ملاقات کر و بیمار:
در دنیائی زندگی میکنیم که مردمانش نیمی کرند نیمی بیمار. نیمی تفکرات و عملکردشان براساس تصورات و حدسیات و گمانه زنیها و توهم ها است و با اینکه گوش و چشم دارند ولی نه میشنوند و نه میبینند. و سلایق و داوریهایشان براساس دنیای ذهنی آنها بنا شده است.
اینگونه مردم را میتوان براحتی در گروه های مشخص دسته بندی کرده و با یک چوب همگی را بهر طرف که لازم است، راند. دنیای تبلیغات و پروپاگاندا های هدفمند بر روی این مردمان که اکثر مردم دنیا را تشکیل میدهند، شرط بندی کرده و حساب باز میکنند. اینها همانهائی هستند که از هر نوع آدمی تعریفی بدست دهی، خود را جزء آن نوع میبینند، و بلند فریاد میزنند:«من هم همینطور»
و نیمی دیگر کسانی هستند که بخاطر محیط نامناسب و شرایط سختی که در آن بدنیا آمده و رشد کرده اند، سرا پا پیش داوری، بدبینی و منفی بافیند. و وجودشان پر از نفرت و حقد و کینه و عقده حقارت و تلخی و سرخوردگی و ناکامی است که بر اساس تمامی اینها عمل کرده و به هر مطلبی واکنش نشان میدهند. و بمرور زمان و هرچه عمر بر اینان میگذرد، بر غلظت تباهکاری و پلیدیشان افزوده میگردد.
این مردمان مرتبا در حال تخریبند. تخریب هرچه بر سر راهشان قرار گیرد. و اگر کسی و یاچیزی نباشد تا قربانی ویرانگریهایشان سازند، بجان خود افتاده و جنگ با خود را آغاز میکنند.
این مردمان اصلاح ناپذیرند، و حتی اگر بزحمت یک گام آنها را در جهت راستی به پیش برانی، در مدت زمانی کوتاه، دو گام بعقب برمیگردند. مگر اینکه معجزه ای و یا فاجعه ای هولناک درموردشان اتفاق افتد.
برخورد بین این دو، نتیجه ای جز نامردمی و دنیای کنونی ندارد.
در این بخش مولانا از دو مشگل اکثر قریب به اتفاق مردم دنیا، سخن میگوید:
یک: مشگلی بنام توهم، خیالپردازی، گمانه زنیها و دنیائی که آدمها در فکر و ذهن خود ساخته و پرداخته و بر اساس ساختار آن زندگی میکنند. و تصور میکنند که این دنیای ساختگی و مجازی، دنیای واقعی است که در بیرون جاری و ساری است. و جایگاه واقعی آنها و گذران زندگیشان در این دنیای ساختگی صورت میپذیرد.
دو: مردمی که بر اثر تربیت نادرست زمان کودکی و ترسها و رنجهائی که از همان سالهای آغازین زندگی به آنها تحمیل گردیده، دانسته و یا نادانسته بیمار روحیند. و این بیماری، تمامی طول و عرض زندگیشان را تحت شعاع خود قرار میدهد.
پس از معضلاتی از قبیل ترس و وحشت، تکرار و یکنواختی، که در بخشهای پیشین مثنوی به آنها پرداخته شد، دیگر معضل تباهی روزگار آدمی، متوهم و خیالاتی بودن، است که میتوان ادعا کرد که سومین بلای جان و سلامت جسمی و روحی انسانهاست.
و البته آندسته از انسانها که بیمارند، آب از سرشان گذشته و یک وجب و چند وجب دیگر تاثیری در حالشان ندارد.
ملاقات کر و بیمار:
آن کری را گفت افزون مایه ای
که ترا رنجور شد همسایه ای
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود. در زمانهای گذشته، یک روز بزرگ محل (افزون مایه) با زبان اشاره و با بدبختی، مرد ناشنوائی را متوجه ساخت که حال همجوار و همسایه اش زیاد خوب نیست و رنجور و بیمار گشته است. و اضافه کرد که عیادت همجوار رنجور بر آدمی لازم و واجب انسانی است.
واژه پارسی «مایه» بمعنی اصل و بنیاد و اساس و گهر و بسیار معانی، مترادفها و کاربردهای علمی و عملی و تاریخی و فلسفی و ادبی است. در اینجا بمعنای بزرگ محل میباشد.
گفت با خود کر که با گوشِ گران
من چه دریابم ز گفت آن خوآن؟
مرد ناشنوا پیش خود فکر کرد که چگونه با گوش سنگین ناشنوایش، برود با آن همسایه رنجور گفتگو کرده و حال او را پرسجو نماید و سخن او را دریابد.
در اینجا «آن خوآن» یعنی آن گوینده.
واژه پارسی خوان دارای همردیفها و یا مترادفها و معنای گسترده است. ولی در اینجا، کوتاه شده و یا مخفف واژه خووان (خو + وان و یا خو + پان) است. که واژه «خو» هم دارای معانی گسترده است ولی در اینجا بمعنی سخن است. و واژه «وان» که در اصل «پان» بوده بمعنی نگهپان و پاسپان و نگاهدارنده است. و (خو آن بیان میشود)
گوش گران، گوش سنگین و ناشنوا.
خاصه رنجور و ضعیف آواز شد
لیک باید رفت آنجا نیست بُد
بویژه که اکنون او رنجور و بیمار است و با صدای ضعیف و آهسته سخن میگوید. ولی بعیادت او نرفتن هم از گزینه های روی میز نیست و گریز از جلو را نشاید. چراکه بی اخلاقی و غیراجتماعی بودن و نامروتی است و حق همسایه ناشناختن. واژه «بُد» در اینجا یعنی چاره و گریز. و نیست بُد، یعنی چاره ای نیست. ناگزیر.
چون ببینم کان لبش جُنبان شود
من قیاسی گیرم آنرا هم ز حد
پس فکر کرد، مگر چقدر میتواند سخت باشد؟ یک سری پرسش من میپرسم و او هم مطابق معمول پاسخهای کلیشه ای داده و من هم از روی حرکت لبانش، سخن او را تا حدودی حدس زده و انشااله ختم بخیر میشود.
قیاس در پارسی نام مباحث بسیار گسترده در رشته های مختلف دانش، بویژه ریاضی و فیزیک است. و دارای مترادف ها و معانی بسیاری است. در اینجا قیاس یعنی حدس زدن، گمان، تصور و خیالات ساختگی. (۴)
چون بگویم چونی ای مِحنَت کشَم
او بخواهد گفت نیکم یا خوشم
مثلا هنگامیکه از او بپرسم، ای رنج کشیده من، چطوری؟ او در پاسخ خواهد گفت، بد نیستم و یا بهترم و یا خوبم.
من بگویم شُکر، چه خوردی از اِباء
او بگوید «جوجه باء» یا «شورباء»
من در پاسخ او میگویم شکر خدا که بهتری. سپس میپرسم چه نوع سوپ خوردی. او هم میگوید، سوپ جوجه و یا آبگوشت.
واژه پارسی اباء دارای مترادفها و معانی بسیاری است ولی در اینجا یعنی آش و آبگوشت. اباء به حذف همزه نیز خوانده میشود مانند: جوجه با، شوربا.
واژه پارسی «ابا» همچنین همان «با» است. در زبان پارسی پیش از جنگ جهانی اول، بسیاری از اسامی که اکنون بی الفند با الف خوانده میشدند. مانند اشکم، امرداد، اپرویز، افریدون، اشتر، ابسط، ابلخ، افشردن، استم ووو، واژه پارسی ستاره هم تا پیش از این استاره نامیده میشد و دستگاه اعجاب انگیز «استاره یاب» را میتوان آئینه نجوم دانست که توسط آن ستاره گان پیدا، شناخته و رصد میشدند و امروزه عوام آنرا استرلاب میخوانند. (۱)
من بگویم نسخه ات از کیست آن
از پزشکان پیشِ تو گوید، فلان
سپس از او نام پزشکی که مداوایش را بعهده دارد میپرسم. و او هم نام یکی از پزشکان را میگوید.
واژه «نسخت» کوتاه شده نسخه ات است که بمعنی سیاهه، صورت، ریز، و یا تکه کاغذی است که از قرنها پیش در ایران، پزشکان بر آن اسامی و ترتیب داروها و دستور معالجه، دستور ادویه و خوراکیهای لازم و مقدار آن را نوشته و دست رنجور میدادند.
من بگویم بس مبارک پاست او
چونکه او آمد، شود کارت نکو
من به همجوار رنجورم خواهم گفت که، او پزشکی حاذق و صاحب نام و خوشقدم است، و کارت را راه خواهد انداخت.
پایِ او را آزمود استیم ما
هر کجا شد، میشود حاجت روا
ما خودمان او را میشناسیم و بارها شاهکارهای او را دیده ایم. و او کسی است که هر کجا رود، خوش قدمی او فورا مشمول حال رنجور و بیمار میگردد.
این «بگفتار قیاسی» راست کرد
عکس آن رخ داد بر شوریده مرد
این سناریو را آن ناشنوا در ذهن خود ساخت و حفظ کرده و سپس راهی خانه مجاور و صاحب رنجورش گشت. و خبر نداشت که عکس آنچه اندیشیده است رخ خواهد داد.
گوئیا همسایه را خاطر ز کر
اندکی رنجیده بود آن رنجبر
میگویند همسایه ها همواره در رقابت و چشم همچشمی با همدیگرند، و یک ضرب مثل پارسی میگوید، همسایه چشم دیدن همسایه را ندارد، جاری چشم دیدن جاری. در اینجا هم همسایه بیمار و رنجور داستان، از مرد ناشنوای همسایه خوشش نمیآمد و گوئی از او دلخوری هم از پیش داشت و از دیدن او اصلا خوشحال نشد.
کر درآمد پیش رنجور و نشست
بر سر او خوش همی مالید دست
مرد ناشنوا بخانه بیمار درآمد و کنار بالین رنجور نشست و دستی از محبت بر سر بیمار کشید که همینکار، بیمار داستان را بیش از پیش تلخ کرد.
گفت چونی، گفت مُردَم گفت شکر
شد از این رنجور، پُر آزار و نکر
ناشنوا به بیمار گفت، چطوری؟ بیمار گفت درحال مرگم. ناشنوا گفت، خدا را شکر!
رنجور ز این مکالمه برآشفت و نفرت بهم زد. و بیش از پیش از همسایه بیزاری جست. نکر یعنی فاصله گرفتن، جدائی جستن.
کین چه شُکر است او عدُوی ما بُده است
کَر قیاسی کرد و آن کژ آمده است
اینبار همسایه بیمار است که متاثر از دنیای مجازی که ناشنوا برای خودش ساخته است، میشود و او هم در ذهن خود یک دنیای مجازی دیگری را بر اساس دنیای مجازی ناشنوا میسازد و باخود می اندیشد: چرا این مرد از بیمار شدن او شاکر و خرسند است؟ آیا او دشمن اوست که به عیادتش آمده و هدفش ناراحت کردن اوست؟
بعد از آن گفتش چه خوردی، گفت زهر
گفت نوشت باد، افزون گشت قهر
سپس ناشنوا از بیمار پرسید که چه خورده است و بیمار که اینک بشدت از مرد کر ناراحت گشته بود، در پاسخ گفت، زهرِ مار خورده ام . مرد ناشنوا در جواب به بیمار گفت: نوش جانت عزیزم. و این پاسخ بر خشم رنجور افزود و او را آزرده تر کرد.
بعد از آن گفت از پزشکان کیست او
کو همی آید بچاره پیشِ تو
سپس ناشنوا که در دنیای خود سیر میکرد و از موقعیت پیرامان خود بشدت غافل بود، بی توجه بحال بیمار گفت، حالا بگو ببینم پزشک معالجت کیست.
گفت آن جانگیر در راه است، برو
گفت پایش بس مبارک، شاد شو
رنجور که اینک به اوج ناراحتی رسیده و در مرز کلافگی بسر میبرد، با خشم پاسخ داد، آنکه جان میگیرد و یا فرشته مرگ در راه است. کر متوهم بتصور اینکه او نام پزشکی را برده است، در پاسخ گفت، شاد باش که پزشک بسیار خوش قدمی داری.
اینزمان از نزد او آیم برت
گفتم او را تا که گردد غمخورت
ناشنوا در ادامه نمک بیشتری بر زخم رنجور پاچیده و گفت، من هم اکنون از پیش او میآیم و سفارش ترا به او کرده ام.
کَر برون آمد بگفت او شادمان
شُکر، کش کردم عیادت این زمان
پس از مدتی که بهمین ترتیب گذشت، ناشنوا ازجا برخاست و خداحافظی کرد و شادمان از خانه بیمار به بیرون زد. و با خرسندی گفت خدا را شکر که بخیر گذشت! شکر که عیادتی موفقیت آمیز داشته و ادای حق کرده و حرمت همسایگی بجا آورده و مراعات حال رنجور را کرده، ناشنوائی خود را پنهان نموده و دل همسایه بیمار را هم شاد کردم.
خود گمانش از کری ناگون بود
این «زبان محض» را، پنداشت سود
ناشنوای داستان از آنجهت خوشحال بود که براساس دنیای خود عمل کرده و در دنیای ذهنی خود موفق بوده، غافل از اینکه آنچه او پیروزی مینامد، در واقع شکستی تاسف آور است که او بخاطر عیب و ایرادی که در وجودش داراست، آنرا نمیبیند و یا اگر هم میبیند، برعکس و واژگون(ناگون) است.
ناگون مخفف نگون، ناگون بخت بمعنی بخت واژگون و یا نگونبخت.
«زبان محض» یعنی زبانی که حرافی میکند بدون اینکه کوچکترین معنائی درآنچه میگوید، باشد. مانند زبان طوطی و یا طوطی وار.
رو بره میگفت با خود از اِمآ
شکر که کردم عیادت جار را
ناشنوا از روی ساده دلی و خوشباوری(اِمآ) در راه بازگشت بخانه با خود میگفت، خدا را شکر که توانستم به عیادت همسایه و همجوار(جار) بروم و کار مفید و خدا و خلق پسندی انجام دهم.
واژه «اِمآ» در اینجا بمعنی خوش باور است.
واژه پارسی «اِمآ» که از اوستا وام گرفته شده است یکی از مهمترین واژگان پارسی است که دارای معانی گسترده و کاربردهای زیادی است.
در مذهب «حضرت زرتشت» و یا «حضرت نبو» و در کتاب خرد جاودان و یا لوح محفوظی و یا (اوستا) واژه «اما و یا اماء یا خائوس» یا اثیر، نام ماده اولیه جهان، پیش از خلقت است. از نظر اوستا، «اِمآء» و نظم، دو نیاز جهان هستی میباشند و در نابرابری این دو، احتمال از بین رفتن جهان میرود.
در اوستا چنین آمده است: در آغاز فقط نیروی آفریننده بود که جهان را از «اِمآء» بنظم درآورد.
اِمآء (هاویه)، بمعنی فضای نامحدودی است که مقدم بر وجود جهان است. یعنی پیش از اینکه اصلا دنیا و مافیائی موجود باشد، «اِمآء» وجود داشت. مثل گفتاری که در بخش اول اوستا آمده است بدین مضمون که «جهان هستی هیچ در هیچ بود». و مولانا در کتاب «هیچ در هیچ» خود در باره آن سخن گفته که البته در دسترس نیست و بجای آن کتابی با نام جعلی فی مافیه داریم که پراز اراجیف عبری عربی است.
در خصوص آفرینش جهان، از نظر بن مایه و دست آویزهای اولیه ای که برای ساخت جهان وجود داشته است، میگوید: «و اهورامزدا ابتدا نور، سپس آتش و پس از آن ظلمات را آفرید. و از ترکیب این سه آب تولید شد که موجب زندگی گشت.» یعنی همان که ایرانیان چلیپ مینامند.(۲)
(واژه اِمآء و یا خائوس به زبان آمریکائی رفته و با معنای تقریبا یکسان و بیان متفاوت مورد استفاده است(Chaos)
واژه جار بمعنی کنار، در اینجا یعنی همسایه.
گفت رنجور این عدوی جان ماست
ما ندانستیم کاو، کانِ جفاست
از آنطرف، بیمار که برخورد ناپسند و زننده ای را با همسایه ناشنوا و منفور خود تجربه کرده بود، خشمگین و دژم برخود میپیچید که چرا همسایه ای را که دشمن جانش بوده و اصلا معدن جفاکاریست را تاکنون نشناخته است.
خاطر رنجور جویان سد سَقّط
تا که پیغامش کند از هر نَمَت
بیمار داستان هرچه ناسزا بلد بود نثار ناشنوا کرد، و آرزو میکرد کاش همه ناسزا ها را یکجا و به هر طریق ممکن(نمت) میتوانست برایش بفرستد.
چون کسی کاو خورده باشد آشِ بَد
می بشوراند دلش تا قَی کند
و این حالت روحی رنجور را میتوان با حال جسمی بیماری دانست که بر اثر خوردن خوراک مسموم دچار دل درد و دل پیچه شده است و تا استفراغ نکند (تا قی نکند) دل درد و حال تهوع او تسکین نمیابد.
چاره خشم است از قی رو متاب
تا بیابی در جزا شیرین عِقاب
در این بیت مولانا چاره خشم و ناراحتی آدمی را در یک بیت بیان میکند و آنهم اینست که آدمی بهنگام ناراحتی از کسی باید خشم خود را بر او بریزد.(تا بیابی در جزا شیرین عقاب). عقاب یعنی انتقام کشیدن. و میگوید در انتقام لذتی است که در بخشش نیست.
بقولی سرش را سرد نگه دارد دلش را گرم و انتقامجو، تا بوقتش. ولی بقول کنفسیوس پیش از گرفتن انتقام، دو تا گور بکن و اماده بساز.
چون نبودش ژک میپیچید او
کین شکرها خورده آن ناچیز کو؟
چون انتقام نگرفته بود، مانند مار بخود میپیچید و میپرسید آن حقیر و ناچیزی که این شکر خوریها را کرد، کجاست؟
واژه پارسی ژک و ژکیدن، بمعنای کین و انتقام و کینجوئی و انتقام کشیدن است.
مانند، بهرام ژک آنکه انتقامش چون انتقام ستاره بهرام (جنگاور فلک ) است. مانند: ناهیدبهجت، سپهراحتشام، عطاردحشمت، بهرام ژک.(۳)
ژک همچنین بمعنی گردبرگرد دهن است.
ز برما (ز سرما) ژک و پوز سگ بسته بود
بز و میش بر جای بربسته بود.
خرمن مردم، «ژک و پوز» را «دک و پوز» میگویند.
تا بریزم بر وی آنچه گفته بود
کان زمان شیر ضمیرم خفته بود
تا آنچه لیاقتش هست را به او نثار کنم، چون هنگامیکه شکر خوری میکرد، شیر درونم، در خواب بود.
برخی از آدما، دارای گیرنده های قوی نیستند(شیر وجودشان در خواب است) یعنی آن گیرنده ای که سخن شناس و موقعیت شناس است، در نزد ایشان یا وجود ندارد یا مدتها تول میکشد تا واکنش نشان دهد. (در برخی، سالها تول میکشد) در اینجا، رنجور داستان هم از ایندست آدما است. یعنی تازه پس از کشته شدن سهراب، یادش میآید که نوشدارو هم بد فکری نیست. تازه پس از اینکه ناشنوا او را ترک میکند، درمیابد که ناشنوا درواقع به او توهین کرده است. و دچار خشم میشود.
چون عیادت بهر دل آرامی است
این عیادت نیست، دشمن کامی است
چراکه عیادت بیمار برای دلگرم کردن و آرامش دادن به اوست، نه اینکه بیائی و او را با سخنان ناروا، بیآزاری و کام خود را مانند دشمن شیرین کنی.
تا ببیند دشمنِ خود را نَزار
تا بگیرد خاطرِ زارش قَرار
مانند کسیکه با هدف ناراحت کردن دشمن، در پی شاد کردن روح بیمار خود است و با همین هدف به عیادت دشمن بیمار میرود.
از اینجا مولانا میفرماید که آدما و دنیاهائی که در ذهنشان ساخته و یا میسازند تا همین حد مسخره و غیر واقعی است. و ما و واقعیت های جاری روزگارمان، درست مانند همین حکایت ملاقات کر و بیمار، در اکثر موارد، اشتباه، ناراحت کننده و موجب تلخکامی است.
مولانا با تعریف این حکایت درس، و شاید بهتر باشد که گفته شود، آدمها را بفکر وادار ساخته و به خواننده خود، خودشناسی را میاموزد. و سپس آنرا مطابق معمول به معشوق خود پیوند و گسترش داده و از اینجا به بعد درس خداشناسی و چگونگی نیایش با او را میآموزد.
و این مطلب را به خرمن مردم به بیان ساده میگوید که آنچه شما عبادت و نیایش خدا مینامید، در واقع براساس سناریوی است که از پیش در ذهن خود ساخته و پرداخته اید، چگونه؟ یعنی بشما گفته اند و یا یاد گرفته و یا به ارث برده اید که:
-برای رسیدن به بهشت باید نماز بخوانید.
-برای اینکه خدا بشما کمک کند، باید نماز بخوانید.
-برای اینکه به آرزوهایتان برسید، باید نماز بخوانید.
-برای اینکه خدا شما را به جهنم نبرد، باید نماز بخوانید.
-ووو.
و این خدا شناسی نیست که برعکس کفر و نامردمی است. درست مانند سناریوی که ناشنوا برای ملاقات همسایه خود در ذهنش از پیش ساخته و پرداخته است. به همین اشتباهی به ملاقات خدا میروید. و نشان میدهید که نه خدا را میشناسید و نه او را دوست دارید، بلکه هر چه هست، هر عبادتیکه انجام میدهید برای «من» درونیتان میکنید. برای اینکه مانند ناشنوا، عیوب خود را بپوشانید. و یا برای بدست آوردن یا به امید بدست آوردن یا بخاطر از دست ندادن و یا از ترس از مجازات، به نیایش و ملاقات خدا میروید. و یا بقول مولانا،
گر بسجده آدمی سرور شدی
دنگ هر رزاز پیغمبر شدی. مولوی .
و بهمین دلیل درآن خوش خیالی که ناشنوا پس از ملاقات با همسایه دارد، دچار شده و فکر میکنید با اینگونه نمازها، مرد خدا شده اید و کار را درست انجام دادید. و خدا هم همانگونِ که همسایه از ناشنوا دچار خشم و ناراحتی شده بود، نسبت بشما واکنش نشان میدهد، و این میشود که شاعر میگوید، هرکجا مرد خدائی است، دچار درد و بلائی است.
و این در حالیست که وقتی قرار است که یک زن و یا یک مرد عاشق بدیدار معشوق برود، ابتدا خود را با دقت میشوید، به بوی خوش خود را آغشته میسازد، بهترین چامه خود را بتن میکند، و آنچنان به پاکی بدن خود حساسیت دارد که کوچکترین موهای زائد را هم میزداید و در تمامی این مدت تمامی فکر و ذکرش معشوق و دیدار اوست. و می اندیشد چه سخنان شیرینی بگوید که معشوق را خوش آید. سپس لحظه به لحظه و هرچه به زمان ملاقات نزدیکتر میشود تپش قلبش زیاد گشته و پریشانحالتر میشود. و بهنگام دیدار، زبانش از شوق و از عشق بند آمده و رنگ و رویش دگرگون میگردد.
کدام آدمی تا بحال چنین به ملاقات خدا رفته است؟
هرگاه مانند یک عاشق که برای دیدار معشوق میرود، به ملاقات خدا رفتید، زرتشت شده اید و یا مولانا و شمس تبریزش.
خود حقیقت مَعصیت باشد خَفی
آن کَدِر باشد که پندارد صَفی
این آشفتگی که دچار آنیم، بخاطر این است که همه چیز را بدروغ و واژگون بما گفته اند. خدا را کلانتر و عدالتش را جهنم و بهشت و راه راستی را با راه ذلت و خواری و حقارت و گدا صفتی و ریاضت و تواضع حقیرانه و فقر و گوشه نشینی و تسلیم مطلق و گوشه نشینی و سرنوشت از پیش قرار داده شده ووو، یکی دانسته و تعریف کرده اند، یعنی از هرچه که خدا بدش میآید، آنرا راه رسیدن بخدا نامیده و جلو روی ما گذاشتند. کاری کردند که حقیقت را گناه بدانیم. و حقیقت را در گناه پنهان کرده اند. مثلا اگر بسلامتی خدا جامهای شراب را بهم بزنیم گناهی بزرگ مرتکب شده ایم. همه چیز را برای انسان ایرانی برعکس کردند. و مولانا میفرماید، فقط یک احمق معیوب صفی، حقیقت را پاژگون میبیند و رنگ کدر را شفاف میپندارد.
همچو آن کَر که همی پنداشته است
که نکویی کرد و آن چز بد بُدست
درست مانند آن ناشنوا که با نادانی و حماقت همسایه بیمار خود را چز داد و بغایت ناراحت ساخت ولی خوشحال و خرسند میپنداشت که نیکوکاری کرده است.
بد بُدست یعنی چاره بدی بود. بُد یعنی چاره، گریز.
چز در اینجا یعنی زاری، آه و ناله.(۵)
او نشسته خوش که خدمت کرده ام
حقِ همسایه بجا آورده ام
آن ناشنوا دل خوش است و پیش خود تصور میکند که حق همسایگی را نیک بجا آورده است.
بهرِ خود او آتشی افروخته است
در دل رنجور و خود را سوخته است
ولی او با گفتار ناشایست و کژ خود، در دل همسایه آتشی را برافروخت که در آن خود خواهد سوخت.
پس از مردم آزاری چه با جهالت و حماقت و چه از روی خباثت و بعمد و ارادی بپرهیزید، چراکه به یقین برای خود آتشی افروخنه اید.
از قیاسی که بکرد آن کَر گزین
صحبتِ ده ساله باطل شد بدین
مثلا همان توهمات ناشنوا آتشی از نفرت برانگیخت، و همجواری ده ساله و مسالمت آمیز او با همسایه اش را از میان برداشت. درحالیکه اگر بسفارش زرتشت مقدس عمل کرده بود که میگوید هیچ راهی نیست بجز راستی، و به همسایه اش میگفت که ناشنوا است، هیچکدام از آن نتایج منفی عیادت شوم بوجود نمیآمد.
در رابطه با خدا هم باید همین اصل راستی رعایت شود. یعنی هنگام نیایش با خدا باید روراست بود و به او گفت، خداوندا من میترسم و برای همین دست بسوی تو دراز کردم. و یا خدایا من به کمک تو احتیاج دارم و بهمین خاطر درحال نیایشم. و یا خدایا من ترا دوست دارم ولی ازت میخواهم که هیچ وقت مرا در این رابطه امتحان نکنی چراکه میدانم شرمنده خواهم شد.
خودخواهی، و یا فقط بخود فکر کردن، در هر رابطه ای حتی زمان نیایش با خدا موجب مکدر شدن فضا و انگیزش نفرت است. نفرت آدمیان بهمدیگر خانه و مان سوز است و جنگها بوجود میآورد. تنها راستی است که از سوءتفاهم و بیراه رفتن جلوگیری میکند و صلح و آرامش بهمراه دارد. و نفرت خدا از آدمی میشود همان سیلی که دنیا را بزیر آب برد.
«کر گزین» در مصرع اول یعنی آنکه کر بودن را برگزیده و انتخاب کرده که در اینجا کنایه از این است که آن مرد بجای راستی انتخاب کرد که کر باشد و عواقبش را نادیده گرفت.
خاصه ای خاژه قیاس حس دون
اندر آن حسی که شد از حد برون
بویژه اینکه اگر آدمی هرچه از طریق گیرنده های شش گانه پایه ای خود دریافت میکند را با حماقت بیش از حد و دروغگوئی ترکیب کند.
آدمها شش گیرنده دارند، گوش، چشم، دماغ، زبان، پوست، مو.
این شش گیرنده گه به آنها گیرنده های پایه و جسمی گفته میشود، در تمام آدمیان معمولی وجود دارد و به یک روش عمل میکند.(حواس دون)
آدمها همچنین دارای گیرنده های دیگری هستند مانند:
-هوش که به آن دماغ هم میگویند، که کارش پیدا کردن ساده ترین راه حل ها برای مشگلات آدمی است. (بینی)
-شعور، گیرنده ای که زمان و مکان و سخن و موقعیت شناس است، و به آن شعور میگویند. (زبان شناسی)
-جنبه، گوش محرم، گوش هش و یا بقول مولانا گوش غیب گیر و یا گوش سروش، آن گیرنده ای است که میتواند دروغ و راست را از هم تشخیص دهد(حتی اگر آنها را در وسط یک پیاز یعنی در ده ها لفافه بپیچند و تحویل دهند.)و ندای حق را از ندا های دیگر باز شناسد.
و به آن جنبه میگویند. مثلا با کسی که دارای این گیرنده نیست اگر شوخی کنید آنرا جدی گرفته و جبهه میبندد. مردم درباره اینگونه افراد میگویند، که او جنبه شوخی ندارد. یعنی نمیتواند بین دروغ و راست و یا شوخی و جدی تشخیص و تمیز دهد.(گوش)
-چشم بصیرت و یا چشم سوم، آن گیرنده ای است که همه چیز را همانطور که ذاتا هستند میبیند و هیچ گریم و یا پرده و حجابی نمیتواند مانع از دید او شود. (چشم)
-برات، و یا حس برتر، حسی که میتواند از آینده خبر دهد (الهام و یا حس ششم) همان که خرمن مردم آنرا «به دلم برات» شده مینامند. واژه «برات» یکی از کهنترین پاژگان پارسی است که وام گرفته از اوستا است و دارای معانی و مترادفها و کاربردهای زیادی است. در اینجا یعنی حس برتر.(مو)
-وجدان، و یا حس لمس کردن خدا که آنرا وجدان مینامند. و آن حسی است که تلنگر خدا به آدمی نامیده میشود. و هنگامی که گفته میشود طرف وجدان ندارد، یعنی انقدر از خدا دور است که حتی تلنگر خدا را هم نمیتواند دریافت کند. (پوست)
آدمیان معمولی و یا اکثر آدمهای دنیا، دارای شش گیرنده پایه و جسمی و یا حواس دون هستند.
آدمهای برتر و اصطلاحا باهوش دارای یک و یا چند تا از گیرنده های دسته دوم میباشند. و اگر آدمی تمامی گیرنده های دسته دوم را داشته باشد به او خردمند میگویند. مانند موبدان زرتشتی.
اما کار توانائیهای آدمی بهمینجا ختم نمیشود. آدمها همچنین دارای گیرنده های دیگری هم هستند که داشتن حتی یکی از آنها آدمی را تبدیل به «ابر انسان و یا انسان خدا» میکند. و مولانا به آنها حواس کبریائی میگوید.
و یکی از آن گیرنده ها و یا حواس کبریائی «توانائی ارتباط با خداست». که ابر انسانهای ایران مانند، خیام، رودکی، فردوسی، پور سینا، خوارزمی، ذکریای رازی، بو ریحان بیرونی، فرید عطار نیشاپوری، سنائی، خاقانی، سعدی، حافظ، انوری، مولانا، مگوسی ووو. که همگی بمعنای واقعی دانشمند بودند، به آن دست یافته و بهمین جهت توانا به خلق شگفتی شدند.
و اگر آدمی به بیش از یکی از آن حواس کبریائی مجهز شود، میشود حضرت مانی و یا پیامبر دانشمند و هنرمند ایران در زمان امپراتوری سامانیان.
و زرتشت بزرگ تنها انسانی است که به تمامی آن حواس کبریائی در دوازده هزار سال پیش دست یافته و درنتیجه توانا به «هم سخنی با خدا» گشته است.
از حواس کبریائی دیگر میتوان به فر ایزدی و یا فرهمندی و یا «توانائی تاثیر گذاری فرد بر افکار مردم دنیا، و قبولاندن آنچه که خود او به آنها باورمند است، به مردم دنیا، بدون اینکه حتی انگشت کوچک خود را بجنباند» اشاره کرد. و در گذشته در ایران، خرمن مردم معتقد بودند تا آدمی دارای فر یزدانی و یا حس کبریائی نباشد، نباید و نمیتواند پادشاه گردد.
که این توانمندی را شیادان خدا نشناس، تلاش دارند که با براه انداختن رسانه ها و شبکه های ارتباط جمعی اینترنتی، بدست آوردند که بسیار مقطعی است و پس از چندی تاثیر معکوس دارد. مثلا جنگ زرگری راه انداخته و آنرا بجای جنگ واقعی به مردم میقبولانند. و این در مدت زمانی محدود کار میکند و اعتبار دارد، و پس از آنکه حقیقت آشکار میگردد و دست شیادان رو میشود، و تاثیر منفی اش بر روی خود شیادان از طریق بی اعتمادی مردم به آنهاست. درحالیکه توانمندی آن حس کبریائی از طریق امواج نامرئی «فکر به فکر» صورت میگیرد، و پایدار و ماندنی است. برخی از آدما بدون اینکه خود بدانند دارای چنین ویژگی نادری هستند. که نوع بسیار ضعیف آنرا کاریزما و یا جذابیت میگویند. که با آن شیادی که تبلیغات رسانه ها را شامل میشود یکی نیست. اینگونه افراد که دارای کاریزما میباشند، در اتاق خود نشسته و از دیدن حرکات موزون و هماهنگ رقصنده ای که بارها کارهایش بنمایش گذاشته شده ولی همچنان گمنام است، لذت میبرند، فردای آنروز فرد رقاص بعنوان کسیکه توجه جهانیان را جلب کرده معروفیت پیدا میکند. یعنی فکر صاحب فر میرود و افکار عمومی را همسو با خود میکند.
از دیگر حواس کبریائی رابطه آدمی بازمان است. زمان برای عزیزان خدا در جایگاه دیگری قرار دارد. آنها سدها سال عمر میکنند.
از دیگر حواس کبریائی دیدن صورت خود از روبرو است بدون آینه. یعنی آدمی خود را مانند سوم شخص ناظر میبیند.
در اینجا حس دون یعنی آنچه که آدمی با گیرنده های شش گانه اش از پیرامون خود دریافت میکند و از بهم آمیختن این دریافتها به نتیجه ای میرسد که به آن عقل و یا عقل گزین میگویند. ولی همانطوری که ذکر شد، آدمی تنها دارای این شش حس نیست، و دارای حواس برتری هم هست که بر اثر تربیت اشتباه آنها را از دست داده و یا آنچنان کوچک شده اند که بکار نمیآیند. و یکی از این حس های برتر ولی برباد رفته، لمس کردن خداست. آدمی اگر خدا را حس کند، عمرا بتواند به قرار و گذران زندگی معمولی برگردد. و این حس متاسفانه امروزه از حد آدمی خارج است.
خاژه همان خواجه بمعنای آقا و سر فامیل است.
گوش حسِ تو بحرف ار در خور است
دان که گوشِ غیب گیرِ تو کَر است
اگر حواس شش گانه، ترجیح و گزین و انتخاب آدمی است، و تنها آنها را میشناسد، باید به او گفت که خبر بد اینست که خود را از شناخت جهان هستی محروم ساخته است. و آن حواس برتر دیگر، مانند چشم سوم، گوش محرم و یا آن گوشی که باید حقایق را دریابد نزد او کر و ناشنوا و از کار افتاده است.
پاورقی
(۱) فردوسی کبیر در شاهنامه از واژه «ابا» بمعنی و چم «با» بسیار استفاده کرده است، مانند:
ز قلب سپاه اندر آمد چو کوه
ابا ده هزار آزموده گروه. و یا:
تهمتن سوی شاه بنهاد روی
ابا شادکامی و با رنگ و بوی.
ابا زال سام و نریمان بهم
بزرگان کابل همه بیش و کم.
جهاندار بنشست و کاوس کی
دو شاه سرافراز و دو نیک پی
ابا رستم گرد و دستان بهم
همی گفت کاوس هر بیش و کم.
ابا هرکه پیمان کنم بشکند
بَرو بیخ رادی بخاک افکند.
واژه «ابا» در فارسی به معنی خورش و آش در ترکیب شوربا و کدوبا و ماست با و غیره آمده است. و شوربا بمعنی چند نوع طعام را یک نوع ساختن .آش نمکدار، زیرا که «ابا» در پارسی بمعنی آش است و این لغت پارسی صرف است. آش ساده. در قدیم و پیش اطباء نخودبا یعنی آبگوشت بوده از هر گوشت که باشد و گرم آن را سخون مینامیده اند و گوشت در آن بوده و چون نان خورش بکار میرفته است. شوربا را «خوردی» هم میگویند. آبگوشت.
(۲) «اِمآ» همچنین بمعنی سوگند یاد کردن (ام + آ، سوگند به انسان) آزمودن، امتحان آزمایش کردن، یادآوری کردن، تذکردادن، مقایسه کردن، سنجیدن باور خوش و یا خوشباوری، تول و پهنا، بلندی و درازی است.
واژه «اِمآ» همچنین بمعنی «گیش» میباشد که امروزه ایرانیان مانند ناقص زبانها که حرف «گ» را نمیتوانند بیان کنند، به آن «کیش» میگویند. به جزیره گیش که دارای تاریخ ده ها هزار ساله پارسی است، جزیره کیش میگویند.
همچنین «اِمآ» بمعنی ابر، ابر بلندبرآمده توبرتو.ابر بلند و مرتفع یا ابر متراکم و انبو، ابر ستبر و غلیظ، ابر بارنده،ابر سیاه یا سپید.ابر آب فروریخته. یا ابری که آب و باران خود را فروریخته ولی مانند «گپال » (ابری که پس از فروریختن آب خود پراکنده شده باشد) پراکنده ومقطع نشده باشد.ابری که آب خود را حمل کرده بالا رود. ابر تنک، ابر رقیق، ابر تنک و رقیق مانند دود، ابر بر کوه نشسته مانند دود، ابر دودمانندی که بر سر کوه نشیند و آن همان است که مه نامیده میشود. یک قطعه آنرا امه نامند.
«آما»، مرکب از حرف «آ » + «ما» بمعنی درباره آنچه، از آنچه.
«اِمآ»، نام الهه و ایزدبانوی است از یمن که عاشق کوروش کبیر بود. و کوروش برای او بهشت زمینی را ساخت.
(۳) ژک، کسی است که با خود همی دندد، نرم نرم و خشم آلود. گویند میژکد. سخنی که از روی غضب وخشم در زیر لب گویند. کسی که با خود همی تندد. آنرا لُنْد هم میگویند. سخنی که ازروی خشم و اعراض در زیر لب گویند و آن را دندنه نیز خوانند و ژکیدن مصدر آن است. کسی است که با خود میتندد و میگرید نرم نرم، به تندی و خشم آلودگی گویند. همی ژکد و سودائی مزاج بود که با خود گوید و گرید. زُک. لُند. لُندش زیر لب. لُندلُند. غرولُند.امر به ژکیدن.
(۴) از انواع قیاس میتوان به دو گونه، قیاس مستقیم و قیاس غیر مستقیم و یا قیاس خلف اشاره کرد.
فرق میان قیاس مستقیم و غیر مستقیم آن است که قیاس مستقیم از ابتدا متوجه به اثبات مطلوب است. یعنی بطور مستقیم از راستی دفاع کردن را قیاس مستقیم میگویند. و قیاس عیر مستقیم یعنی براساس قوانین فیثاغورث و یا فریدون شاه، قصیه برعکس ثابت میشود. یعنی دفاع از راستی از طریق انکار ناراستی صورت میپذیرد. و یا ضد یک مطلب را میگیری و آنرا چنان میکوبی که خرد و خمیر شود و درنتیجه آن مطلب را بثبت رسانده ای. بعبارت ساده تر، تاریکی را که انکار کنی درست مانند این است که از نور و روشنائی دفاع کرده ای.
(۵) چز:
چَز و چَزاندن و چزیدن از واژگان بسیار کهن پارسی است که حتی مفهوم این کلمه هم بخاطر استفاده کم این واژه در زبانهای محلی و عمومی بکلی از اذهان خارج شده است.
این واژه پارسی وام گرفته از اوستا، مانند تمامی کلمات پارسی دیگر، دارا ریشه و معنا است. معنای این واژه برمیگردد به خرمن گندمی که هنوز در پوسته است. در زمانی که هنوز خرمن کوب ماشینی نبود و خوشه گندم و جو با اسب و استر یا خر و گاو کوبیده میشد زمانی که گندم با خوشه هایش یکجا دپو (انبار) میشد به این دپوی گندم یا جو، خرمن میگفتند. یعنی محصولی که برای خالص شدن نیاز به یک عمل خرامان گونه داشت. ولی هنگامیکه خرمن گندم و جو کوبیده میشد و طی یک فرآیند گندم و جوی خالص بدون پوشال یکجا دپو (انبار) میشد، این دپوی خالص از جو و گندم «چَز » گفته میشد. یعنی عصاره خالص جمع شده هر چیزی در یکجا «چز» گفته میشد. این واژه با همین معنا و بیانی مشابه به زبان آمریکائی رفته و مورد استفاده است.( juice)
واژه حکیمانه چَزآب هم از همین مفهوم بسیار قدیمی و فراموش شده ایجاد شده است. تنگه چزابه نیز چون تنگه و باریکه ای است که فقط دارای آب خالص است، بر همین مبنا نامگذاری شده است.
در قانون و قواعد زبان شناسی و ایجاد کلمات، به حروف اصلی کلمه یا ریشه واژه که بدون حروف پس و پیش، که کلمات هم خانواده با آن ساخته میشود، چز میگویند.
الهی شُکُر، هر شُکُر سه سد شتر
شترها بارشان ارزن بود
هر ارزن سه سد شُکُر.
از آنجائی که شُکر نعمت، در استفاده و بکار بستن آن نعمت میباشد، مثل شُکر داشت تن سالم و مغز و دست و پا ووو، که اگر اینها استفاده شوند قوی و عضلانی خواهند بود. و عکس این مطلب هم صادق است، از زاویه نگاه کلمات به عالم هستی و همین رویه، سیر گسترش جهان هم قابل اثبات خواهد شد. و این یعنی دست خداوند متعال در کُنهِ جان هستی همچنان در حال کار کردن است. یکی از آیاتی که بنحوی بدست خدا و عمل او اشاره دارد، آیه ۱۰ سوره فتح است که میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنَّمَا یُبَایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ ۚ فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّمَا یَنْکُثُ عَلَىٰ نَفْسِهِ ۖ وَمَنْ أَوْفَىٰ بِمَا» این آیه به پذیرش «آئین به» از طرف مردم، اشاره دارد و بیان میکند که هر کس این آئین را میپذیرد در واقع با خدا بیعت کرده است و دست خداوند بالای دست آنهائی است که این آئین را پذیرفته و آنرا انکار نمیکنند، که نمادی از حمایت و نظارت ایزد یکتا از کسانی است که سه نیک را پاس میدارند. درگذشته مردمی که درباره مطلبی به اتحاد میرسیدند، یک دست خود را روی دست دیگری میگذاشتند ( از آئین ازدواج در ایران هم گذاشتن دست عروس روی دست داماد بود که به آن دست بدست میگفتند) و اگر چند تن به اتحاد میرسیدند، هر کدام دست خود را روی دست آنهای دیگر گذاشته و در آخر دست رهبر روی دست همگی قرار میگرفت. همان که امروزه در میادین ورزشی شاهد آنیم که ورزشکاران دستهای خود را روی هم میگذارند و در آخر مربی دستش بالای همه دستها قرار میدهد، در این آیت هم میگوید وقتی آندسته از مردم که همگی آئین به را پذیرفته و دستهایشان را روی هم میگذارند، آنوقت خداوند دست خود را بالای دستهای همه آنها خواهد گذاشت.
از و چز، ابتهال، تضرع، زاری، خواهش در نهایت خشوع.
از و چز کردن یعنی با نهایت خضوع و التماس، چیزی را خواستن. نهایت درجه تمنا کردن.
در اساتیر ایران، اولین سرزمینی که سر از خاک درآورد و کشتی زرتشت و یا «حضرت نبو» بخشکی نشست کوهای آرارات ایران بودند. که به معنای کوه آغازین نامیده میشوند. این کوهستان را در اوستا بنام بائو میشناسند. که آنرا در زبان ایتالیائی بائتلیوس، در زبان یونانی بتل و یا بتیل، مینامند. از کوهستان آرارات ایران سنگهائی بدست آمده که مربوط به ۱۲ هزار سال پیش است و آنرا متعلق به میترا خدای مهر و خورشید و یا خدای باستان آریائیها و یا اولین خدای بشر دانسته اند. و گول های حاکم بر دنیا، آنرا بجای میترا، خدای گایا نامیده ولی خدای خورشید یا مهر معنا کرده اند. و البته بجای آریائیها هم از واژه سومریها استفاده میکنند.
نئو که بعدها به نبو تغییر یافت (امروزه «نبی») همان حضرت زرتشت و یا هوشنگ شاه در شاهنامه فردوسی است که آتش را کشف کرد و خط و نوشتن را یاد مردم داد. در اساتیر ایران، هوشنگ شاه، خدای دانش و حکمت، بویژه نوشتن، اخترشناسی، و علوم است. کتاب او بنام خرد جاودان و یا لوح محفوظ و یا اوستا است و نشان او گوئی است که روی تیری چوبین، عمود بر تخته سنگی قرار گرفته و نماد لوح و قلم است. این نماد در تمامی دوران امپراتوری پارسی از هخامنشیان تا جنگ جهانی اول بعنوان عصای سلطنتی همواره در دست پادشاهان ایران قرار داشت. و البته در دوران سلطنت پهلوی هم در زمان تاجگذاری در دستان رضاشاه کبیر و محمد رضاشاه فقید هم میتوان دید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر