده و نسبت به شرایط سخت و حتی مواد گندزدا مقاومت کنند. هاگ پاره ای از میکربها مدت یک ساعت حرارت آب جوش و یا ۱۶۰ درجه حرارت خشک کوره را تحمل مینماید. هاگ باکتری دارای فعالیت حیاتی بسیار ناچیزی است، زیرا کلیه اعمال حیاتی مستلزم مقدار کافی آب و رطوبت است که هاگ فاقد آن میباشد. وقتی هاگ در محل مناسب و مرطوبی قرار گیرد، سیتوپلاسم که بوسیله غلافی احاطه شده در نتیجه جذب آب متورم میشود و غشا اطراف را ترکانیده بشکل رشته ای میکرب از آن خارج میشود. باید دانست که اکثر باکتریها فاقد خاصیت تولید هاگ هستند و در بین آنها فقط دو خانواده باسیلوس و کلوستریدیم میتوانند در مواقع لزوم هاگ دار شوند. طرزایجاد هاگ این است که ابتدا دانه کوچک و شفافی در داخل پیکر باکتری ظاهر میگردد که بتدریج بزرگ میشود. از مکانیسم تشکیل هاگ و اعمال شیمیائی که در داخل باکتری در هنگام تولید آن صورت میگیرد اطلاع کاملی در دست نیست . برخی آن را در نتیجه شکل هسته میدانند و هاگ را از جنس دانه های هسته میپندارند. عده ای معتقدند که تولید هاگ همواره با ترکیب دو باکتری با یکدیگر و مخلوط شدن هسته آنها توام میباشد. آنچه مسلم است اینکه هاگ پس از مدتی بشکل توده متراکمی تمام پیکرباکتری را فراگرفته توسط پوشش ضخیمی احاطه میشود. بطور کلی هاگ های میکربی فاقد آب، بحالت آزاد میباشند و عده ای تصور میکنند که در هنگام تبدیل باکتری به هاگ مولکولهای آب محتوی در آن با سایر مواد شیمیایی و پروتئینها ترکیب میگردد. در ترکیب شیمیایی هاگها املاح معدنی مانند کلسیم بیشتر از فرمهای رشته ای میکرب وجود دارد. و همین فقدان آب و ازدیاد کلسیم موجب ازدیاد مقاومت باکتری در برابر حرارت میباشد. پس از تشکیل کامل هاگ دیواره داخلی باکتری مانند پوسته خارجی دانه حبوبات جدا و هاگ کروی یا بیضی شکل آزاد میگردد.
سلولی که بدون آمیزش نطفه های نر و ماده تکثیر گیاهان را در نهانزادان موجب میشود. گیاه یا حیوان یک سلولی محاط بوسیل. یک غشای نسبتا سخت مقاوم در مواقعی که این حیوان یا گیاه یک سلولی در شرایط نامتعادل قرار گرفته است . رد. بزرگی از تک سلولیهای جانوری بمحض قرار گرفتن در شرایط نامناسب دورشان بوسیل. یک غشای سخت احاطه میشود و این رده را بهمین مناسبت هاگ داران مینامند. در بین یک سلولیهای گیاهی تعداد زیادی از قارچها و دو خانواده از باکتریها ( باسیل ها و کلوستریدیوم ها ) میتوانند در مواقع لزوم بشکل هاگ درآیند. هاگ درحقیقت شکل خفته ومقاوم تک سلولیها است.





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر