نقاشان چین و مانویان
حضرت مانی پیامبر دانشمند و هنرمند دوران امپرتوری سامانی در ایران ضمن درمان بیماران تا حدی که لقب «کسی که مرده را زنده میکند» را به او داده بودند، ضمن ساخت بسیاری از بناهای شگفت انگیزی که امروزه در گوشه کنار قاره آسیا و آفریقا بویژه خاور دور یافت میشود که از معروفترین آنها ساخت برج هائی بنام «برج مانوی» که امروزه «برج هانوی» خوانده میشوند، بود.
یکی از این برج های مانوی «برج هانوی» که کهنترین آنها هم بود، از سه میله و تعدادی دیسک با اندازههای مختلف تشکیل شده بود که دیسکها بر روی میلهها قرار داشتند. این برج مانوی که بعنوان معبد مانی (معبد به مفهوم جائی که مانی به مردم هنر و دانش می آموخت، و نه بمعنی امروزی آن که نیایشگاه است) از آن استفاده میشد، از سه میله الماس ساخته شده بود که یکی از آن میله ها حاوی دیسکها و یا قرص هائی از جنس طلای خالص بودند. که در جنگ جهانی اول توسط کشتی به انگلستان برده شدند. میگویند حضرت مانی با دستهای خود این برج را ساخته بود.)
بعدها کاهنان چینی معبد تلاش نمودند تا قرص هائی را جایگزین قرصهای طلایی چپاول شده، کرده و آن میله الماس بغارت رفته را باز سازی نمایند که به ویرانی تمامی معبد منجر شد. میله الماس اولیه دارای ۶۴ دیسک طلائی بود، که بر روی هم بطور نزولی بر اساس اندازهشان چیده شده بودند. از جمله آثار باستانی بدست آمده در خاور دور که ساخت و اختراع آنها توسط حضرت مانی صورت گرفته است میتوان به مهر و بویژه مهرهای سلطنتی که با خط خوش بر روی یشم، طلا، نقره و عاج حکاکی شده اند، اشاره کرد. این مهرها با رنگ قرمز یا شنگرف (رنگی بسرخی خون که توسط حضرت مانی ساخته شده است و بهمین دلیل رنگ سرخ نشان حضرت مانی است. همانگونه که چامه سبز بر تن میکرد و روی خود را با دستمال سپید میپوشاند تا مردم در پایش سجده نکنند. سه رنگ پرچم ایران) آغشته میشدند و روی سطح سپید فشار داده میشدند تا طرحی برجسته و زیبا و ویژه پدید آید.
حضرت مانی ضمن ساخت شگفتی هائی مانند گوی ماه نخشب که تا کیلومترهای اطراف خود را روشن میساخت، همچنین اختراع خط نوشتاری برای زبان چینی، اختراع انواع خط نوشتاری که یکی از آنها نستعلیق نامیده میشود و تذهیب کتاب، همچنین بنیانگذار نقاشی مینیاتور است که آنرا به مردم خاور دور از جمله چینیها هم آموخته بود. او خود چنان نقاشی بود که کمتر کسی توانائی تشخیص نقاشیهای او را با واقعیت داشت.
حضرت مانی ضمن ساخت، اختراع، درمان، ترویج هنر و زیبائی وووو، خود یک نور بود که هم شبهای تاریک مردم را روشن میساخت و هم راه خوشبختی را بر آنان آشکار میساخت.
مذهب مانی تا جنگهای چلیپی، مذهب تمامی مردم آنزمان و از جمله مردم خاور دور بود که در طی جنگهای چلیپی به آئین هائی مانند بودائی، هندو، برهمائی ووو، دگردیس یافت. بهرحال مانویانی که در مرکز امپراتوری پارسی میزیستند با مردم خاور دور از گذشته روابط نزدیک حتی فامیلی برقرار کرده بودند (ازدواج پوراندوخت با خاقان چین از سلسله «مان که بعدها شد هان» که دو قرن همزمان با امپراتوری سامانی در چین حاکم بود) و در مسابقات هنری و رزمی شرکت جسته و با هم به رقابت میپرداختند. حکایت زیر در رابطه با یکی از این مسابقات است که نقاشان ایرانی با نقاشان چینی در کاخ شاهنشاه ایران به مسابقه میپردازند. و هدف مولانا از آوردن این حکایت، اینست که آنچه آدمی را بخدا نزدیک میکند، نه عبادات ظاهری و یا نقش ها و رنگها، بلکه تنها پاکی دل و ذهن و تن آدمی از پلیدیها است. و در دل چنین ادمی خدا مینشیند و جای میگیرد.
پس از سانسور بخش ابتدائی این حکایت آورده اند:
چینیان گفتند ما نقاش تر
مانیان گفتند ما را کرٓ و فرّ
چینی ها ادعا کردند که در هنر نقاشی از همه سرترند و مانویان در پاسخ گفتند کار ما خلق شگفتی و شکوه و زیبائی است.
چینیان گفتند خدمتها کنیم
مانیان گفتند درحکمت تنیم
چینیها گفتند مهارت ما بیشتر است. مانویان گفتند دانش و حکمت ما برتر است و بی همتائیم.
اهل چین ومانوی در گفتگو
مانوی در بحث سر تر بُد از او
نقاشان چینی و مانویان بر سر این ادعا سخت سرگرم بحث بودند و مانیان دلایل محکمتری داشتند.
شاه گفتا امتحان خواهم در این
کز شما خود کیست در دعوی گُزین
این بحث که در نزد پادشاه امپراتوری سامانی در جریان بود و پادشاه شاهد این رجز خوانی بین مانیان و چینیها بود، گفت یک مسابقه بین شما میگذاریم تا معلوم گردد که حق با کدامیک از شماست.
پس بگفتا شه که تالاری فراخ
برگزیدند بهر کار در صحن کاخ
پادشاه دستور داد تا برای این مسابقه یک تالار بزرگ از کاخ خود را آماده کنند.
شد دو گالارِ مقابل روبروی
ز آن یکی چینی گرفت، دیگر منوی
همینکار را کردند و گالار (تالار) برگزیده در کاخ را از وسط با پرده ای به دو گالار مساوی تقسیم کردند تا بر روی دیوارهای یک بخش از آن چینیها نقاشی کنند و بر روی دیوار های بخش دیگر ، مانیان هنر خود را نشان دهند. این دو بخش روبروی هم قرار گرفته و تنها با پرده ای از هم جدا میشدند. در یکطرف مانوئیان و در طرف دیگر چینیها قرار داده شدند.
واژه پارسی گالار جمع گالری، بمعنی و چم اطاق دراز و سر پوشیده است که محل قرار دادن کلکسیون تابلوهای نقاشی و اشیاء ظریف ووو، در کاخهای نجیب زادهگان و شوالیه های پارسی بود.

چینیان از شه دو سد رنگ خواستند
پس خزین رنگ را بگشود، شاه ارجمند
چینیان از شاه درخواست کردند که دو سد رنگ به آنها بدهد. (دو سد رنگ نشان از وسعت و بزرگی هنر نقاشی و ساخت رنگ در هزار سال پیش نزد ایرانیان دارد.) پس آن شاه هنرپرور و ارجمند، درب خزانه رنگها را گشود و رنگهای درخواستی را به چینیان داد.
هر سحرگه از خزین رنگ ها
چینیان را قسمتی بود از عطا
هر بامداد از انبار رنگها، چینیان دو سد رنگ گرفته و استفاده میکردند.
مانیان گفتند نی نقش و نه رنگ
در خور آید کار را جز دفع زنگ
ولی مانیان گفتند که به رنگ احتیاج ندارند و تنها به صیقل دادن دیوارها بسنده کردند.
دم فرو بستند و صیقل میزدند
چون «به آئین» روشن و صافی بدند
مانیان در سکوت و آرامش مشغول برق انداختن دیوارها تا حد آئینه سازی بودند. همانگونه که خود مانند آئین شان، صاف و روشن بودند.
از دو سد رنگی به بی رنگی رهی است
رنگ چون ابر است و بی رنگی مَهی است
مسابقه بین دو سد رنگ در مقابل بی رنگی جریان یافت. درست مانند اینکه ابر را در مقابل ماه و نور بی رنگش قرار دهیم. در مصرع اول میفرماید، از دویست نوع رنگ و پارنگ بودن به بی رنگی، راهی هست. بدینگونه که ابر مانند طیفی، نور ماه و خورشید را به دو سد رنگ تجزیه و تکثیر میکند. درحالیکه خود نور خورشید یا ماه بی رنگ است که درواقع اصل رنگهاست و همه رنگها از آن پدید میاید. پس منشور و یا طیف راهی است از بی رنگی به دو سد رنگی. این طیف در اینجا میتواند کنایه از اراده آدمی باشد.
ابر در اینجا کنایه از هوا است که مانند منشور عمل میکند. و در پارسی واژه مرکبی داریی بنام «هوا و هوس» که در آدمیان هنگامیکه سخن از هوا و هوس میشود، واژه هوا کنایه از همین خاصیت طیف و یا منشور بودن اوست که سادهگی و بی رنگ و بیریائی را به دو سد رنگ و ریا برمیگرداند. پارسی شکر است.
هر چه اندر ابر زو بینی و تاب
آن ز اختر دان و ماه و آفتاب
زو مخفف از او.
هر رنگی که به دیده میآید، در اصل بخاطر نوری است که از پرتو ستاره و ماه و خورشید بر هوا(ابر) تابیده است. چون ذرات ابر یا هوا مانند منشور و طیف عمل میکنند. و نور بی رنگ خورشید و ماه را به دو سد رنگ تجزیه و تکثیر و باز میگردانند. پس بیراه نیست که گفته شود، بیرنگی اصل همه رنگها است و همه رنگها از آن پیدا شده است و در پایان هم همه رنگها به بیرنگی باز میگردند. این قیاس را میتوان بجهان هستی بست(بسط) داد و گفت که درواقع و در اصل، ذات دنیا بیرنگ و شفاف است. و در تمامی کائنات و هستی، بیرنگی و نور وجود دارد، و آنچه که نور و انرژی را به رنگ مبدل میسازد، منشور چشم است. آنچه که نور خدا و شفافیت و بی رنگی را به رنگ و دنگ و فنگ تبدیل میسازد، و به تباهی میکشد، دید و اراده آدمی است.
چینیان چون از نقوش فارغ شدند
دنگ و شنگها از پی شادی زدند
هنگامیکه چینیها کار نقاشی روی دیوارهای خود را بپایان رساندند، از شادی شروع برقص و آواز و هلهله کردند.
دنگ وشنگ، کنایه است از حرف زدن با آواز و حرکت کردن و رقصیدن. دنگ دراینجا یعنی آواز و موسیقی(۱)
شه درآمد دید آنجا نقشها
میربودند عقلها از دیده ها
شاه آمد و نقشهائی که چینیها با دو سد رنگ ترسیم کرده بودند را دید. نقشهایی که عقل و هوش را از سر بیننده میربوند و آدمی را حیرت زده میساختند. ربودن عقل از چشم و یا دیدها، کنایه از به خطا رفتن چشمهاست.
بعد از آن آمد بسوی مانی یان
پرده را برداشت مانی از میان
پرده را برداشت مانی از میان، کنایه از آئین حضرت مانی است که پرده های جهالت را از میان مردم خاور دور برداشت و آنها را با نور حق و «آئین به» آشنا ساخت.
شاه پس از دیدن نقوش چینیان به سراغِ مانیان رفته و پرده بین دو تالار را کنار زد.
عکسِ آن تصویر و آن کردارها
زد بر آن آئینه گشت، دیوارها
تصویر تمامی نقشهائی که چینیها در طرف دیگر تالار کشیده بودند به اضافه تصاویر بازدیدکنندهگان در طرف مانیان بر روی دیوارهائی که مانند آئینه گشته و میدرخشیدند، منعکس شد و از حیرت و شگفت زدهگی، فریاد کوچک و بی اختیاری از گلوی حضار برخاست.
هر چه آنجا دید اینجا دو نمود
دیده را از دیدخانه میربود
پادشاه هر نقش کدری را که بر روی دیوار چینیان و یا نگارخانه آنها دیده بود، بر روی دیوار مانیان بطرز درخشان و تابان میتوانست ببیند و این نقوش بازتابی دو گانه و چند بعدی یافته بودند. که شگفتی و اعجاز را برمی انگیختند.
دیده را از دیدخانه میربود، یعنی از تعجب، چشمها از حدقه(دیدخانه) به بیرون زده میشد.
صورت بی منتها اینجا بدید
جان پیش دیده هردم میپرید
در تالار مانیان صورت و نقش و نگارها بی انتها به دید میآمدند تا جائیکه از دیدن آنها، روح از سر آدمی میپرید. چراکه از تخلخل آئینه ها، تصاویر منعکس شده، بی انتها بنمایش درمیآیند.
مانیان آن نیک مردانند بدان
فارغ از هر رنگ و هر نقش نهان
مولانا در اینجا منظور خود را از نقلِ این حکایت بیان میدارد، و میگوید، بدان و آگاه باش که منظور از مانیان، یعنی همان مردان خدا که آئین زرتشت و یا «به آئین» را پذیرفته اند و فارغ از هر گونه رنگ و دنگ و فنگ و شنگ و نقش پیدا و پنهانند.
چونکه صیقل میدهند خود سینه ها
میزدایند حرص و آز و کینه ها
مولانا در جای دیگر در همین رابطه میفرماید:
گَر سینه آئینه کنی، بی کِبر و بی کینه کنی
در وی ببینی هَردَمَش پیغامها بی منتهی.
چون مانیان سینه های خود را از هرچه پلیدی است پاک کرده و زنگار سترده و مانند آئینه صیقل داده اند. در نتیجه دل آنها جایگاه بازتاب نور خدا است.
چون صفای آئینه وصف دل است
کاو نقوش بی عدد را قابل است
چون نتیجه ستردن زنگار از دل و سینه و ذهن و فکر، و صیقل یافتن دل، تبدیل آن به آئینه جم و یا آئینه جهان نما و جهان بین است. که دراینحال، آن دل قابلیت جای دادن نقشهای بیشماری(بی عدد) را در خود داراست. و میشود: آئینه صافی و دلی که غیب نمای است و جام جم دارد و باز بقول حافظ دوست داشتنی: ساقی بیا که آئینه صافیست جام را، تا بنگرم صفای می لعل فام را.
صورتِ بی صورتِ بی حدِ و غیب
ز آئینه دل تافت بر مانی ز جیب
صورت بی صورت یعنی ایزد یکتا، و در اینجا میفرماید، خداوند بزرگ که آنچنان بزرگ است و مانند انرژی در همه جا هست و از دید آدمهای معمولی غایب و ناپیدا است (بی حد و غیب و پنهان است) بر دل صیقل یافته حضرت مانی، بخاطر معصومیت و پاکی او، بر او آشکار گشت.
واژه پارسی جیب(جی + اِب) دارای معانی و مترادفهای بیشماری است و در اینجا یعنی معصومیت و پاکی و عفت.
گرچه این صورت نگنجد در فلک
نه به عرش و فرش و دریا و سمک
ز آنکه محدودند و معدود است آن
آئینه دل را نباشد حد، بدان
خداوند بزرگ و بی حد و نامتناهی، بخاطر عظمت وجودش در هیچ قالبی جای نمیگیرد، یعنی ظرفی در «عالم هست و نیست» یافت نمیشود که آنچنان گنجایش داشته باشد تا بتواند خدا را در خود جای دهد.
و آن خدایی (آن صورتِ بی صورت) که در فلک و در عرش و کُرسی و زمین در نمیگنجد، چراکه اینها برایش کوچکند (زانکه اینها محدود هستند)، اما همین خدای بی مرز، در دل صیقل یافته آدمی که بخاطر آئینه گشتن، مانند خدا، بی حد و حصر و مرز شده است، جای خواهد گرفت و خواهد نشست.
عقل اینجا ساکت آمد یا فضول
ز آنکه دل با اوست یا خود اوست دل
دانستن این حقیقت، یا موجب سکوت و بهت عاقلان میشود، و یا آنان را دچار حدیث چون و چرا میگرداند که، این دل چیست و کیست و چگونه آئینه میشود. و آیا دل همان عقل است و یا عقل همان دل است.
عکس هر نقشی نتابد تا ابد
جز ز دل، هم با عدد هم بی عدد
هیچ نقشی( آدم، غیر آدم، جماد، مال و یا حیوان، درخت و گیاهان ووو.) چه کم چه زیاد(با عدد یا بی عدد) در دنیا نیست که بتواند تا ابد پایدار بماند، مگر اینکه در دل آدمی جای گیرد.
و هیچ نقشی ( فکری، خواسته ای، معشوقی، عشقی، ثروتی ووو.) بر دل آدمی پایدار نیست و روزی کهنه، تکراری و یکنواخت و موجب ملال و دل زدهگی، بیزاری و آزردهگی گشته و فراموش میگردد. مگر فکر و ذکر ایزد یکتا که اگر بر دل نشیند پاک شدنی نیست.
و چرا اینگونه است و تنها جایگاهی که میتواند خدا را در خود تا ابد جای دهد، دل است؟ چون تنها چیزی که پایدار و جاودان و تمام نشدنی است عشق است و بس. و جایگاه عشق دل است و تا عشق است، خدا پایدار و جاودان وجود خواهد داشت. هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق، ثبت است بر جریده آلم دوام ما.
مثلا، سدها سال پیش عشق خدا بر دل مولانا نشسته و جای میگیرد. و امروزه پس از سد ها سال، عشقی که بر دل مولانا بوده، همچنان صورتها(آدمیان) را عاشق خدا میکند. و این کار تا ابد ادامه دارد، و تا ابد صورتهای نو و جدید از دل او باخبر شده و از طریق عشق او بخدا، و پرده برداری از دل مولانا و فهمیدن عشق مولانا بخدا، عاشق خدا میشوند. و این حکایت دل تمامی عاشقان خداست که ماموریت کشاندن دلهای مردم را بسوی او دارند.
تا ابد نو نو صور کآید بَر او
می نماید بی حجابی اندر او
و تا ابد عشق حضرت مولانا، پرده های جهالت را از دل مردم کنار زده و آنها را با نور حق آشنا میسازد. نونو صور یعنی مرتبا آدمهای تازه میآیند و حجاب دل او را کنار زده و بدین ترتیب پرده های نادانی خود را از میان میبرند.
و چرا فقط عشق است که دل آدمی را نمیزند و تا ابد پایدار است؟ چون بر آدمی هر دم از این باغ بری میرسد، تازه تر از تازه تری میرسد. و دل تنوع طلب انسان خواهان نو نو و تازهگی و نقش و رنگ و صورتهای نو است تا بیایند و کهنه ها را از دل او بزودایند. چون او از هر پدیده ای، در پی مدت زمانی محدود، خسته شده و کسالت بهم میزند، بجز عشق. و تنها عشق است که کهنه و یکنواخت نمیشود و پایدار است و جایش را بدیگری نمیدهد.
اهلِ صیقل رَسته اند از بوی و رنگ
هر دَمی بینند خوبی بی درنگ
اهل صیقل و یا پیروان «آئین به» و یا پاسداران سه نیک، که دلهایشان را جایگاه خدا ساخته اند، به خرسندی و شادی دست یافته و هر لحظه با نیکی سر میکنند.
چراکه آن کسانیکه مولانا وار عاشق خدا گشته اند، دلهائی دارند مانند آئینه و از هر پلیدی رسته و رها.
پس از طریق آئینه دل آنهاست که میتوان خوبی و خرسندی و مسرت را دید و به آنها آغشته شد. مثلا با خواندن غزلیات مولانا و حافظ ووو است که آدمی روحش تازه گشته و لبش به لبخند شکفته میگردد و بیدرنگ رضایت و خرسندی و عشق را حس میکند. و اینها دلربا و آدم ساز هستند.
نقش و قِشر علم را بگذاشتند
پرده اسرار را بشکافتند
این انسانهائی که عشق به حق را در آئینه دلهایشان منعکس میکنند، ظواهر و دانستنیهای سطحی و بی مایه را گذاشته و به عمق دانشها راه یافتند و حجاب از اسرار برگرفتند.
زفت فکر و روشنایی یافتند
برٓ و بحرِ آشنایی یافتند
دانش و آگاهیشان بزرگ شد. و مشهور و معروف جهانیان گشته و نام و آوازه شان پایدار گشت. مانند بزرگان ایران.
واژه پارسی زفت، در اینجا بمعنی و چم: درشت ستبر، گنده و فربه و بزرگ است. بر و بحر آشنائی یعنی معروفیت.
مرگ، کز وی جمله اندر وحشتند
میکنند ان قوم بر وَی ریشخند
مرگ که موجب وحشت و بیم اکثر مردم دنیا میشود. برای ایشان خنده دار است.
میفرمایند:« بشر گرفتار تعلقات مادی و وابستگیهای دنیا است. و هرگاه که فراغتی مییابد و در خود فرو میرود، نخستین دشمنِ غدّاری که بر سرِ او میتازد و وی را یکسره مقهور و مرعوب خود میسازد، وحشتِ مرگِ است. با خود می اندیشد، سرانجام روزی رشتۀ عُمرم چه کوتاه و چه بلند از هم میگسلد و باید از تختِ نشاط و حیات بتختۀ نیستی و ممات شَوَم و از جهان پُر شور و سُرور به خاکدان گور درآیم. تنها و بیکس! بسی بهاران از راه رسد و گلها و شکوفها بشکفد و سبزها بردَمد. زان پس آفتاب گرم تموز بروج هانیان بتابد و باغها و راغها بخرمی و نشاط آیند و پرندگان و مرغان نغمۀ شادی سردهند و زندگیِ پُر تلاش ز سر گیرند. آنگاه لشکر گرانِ خزان به یغمای سبزها و درختان تازه و مرغان خوش نوا آشیانها برجای نهند و رختِ سفر بربندند و سرانجام زمستان در رسد و پهن زمین را چامه سپید پوشاند و دوبار و دوبار، اما دریغا که اینهمه بی حضور من رُخ دهد. دریغا که بی ما بسی روزگار، بروید گُل و بشکفد نوبهار، بس آید بهار و وَزَد بادها، که ما رفته باشیم از یادها.»
ولی این بیم و هراس و اندوه وغم، بر دل پیروان «آئین به» چیره نیاید و آنان را مقهور و مرعوب نسازد. چه اینان مرگ را یکی از مراحل طبیعی حیات میدانند و آنرا زایشی دیگر و تولدی دوباره میشمرند.
کس نیابد بر دل ایشان ظفر
بی صدف گشتند ایشان پر گهر
بر دلهای پیروان سه نیک، کسی نمیتواند پلیدی تزریق کند و دلهایشان را از آنان بگیرد. این مردم بدون نیازمندیهای مادی (بدون صدف) شاد و خرسند (پر از مروارید) هستند. اینها بی نیازند، پس روحشان را بهیچ قیمتی نمیفروشند.
گاهی بدون دلیل، در ته دل اینها شعفی موج میزند و آنچنان احساس مسرتی به آنان میبخشد که میخواهند کالبد خود را بشکافند. ساده ترین نان و پنیر برایشان لذیذترین خوراکهاست،حتی بوی کباب هم از همان نان و پنیر میزند. آنچنان آرام میخوابند که هیچ کودکی چنین نمیخوابد. و لبخندهایشان تمامی صورتشان را پر میکند. باورش سخته ولی وجود دارد.
برترند از عرش و کرسی و خلود
جایگاه صادق حق خدود
خلود یعنی جاودانگی و پایندگی. همیشه ماندن، جاودانه شدن، جاویدان ماندن، خلد.
آنکه خدا در دلش جا گرفته از عرش و کرسی بالاتر و با ارزشتر است. چراکه دلش جایگاه فرود آمدن خداوند زیبا است.
خدود یعنی بینهایت زیبا. و همچنین لقب کوهی است که خداوند با حضرت زرتشت سخن گفت.
حق خدود یعنی جائی بر روی زمین که خدا آنجا فرود آمده و توسط آتش با حضرت زرآتش و یا زرتشت گفتگو کرده و دانش خود را در سینه او قرار داده است.
آنچه که در گذشته و در نجوم و کیهان شناسی پارسی، با نام عرش و کرسی شناخته میشوند، دو حقیقت مجزای از یکدیگر و درعین حال وابسته به هم هستند که مفاهیم آنها از مراتب علم فعلی بشر خارج است. کرسی و عرش، شکل کل کائنات از دید بالا و یا خدا است. یعنی از آن بالا که خدا نگاه میکند، کل آفرینش خود را، بشکل یک مجموعه میبیند که نقش سوار بودن یک گاو بر روی یک ماهی را تداعی میکند. و چون دانش امروزی بشر ناتوان از این دید است( با کشتی تایتانیک تمامی کتب خیام کبیر و دانشمندان و منجمان ایران که از ما ربوده شده و میتوانستند این معما را پاسخ گویند، در راه به یغما بردن به آمریکا، در دریا غرق و نابود شدند.) در نتیجه آنرا بخرافات پیوند میزند.
آنچه که از این دو میدانیم، اینست که، عرش شبیه ماهی است که صورت بیضی شکل دارد و در آغاز عالم شکل گرفته است. این عرش را عوام بنام عرش رحمان خدا که آسمان و خلد و بهشت در آن است، میشناسند. این بخش از چهار جهت کشیده و جذب و یا دفع میشود و با اینکه پویا و در حرکت است ولی همیشه در حال سکون است که به آن عدم هم میگویند و سرعتش ثابت است. و کارخانه آفرینش است.
و کرسی هم یعنی گاو که بر روی این عرش ایستاده است. و یا بر پشت ماهی سوار است. و تمامی کهکشانها از جمله کهکشان راه شیری که سامانه خورشیدی در درون آن و کره زمین در درون این سامانه قرار دارد، در این بخش «گاو صورت» میباشند. این بخش از هشت جهت(شش جهت آنرا آدمها میشناسند) به نظم درآمده است.
بر طبق اساتیر باستان ایران، روح انسانها یک ستاره است که افول کرده و هنگام مرگ دوباره به شکل ستاره به آسمان سعود میکند، ولی خاموش است. برطبق این اساتیر، هر آدمی در آسمان یک ستاره دارد. و ستاره ها مسئول تقدیر و سرنوشت و تقسیم کننده روزی انسانها هستند. و بهمین دلیل هر ستاره مسئولیت یک آدم را دارا است. شاید تعداد میلیاردها ستاره ای که در کائنات است، با تعداد میلیاردی آدمیان بروی زمین یکی بوده، و این مثل پارسی واقعیتی را در خود دارا باشد. و آنچه که از روی ستاره ها خوانده میشد، بیربط به سرنوشت آدمیان نبوده باشد.
بهرحال واژه فلک اطلس و فلک افلاک مطابق با یافتههای نجوم و کیهان شناسی باستان ایران در رابطه بین عرش و کرسی یعنی شکل گاوی که بر پشت ماهی سوار است، میباشد.
عرش و کرسی دو جزء از یک حقیقت واحد است که دارای شکل و شرح مشخص میباشند. این حقایق در عالم عقل انسانی قرار دارند و شناخت چگونگی کارکرد این دو برای آدمها امکان پذیر است(شاید در سد سال آینده بشر بنواند به چگونگی آنها دست یابد.)
سد نشان دارند و محو مطلقند
چه نشان، بل عین دیدار حقند.
سدها نشان برای شناخت آنانکه دلشان جایگاه خداست، وجود دارد. چراکه آنچنان محو خدا و حق و حقیقتند که هیچ حجابی در بین آنان و دیگران وجود ندارد و بهمین دلیل براحتی میتوان آنان را بازشناخت. و دیدارشان مانند دیدار راستی و حقیقت است.
از طرفی هم این پرسش وجود دارد که آیا تعریف دل صیقل یافته، همان است که تفسیر شد؟ و یا نه، هنوز نمیدانیم که نمیدانیم.
چرا اصولا برانگیزها (بن گردن ها و یا محرکها، برانگیزندها) در درون انسانها وجود دارند؟ بن گردن هائی نظیر خشم، حسادت، غرور، شهوت، محبت، کینه، نفرت، تنوع طلبی، کسالت، برتری جوئی، جاه طلبی، رذالت، تلاش برای بقا، ترس ووو. اگر این محرکها بد و ناشایست میباشند، چرا خداوند آنها را در وجود آدما قرار داده است؟ مگر خداوند چیز بد آفریده؟
احتمالا برخی میگویند که این برانگیزها اکتسابی است و تاثیرات محیط تربیتی و پرورشی آدمی است. و در خلقت انسان اینها وجود ندارد و آدمی با اینها متولد نمیشود. که البته این ادعا از نظر علمی کاملا رد است. مثلا نوزاد از همان هنگام تولد، خشم و بیزاری و ناراحتی خود را از دردی که بر اثر زایمان و عبور از دالان تنگ تحمل کرده با گریه نشان میدهد. و یا شخصی بنام فروید که با خواندن مقالات علمی پارسی صاحب نظر شده، و معروف گشته میگوید، کودک از روی شهوت است که سینه مادر را میمکد، درحالیکه بزرگان ما، «تلاش برای بقا را» برانگیزنده اصلی مکیدن سینه مادر، توسط نوزاد میدانند. و دیگر بحث های علمی پیشرفته و تخصصی هم بر وجود داشتن این برانگیز ها در آدمی از همان لحظات آغازین سفر زمینی پافشاری میکنند. و البته تاثیر تربیت در غلظت این محرکها را نمیتوان نادید گرفت. ولی تربیت به تنهائی آنها را از پای نمیسازد. و اینها با انسان متولد شده و جزء طبیعت او میشوند. پس برمیگردیم به این پرسش که چرا اینها با آدمی زاده میشوند، و اگر هستند چرا باید آنها را ندید گرفت؟ و این داستان پاک کردن دل از اینها چیست؟
از نظر من معنای صیقل یافتن دل باید چیز دیگری باشد، مثلا بی اعتنائی به زمان و مکان و فقط به آن نور توجه داشتن و یا چیزی تو این مایه ها.
چون نمیشود آدمی بیست و چهار ساعته با خود بجنگد و طبیعت خود را سرکوب کند. مثلا هنگامیکه کسی به او ظلم یا ستم میکند و یا موجب برانگیختن خشم او میشوند، نمی تواند مرتبا آنطرف صورت را در اختیار سیلی زن قرار دهد، شاید یکبار عملی باشد ولی همیشه امکان پذیر نیست و خلاف طبیعت آدمی است.
پاورقی
(۱) دنگ، یعنی صدایی که از بر هم خوردن دو سنگ یا دو چوب برآید. آواز افتادن چیزی سخت بر زمین و یا خوردن دو چیز سخت به یکدیگر. درینگ. دنگ دنگ ناقوس کلیسا.
در جهان دیوانه را دنگی بس است
خانه پرشیشه را سنگی بس است .زلالی خوانساری
دنگ همچنین یعنی، شور و هوی قلندران. آلتی است که با آن برنج کوبند، چون یک سر او به هاون برنج رسد سر دیگرش بلند شود و همچنین بالعکس. و آلت کوبیدن برنج را به مناسب صدایش دنگ نام داده اند و آن برنج کوب را که با پا بحرکت درآید پادنگ و آنچه را با آب حرکت کند آبدنگ گویند.
گر بسجده آدمی سرور شدی
دنگ هر رزاز پیغمبر شدی. مولانا
دنگ، صدا و آواز مطلق، دنگ مکن، یعنی حرف مزن. احتمال است که این کلمه مصحف ونگ (وانگ، بانگ ) باشد و یا دگرگون شده ونگ که آهسته و نامفهوم ادا کردن سخن زیر لب است.
دنگ دنگ، صوت کوفتن آهنی به آهن بزرگ دیگر و مانند آن. آواز زنگ بزرگ و کوفتن پتک به سندان و آواز پاندول ساعتهای بزرگ، دنگ و دنگ، درنگ درنگ.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر