چهارشنبه، مهر ۲۳، ۱۴۰۴

گفتگوی زرتشت با خدا بخش نخست دفتر اول مثنوی


این یکی از گفتگوهای مابین زرتشت و اهورامزدا است.



در بخش پیشین که بنام «مانیان و نقاشان چین» خواندیم، مولانا شرحی را در چگونگی ارتباط با خدا از طریق صیقل دادن دلها و تبدیل آنها به جام جهان نما و ساخت جایگاه شایسته خدا داده و در این بخش به پرسشهائی نظیر اینکه چگونه عاشقان خدا شناخته شده و آنها به چه توانائیهائی و حواس اهورائی و یا کبریائی دست مییابند، میپردازد.
طبق معمول این بخش و این گفتگوی مقدس را هم به گفتگوی بین دو عرب، به شیوه ای مسخره و بی معنی و نژاد پرستانه مبدل ساختند. و بدون توجه به معنای این بخش و فقط درجهت تحمیل خود به تاریخ و فرهنگ ایران و در جهت ساخت پیشینه جعلی برای بیابانگردان این بخش را که میتوانست به بسیاری از پرسشهای ما جواب دهد را به نابودی کشاندند.

گفت پیغمبر صبوحی با خدا
چند و چون دانی تو حال ایلیا
یک سحرگاه پیغمبر نور حضرت زرآتش از خداوند پرسید، نشان مردم نیکوکار و نشانه های نیکوکاری و حواس اهورائی نیکوکاران چیست.
چند و چون بمعنی کمیت و کیفیت است.
واژه «ایلیا» وام گرفته از اوستا (۱) و از دو واژه اوستائی «ایل + لیا» بمعنی «خدا + عشق» تشکیل شده است. و ایلیا یعنی دوستدار خدا. و این نام از القاب حضرت زرآتش است. و به زرتشتیان ایلیائی میگفتند. نام اولیا از این نام مشتق شده و بهمان معنی مردمان و یا پارسایان خدا میباشد.
واژه اوستائی «ایل» مانند واژه «بال» از اسامی اهورامزدا است. و سعدی بزرگوار ایران زمین سروده است:
هر کسی را چشم بر منظور و محبوبی دگر
زان میان ما را نظر بر ایلیا و آل اوست
سایه اندازد مگر بر من همایی کز شرف
طایر فرخنده اقبال زیر پر و بال اوست.
و نام شهر بابل که بر اثر تداول کوتاه شده از دو واژه اوستائی بنام «باب + ایل» بمعنی شهر خدا ساخته شده است. که هوشنگ شاه و یا زرآتش و یا زرتشت بزرگ آنرا ساخته است. و فردوسی در شاهنامه آنرا «شهر پاک» نامیده است.
واژه پارسی سبوحی از القاب خداوند بمعنای پاک و منزه است.
گفت با عشق بحق، باز اوش گفت
کو نشان از باغ عشق، چون میشگفت
خداوند به او گفت، با عشق بحق و حقیقت یک فرد ایلیائی درگاهش میشود. باز حضرت زرآتش پرسید، چگونه کسی عاشق خدا میشود و نشانهای عشق به حق چیست.
گفت تشنه بوده است او روزها
شب نخفتست او ز عشق و سوزها
بات بروز و شب گذر کردست چنان
کان ز اِسپر بگذرد ناک سِنان
خداوند گفت، نشان آدم عاشق این است که او روزها نمیخورد و شبها نمیخوابد و از عشق در شور و شعف است. ولی (بات) با تمام تشنگی و گرسنگی و خستگی و ناخوابی، روز و شب را مانند نوک(ناک) تیر سنان(تیری که سنگ شکاف است) سپر را سوراخ میکند، همانقدر تیز و برنده و ستبر و توانا، سپری میکند.
واژه اوستائی «بات» دراینجا بمعنی و چم «ولی، اما» است. این واژه اوستائی با همین بیان و معنی به زبان آمریکائی رفته و استفاده میشود.
۱- مولانا میفرماید، یکی از نشانه هائی که ایلیائی و یا مردمان خدا دارا هستند، بی نیازی از همه آنچه که مردم معمولی برای زنده ماندن به آنها محتاجند، میباشد. مردم خدا بیشتر به شوق و نشاط و سرزندگی و خرسندی درونی می اندیشند و اهمیت میدهند و نه خواب و خوراک و رفتار بهائم. و مانند درخت تنها به نور و آب باران بسنده میکنند و بس.





که از آنسو جمله علت ها یکیست
صد هزاران سال و یکساعت یکیست
چراکه خواب و بیداری، گرسنگی و تشنگی با سیری و سیر آبی در نزد عاشق حق، یکیست(جمله علتها یکیست) و برایش فرقی ندارد که شب است یا روز. و سد هزار سال هم که بگذرد برای او با ساعتی برابر است. یعنی نازمان است. و عاشق حق آنکسی است که اقیانوس وجود خود را میشناسد.
در این رابطه یک توضیح کوتاه و ساده بد نیست و آن اینکه، در آدمی سه نوع انرژی وجود دارد. ۱-انرژی حاضر ۲-انرژی ذخیره شده ‌۳- انرژی نور.
انرژی حاضر، به آن انرژی گفته میشود که بدن آدمی از طریق خورد و خواب و هوا بدست آورده و صرف گذران امورات حال و روزانه میکند. انرژی ذخیره شده به انرژی گفته میشود که بدن خود آنرا ساخته و در دپو های بدن انبار میکند. برای اینکه بدن بسراغ انرژی ذخیره شده برود، لازم است تا تمامی انرژی حاضر کاملا مصرف شده باشد. بهمین سبب ورزشکاران خود را به اصطلاح گرم میکنند تا بدین وسیله انرژی حاضر را مصرف کرده و به انرژی ذخیره شده دست یابند. چرا؟ چون انرژی ذخیره شده، قدرت بیشتر و توانائیهای گسترده تری به آدمی میبخشد. آنچنانکه انرژی که از خورد و خوراک بدست میآید در مقابل آن هیچ است. و این در مورد همه موجودات زنده اعتبار دارد. مثلا اسپ ها بهنگام گرم شدن تن، شروع بتازیدن میکنند.
اگر بدن انرژی حاضر را مصرف و انرژی ذخیره شده هم نداشته باشد، مغز آدمی خاموش کرده و آدمی از گرسنگی میمیرد. مگر ایلیائی و یا مردمان خدا که در اینصورت چنگ به انرژی نور درونشان زده و آنرا بکار میگیرند. این انرژی مانند همان انرژی اتمی است که ازش نام میبرند و میتواند شگفتی و معجزه بیافریند. بدین سبب برخی بخیال دستیابی به این انرژی، مرتاض شده و نمیخورند و نمی آشامند به امید اینکه پس از مصرف تمامی انرژی ذخیره شده، به انرژی نور خود دست یابند. غافل از اینکه بهمین سادهگیها هم نیست و فوت و فن خود را دارا است.
در این بیت و بیت پیشین مولانا اشاره به این مطلب دارد و میگوید ایلیائی احتیاجی به خورد وخواب ندارد، چرا که کمی تا قسمتی به آنچه که دیگران از آن محرومند، دست یافته است. و درواقع بیراه نگفته اند که: درون را از طعام خالی ساز، تا در آن نور معرفت بینی.
هست آغاز و ابد را اتحاد
عقل را ره نیست آنسوی بلاد
برای عاشقان حق، بود و نبود یکی است، ازل و ابد فرقی ندارند. و در این راه عقل هیچکاره است و آنها را به جائی راهبر نیست.
۲- از نشانهای ایلیائی یکی هم نازمان و نامکان بودن است. یعنی اگر زمان را از ازل تا ابد درنظر بگیریم آنها این دو را بهم پیوند زده اند. یعنی مهم نیست در کجای زمان و در کجای این کره خاکی بسر برند. و بطور کلی موقعیت زمانی و مکانی برای آنان همانند دیگر مردمان نیست. نا زمان و بی مرز و آدرس و نام و نشانند.
یک یادآوری دیگر اینکه: هر پدیده ای که زنده و در حرکت است، دارای شروع و پایانی است. ولی پایان بمعنای تمام شدن و از میان رفتن نیست. خداوند چیزی را دور نمیریزد، بلکه بارها و بارها آنرا بازیافت میکند. در کائنات و در آفرینش آنچه که ما مرگ و یا پایان مینامیم، شروع تازه ای است. درست مانند اینکه کسی دایره وار بدود، و هنگامی که یکدور کامل زده و به نقطه ۳۶۰ درجه میرسد، درست همان نقطه، محل شروع و نقطه صفر است. همان نقطه که وقتی زمین یکدور کامل بدور خورشید، دایره وار گشته و به نقطه ۳۶۰ درجه رسیده و ایرانیان آنرا «لحظه سال تحویل» نامیده و شروع یک سال نو و یک روز نو را جشن میگیرند.
و این مثال را خیام کبیر در مورد زمان آورده و میگوید، دیروز و امروز و فردا، ساخته اذهان آدمی است و آنچه که برای آدمی واقعی و ملموس است، همیشه و همیشه، همین زمانی است که درآن قرار دارد و یا به اصطلاح زمان حال. و در ادامه میفرماید: جانا من و تو نمونه پرگاریم، سر گرچه دو کرده ایم یک تن داریم، بر نقطه روانیم کنون دایره وار، تا آخر کار سر بهم باز آریم. یعنی خداوندا، من و تو مانند پرگار دو تا سر ولی یک تن داریم. و آخر کار، تو ۳۶۰ درجه و من صفر، ولی بهم رسیده و یکی میشویم.
گفت از این ره کو رهآوردی، ببار
در خور ادراک و فهم این دیار
حضرت زرآتش از خدا پرسید، نتیجه و رهآورد این پارسائی برای ایشان چیست. و یا از این پرهیزگاری و بی خورد و خواب بودن چه به بار میآید.
از اینجا مولانا شرح توانائیهای ایلیائی را میدهد.
گفت ایلان چون ببینند آسمان
می ببینند عرش را با عرشیان
گفت این پرهیزگاران و خداشناسان (ایلان) هنگامی که به آسمان نگاه میکنند، نه تنها تا عرش و یا بخش ماهی شکل هستی را میبینند، بلکه توانا بدیدن آن کسانیکه در عرش قرار دارند، هم هستند. یعنی در میان زمین و آسمان، چیزی بنام اسرار و ناشناخته ها ووو برای آنها مفهوم و وجود خارجی ندارد و اینان بر همه کس و همه چیز اشراف دارند.
و دلیل اینکه دانشمندان منجم پارسی توانا به کشف تمامی سیارات و ستارهگان بوده و همه دانش کیهانشناسی را به بشر هدیه دادند، درست بهمین دلیل است که از پرهیزگارترین مردمان بوده و درنتیجه توانا به گرته برداری از روی اوستا شده اند.
واژه پارسی ایلان جمع ایلیائی بمعنی و چم دوستداران و عاشقان حقیقی خدا مانند مولانا است.
هشت ژنآت هفت افلاک پیششان
هست پیدا همچو بت پیش سمان
برای عاشقان خدا، پدیده هشت اثیر که نظم هفت افلاک را در کیهان برقرار میکنند، مانند مجسمه حضرت زرآتش و یا نبو برای سمن ها و یا موبدان زرتشتی، آشکار و درست جلوی چشمشان است.
واژه بت یعنی مجسمه ای که کوروش کبیر از حضرت زرآتش ساخته و در معبد سومنات هند، در هوا بگونه شگفت انگیزی بدون اینکه بجائی وصل باشد، میان زمین و سقف معبد قرار داده بود و موبدان زرتشتی(سمنها) روز و شب در برابر آن ایستاده و اهورامزدا را نیایش کرده و از آن بت مراقبت میکردند. و بدین سبب بیابانگردان نیمه وحشی نادان که از این مطالب بطور کلی مرخص بودند، آنان را بت پرست و آتش پرست مینامیدند. بت و یا مجسمه شگفت انگیز زرتشت تا زمان جنگ جهانی اول که توسط انگل ساکسونهای وحشی نابود شده و به سرقت رفت، در معبد سومنات سند (هند) موجود بود. در آیات قرانی (در سورت ستارهگان و یا نجم، و سورت پیروزی و یا فجر) سه بت لات و منات و ازآ، اشاره به این سه مجسمه و یا بت حضرت نبو و یا زرآتش دارد که حضرت محمد آنان را برسمیت شناخته است، که البته بعدها مسلمانان گفتند محمد بیخود کرده و این آیات قرآن را شیطانی و سپس از قرآن پاک کردند.‌
واژه «ژنآت» که ناقص و معرب شده و «جنت» متداول گشته است از دو واژه «ژن» + «آت» تشکیل شده که هر دو واژه وام گرفته از اوستا است. در زبان اوستائی هر جا دو حرف «ژ» و «ن» (ژن) باشد، معنا و چم، انبار و خفا و پوشیدگی در آن قرار دارد. چنانکه «ژن» محل انبار و پنهان شدن ویژهگیهای نژاد آدمی است. و چون بیابانگردان معنای ژن را نمیدانستند، همانگون که به بیان کلمه اش هم توانا نبودند، ژن را جن نامیده و انرا موجودی ناپیدا و ترسناک تعریف کردند. همچنین واژه ژنین(معرب جنین) بمعنی بچه که در شکم پوشیده باشد.
و واژه «ژنون»که جنون متداول گشته، یعنی آنکه عقلش پوشیده شده است.
و ژن، را که زن گفته و بجنس ماده آدمی نسبت دادند، یعنی آنکه صفات پوشیده را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکند و بدین سبب برابر با ژن است.
در اینجا واژه «ژن آت» (جنت) در مصرع اول بمعنی آن هشت نیروی کشنده و یا دفع کننده ای است (اثیر) که بخش «کرس و یا شکل گاو» (هفت افلاک) که بر عرش و یا پشت ماهی هستی سوار است، را دربر گرفته و آنها را پوشانده و در نظم نگاه میدارند.
و واژه «ژن اِت» یعنی بستانی که بسسب انبوهی درختان و گلها زمین را از بالا دارای سقف کرده و پوشانده است. و در ایران تعداد این ژن ات ها بفور بود، که باز بیسوادان منظور ژت ات را نفهمیده و آنرا جنت تلفظ اشتباه کرده و به آن معنای بهشتی دادند که در آسمانها است. ژنآت بستانی را گویند که درختان آن زمین را پوشیده باشد (که پس از جنگ جهانی اول و آلوده شدن ایرانیان با گول های ناقص زبان هرجا حرف «ژ» بود بجای آن جیم و یا حرف دیگری را نوشته و خواندند.)(۲)
در زبان اوستائی، واژگان بطور معمول از یک، دو و سه حرف تشکیل شده اند و تنها با تغییر آهنگ و بیان و ترکیب شدن با هم و جایگاه آنان در جمله، معانی، مترادفها و کاربردهای متفاوتی را دارا میباشند. و بخاطر همین سادگی و روانی واژگان و در اینحال، بخاطر عمق و ژرفائی و ریشه هائی که دارند، این زبان را زبانی که خدا با آن سخن گفته است، نامیده اند.
مثلا واژه اوستایی «آت» بمعنی و چم ۱-اما، ولی ۲-پس، سپس، از آن رو، بنابراین، آنگاه، به آنسان، هنگامیکه ۳-مگر، مگر از ۴-در اینجا ووو، میباشد که معنای آن بستگی به آهنگ بیان آن و جمله ای که در آن مینشیند و واژه ای که به آن پیوند میخورد، دارد.
و یکی از دلایلی که واژگان پارسی را غلط نوشته و دربین مردم جا انداختند، با هدف جدا سازی واژگان پارسی از واژگان اوستائی است.

زبان اوستائی از دوازده هزار سال پیش تا پایان امپراتوری ساسانی زبان تمامی مردم روی زمین، که بسخن گفتن توانا بودند، بوده است. و پس از زمینلرزه هولناکی که موجب از میان رفتن امپراتوری ساسانی شد، تمدن میانرودان و یا بین نهرین که همان امپراتوری سامانی است و بازماندگان آریائیها آنرا را ساخته و زبان پهلوی را که بر اساس زبان اوستا است، متداول نمودند.
واژه پهلوی بمعنای «نجیب زادهگان بازمانده» است. یعنی آن نجیب زادهگان و شرافتمندانی که از فاجعه زنده بیرون آمدند. و بهمین دلیل پس از جنگ جهانی اول، و پس از کشتار بیش از بیست میلیون ایرانی(در طول فقط دو سال که انگلیس و فرانسه و روسیه در ایران براه انداختند)، سلسله ای بنام «پهلوی» توسط رضاشاه کبیر بنیانگذاری شد.
در میان چار رودخانه بسیار پهن و بزرگ که امکان کشتیرانی در آنها بود، بنامهای پالاد رود(فرات) و اروند رود(دجله) و سیهون و جیهون تمدن بین نهرین و یا امپراتوری سامانی تشکیل شد و زبان پهلوی توسط آنان رایج گشت.
زبان پهلوی تا حدود چهار سد سال پیش یعنی تا بهم ریختن دنیا در جنگهای چلیپی، باز تنها زبان گفتاری اکثر مردم دنیا و زبان نوشتاری تمامی مردم دنیا بود. در پی جنگهای چلیپی این زبان به لهچه های گوناگون تحت نام زبان! از زبان پهلوی جدا شده و در جهان پخش گشتند. و درست بهمین خاطر است که اکثر قریب به اتفاق واژهگان و کلمات استفاده شده در تمامی زبانهای دنیا ریشه در زبان پارسی و اوستا دارند. درست مانند شاهکارهای معماری پارسی که در سراسر دنیا شبیه هم، هنوز که هنوزه میدرخشند.
پس از جنگ جهانی اول و آلوده شدن ایران به بربرها، زبان پهلوی را پارسی خوانده و آنرا پر از واژگان دگردیسی شده کردند. این دگردیسی تاسفبار، واژگانی را وارد زبان پارسی ساخت که براساس بیان و تلفظ اشتباه بربر ها که در ایران رخنه کرده بودند، ساخته شده بود. و بدین ترتیب اقیانوس زبان و فرهنگ و تاریخ و ادبیات ایران دستخوش دگرگونی شد. مبارزه با زبان پارسی از زمانی شروع شد که انگل استانیها هندوستان را با کشتارهای بیرحمانه غصب کرده و برای گسستن پیوند هزاران ساله ایران و هند، زبان هرکه به پارسی سخن گفت را بریده و لهچه ای از زبان پارسی را به آنها تحمیل کردند. و اینک سد و پنجاه سال است (بویژه این ۴۷ سال اخیر که ایران را غصب کرده و تمامی آرشیوها و مدارک باستانی ایرانیان بچنگ بیشرمترین و جنایتکارترین موجودات روی زمین و دشمنان ایرانیان افتاده،) با تلاش و جدیت عظیم، در راه ضربه زدن به اقیانوس زبان و فرهنگ و تاریخ ایران و ایرانیند. از ترور زبانشناس بزرگ ایران احمد کسروی که بدنبال زنده ساختن زبان پهلوی بود، تا غارت کتب دانشمندان ایران، تا سوزاندن آثار ارزشمندی که بشریت دیگر هیچگاه نمونه های آنها را نخواهد دید، تا خمیر کردن میلیونها کتاب، تا تحریف و سانسور وحشیانه شاهنامه ها، خداینامه ها، دیوانها، مثنویها ووو ولی با اینحال هنور دریائی از زیبائی از ادبیات پارسی وجود دارد.
یک به یک وامیشناسند خلق را
همچو گندم را ز جو در آسیاب
گفت از توانائی های ایلیائی و یا مردمان خدا، این است که مردم شناسند. همانگونه که در آسیاب گندم را از جو شناسائی میکنند، و بین آنها فرق میگذارند.
کیست پیوسته و بیگانه کی است
پیشِ او پیدا چو مار و ماهی است
ایلیائی و یا مردمان خدا انسان شناسند و بدها را از خوبها تشخیص میدهند. بویژه میتوانند خدا شناسان واقعی و آنانکه تظاهر به خداشناسی میکنند را از هم تمیز دهند. و سره را از ناسره جدا سازند. ارواح پاک را از ارواح ناپاک تمیز دهند. همانگونه که مردم معمولی مار را از ماهی تشخیص میدهند.
پیش از این هرچند جان پُر عیب بود
در پوگان بود و ز خلقان غیب بود
جان با همه خوبی و بدیهایش از نظر ناپیدا است. مانند آن جنینی که در ذهدان(پوگان، ذَهَن، رحم) مادر است و از نظرها مستور و پنهان است.
پوگان یعنی ذَهَن و یا ذهدان و رحم، جایگاه جنین در زن حامله است.
تن چو مادر طفل جان را حامله
مرگ درد زادن است و هلهله
تن آدمی مانند زنی که حامل نوزاد است، جان را در بطن خود دارد. و مرگ مانند درد زائیدن است و مانند زائیدن که با هلهله و یا بانگ شادی(هل + هله و یا شادی + بانگ) همراه است، میبایست برایش شاد بود.
جمله جانهای گذشته منتظر
تا چگونه زاید این جان بتر(۳)
کسانیکه پیش از این مرده اند، یعنی همه ارواحی که به عدم پیوسته اند توانائی شناسائی روح آدم زنده را ندارند و منتظر میمانند تا فرد بمیرد و جانش درآید تا شناسائی شود.( مادر کودکش را بزائید).
واژه اوستائی «بتر و یا ابتر» دارای معانی بسیاری است ولی دراینجا به معنای قطع و بریدن است. و منظور بریدن جان از جسم است.
رنگیان گویند خود، از ماست او
مانیان گویند بس زیباست او
برخی از ارواح آلوده به پلیدی، او را مثل خود میبینند(رنگیان) درحالیکه ارواح پاک امیدوارند مانند خود آنان زیبا باشند.(مانیان)
چون بزاید در جهانِ جان وجود
پس نماند فرق اسپید با کبود
«جهان جان وجود» یعنی جهان پس از مرگ و یا دیار نیستی و عدم.
همینکه فرد میمیرد و روحش به عدم پرواز میکند (جنین از ذهدان مادر زائیده میشود) در آنهنگام آشکار میگردد که مرد و نامرد کیست. و چون مشخص میشود که جنس جان از چی است، پس دیگر میان آنان (ارواح گذشته و یا مردهگان)بر سر اینکه آن روح پاک است یا ناپاک، بحث درنمیگیرد.
گر بُوَد رنگی، برندش رنگیان
ور بُوَد مانو، کَشَندَش مانیان
اگر جان تازه بدر رفته، آلوده باشد و به پلیدی آغشته، رنگیان و یا ارواح گناهکار او را بمیان خود میبرند، و اگر جان مانند آئینه صافی، زلال باشد، ارواح پاک او را به میان خود میکشند. و بدین ترتیب هر کس به گروه خود میپیوندد.
تا نزاد او مشگلات عالَم است
آنکه نازاده شناسد او کم است
کودک تا زائیده نشود و آدمی تا نمیرد، مشخص نیست که جانش از چه جنسی است، و آنانکه میتوانند چنین توانائی را داشته باشند، بسی کمند.
شناخت نژاد و اصل و تبار و ریشه و دودمان و خانواده، از روشهای شناخت آدمیان است، و توسط نژاد میتوان بخصوصیات کلی افراد پی برد، ولی شناخت آنانکه بدون نژادند، مشگل است، و کمتر کسی بتواند آدمیان را بدون در نظر گرفتن نژادشان، بشناسد. ظاهرا دانش انسان شناسی از طریق شناخت نژاد آنان، در هزاران سال پیش در ایران متداول بوده که مولانا چنین میگوید.
و ایلان و یا مردمان خدا، میتوانند پیش ازمرگ، روح آدما را ببینند. و تمامی اوصاف ارواح برایشان مصور و مجسم است و بر آنان معلوم میگردد که خداشناس و منکران حق کیستند.
نژاد یعنی اصیل و صاحب گهر، نسل، تخم، خاندان، دودمان، تبار.
او مگر رخشان بنور حق بود
کاندرونِ پوست او را ره بُوَد
دانش و علم «شناخت»، یک توانائی است که هرکسی بدان دست نمیآبد، مگراینکه به نور حق و یا یزدان پاک مجهز شده باشد. که در اینصورت زیر پوست افراد را هم خواهد دید.
شناخت و آگاهی آنچنان مهم و قدرتمند است که امروزه در درون خانه هر انسانی که روی کره زمین میزید، دستکم یک دستگاه دید و شنود قرار داده اند.
۳- سومین نشان ایلان، شناخت و آگاهی است که مردمان خدا آنرا دارا میباشند و به عمق هر چیزی نقب میزنند.
اصل آب نطفه اسپید است و خَش
لیک عکس جان، ما نوی و حَبَش
اصل آدمی از بیرنگی است، کنایه از سپیدی رنگ اسپرم و تخمک که سلول تخم و یا نطفه را میسازند. درحالیکه جان او رنگارنگ و یا حبش است. یعنی خداوند جسم آدمی را پاک و زلال و بی رنگ و ریا میآفریند. ولی جان او رنگ های گوناگون دارد. گاهی نیکوکار میشود و جانش بیرنگ است، گاهی رنگ کبود دارد. چرا که جان او زندگیهای بسیاری را در گذشته تجربه کرده و به رنگهای گوناگون درآمده است.
واژه پارسی حبش معانی گسترده دارد ولی دراینجا یعنی رنگارنگ. گفته میشود حبش همچنین نام یکی از نه پسر سام است که شهر حبشه را ساخته و با لقب «پدر و پادشاه» مردم حبشه معروف است. میگویند خود سام، پسر زرآتش و یا زرتشت بزرگ است. نام بسیاری از بزرگان و پادشاهان ایران سام است.
میدهد رنگ هوسن تقویم را
تا به اسپل میبرد این نیم را
جان آدمی، روزگار و سرنوشت (تقویم) او را یا بطرف رنگ شادی و نشاط و راحتی میبرد(رنگ هوسن) و یا موجب ازهم پاچیدگی(اسپل) روزگار خوش و آسان و راحت آدمی میگردد.
واژه پارسی «اسپل» بمعنای از هم جدا ساختن، از هم پاچیدن است. ولی بطور معمول از آن بمعنی «هجای کلمات» یا «نحوه نوشتن یک کلمه» استفاده میشود. این کلمه بخصوص در متون آموزشی و در زمینه‌ یادگیری زبان برای کودکان دبستانی و یادگیری زبانهای بیگانه استفاده میشود. این واژه پارسی با همین معنا و بیان به زبان آمریکائی رفته «اسپل» و استفاده می‌شود.
واژه پارسی «نیم» وام گرفته از زبان اوستائی و دارای معانی، مترادفها و کاربردهای زیادی است. ولی در اینجا بمعنی و چم، نعمت تام و کامل، زندگی آسان و خوش، لذت زندگی، عیش لین، راحتی در زندگی، آنچه مردم از آن آرامش و اطمینان یابند و به آن علاقه‌مند شوند و انس بگیرند، است. «تا به اسپل میبرد این نیم را» یعنی آسایش و راحتی را از هم میپاچد.
زاد روزِ مرگی و تبع وجوه
رنگ و بیرنگ، شُهره گردند زین گروه
یعنی قوانین تناسخ (زاد روز مرگی) و طبیعت جسمانی (۴مزاج و یا طبع آدمی) و محیط و محرکهای خارجی بر فرد(تبع وجوه) است که مشخص میکند، او در کدامین دسته و گروه جای میگیرد.
فاش سازد که تو کاهی یا که کوه
مانوی یا رنگ، پیش هر گروه
این دو عامل یعنی قوانین تناسخ و طبیعت آدمی، در چگونگی پاکی و ناپاکی روزگار و یا سرنوشت او دخیلند.
در پوگان پیدا نشد بیرنگ و رنگ
چون که زاید بیندش خرد و نهنگ
روح جنین را در ذهدان مادر(پوگان) نمیتوان شناخت، و جان او در لحظه تولد به کالبد او درمیاید.
نهنگ دراینجا یعنی بزرگ. ذَهَن یعنی ذهدان، پوگان، رحم.
جمله را چون روز رستاخیز او
فاش میبیند عیان در پیش رو
ایلان، همه مردمان را آنگونه که ذاتا هستند میبینند. و احتیاج به فرا رسیدن روز مرگ و بیرون رفت روح از بدن ندارند. یعنی آنچه که در روز مرگ اشکار میشود، هم اکنون آنها در حال مشاهده هستند.
۴-نشان دیگر ایلیائیها دیدن زیر پوست آدمهاست.
یا بگویند یا فرو بندند نَفَس
لب گزند کو را همین بوده است و بس
میتوانند آدما را آشکار کنند و یا دم فرو بندند و سکوت کنند. و لب از سخن بدندان بخایند چرا که آنها را دچار همانکه خود را شایسته بدان ساختند، میبینند.
یا به خلقانم بگویند سِرّ حشر
در جهان پیدا کنند امروز، نشر
و یا میتوانند اسرار خلقت، مثلا راز طولانی شدن عمر را فاش کرده و محبوب جهانیان شوند.
۵- حس کبریائی دیگر، فر نام دارد یعنی قدرت کنترل افکار مردم و قبولاندن هرچیزی به آنها.
هِل ورا تا پرده ها را بَر دَرَش
تا چو خورشیدی بتابد گهرش
او را دربر گیر و دریاب (هل ورا) تا حجاب ها و پرده ها را از میان برداشته، و خورشید درونش مانند شمس بدرخشد. (منظور آن نوری است که در درون آدمی قرار دارد.)
واژه اوستائی «هل» یکی از واژهگان مهم زبان پارسی است و مانند اکثر واژگان اوستائی که تنها از دو و یا سه حرف تشکیل شده اند و فقط با ترکیب با هم و تغییر صدا و آهنگ بیان و تلفظ آن، در معانی و مترادفها و کاربردهای بسیار، مورد استفاده قرار میگیرند. و در همه علوم بویژه اخترشناسی و منطق مورد استفاده است. (۵)
در اینجا «هل» یعنی در بر گرفتن. مانند:
ای عشق خندان همچو گل
ای خوش نظر چون عقل کل
خورشید را درکش به هل
ای شهسوار هل اتی.
یعنی خورشید را دربر بگیر.
واژه هل همچنین بمعنی نمودار و اشکال ماه است. استهلال ماه.
تا کُسوف آید ز او خورشید را
تا بخشکد نَخل را و بید را
اگر پردهای ایلیا را کنار زده شوند، در برابر درخشش گهر درون او، خورشید آسمان تاریک بنظر آید. و نخل و بید از درخشش سوزان خورشید درونش خشک میشوند. یعنی وجودشان از نور خدا آنچنان میدرخشد که نخل و بید را هم خشک میکند. اگر بنور درونت دستیابی خواهی دید که چگونه مانند خورشید خواهی درخشید. درخششی که حتی نخل و بید را هم خشک میکند.
وا نمایند رازِ رستاخیز را
نَقد را و نَقدِ قلب آمیز را
میتوانند اسرار تناسخ (روز رستاخیز) را آشکار کنند و آنچه دروغ و راست است را از هم جدا بنمایند و پرهیزگاران را از ریاکاران متمایز کنند.
دست ها بُبریده اذهاب شِمال (۲)
وا نمایند رنگ کُفر از رنگ آل
میتوانند منکران حق و حقیقت و راستی (رنگ کفر) را از آدمیان و یا پیروان نور و نیکی (رنگ آل) جدا سازند.
«آل» از القاب خداوند آریائیهاست. و خداوند بال، (که اعراب و اعبریها او را بشکل خداوند بعل درآوردند) از صفات باستانی آریائیها برای خدا است. و او خداوندی است که از نبود، بود آرد و از نیست، هست کند. معنی خلق از عدم «در وجود آوردن» است. و او خلق کرد ایشانرا که پیش از شما بودند. از قوم قوم و گروه گروه، جهانداران و جهانیان، و خود اقرار میدهید و میدانید که آفریننده همه اوست.
که ندا آمد صریحی از جبال
که برو هستی ز اذهاب شمال، مولانا
اذهاب شمال احتمالا مردان حقند که طبق معمول که خوبها را بد و بدها را خوب نوشته اند، آنها را گمراهان و اهل جهنم تعریف کرده اند،
پا گشایند هفت سوراخ حزین
در ضیای ماه بی خَسف و یقین
این بیت مفهوم و تفسیری در دانش کیهانشناسی و نجوم شگفت انگیز پارسی دارد. که فردی مثل من که در دانش اخترشناسی بسیار کم میدانم، ناتوان از شرح آنم.
در معنای ظاهری این بیت میفرماید: مردم خدا، توانا به اثر گذاری بر روی پدیدههای طبیعی هستند. بطور مثال، میتوانند هفت سوراخ زمین که در آنها آب قرار دارد و یا آبهای هفت دریا(هفت خزینه) که تحت تاثیر حرکت قمر زمین یعنی ماه ( از خسوف تا ضیاء و یا ماه کامل، و یا مراحل و منزلگاه های مختلف ماه) بالا و پائین و جزر و مد میگیرند، تحت تاثیر خود قرار دهند. و یا سیل ها براه اندازند.
و یامیتوان گفت: هفت سوراخ خزین( که احتمالا کنایت از یک شرح نجومی، مثلا هفت افلاک که به هفت آسمان هم مشهورند) را به میهمانی ببرند، چه زمان؟ در زمانیکه ماهِ کامل در اوج درخشندگی و ضیاء است.
اما هفت خزانه(خزین) در اینجا همچنین میتواند کنایت از هفت عضو درون آدمی باشد که آن معده و جگر و شُش و دل و زَهره و سپرز و گرده باشد. یعنی همان هفت عضو مهم بدن (مغز، قلب، معده، ریه، کبد، کلیه، و طحال) که مانند ابر که نور را به دو سد رنگ تجزیه و تکثیر میدهد، آنها هم آنچه که به بدن وارد میگردد، تجزیه و نشر میدهند، ایلان میتوانند کارکرد این هفت اندام مهم داخلی را تحت کنترل خود درآرند.
ضیاء یعنی روشنائی ذاتی. و در بحث نور آدمیان، سه گروه وجود دارد، اول ضیاء، دوم نور، سوم سنا. مردمان خدا دارای ضیاء هستند. مردم نیکوکار دارای نور، و مردم پرهیزگار و پارسا دارای لقب سنا هستند که از القاب نجیب زادهگان پارسی بود.
همچنین شادند سرمست و خراب
تا دهند او را گریبانش به تاب
ایلان همچنان مست از باده عشق در میدان زندگی میتازند. و تا زمانی که گریبان آنان را نگیری، متوجه پیرامون خود نیستند.
گویدش درکَش که اسپت گرم شد
عکسِ حق آذرم زد او نرم شد
اسپ پس از چندی دویدن، بدنش گرم گشته و میتواند تاخت زده و بتازد. اصطلاح درکش که اسپت گرم شد، دراینحا یعنی این اسپی که سوار بر آنی، خود را گرم کرده و خیال تازیدن دارد، پس لختی بایست و لگام اختیارت را بکش و تاخت نزن.
آئینه جست است بیرون از غلاف
آئینه میزان کجا گوید خلاف
«اذهاب راستگو» و یا پیروان صفت شفافیت و زلالی و راستگوئی و امیران آئینه (آئینه و میزان) هیچگاه خلاف و دروغ نمیگویند. آئینه و میزان کنایت از مردان خدا و خردمندان اهورائی است. آئینه و ترازو دو وسیله سنجش حقیقتند. و در گذشته بر سر عدالتخانه ها، آئینه و ترازو نقش میزدند.
و اینکه گفته اند تا آدمی مانند آینه صاف و صیقلی نشود توانا به بازتاب حقیقت نخواهد بود، در مسیر عکس آن هم صادق است یعنی تا آدمی با حقیقت یکی نشود، و برای حقیقت نجنگد، آئینه دلش صیقل نمیآبد.
آئینه و میزان کجا بندد نفس
بهر آزار و حیای هر نفس
کار آئینه و میزان، سنجش درست و نشان دادن حقیقت است. و آنها بخاطر هر نفس کش(انسانها) و یا هر چیز دیگر، دست از راستگوئی برنمیدارند. و هدفشان هم از گفتن حقیقت، بدجنسی و آزار دادن و یا شرمسار نمودن دیگران نیست.
آئینه و میزان، محکهای سَنا
گر دو سد سالش تو خدمت میکنا
کز برای من بپوشان راستی
بل فزون بنما و منما کاستی
واژه سنا لقب نجیب زادهگان پارسی بود. و دراینجا میگوید مردمان خدا و یا نجیب زادهگان پارسی، مانند آئینه و میزان همیشه راستگو هستند، و فرقی نمیکند که چندین سال به آنها خدمت کنی، هنگام داوری و گواهی، بجز راستی از آنها چیز دیگری نمیشنوی.
مردم خدا، نور و یا نجیب زادهگان پارسی و پارسایان، مانند آئینه و میزان محک میزنند. و در سنجش دیگران اشتباه نکرده و دروغ هم نمیگویند. حتی اگر دو سد سال خدمتشان را هم کنی باز هم از گفتن حقیقت نه شرم دارند نه بیم.
و حتی اگر از آنها بخواهی که بخاطر بسیاری مطالب(مثلا حق دوستی و آشنائی و فامیلی و اینکه به من مدیونی، و یا برای رضای خدا ووو.) راست را دروغ و کاستی را زیادت بنویسند و خلاف واقعیت عمل کنند، آب در هاون کوفتی.
اوت گیرد ریش و سبلت بر مهند
آئینه میزان و آنگه ریو و بند
اگر از ایلیا و یا نجیب زاده پارسی بخواهی دروغ بگوید، او شمشیر پارسی خود را کشیده و ریش ترا گرفته و اول رسوات میکند(آئینه) دوم محاکمه ات میکند(میزان) سپس مجازاتت را میبرد(ریو) و آنگاه ترا به بند میکشد و در زندان قرار میدهد.(بند). البته منظور شرح یکی از قوانین خلل ناپذیر خداوند است که میفرماید: اگر آدمی راستگو نباشد، و دروغ را ترجیح دهد، پس ابتدا رسوا میگردد، سپس در بند و مجازات میشود.
مهند یعنی شمشیر فولادی که در ایران ساخته میشد و به تیغ آبدار معروف بود. ریو یعنی مجازات.
یعنی اگر بتوان ویژهگی ذاتی آئینه را از آن گرفت و وادارش ساخت تا چیزی را بخاطر هر مطلبی واژگون و غیر واقع محک زده و نشان دهد، آنگاه میتوان از مردم خدا هم انتظار خلافکاری و غیرواقع داشت. درغیر اینصورت، تقاضا از مردم خدا برای تقلب و ریا، فقط مسخره کردن خود آدمی است.
چون خدا او را برای آن فراخت
تا به او بتوان حقیقت را شناخت
خداوند برای این او را برانگیخت (کنایت از پیامبری زرتشت است) و آفرید و پرداخت تا خرمن مردم توسط او حق و حقیقت را بشناسند. و او حقایق را همانگونه که هستند، به مردم بازگوید، و به آنها بیاموزد که به هیچ دلیلی از حق گوئی و حق جوئی و حق خواهی دست نکشیده و عقب نشینی نکنند. و مردم را تشویق به راستی و حق و حقیقت کند.
فراخت یعنی پرداختن، به پایان بردن، به انجام رساندن.
او نباشد ما چه ارزیم ای خوآن؟
کی شویم آئین به رو نیکوان؟
اگر زرآتش نبود، آدما هنوز در غارها مانند حیوانات میزیستند. چراکه آدمی جدای از راستی و حقیقت، مفت هم گران است. و نه تنها خود بلکه دیگران هم از وجودش در رنجند. و هیچگاه شایسته «آئین به» هم نمیتواند بود. ای خوآن، یعنی ای خواننده.
بطور کلی اگر آدما آئینه نباشند، و یا راستگو نباشند، و خاصیت نمایان کردن حق و حقیقت در آنها نباشد چه ارزشی دارند؟ و چگونه و کجا میتوانند خود را جلوهگاه معشوق و یا حق و حقیقت و یا نایب خدا بروی زمین بنامند؟
لیک درکش در بغل آئینه را
گر تجلی کرد سینا سینه را
پس اگر میخواهی سینه ات مانند سینه زرآتش و یا زرتشت بزرگ(سینه سینا) پر از دانش و علوم گذشته و حال و آینده بشود، راستی و حق و حقیقت پیشه باش و آئینه سالاری را بهر چیز دیگری ارج بدان.(در کش در بغل ائینه را).
میفرماید، آئینه صفتی را، در بغل و آغوش بگیر تا خود آئینه جهان نما شوی. تا با حقایق و تجلّی سینه که از پیروی آئین سینا (سینه سینا) و یا «ائین به» ناشی شده و بر تو تابیده، را دارا گردی.
واژه اوستائی «سینا» از القاب حضرت زرتشت است و بدین سبب تور و یا کوهی که در آنجا با خدا گفتگو کرد را کوه و یا تور سینا مینامند. و «سینه سینا» و یا سینه زرتشت، محل قرار گرفتن دانش اهورامزدا و یا نور خدا و یا همان کتاب خرد جاودان و یا اوستا است. (۴)
و شاعران بزرگ ایران زمین هم بارها و بارها در آثار خود از سینه سینا (اوستا و یا کتاب خرد جاودان و یا لوح محفوظ) سخن گفته اند، (۵)برای مثال، شوریده شیرازی میفرماید:
گرچه شد سینه سینا به تجلی معروف
جلوه روی تو بس سینه و دل سینا کرد.
و یا مولانا در جای دیگر میگوید:
سینه پاکی که او، گشت خوش و عشق خو
سینه سینا بود فرش چنین سینه‌ای.
قسم مادر بزرگ تبریزی من هم همیشه این بود:«به همان خدایی که در سینه سینا است» و البته ایشان مسلمان بود و مسلمان رفت، ولی ظاهرا این جمله را از پدر و مادر و نیاکان خود به ارث برده بود.
گفت آخر هیچ گنجد در بغل
آفتاب حق و خورشیدِ ازل
گفت مگر میشود آفتاب و خورشید را در آغوش و بغل جای داد. و آیا اصلا امکان چنین کاری هست؟
هم دغل را هم بغل را بردرد
نی جنون ماند به پیشش نی خرد
چراکه خورشید حق و حقیقت آنچنان سهمگین است که هم نادرستی و هم پنهانکاری را از میان برمیدارد(هم دغل را هم بغل را بردرد). و دربرابرش هیچ چیزی تاب مقاومت ندارد. از جنون گرفته تا خرد.
در دنیا سه چیز را نمیتوان برای مدت زیادی پنهان کرد. خورشید و ماه و حقیقت.
ادامه دارد،
پاورقی
(۱) واژگان اوستائی بطور معمول از یک، دو و سه حرف تشکیل شده و با تغییر آهنگ و تلفظ، معانی متفاوتی را دارا میباشند. مثلا:
تن جان خرد بن چز دد برات(الهام) هان خو(سخن، عادت) بُد(چاره، گریز)، ابا، با، دئو، پئو، بئو، حد(آشکار)، ونگ آهسته و نامفهوم ادا کردن سخن زیر لب است. بد، خب، خوش، نیک، رخ، زاد، چهر، ما، هل، تر، ذن، کژ، جار(همسایه)، اما(خوشباوری)، ژک(انتقام)، نار، گز، دپو(انبار) رنج، ریچ، دنگ، مان، خان، کر، فر، هو، تا، را، نک،ناک، نوک، تور، هر، راد، بر، آل، ایل، باب، یر، سر، ذب یعنی اصل و ذات هر چیز. بمعنی راست و مستقیم هم آمده است. ماندانا، مان دانا. دانا مان، دانای ما. یوگا جمع یوگ یعنی یوغ. ووو.
(۲) ات همچنین بمعنی و چم، باز بازگردانیدن بر کسی سخن را. رد کردن کلام بر کسی باری پس از بار دیگر. ستیهیدن بر کسی در پرسش.
تژه آت تازه ها
(۳) بتر بمعنای، شادی، شادمانی، سرور، سرمستی، نشئه، مستی، غرور، تكبر، طغيان، عصيان، سركشی، ناسپاس. از بیخ برکندن، بریدن. بریدن. از بیخ برکندن. دم بریدن و دم بریده را ابتر گویند. بریدن شریان را بتر گویند. (ذخیره نزد اطباء بریدن عروق و اعصاب ازطریق پهنا باشد و نیز اطلاق میشود بر برداشتن پوست بدن از روی شریان و آویختن شریان بوسیله قلابی چند و بستن هریک از طرفین شریان را با رشته ای از ابریشم ، آنگاه بریدن شریان را به دو قطعه برای آنکه بین آن دو قطعه داروهائی که جهت بند آمدن خون سودمند است بنهند. (از دریای گهر بو ریحان بیرونی )
(۴) سینا (سئنا) به معنای دانا یا خردمند و بیننده حق، از نامهای حضرت زرآتش و یا زرتشت است. این نام وام گرفته از اوستا و در زبان پارسی بمعنای دانای درخشان و تابان است. در اکثر مراجع نام سینا(سئنا)، را به معنی دانشمند نوشته اند. لازم به ذکر است که در ایران تا پیش از جنگ جهانی اول، خانواده‌های نجیب زادهگان و دانشمند پارسی را سینائی میگفتند، که بعدها تبدیل به سنا شد. این نام با همین بیان و معنا به زبان امریکائی رفته و مورد استفاده است.
این نام همچنین بنام آرامش هم میباشد. بطور ویژه بعنوان یک نام مردانه در فرهنگ ایرانی محبوب است و در ادبیات و تاریخ ایران نیز به کار رفته است. همچنین، پور علی سینا بعنوان نام یکی از بزرگترین دانشمند، پزشک و فیلسوفان تاریخ جهان شناخته می‌شود که تأثیرات عمیقی در علم بویژه پزشکی و دارو سازی و فلسفه داشته و دارد.
سینا همچنین لقب شاپور دوم امپراتور ساسانی است و پارسیان او را بخاطر ستبر و تنومندی، شاپور «ذو کتف ها» یعنی چهار شانه، خوانند. در تحریف تاریخ ایران امپراتور شاپور ذوکتفها را شاپور کتف سوراخ کن (ذوالکتاف) معرفی کردند.
سینا نام تور و یا کوهی است که گفته میشود اهورامزدا با زرآتش و یا زرتشت و یا نبو در آنجا گفتگو کرده است.
به سمع جانش بشارات رهروان نرسید
کسی که ره به اشارات پور سینا رفت.
من و آن شعله که از تور دلم جست کلیم
ارنی گوی تو بر سینه سینا زده‌ای. کلیم کاشانی

آتشکده تور سینا (تور در زبان اوستا یعنی کوه) و یا کنیشای زرتشتیان بر قله تور سینا قرار دارد و این همان کوهی است که نور بر زرآتش و یا زرتشت بدانجا تجلی نمود و با او سخن گفت. این آتشکده در بالای کوه از سنگ سیاه ساخته شده است . پهنای دیوار آن هفت ذرع میباشد و دارای سه در آهنین است و در غرب یک در کوچک مخفی دارد. آتشکده ای است با راهبان بسیار و زیارتگاه مردم. و در جنگ جهانی اول نوسط بربرها غارت و ویران گشت و بعدها به کلیسا دگردیسی یافت.

پولان سینا، نام زن پی زو، شهریار سوریه کنونی در دوران امپراتوری پارسی اشکانیان، در زمان امپراتور اشک هیجدهم و یا اردوان سوم است.

(۵)انوری چون خدای راه نمود
آتش زر به نور لوشینا
برد قدرش بدولت یزدان
پای بر فرق گنبد مینا
نور عرشش بعرش سایه فکند
چون تجلی به سینهٔ سینا
مسکن روح قدس شد دل او
نی دل تنگ بوعلی سینا
سخن از نور شمس یا حق گو
بی‌دلا بی تمنا و بی‌دینا
چشم در چشم نور او بگشا
گر نی تو به عقل نابینا. انوری
نور دل از سینه سینا بجوی
روشنی از چشم نابینا بجوی. جامی
خورشید جهان گردد ازو تیره و پنهان
خورشید شهان آید ازو روشن و پیدا
اندر دل این گرد بر افروزد تو گوئی
نوری که فروزان شده بر سینه سینا. قائم مقام فراهانی
ز فر لاله و سوسن ز نور نور و نسترون
دمن چون وادی ایمن چمن چون سینهٔ سینا. قائم مقام فراهانی
ای لب لعل تو روح‌بخش مسیحا
پرتو رویت فروغ سینه سینا. آشفته شیرازی
شمع آن نور که در تور تجلی میکرد
ساحت انجمنش سینهٔ سینا بودی. آشفته شیرازی
این تعبیه‌ کرده نافه در دامن
آن عاریه کرده‌ گهر از دریا
از سبزه چمن چو روضهٔ رضوان
از لاله دمن چو سینهٔ سینا.قآنی
اگر چون پور عمران طالب نور تجلائی
عصای مسکنت بر دست گیر و سینه سینا کن. نیر تبریزی
باز پنداری کلیمی رب ارنی گوی شد
کز تجلی تور ایران سینه سینا بود.جیهون یزدی
از سوز سینه و دل انسان بین
نار و درخت و سینه سینا را. صفا اسپاهانی
جهان چو سینه سینا شد از تجلی نور
مگر، ز رخ مه من نیمه شب نقاب گرفت. حاجب شیرازی
اهل دل را سینهٔ سینا دهد
با هنرمندان ید بیضا دهد. اقبال لاهوری
حسن تو تجلی کرد در تور دل عشاق
چون سینهٔ سینا شد هر سرّ هویدائی. غروی اسپاهانی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر