در این بخش مولانا مثالهای دیگری از گمراهی و نافرمانی از قوانین خدا را، از نوع گمراهی نسخه پرداز اوستا آورده و در جدی گرفتن قوانین خدا تاکید میکند.
بلعم با اور و یا بلعم نورانی و آمور و آهور دفتر اول مثنوی
ای برادر قصه چون پیمانهایست
معنی اندر وی مثال دانهایست
پیش از شروع، یادآوری این نکته لازم است که تمامی آنچه بعنوان استوره و داستانهای اساتیری در دنیا شناخته میشود، برگرفته ازدانش کیهان شناسی پارسی است که به آنها صورت و معنائی داستانی بخشیده تا قابل فهم برای خرمن مردم گردند. مثلا در اساتیر آمده که خدا دوازده پسر داشت، و این برمیگردد به گردش سالیانه زمین بدور خورشید که در دوازده ماه انجام میشود. و همچنین بروج دوازده گانه فلکی که به منزله خانه سیارات میباشند.
در یکی از داستانهای استوره ای باستان آمده است که یکی از دوازده پسر خدا، بنام پرنیام که از باهوشترین پسران خدا هم میبوده، از طرف خدا مسئول ساخت دوپاها میشود. گفته اند پدر حضرت زرتشت همین پرنیام پسر خدا است.
پرنیام به دوپاهائی که میساخته بسیار علاقمند شده و آتش را بدون اجازه خدا به زمینیان میدهد. بدین ترتیب که او آتش را از خدا به زرتشت میرساند تا توسط زرتشت و آتش، از دوپاها «انسان،خدا» بسازد.
اما خدا بخاطر این نافرمانی، او را بصخرهای در کوه دماوند بزنجیر میکشد و او را دچار رنجی هولناک میسازد. عذاب او این بود که روزها یک عقاب بنام سند، جگر او را میخورد و شبها جگرش از نو، بازسازی میشد. و خدا این مجازاتِ «تکرار» را، ابدی مینویسد. در داستان دیگری، سیروس یکی دیگر از پسران خدا، بعلت نافرمانی، محکوم بمجازات یکنواختی و «تکرار» است. او میبایستی سنگ بسیار بزرگ و سنگینی را از اعماق دره به قله کوه برساند. و هنگامیکه به قله کوه میرسد، سنگ رها شده و بدامان کوه باز میگردد، و سیروس مجبور است که فرود آید و سنگ را دوباره بطرف قله کوه بکشد. این حرکت مداوم و تکراری، هم تجسم پوچی است و هم تحمل عذاب یکنواخت و پایانناپذیر «تکرار». این مجازات کنایه از تکرار زندگی نزد موجودات و ممکنات در زمین (طبیعت) و کائنات یعنی تناسخ است.
و براستی تکرار و یکنواختی مادر اکثر دردهای آدماست. آدم از تکرار و یکنواختی بهشت، گندم ربا شد.
بهرحال پرنیام به مجازات تکرار محکوم میشود. ولی مدتها بعد، هرکول، یکی دیگر از پسران خدا ( ظاهرا کوچکترین پسر خدا که بسیار عزیز و دردانه بوده و مجسمه سنگی او در دل کوهستانهای زاگروس ایران در کردستان ایران کنده شده است) در سفر خود برای به انجام رساندن دوازده خوان، پس از گذشت از رشته کوهستانهای قفقاز برای یافتن سیمرغ به دماوند میرسد و پرنیام را دیده و تصمیم میگیرد سند جگرخوار را بکشد و پرنیام را آزاد کند. خداوند در ابتدا بسیار عصبانی میشود اما در نهایت موافقت میکند که آزادی پرنیام را به او بدهد.
ولی برای اینکه پرنیام برای همیشه نافرمانی خود را بیاد باشد، خداوند به او دستور میدهد که از زنجیرهایی که در آنها اسیر بوده، یک حلقه فولادی بسازد و از آن به بعد آن حلقه را بدست کند. و البته خود این حلقه هم گردش دورانی و یکنواخت را تداعی میکند.
و از آن زمان، آریائیها، احترام به آتش را آغازیده و بساختن حلقههایی برای تجلیل و بزرگداشت و قدردانی از پرنیام و آتشی که به آنها داده بود، کردند. و گفته میشود این همان حلقه ایست که در مجسمه فروهر در دستان اوست. و آریائیها بهمین هم قناعت نکرده و هنگام زوج شدن با جفت خود، حلقه به انگشت میکنند و قول میدهند که مانند پرنیام وفادار باشند و در زندگی از خود گذشتگی داشته باشند. و افروختن آتش که پیش از نیایش با خدا و کلا هر کاری (مثلا آتش المپیک که پیش از مسابقات و یا همآوردها روشن میکنند) درواقع بیاد این از خودگذشتگی و قدردانی از پرنیام است.
این داستان و داستانهائی که حضرت مولانا در این بخش از آنها استفاده میکند، درس عبرتی است برای آندسته از آدمیانی که هیچگاه یاد نگرفته و نمیگیرند.
بلعم با اور و مجازات او:
بلعمِ با اور را خلقِ جهان
شبهه شد مانند جمشید زمان
نام بلعم احتمالا به وزیر اول دربار سامانی برمیگردد و واژه پارسی «اور» وام گرفته از اوستا است و بمعنی آتش و گرمی آفتاب است. و با «اور» لقب این مرد زرتشتی و مانوی بوده است. و «بلعم با اور» یعنی «بلعم نورانی» و یا آن دانشمندی که مانند آتش و گرمی آفتاب روشن و پر از مهر بود.
بلعم با «اور» را «بلعم باعور» نوشته و تفسیر میکنند که اشتباه سهوی و یا عمدی است. چراکه واژه پارسی «عور» بمعنای ناسپاس است، و لقب این مرد خداشناس و مجبوب قلبها نمیتوانسته باشد.
در این بیت مولانا میفرماید: در زمان مدیریت بلعم (دانشمندی که در دربار سامانیان از خرد و کاردانی بی بدیل بوده و شگفتی میآفریده است) دانشمند، هنرمند، سخنور و حکیم بزرگ دربار امپراتوری سامانی، در دنیا آنچنان دانش و هنر بزرگ شد و آنچنان مردم در رفاه و خوشبختی بودند و آنچنان دانش پزشکی این مرد، مردم دنیا را از بیماریها درامان نگاه داشته بود که انگار یک حضرت جمشید دیگر دوباره زنده شده است. او چنان میدرخشید که مردم دنیا را شیفته هوا و اخلاق مشک آمیز خود کرده بود.
لازم به یآدآوری برای بار هزارم است که، بر اثر زمین لرزه هولناکی که در ۱۴۰۰ سال پیش در ناحیه آتلانتیس رخ داد و آنچنان هولناک بود که خشکیها را در منطقه آناتولی به سه بخش آسیا و آفریقا و اروپا تقسیم کرد، امپراتوری جهان شمول ساسانی فروپاچید و مرکز فرماندهی ساسانیان را در منطقه آتلانتیس به زیر آب فرو برده و در آناتولی تا مرکز ایران در خاک مدفون ساخت. پس از این رخداد شوم، امپراتوری پارسی دیگری بنام امپراتوری سامانی بجای آنها برقرار شد و قرن ها بر دنیا حکومت کرد. (۱)
در این دوران که بیشترین دانشمندان و نوابغ ایرانی میزیستند، به نام یک خانواده دانشمند بنام خاندان بلعمی برمیخوریم. (۲)
خاندان بلعمی یا بلعمیان (و یا هرچه نام آنها بوده)از خاندانهای ایرانی اهل خراسان بزرگ بودند که در زمان امپراتوری سامانی در حفظ و بالندگی و نشر دانش و تاریخ و فرهنگ و زبان پارسی و مذهب زرتشت در تمامی دنیای آنزمان کوششهای بسیاری کردند.
آنها همچنین خود را از اذهاب زرتشت دانسته و نسبت به مذهب زرتشت تعصبی ویژه داشته و درواقع درآنزمان بجز «آئین به» دین و آئین معنوی دیگری در دنیا وجود نداشت.
مطلب دیگری را که همین ابتدا باید یاآوری کرد، این است که: وقتی سخن از «دنیا و مردم دنیا» در زمان سامانیان میشود، منظور مردمی است که در مناطقی که امروزه قاره آسیا و آفریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی نامیده میشود، میزیستند. چراکه در آنزمان در جائیکه امروزه اروپا نامیده میشود، گروهی دوپای آدمخوار، در جنگلهای تاریک کاج و در غارها میزیستند. استانهای همپیمان آمریکا وجود خارجی نداشت. شمال اتازونی و یا ایالات متحده و کانادا و استرالیا متعلق به بومیانی بود که آزادانه در طبیعت و با طبیعت میزیستند، در آفریقا تمدن بسیار پیشرفته و ثروتمندی حاکم بود. و در این میان گروهی قبایل بیابانگرد بی نام و نشان نیمه وحشی هم بودند که ایرانیان از سر لطف به آنها کولی میگفتند(خودشان همدیگر را رت میخوانده و میخوانند.) و کولیها در حاشیه شهرهای متمدن در سخیف ترین شرایط میزیستند و کارشان آوارگی در دنیا و دزدی و راهزنی و گدائی و قتل و تجاوز به مردم تنها و تقلب و فالبینی و از ایندست بی اخلاقیها بود. پس از جنگ جهانی اول، این کولیها توسط جد بزرگوارشان یعنی انگل استانیها و گولها که با ایندسته از مردم پیوند اخلاقی داشته و دارند، بسیج گشته و بجان مردم شهرهائی که دلاورانشان را بر اثر جنگهای چلیپی از دست داده بودند، افتاده و کشتارهای میلیونی از کهنسالان و زنان و کودکان براه انداختند و سپس با افتخار بنامهای جهود و عرب و تورگ و انگل استان معرف حضور دنیا شدند. و البته امروزه هم همین سناریو به شکل دیگری درجریان است.
خاندان بلعمی علاوه بر در دست داشتن مقامات علمی، و استادی دانشگاهها در رشته های پزشکی و ستاره شناسی و شیمی یا کیمیاگری و معماری، فرهنگ و زبان پارسی و نشر و گسترش آئین به، مناصب وزارت و سرداری سپاه را نیز برعهده داشتند. گفته میشود، کلمهٔ بلعمی منسوب به «بلعم» شهری از دیار «بلعمان» جایی در خراسان ایران بزرگ است. از میان افراد خاندان بلعمی، امیر بوفضل بلعمی و امیر بوعلی بلعمی صاحب کتاب تاریخ بلعمی نامیتر از دیگرانند. گفته میشود، «امیر بو فضل بلعمی» (۳۲۹-۲۲۹ پس از ساسانیان)، و یا بلعمی کبیر، متولد شهر باستانی بلعم، دانشمند، هنرمند، سخنور، ادیب و مخترع نامدار و از وزیران دانشمند، دوران امپراتوری سامانی بود که در ایام وزارت، در بارگاه سامانیان، در گسترش عدل و داد و تدبیر امور مملکت از یک طرف و از سوی دیگر در گسترش مذهب زرتشت، فرهنگ آریائی و زبان پارسی در خاور دور تلاش همه جانبه ای را نموده و محبوب همگان بود. دو کتاب از این دانشمند نابغه در رابطه با پزشکی از دیگر کتبش که یک کتابخانه را پر میکنند، نامدارتر و معروفترند، ۱- پیشگیری از بیماریهای مسری، که شرحی بر چگونگی عملکرد واکسن دارد. ۲- چگونگی باور ساختن افراد عقیم بشیوه آزمایشگاهی. این دو کتاب که در یکهزار و دو سد سال پیش نوشته شده است، پایه و اساس پزشکی امروزی است. ناصر خسرو از مریدان این خاندان است و در وصف و سرگذشت آنها کتابهای زیادی نوشته است.
امیر بو فضل بلعمی پدر بوعلی بلعمی است و امیر بوعلی هم مانند پدر از وزرای دانشمند و از ادیبان بزرگ دوران امپراتوری سامانی است و صاحب کتاب «تاریخ بلعمی» متشکل از ده ها کتاب، است. آنچه که بعنوان «تاریخ تبری، طبری» بخورد ایرانیان دادند، درواقع یک کپی ناقص و تحریف شده از روی «تاریخ بلعمی» است که تاریخ ایران را از پیدایش اولین انسان در فلات قاره ایران تا عصر خود نگاشته است. بهرحال واژه اور در اینجا، لقب نورانی برای بوفضل بلعمی است.(۳)
در این بخش مولانا از چندین حکایت و داستان بهره جسته است تا به خوانندهگان خود این درس را بیآموزد که با خدا نمیتوان جنگید و در برابر او منم زد.
سجده آورد کسان را، دون او
صحت رنجور بود، افسون او
و بلعم، سجده کردن را برای مردم ممنوع کرده و مانند حضرت مانی سجده کردن را در شآن آدمیان نمیدید. ( همان عملی را که پس از جنگ جهانی اول توسط «اسلام من درآوردی» از طرف عمله و اکره استعمار (روزی ده ها بار) به ایرانیان تحمیل و واجب گشت. و این اولین گام در تحقیر و ذلیل ساختن ایرانیان نجیب زاده و با شکوه و فر شمرده میشود.) و از طرفی سلامتی و صحت مردم از دستآوردهای شگفت او بود. چراکه دانش بزرگ بلعم نورانی، در علم پزشکی موجب درمان هر نوع بیماری گشته بود و مردم بخاطر دانش او که به افسون و افسانه میماند، از هر رنجوری و بیماری، درامان بودند. و مشهور بود که او مرده را هم زنده میکند. دقیقا مانند حضرت مانی.(شاید هم این ماجرا داستان زندگی حضرت مانی دانشمند و هنرمند باشد.)
پنجه زد با حق از کِبر و کمال
آنچنان شد که شنیدستی تو حال
ظاهرا این فرد دانشمند بخاطر دانش و علم لدنی که بر اثر پرهیزگاری داشته، دچار غرور کاذب گشته و در مقابل آقا و خدای خود منم زده و درنتیجه دچار بلا و مصیبت گشته است. در شاهنامه فردوسی هم در بخش جمشید شاه میخوانیم که آن پادشاه کبیر و نیمه خدا (کوروش کبیر) پس از هفت سد سال که دنیا را مانند بهشت گردانده و مردم در خوشبختی و سلامت روزگار میگذرانیدند، دچار غرور و کبر شده و در مقابل خدا منم میزند و دچار ضحاگ میگردد.
سد هزار ابلیس و بلعم در جهان
همچنین بود است پیدا و نهان
در تمامی تول تاریخ بشر، هزاران فرشته و نیم خدا و دانشمند بوده اند که پس از مدتی که خود را توانا به هرچه میخواستند، دیده اند، دچار کبر و غرور شده و پنچه بر پنجه حق زده اند و پیدا و ناپیدا، دچار سرنوشتی بسیار تلخ گشته اند. نمونه های بسیار معروف در این رابطه و اینگونه افراد: جمشید شاه، حسین منصور هلاج، آنکه او را عیسی مسیح مینامند بلعم با اور، و نزدیکترین فرشتگان خدا، یعنی ابلیس را میتوان مثال زد.
این نامردمی را که این فلک زده ها بر ضد خدا، مرتکب شدند، میتوان اینگونه شبیه سازی کرد که: فردی برود و مهمان دیگری شود و پس از اینکه خوب خورد و خوابید و از مهمانوازی لذت برد، خنجر بدست گرفته و قصد کشتن مهمانواز و صاحب خانه را داشته باشد. یا بخواهد به صاحبخانه توهین کند. در نتیجه بسیار طبیعی است که صاحب خانه او را گرفته، دست و پا بسته درجائی تاریک و نمناک ببندد و آنچه مهمان «خود را بدان شایسته گردانده» است، بر سرش اورد.
این دو را مشهور گردانید اله
تا که باشند این دو، بر باقی گواه
مولانا میفرماید ایندو از برای این (اله) بیشتر از همه معروف شدند، چون هر دو سالها یار و عزیز خدا بودند. پس مردم با دانستن سرنوشت آنها، درس عبرت بگیرند و ببیند و بدانند که نزد خداوند، منطق مطلق حاکم است و در قانون او فرقی بین مردم معمولی و عزیزان و پسران خدا نیست. هر که پا از گلیم خود فراتر دراز کند، قلم پایش درخطر خواهد رفت، بیچون و چرا.
درست مانند قوانین فیزیک که استثنا ندارد. در نزد او همانگونه که مهر و محبت و لطف و کرم بی ساحل است، پایبندی به قوانین هم جبری بی مرز دارد.
ره زنان را در بیابان چون کشند
یک دو تن را سوی شهر زایشان کشند
در گذشته اینگونه بود که وقتی سربازان برای مبارزه با راهزنان بیرحم و وحشی (که جلو مسافران را گرفته و آنان را کشتار کرده و مالشان را میبردند) هجوم می آوردند، همه آنها را نمیکشتند، بلکه چند تن از آنان را زنده دستگیر کرده و با خود بشهر میآوردند.
تا ببینند اهل شهر، گیرند پند
رویت ایشان، بُوَدشان همچو بند
و این راهزنان در جلو چشم مردم مجازات میشدند تا مردم ببیند و درس و پند گرفته و بدانند آنچه در انتظار خلافکاران است، بسیار سهمگین است.
این دو عور آویخت بر دارِ بلند
ورنه اندر قهر بس عوران بُدند
عور بمعنی زشت کردار و ناسپاس است. و سرنوشت این دو، یعنی بلعم و ابلیس که نمونه هائی از ناسپاسی مطلق هستند و درضمن درمیان مردم هم آشنا و شهیرند، از اینجهت درمیان مردم معروف شد، تا درس عبرت برای دیگر مردمان گردد، و گرنه و متاسفانه از ایندست ناسپاسان بسیار بوده، هستند و خواهند بود.
مولانا واژه عور بمعنی زشت و ناسپاس را که هم آهنگ با واژه اور بمعنی نورانی است را در اینجا میآورد و یکبار دیگر استادی خود در انتخاب واژهگان را بنمایش میگذارد.
این دو را پرچم بسویِ شهر بُرد
کشتگانِ قهر را نتوان شمرد
پرچم بسوی شهر بردن به دو معنی است، یکی که در گذشته وقتی سپاهی از دشمن شکست میخورد، پرچم دار میبایستی میدان کارزار را ترک گفته و پرچم را نجات داده و به شهر بازگرداند تا هم احترام پرچم حفظ گردد و هم مردم با دیدن پرچم تنها، از شکست سپاهشان آگاهی یابند. و البته از تعداد کشته شدهگان اطلاعی داده نمیشد.
این عمل را سپاهی که پیروز میدان جنگ بود هم انجام میداد با این تفاوت که پرچم شکست خوردگان را بشکل سرنگون با خود بشهر میبردند تا مردم بدانند که دشمن شکست خورده است. در اینحال تاس پرچم و یا آن قبه ای که در بالای میله پرچم بر آن نصب بود، و نشان شهریار آن مردم و پرچمشان بود، توسط فاتحان میدان کارزار برخاک انداخته و آن تاس را میشکستند و پرچم شکست خوردهگان را بدون تاس و واژگون به شهر میبردند. و بدین ترتیب آنها را تحقیر میکردند. و خاقانی در وصف آفتاب، در رابطه با این واژه بدینگونه اشارت دارد: تاس زرین کش آفتاب آسا، کآفتاب است تاس پرچم صبح.
معنی دیگر پرچم به شهر بردن مانند «کوس رسوائی کسی را زدن» است، یعنی خبری را که موجب رسوائی و ننگین شدن کسی یا مطلبی میشود را پرچم کردن و بچشم و بگوش همه رساندن.
در اینجا میگوید، آن دو یار وفادار خدا که از پرتو یزدان میدرخشیدند، ابتدا بخاطر زیاده خواهی و ناسپاسی، از لیست او پاک شده، و سپس رسوای جهانیان گشتند و مکافات دیدند تا عبرت بشریت گردند. وگرنه مکافات دیدهگان از ایندست آنچنان زیادند که نمیتوان آنان را شمرد.
عیسی و ابلیس شدند دو روی یک سکه.
نازنینی تو، ولی در حدِ خویش
جان جانان پا منه از حد، بیش
پروردگار مهربان «آ » و یا انسان و بطور کلی آفریدهگان خود را دوست دارد چراکه خود، آنها را ساخته و پرداخته است.
ولی ای انسان، از این حقیقت سوء استفاده مکن. آدم باش و ناسپاسی نکن.
مولانا بدنبال این بیت مثالی دیگر از عشق خداوند به پریانان درگاهش آورده و میگوید، هرچقدر هم که مانند فرشتگان خدا پاک باشید و خداوند شما را عزیز داشته باشد، هنگامی که قوانینش را ندید بگیرید و بدین ترتیب به او پشت کرده و توهین کنید، بی درنگ دچار مکافات خواهید شد. پس از حد خودتان فراتر نرفته و مرزهای او را نزنید.
داستان آمور و آهور:
همچو آمور و چو آهور شهیر
کو ز زهره گشته اند آلوده تیر
در داستانهای باستانی ایران به داستان دو پریزاد بنامهای «آمور و آهور» برمیخوریم که کار اینها پخش گرت هائی بود که موجب باروری گلهای زیبا وگیاهان و همچنین ایجاد عشق بین جانداران بویژه آدمیان بر روی زمین میشدند. (میگویند که آمور و آهور در اوستا دو ماه خرداد و امرداد میباشند)
«آمور» ایزد عشق بود که زیبائی و عشق پدید میآورد و با تیرهای خود جانها را شیفته میساخت و «آهور» هم مسئول تهیه پخش دانه ها برای زمینیان بود و با تیرهای خود خرمنها را پدیدار میساخت. یکروز در شهر بابل (واقع در جنوب ایران بزرگ) این دو پری زاد، بهنگام کار روزانه، بانگ بسیار دلنشینی از موسیقی را میشنوند. و پس از جستجو بخانه زنی بنام زهره میرسند. و او را زنی بسیار زیبا و خوش آهنگ و نوازنده زبردست چنگ می یابند. و عاشق چهر زیبا و صدا و نوای دلپزیر او میشوند. و از خدا میخواهند که خداوند بالهای آنان را سوزانده و آنها را زمینی کند تا بتوانند در کنار زهره زندگی کرده و همواره شنونده موسیقی و آواز او باشند. و اهورامزدا خواسته آنها را برآورده کرده و به آنها میگوید، چون آدمها عمر کوتاهی دارند پس هر زمان که عمر زهره تمام شد، با این رمزی که به شما میدهم، نزد من برگردید. و از گفتن رمز به آدمیان بپرهیزید. و آندو قول میدهند که در امانت، خیانت نکنند.
پس از اینکه دو فرشته زمینی میشوند با زهره همخانه گشته و پس از چندی، داستان زمینی شدنشان را برای زهره بازگو میکنند. زهره با شنیدن داستان آندو، برای داشتن عمر جاودان وسوسه شده و دست به مکر و حیله میزند. پس لب از خواندن میدوزد و میگوید تا آن رمز را بمن نگوئید، نخواهم خواند. آمور و آهور چندی مقاومت میکنند ولی عشق کار خود را کرده و آنان بناچار رمز را به زهره میگویند. زهره آن رمز را میخواند و تبدیل به فرشته میشود. و اهورامزدا که شاهد ماجرا بوده، بالهای او را سوزانده و او را تبدیل به ستاره زهره در آسمان میکند. و عمر جاودان به او میدهد. و آمور و آهور را بجرم خیانت در امانت در سرزمین بابل در میان زمین و آسمان، واژگون آویزان کرده و درنتیجه خاصیت تیرهایشان هم واژگون شده و به جای عشق و زندگی، نفرت و بجای خرمنهای گل، بیماری و فقر و پریشانی به مردم میدهند. و بقول مولانا تیرهایشان زهرآگین و آلوده به تباهی و نفرت میشوند. و بدین ترتیب این دو پریزاد تا ابد، شاهد فساد و تباهی مردمان زمینی بوده و آدمیان را بخاطر پلیدیشان، آزار میدهند. این داستان همچنین در رمان «لالهرُخ» اثر «توماس مور» نویسنده ایرلندی که با اقتباس از اوستا، در زمان جنگهای چلیپی نوشته، آمده است.
در نجوم و کیهان شناسی ایرانی زهره نام ستاره ای است که در ماههای، خرداد و مرداد(آمور و آهور) بیشترین درخشش را در آسمان دارد و موجب خیر و برکت است. در اوستا، از خرداد و مرداد بعنوان دو برج که هم موجب برکتند و هم موجب تیره بختی، نام برده میشود.
داستان آمور و آهور در قرآن و تورات برطبق معمول تحریف و دستکاری شده و بجای نامهای اصلی از هاروت و ماروت استفاده شده است و در آیت ۱۰۲ سورت گاو (بقره) آنها را جادوگران بدجنسی معرفی کرده اند که در چاهی سر و ته آویزانند.
در اینجا مولانا مثال این دو فرشته مشهور را میآورد و میگوید، حتی اگر جایگاهتان در بارگاه خدا باشد، باز هم مشمول قوانین او که مانند قوانین فیزیک بدون استثناء هستند، خواهید بود.
اعتمادی بودشان بر عشق خویش
چیست بر شیر، اعتمادِ گاومیش
آمور و آهور از عشق خود به زهره اعتماد کامل داشتنند و همچنین از عشق خداوند بخود سخت مطمئن بودند. و به پاکی و رستگاریشان اعتماد داشته و خود را از گناه و مکافات هم بری میدانستند، و هیچگاه تصور نمیکردند، دچار چنین مجازات سهمگینی شوند. ولی اگر اعتماد آن گاو میش بیچاره به شیر، توانست او را از مرگ و نیستی نجات دهد، دیگران هم میتوانند قوانین خدا را ندید بگیرند.
داستان گاومیش و شیر از داستانهای کتاب «خردنامه» و یا گلیگ و دمنگ (معرب آن کلیله و دمنه) نوشته رودکی است. و من خلاصه آنرا در پاورقی مینویسم. (۴)
گرچه او با شاخ، سد چاره کند
شاخ شاخش شیرِ نَر پاره کند
آن گامیش بیچاره دانا که از هر شاخش سد تدبیر و هنر میریخت، با اینحال آنهمه شاخ بکارش نیامده و شیر او را از هم درید. کنایه از آن دانشمندی که مرده زنده میکرد و با منم زدن تباه شد. و یا جمشید شاه که قرن ها به مردم خدمت کرد و ساخت و سعادت آفرید، با یک «منم زدن» نابود گشت، آنهم بدست کی؟ بدست همان مردمانی که قرنها در خدمتشان بود و به آنها همه چیز داده بود.
گر شود پُر شاخ همچون خارپشت
شیر خواهد گاو را ناچار کُشت
گاومیش حتی اگر مانند خارپشت و یا جوجه تیغی پر از شاخ شود، باز هم حریف شیر نخواهد شد، و اگر گاومیش به او خیانت کند، بناچار او را خواهد کشت. کنایه از اینکه آدمی اگر به تمامی علوم و دانشها دست یابد، باز هم در مقابل اهورامزدا ناچیز است.
باد صَرصَر کاو درختان بر کَنَد
با گیاه پست احسان میکند
و یا: هر گیاهی را منذر میکند
توفان و تندباد(صرصر) درختان کهن و قطور را از ریشه میکند، ولی علفها و گیاهان نازک و کوتاه را از قهر خود معذور کرده و آنها از قدرت ویرانگر توفان در امان میمانند، و فقط ترسان باقی مانده و درس و پند میگیرند. یعنی فروتنی در مقابل کردگار یک اصل اساسی است و بس.
واژه منذر یعنی، آگاه سازنده و پنددهنده و آنکه میترساند.
بر ضعیفی گیا، آن بادِ تند
رحم آرد، ای دل از قوّت ملند(۵)
توفان و تند باد، بر فروتنی گیاه رحم میآورد، ولی کمر درختان تنومند را میشکند، پس منم مزن. و بقدرت و نیرومندی و دانش و ثروت و زیبائی ووو خود نناز و عربده مستانه نکش.
واژه پارسی «مل» دارای معنای بسیاری است ولی دراینجا یعنی از مستی دلاور گشتن و عربده کشیدن. و ملند یعنی عربده مستانه مکش. مل همچنین یعنی شراب.
تیشه را ز انبوهی شاخ درخت
کی هراس آید بِبُرّد لخت لخت
کز بریدن تیغ را نبود حیا. یعنی وقتی اره و تیشه دست بکار شودند، برایشان فرقی ندارد که درخت چند هزار شاخه دارد، تا آخرین شاخ را بریده و درخت را تا ریشه بخش بخش( لخت لخت) میبرند و تکه تکه میکنند.
لیک بر برگی نکوبد خویش را
جز که بر ریشه نکوبد نیش را
و یا:
جز که بر نیشی نکوبد نیش را
میفرماید، تیشه و تبر برای زدن برگها ساخته نشده اند، و فقط ریشه و شاخ ها را میزنند، پس شاخ مشو.
واژه پارسی نیش دارای معانی و مترادف های گوناگون است، ولی در اینجا نیش یعنی نوک باریک و تنک چیزی مانند نیش قلم و یا شاخه. نیش اول بمعنی شاخ و نیش دوم بمعنی تیغ تیشه است.
شعله را ز انبوهی هیزم چه غم
کی رَمَد قصّاب ز انبوه حشم
برای آتش کم و زیادی هیزم تفاوتی ندارد، همانگونه که قصاب از تعداد زیاد گوسپندان فراری نمیشود.
پیش معنی چیست صورت بس زبون
چرخ را معنیش می دارد نگون
صورت و یا آنچه آشکار است، در برابر معنا و یا آنچه ذات و اصل و گهر و یا روح مقدس نامیده میشود، بسیار ناچیز و زبون است و حکم نوک قله کوه یخی را دارد، درحالیکه خود کوه یخی، که دیده نمیشود، معنا را توصیف و معرفی میکند. و این روح مقدس است که ما را اداره کرده و جان میبخشد.
اگر بخواهیم یک شبیه سازی از تفاوت بیت صورت و معنا داشته باشیم، میبایستی از کوه یخی که در اقیانوسها قرار دارد نام ببریم.
صورت کوه یخی که از آب بیرون است، مانند یک تکه یخ شبیه نوک یک هرم است، و سلپان کشتی هنگامی که آنرا میبیند، بتصور اینکه تکه یخی کوچک است، راه خود را ادامه میدهد، درحالیکه زیر این نوک یخی، کوهی به عظمت کوه دماوند قرار دارد.
پس هرآنچه برای آدما قابل دیدن و سنجیدن است، تنها صورت ماجرا است، و آنچه که در واقع موجب و سبب بودن و هستی است، اصل و معنا است و نه صورت.
تو قیاس از چرخ دولابی بگیر
گردشش از کیست، آن عقل منیر
مثلا اگر به منظومه شمسی و یا نظم خورشیدی که زمین ما در آنجا در حرکت است ( چرخ دولابی) و یا بطور کلی به گردش کهکشانها و فلک دوار و نظمی که در کائنات برقرار است، بپردازیم، در پاسخ این پرسش درمیمانیم که این نظم و سیستمی که مثل ساعت کار میکند و چوب هم لای چرخش نمیرود، از کجاست.
واژه دولابی منسوب و متعلق به دولاب به معنی دوار، گردان، گِرد گَرد است و در اینجا چرخ دولابی منظور منظومه شمسی و یا سامانه خورشیدی یا چنبر آسمان است. عقل منیر، کنایه از خورشید و عظمت خرد منور و نورانی اوست. و میپرسد چرخش این منبع نورانی از کجاست.
گردش این قالب همچون سپر
هست از روحِ منور ای پسر
و یا: هست از روح مُسَتَّر ای پسر
مولانا شکل سامانه خورشیدی و یا منظومه شمسی را مانند شکل سپر میداند و میگوید، این سیستم و یا بطور کلی، نظام هستی و یا کالبد افرینش بدون روح و جان جانان و یا آن روح منور و یا روح پنهان(مستر) کارائی نداشته و جسدی بیش نیست. و آنچه به هستی حرکت و پویائی میبخشد، خداوند است.
قالب همچو سپر، کنایه از شکل و صورت آسمانها از دید انسانی است که از روی زمین نگاه میکند، و آنرا شبیه یک سپر و یا یک نیم کره میبیند. و میفرماید، گردش سامانه خورشیدی که ما شاهد و متاثر از آنیم، توسط روح مقدس جهان بوجود میآید و نه چیز دیگر.
گردش این باد از معنی اوست
همچو چرخی، کو اسیر آب جوست
باد در اینجا کنایه از روح مقدس خدا است. و میگوید، این روح مقدس گوشه ای از عظمت قدسی و منبع بیکران نور او است. گردش این زندگی در دستان اوست، درست مانند حرکت چرخ آسیاب که حرکتش وابسته به وجود آب است. چرخشی که آب جوی میآفریند و اگر آب جوی نبود، چرخشی هم درکار نبود. چرخش سامانه خورشیدی توسط روح مقدس صورت میگیرد.
جَرّ و مَدّ و دَخل و خَرج این نفس
از که باشد جز ز باد پُر هوس
بالا و پائین رفتن آب دریاها، و بطور کلی تمامی پدیده های طبیعی که موجب زنده ماندن دنیا و مافیا و جانداران میگردند (دخل و خرج این نفس= هستی و زندگی) همه و همه بخواست و اراده و دلبخواه (پر هوس) آن روح مقدس اوست.
گاه جیمش میکند گه حا و دال
گاه صلحش میکُند گاهی جدال
بخواست اوست که گاهی این روح مقدس را پنهان (جیم) و گاهی پدیدارش میکند(حد). گاهی در این دنیا بدنیا آمده گاهی از این دنیا پنهان شده و میمیراند، گاهی در صلح گاهی در جنگ و جدال.
گاه بچپ میراندش گاهی براست
گه گلستان میکند، گاهیش کاست
دل پر هوس روح مقدس گاهی زمین را بچپ میچرخاند(تا شب یلدا) گاهی براست(سه روز پس از شب یلدا حرکت زمین از چپ براست برگردانده میشود) عظمت دانش نجوم در نزد مولانا شگفت انگیزه. گاهی بهار و تابستانش میکند (گلستان) گاهی خشک و بیجان و زمستان(کاست)
همچنین این باد را یزدان پاک
کرد بر فر اون خون سهمناک
ایزد پاک آن روح مقدس را گاهی بر «فر اون» (که معرب شده به فرعون) و لقب پادشاهان پارسی بمعنی دارای فر ایزدی، چنان بزرگ و با اقتدار (خون سهمناگ) میگرداند که آنها را توانا به انجام خلق شگفتیها مینماید.
همچنین این باد را یزدانِ ما
کرده بُد بر ماد همچو اژدها
و یزدان پاک به مادها، آن روح مقدس را بدان گونه داده بود که مانند نفس اژدها آتشین و پر قدرت و جنگجو بودند.
باز هم آن باد را بر موبدان
کرده بُد صلح و مراعات و امان
و روح مقدس را به زرتشتیها چنان داده بود که مایۀ صلح و آرامش و امان و صبر و دوستی آنها گشته بود.
گفت معنی راست یزدان مبین
بحر معنی ها خدای شمس دین
شمس دین و یا حضرت زرتشت فرموده است که معنی همان خداست و یزدان دریای معانی جهانیان است. مبین بمعنای پیدا و نهان، از القاب یزدان پاک است.
جمله افلاک و زمین و آسمان
همچو خاشاکی در آن بحر، روان
تمام هستی از افلاک تا زمین و آسمان در آن دریای نور، مانند خس و خاشاک بر روی آب دریا، روان و درحال حرکتند.
نقشها و رقصِ خاشاک اندر آن
هم ز آب آمد به هنگام روان
تمامی آنچه بر روی زمین اتفاق می افتد، از زلزله و سیل و توفان، و یا هرچه آدمی را هراسان میسازد، کار همان روح مقدس است.
مانند اینکه تمامی آنچه که بر آب حرکت میکنند، چه از خس و خاشاک که بر روی آب رقصان در حال حرکتند و چه نقش هائی که امواج آب روان تولید میکنند، همه بخاطر آبی است که در جویها روان میشود. چراکه خس و خاشاک نمیتوانند بخودی خود به حرکت درآیند. و یا نقشها بدون حرکت آب بخودی خود بوجود نمیآیند. این حقیقت در مورد تمامی موجودات دنیا و مافیا صادق است، و موجودات مانند همان خس و خاشاک و یا نقش هائی هستند که بروی دریای ذات مقدسش موجودیت میابند.
چونکه ساکن خواهدش کرد از مرا
سوی ساحل افکند خاشاک را
و هرگاه اراده کند، بر خس و خاشاک رحم کرده و از سر لطف و کرم، آنها را بساحل مینشاند. مثلا هنگامی که خشمش سیل گشته و تمامی کره زمین را در بر گرفت و زرتشت بدستور او کشتی نجات را ساخت، که کنایه از نجات دوپاها از جهل و نادانی و غارنشینی است، و او از روی رحم، آدمیان را بساحل نجات در کوه های آرارات ایران افکند. و یا زمانی که خشمش تمامی امپراتوری ساسانی (امپراتوری کسانیکه با خورشید خود را یکی میدانستند، سا + سان و یا مانند + خورشید) را در آب و خاک فرو برد، و دوباره سامانیان (سا + مان و یا مانند خاک و یا صاحبان زمین و زمینداران بزرگ) را بقدرت رساند.
واژه پارسی «مرا» در اینجا یعنی ترحم، دوستی و محبت داشتن. از مرا یعنی از راه لطف و کرم.
چون کَشَد از ساحلش در موجگا
آن کُند با او که آتش با گیا
و اگر برعکس آب جوی، یک خس را از کناره جوی بطرف خود کشیده و بحرکت درآورد، همانکاری با آن خس خواهد کرد که آتش با گیاهان میکند. کنایه از تناسخ و یا زندگانی دوباره بر روی زمین که آدما به یک طریقی در آتشند، حتی وقتی عاشقند.
این حدیث آخِر ندارد باز ران
جانب آمور و آهور ای جوان
گفتار و بیان اسرار آفرینش، مرز و پایانی ندارد. سخن از بزرگی خدا نامتناهی است. پس بسوی داستان آمور و آهور برگردیم.
چون گناه و فِسق خلقان جهان
میشدی روشن بر ایشان آن زمان
و یا: میشد از شباک بر هر دو عیان
پیش از اینکه آمور و آهور بر اثر نافرمانی و خیانت، بشکل واژگون آویزان شوند، هنگامیکه فسق و فساد مردمان جهان را میدیدند.
شباک نام ناحیه ای در بابل بود که آمور و آهور در آنجا کار میکردند و سپس واژگون درآنجا آویزان شدند.
دست خائیدن گرفتندی ز خشم
لیک، عیب خود ندیدندی بچشم
آنها از دیدن فساد و خیانت مردمان آنچنان خشمگین میشدند که بی اختیار دستان خود را گاز میگرفتند. و چه کسانی از دیدن فساد و خیانت چنین بخشم میآمدند؟ کسانیکه که خود بخاطر فساد و خیانت به مکافات دچار گشتند! یعنی مردم عیب خود را تا زمانی که مکافات آنرا بکشند، نمیبینند و تصور میکنند خود مبرا از هر عیبی هستند. ولی عیوب را در نزد دیگران بخوبی میتوانند دید.
خویش در آئینه دید آن زشت مرد
رو بگردانید از آن و خشم کرد
درست مانند آن شخصِ که زشتی چهره خود را در آئینه نمیبیند ولی مردم را بخاطر زشتی چهر مورد تمسخر قرار میدهد. از عیوب مردم دچار خشم و نفرت میشود، بیخبر از اینکه خود دارای همان عیوب است. عقده خود را بر سر «زشت روی» دیگری خالی میکند.
خویش بین چون از کسی جُرمی بدید
آتشی در وَی ز دوزخ شد پدید
هرچه آدمی کوتاه فکرتر و خودخواهتر و سطحی تر باشد، خشم و نفرت و کینه اش نسبت به مردم مجرم بیشتر است. تا جائیکه که گویی شرارۀ دوزخ و آتش جهنم بر جانش افتاده است. قانون سنگسار بیابانگردان که پس از جنگ جهانی اول به مردم متمدن تحمیل شد، گواهی بر راستی این مطلب است.
همت دین خواند او آن کبر را
ننگرد بر خویش نقش کفر را
و یا:
ننگرد در خویش، منیت کبریا
افراد سخیف و بی مایه (خود بین) آن خشم و نفرتی که نسبت به مجرم نشان میدهند، را عدالت خواهی و درست کرداری در راه حق نامیده و به این خاطر مغرور گشته و تصور میکنند، شق قمر کرده اند.
باید از اینها پرسید، تو خودت که هستی؟ اولین سنگ را کسی بزند که خود گناه و ختائی مرتکب نشده باشد.
اکثر مردمان، بطور معمول، از کسانی متنفرند که عیب خود را در آنها میبینند.
همت دین را نشانی دیگر است
که از آن آتش، جهانی انور است
بلند نظری که آدمی از طریق راستی و راه حق میابد، نشانه های دیگری دارد. آن بلند نظری و همت دینی که از آتش زرتشت، و یا آئین به، میابد، موجب روشنائی و آگاهی در دنیاست. واژه پارسی انور یعنی درخشش و روشنائی و نورانی.
گفتشان حق، گر شما روشن گرید
در سیه کاران غافل منگرید
در آئین حق آمده است که اگر آدمی دارای پندار نیک و یا باورمند به حق و حقیقت باشد، هیچگاه از کسانیکه از راه راستی غافل گشته، تبهکار و گناهکارند، سخنی بمیان نیآورده و اصلا به آنها فکر نمیکند. چراکه پندار آدمی بسیار با ارزشتر از آنست که با افکاری از ایندست مشغول و آلوده گردد.
شکر گویندش سپاه شمس دین
چونکه رستند از کمند نخوت و کبر و یقین
زرتشتیها بجای افکار منفی، سپاس پروردگار را بخاطر همه نعمتهایی که به آنها داده شده، بجا میآورند. و از پیش داوری و حسد و غرور بیجا و کینه و نفرت خود را رها میسازند.
گر از آن معنی نهم «من» بر شما
مرشما را بیش نپذیرد سَما
چراکه اگر دچاراین گونه مطالب باشند وخود را درگیر ناپسندیها بگردانند، آسمان و یا حق آنها را پذیرا نخواهد بود.
عصمتی که مرشما را در تن است
آن ز عکسِ عصمت و حفظِ من است
آنچه که ویژگیهای آدمی شمرده میشود (عصمت آدمی) از اینجهت در آدمی نهاده شده است که تن و یا من را حفظ کند. نگذاشته اند که توسط آنها آدمی دچار بی اخلاقی و افراط گریهای «من» شده و بخاطر «من» دست بهرکاری بزند و او را به همه اخلاقیات ترجیح دهد.
آن ز «من» بینید نه از خود، هین و هین
تا نَچَربَد بر شما گول و چگین
نامردمیها و ختاهای آدمی آنجا رخ میدهد که به «من» بگویی بالای چشمت ابرو است. آنجاست که «من» درهای جهنم را باز میگرداند. و آدمی را گول و چگین و یا آدمخوار میگرداند.
واژه گول یعنی بغایت و تا حد جنون ابله و نفرت انگیز(لقب نیاکان فرانسویهای کنونی.)
واژه «چگین» یعنی کسانی که آدم را زنده میخورند. و این لقب قبایل بربری بود که در گذشته در حاشیه شهرهای متمدن آناتولی و یونان میزیستند، و در جنگ جهانی اول از طرف انگل استان بسیج شده و دومیلیون ایرانی را در اناتولی قتلعام کرده و زمین و اموال آنان را قصب کردند. در گذشته بیشترین تاخت و تاز این قبایل آدمخوار، مناطقی بود که امروزه اروپای شرقی مینامند و در گذشته روم نامیده میشدند ( بتازگی هم همین روم را به روم شرقی و روم غربی تقسیم کردند!) تاجائیکه تاریخ این مناطق پر است از کشتارهائی که این قبایل بربر (نیاکان تورگهای امروزی) در آنجاها براه انداختند.
آنچنان که کاتبِ وحی رسول
دید حکمت در خود و من شد اصول
همانگونه که گرته بردار اوستا بر اثر منم زدن رسوا و گول گشت و از این رسوائی که برای «من» او بسیار ناخوشایند بود، به چگین تبدیل شد.
خویش را هم لحن مرغان خدا
میشمرد آن قب صفیر بد صَدا
آن نسخه پرداز اوستا، تصور میکرد با ادعای دروغین میتوان با پاک ترین پاکان دنیا که نوای یزدان در اوست، و بهمین خاطر همنوای مرغان خداست، درافتاد. و خود را مانند او دانست. همانگونه که نوای صفیر که هیچگاه با نوای پرنده یکی نمیشود، تلاش دارد تا لحن مرغان را همانندی کند.
قب یعنی آواز و صفیر نام آن سوتی است که صیادان برای بدام کشیدن مرغان در آن میدمند و صدای مرغان از آن بگوش میرسد.
لَحنِ مرغان را اگر واصِف شوی
بر مرادِ مرغ کی واقف شوی؟
و تازه گیرم که با هزاران ترفند توانستی نوائی بسازی که درست شبیه نوای مرغان باشد، با فهم نوای مرغان چه میکنی؟
گر بیاموزی صفیرِ بلبلی
تو چه دانی کو چه دارد با گُلی؟
و گیرم که مانند بلبل بتوانی چهچه بزنی، با آنچه که در میان گل و بلبل میگذرد، چه میکنی و چه دانی که بلبل با گُل چه میگوید.
ور بدانی باشد آن هم از گمان
چون ز لب جُنبان گمانهای کران
و دست آخر این است که بتوانی یک حدس و گمان را در این رابطه یعنی آنچه بین بلبل و گل میگذرد از طریق لب خوانی داشته باشی و هیچگاه کاملا مطمئن نیستی که گفتگوی آندو چیست. و این لب خوانی ترا به گمانهای بیشماری میبرد که شاید حتی یکی از آنها هم درست نباشد. درست مانند لبخوانی فردی کر با مخاطب خود. فلسفش این است که خدا را باید فهمید، و با تمام وجود هس کرد، و تنها با آموحتن مطالب کتاب مقدس، آدمی خداشناس نمیگردد.
پاورقی
(۱) دوران باشکوه امپراتوری سامانی که پس از امپراتوری ساسانی روی کار آمدند، و گوشه ای از تاریخ باشکوه ایران محسوب میشوند را پس از جنگ حهانی اول به ایرانیان بنام دوره خلافت بنی امیه معرفی شده و میشوند، که مثلا عرب بودند. چرا؟ چون اسامی مانند حسن و محمد و عمر و حسین و علی ووو را از این دوره ایران برای خود کپی کرده اند، آنها را مسلمان مینامند. مثل اینکه خلیفه نشینهای حاشیه خلیج پارس، امروزه نام فرزندانشان را آرش و ساسان و نامهای از ایندست میگذارند تا پنجاه سال دیگر بگویند امپراتوری های پارسی مانند ساسانی هم عرب بودند و شاهدش هم همین نامهای ما! درحالیکه حجاز از یک طرف به دریا و از طرف دیگر به هزاران کیلومتر کویری بسیار خشن ختم میشود که امکان حمله زمینی به هر نقطه از دنیا بویژه ایران را ناممکن میسازد. و دروغی بنام حمله اعراب در هزار و چهار سد سال پیش آنچنان احمقانه است که فقط میتواند از طرف مغز گول ها صادر شده باشد که در زمان پس از جنگ جهانی اول صادر شده و به بازماندهگان پریشانحال ایرانیان پس از جنگی که بیش از بیست میلیون ایرانی را بکام مرگ کشاند، و تا مدتها به تنها چیزی که فکر نمیکردند، تاریخ بود، حقنه گشته است. درحالیکه بگفته گولها پیغمبرشان بیسواد و خودشان جاهل و کودک کش و متنفر از زنان، و تا پیش از فتنه ۵۷ قرآنشان را سلمان پارسی نوشته بود. امروزه با پول و مال خود ایرانیان شدند مدعی تاریخ و زبان و علم و دانش ایرانیان.
(۲) امیر بوفضل بلعمی، بلعمی بزرگ (متولد سال ۲۱۹ و درگذشت ۳۱۹ خورشیدی) از دانشمندان و وزیران دورهٔ سامانی بود. وی پدر بوعلی بلعمی است که صاحب کتاب تاریخ بلعمی، و دانشمند بزرگ بود. امیر بوفضل نخستین وزیر از خاندان بلعمی در درباره امپراتوری سامانی است. پسر امیر بوفضل بلعمی، امیر بوعلی بلعمی نیز وزیر منصور پور نوح سامانی بود و کتاب «تاریخ بلعمی» را نوشته است.
امیر بوفضل بلعمی وزیر دانشمند «نسر پور احمد سامانی بود». وی در گسترش زبان پارسی در فرا رودان و چین و ماچین خدمات بزرگ و ارزشمندی داشتهاست. وی پدر امیر بوعلی بلعمی صاحب کتاب تاریخ بلعمی است. وی از یکی از خاندانهای معروف خراسان بود و وزارت دو امپراتور دوران سامانی یعنی، امپراتور اسماعیل سامانی و امیر نسر احمد سامانی را عهدهدار بود. وفات او را در سال ۳۱۹ شمسی نوشته اند. وی در علم پزشکی، نجوم، کیمیا، معماری، تاریخ، شعر و ادب پارسی و کلام و سخنوری استادی بی بدیل بود. دانش وی در علوم مختلف در یک کتابخانه کتاب که از او بجا مانده، نمودار است.
ناصرخسرو از دانشمندان و جهانگردان بزرگ تاریخ ایران از مریدان امیر بو فضل دیلمی است و بارها و بارها دانش و هنر او را تا حد افسانه تحسین کرده و او را گهری بی بدیل نامیده است.
فردوسی کبیر در شاهنامه از رودکی در آفریدن «خردنامه« و یا گلیک و دمنگ (که به کلیله و دمنه معرب شده و جا انداخته اند) که از آثار دوران امپراتوری ساسانی است، به تحسین یاد میکند و نقش امیر بوفضل بلعمی را در نشر آن در فرارودان یادآور میشود.
امیر بوفضل بلعمی نه تنها وزیر کاردان و سیاستمدار ماهری بود، بلکه در علومی مانند پزشکی و کیمیاگری هم سرآمد دانشمندان هم دوره خود بود.
ابوالفضل بلعمی همچنین راوی تاریخ ساسانیان، و از اذهاب و معنقدان سرسخت «آئین به» و زرتشت بود.
وی همچنین از عالمان ادیب و اهل بلاغت بوده است. بنابه شهادت تاریخ مهارت شگفت انگیزی در انشاء و بلاغت و سخنوری داشت. وی حامی هنرمندان بود و به علم و علما احترام میگذاشت و رأی و تدبیر او بسیار موثر بود. ناصرخسرو و عنصرلمعالی نیز فضل و درایت و کاردانی و دانش بیکران بلعمی را ستودهاند. ناصرخسرو در قصیده ای می گوید:
نامی نکو گزین که بدان چون بخوانمت
درجانت شادی آید و در دلت خرمی
بوفضل بلعمی بتوانی شدن به فضل
گر نیستی به نسبت، بوفضل بلعمی.
خاندان بلعمی مانند خاندان برمکیان، از پرآوازه ترین خاندان ها ایرانی هستند که به هم به وزارت رسیده اند و هم نام و یادشان در کتاب های علمی و ادب و تاریخ به فراوانی آمده است.
ابوالفضل بلعمی ابتدا به وزارت امیراسماعیل پور احمد از امپراتوران سامانی رسید. وی در زمان امپراتور نسر پور احمد سامانی هم از حدود سال ۲۹۹ تا ۳۱۶ خورشیدی. متجاوز از پانزده سال وزارت داشت. او در این مدت در گسترش عدالت و انصاف و تدبیر امور مملکت تلاش نمود.امیر بوفضل بلعمی در زمانی که وزیر اول امپراتور سامانی نسر پور احمد بود، با شهریار تبرستان «مرداویچ مازیاری و یا زیاری» (وی اولین شهریار از خاندان و آل مازیار و یا زیار است که از سال ۳۱۵ تا سال ۳۲۳ از طرف امپراتور سامانی به شهریاری تبرستان در شمال ایران رسیده بوده است.) و همچنین منصور پور اسحاق پور احمد (شاهزاده سامانی و حاکم سیستان در ۲۹۹) به همراهی مَرْوَزی (سردار سپاه و یکی از پهلوانان بنام سیستان) همکاری تنگاتنگی برای گسترش آبادانی میان شرق و شمال ایران داشت. نتیجه این همکاری در شهر ری و گندیشاپور و استرآباد آشکارا نمایان گشت و این سه شهر را به بزرگترین شاهراه های اقتصادی و فرهنگی و علمی تبدیل ساخت. و قلعه های بالمان و جهین وتمام حدود از گرگان تا ری و دژ فیروزکوه را بنا نهادند.
استخری از خانههای او در مرو و از دروازهای در بخارا، که بنام او «دروازه شیخ جلیل» خوانده بودند، یاد کرده است. دو کتاب علمی امیر بوفضل بلعمی در دانش پزشکی و لفتنامه و واژگان پارسی، کتاب افتخارات زبان و فرهنگ پارسی، حکایات امپراتوری ساسانی، نظام و سیستم گهر واره پارسی، تذهیب کتاب، خداوند نقاش است ووو، از صدها اثر بجا مانده از این دانشمند بی نظیر ایران میباشند.
نیای خاندان بلعمی، رجاء پور معبد تَمیمیگفته اند.
امیر بوفضل بلعمی خود از مریدان رودکی، دانشمند دوران امپراتوری ساسانی بود و وی را استاد و مرشد خود میدانست. دانش رودکی در علوم مختلف و بویژه در موسیقی او را پدر موسیقی دنیا و پدر شعر پارسی ساخته است.
فردوسی کبیر هم از مریدان امیر بوفضل بلعمی است و بارها از او در شاهنامه یاد کرده و ستوده است و او را با عنوان گرانمایه و گنجور سخن یاد میکند. از دانشمندان دوران امپراتوری سامانی، به فردوسی بزرگ که از زمینداران بزرگ بوده و در دژ معروفی میزیسته است، و دانشمند دانشمندان خیام بزرگ، به خدای ریاضیات و نجوم خوارزمی و به دانشمند و منجم بی بدیل بوریحان بیرونی، سنائی، خاقانی و به ذکریای رازی پدر کمیاگری و شیمی دنیا اشاره کرد. ذکریای رازی به اندازه یک کتابخانه کتاب نوشته است که یکی از معرف ترین آنها سالها در دانشگاهای دنیا با نام او تدریس میشد، کتاب بنام «کناش و یا کتاب منصوری» است. این کتاب در زمینه دارو سازی (پزشکی و شیمی) است که تمامی دانش بشر امروز در رابطه دارو سازی از این کتاب است. نام کتاب منصوری به همراه دیگر آثار رازی در فهرست دانشمندان نابغه آمده است و بو ریحان بیرونی آن را کناش (مجموعه طبی) خوانده است. این کتاب را به نام منصور پور اسماعیل و بو ریحان بیرونی انتخاب نام منصوری برای این کتاب بزرگ را بخاطر نام «منصور پور اسد» دانسته است.) کتاب منصوری از کتابهای دانشگاهی اروپا تا اواسط قرن بیست بود که بعدها نام دانشمند ایرانی از روی آن برداشته و نام مترجم آن بعنوان دانشمند غربی نوشته شد.
این کتاب حاوی مطالب علمی از دوران پزشکان ایران باستان تا زمان رازی است.
کتاب منصوری ذکریا رازی مشتمل بر ده جلد است. جلد هفتم آن که دوره جراحی است و جلد نهم که دربارهٔ بیماریهای عمومی است، مورد استفاده جراحان و پزشکان امروزی است. دیوان کناش و یا منصوری ذکریای رازی شامل ده کتاب است که هر کتاب شامل ده ها بخش و فصل میباشد:
جلد اول دربارهٔ تشریح قسمتهای مختلف بدن است که بیست و شش فصل دارد.
جلدٔ دوم در مورد مزاجهای بدن انسان و در باب فیزیولوژی کامل انسانی با شرح و تصاویر بینظیر است و پنجاه و هشت فصل دارد.
جلدٔ سوم در باب ساخت داروهای اصلی و تاثیرات هر دارو در بدن آدمی، و بیست و پنج فصل دارد.
جلدٔ چهارم دربارهٔ بهداشت بدن و اعضای بدن است و سی و یک فصل دارد.
جلدٔ پنجم در مورد بیماریهای مو و رنگ صورت و چشم و گوش و دندانها و طرز کشیدن و بیماریهای ظاهری بدن است و مشتمل بر هفتاد و هفت فصل است.
جلدٔ ششم، درباره اسکلت و استخوان بندی بدن آدمی و دستورهایی برای چگونگی بستن و مداوای شکستگی دست و پا و دیگر استخوانهای بدن و دستور خوراکی برای ساخت بافتهای و ترمیم استخوانهای شکسته شده است و هفده فصل دارد.
جلدٔ هفتم، یک دورهٔ کامل جراحی داخلی است و مشتمل بر هفده فصل است.
جلدٔ هشتم دربارهٔ درمان زهرها و پرهیز از حشرات موذی و سم آنها و غذاهای فاسد است و پنجاه و چهار فصل دارد.
جلدٔ نهم یک دورهٔ کامل بیماریشناسی و درمان آنها است. این جلد نود و چهار فصل دارد.
جلدٔ دهم، یک دورهٔ درمانشناسی بیماریها است و مشتمل بر سی و سه فصل است.
(۳) اور بمعنی نور و گرمی خورشید است. و همچنین نام شهری در جنوب ایران کنونی و جنوب بابل باستانی در جنوب ایران بزرگ میبوده است. شهر اور در جنوب ایراگ نزدیک راه آهن فعلی بین بصره و باغداد واز مراکز مهم فرهنگ پارسها و زرتشتیها بوده است. نام این شهر بزرگ که تأسیسش توسط پادشاهان هخامنشی است و بسیار کهن است، پس از زلزله هولناک منطقه آناتولی از تاریخ برافتاد و پس از آن در زیر خاک و شن مدفون شد و فراموش گردید. ولی دوباره توسط سامانیان در ۲ سد سال پس از ساسانیان از از زیر خاک به بیرون کشیده شد و آباد گشت. بلعم با اور میتواند کنایه از این باشد که بلعم از شهر اور بوده است.
در اواسط قرن بیست، کتیبه های بدست آمده از این شهر توسط دزدان آثار باستانی که تحت نام باستانشناس در ایران بزرگ مانند شغال پرسه میزدند، دزدیده شد و به توسط هنری راولینسن بزرگترین دزد آثار باستانی به غرب برده شد. فردی ایرانی برای خواندن خطوط میخی و تحصیل و تدقیق در کتیبه گنج نامه ای که نزدیک همدان کشف شده بود، استخدام شد و تاریخ این منطقه بدین ترتیب آشکار گشت. و به واسطه آشکار گشتن گنجنامه همدان، خطوط و کتیبه های نقطه ای را که اور در آن واقع شده بود و آثار باستانی بجا مانده در شهر مذکور را که در بابل سفلی در مغرب پالاد رود(فرات) در زیر شن پنهان شده بود پیدا نماید. تاریخی که در آن کشف شده بسلطنت پادشاهان پارسی که در اوائل ۴۶ قرن پیش در آنجا حکومت داشته اند میرسد. این شهر تا مدتها پایتخت حکومت پارسها بوده است.
(۴) داستان گاومیش و شیر در گلیگ و دمنگ: این داستان بسیار طولانی درباره گاومیشی است که بخاطر بیماری در باتلاقی رها میگردد. گاومیش خود را به نخچیری میرساند که شیر ژیانی درآنجا حاکم است. گاومیش روزها بخاطر بیماری و دردی که داشته نعره های بلندی میکشیده که صدایشان موجب ترس شیر گشته و او از ترس در کنام خود مانده و بیرون نمیرفته است. دمنگ برای اینکه نزد شیر محبوب گردد گاومیش را بنزد شیر آورده و گاومیش برای شیر سوگند وفاداری میخورد و چندی نمیگذرد که بخاطر تدبیر و خردی که در کارها از خود نشان میدهد، به مقام رهبری ارتش شیر درمیآید و نزد شیر بسیار محبوب میگردد. دمنگ که از دستاورد خود خیری نمیبرد، اینبار بین ایندو را با حیله بهم زده و شیر را وادار بکشتن گاومیش میکند. شیر بعدها ماجرا را فهمیده و بشدت از کشتن گاومیش خردمند و وفادار پشیمان میگردد.
این مطلب را باید همینجا بگویم که اگر در زمان شاه فقید و میهن پرست ایران(آن خدا بیامرز) فقط یک ایرانی واقعی وجود داشت و داستان گاومیش و شیر از کتاب گلیگ و دمنگ ( از یادگاران امپراتوری ساسانی، و رودکی پدر شعر پارسی آنرا بنظم نوشته است) دربین ایرانیان مانند اذان جا انداخته بود، هیچگاه دشمنان سخیف و نکبت و ناچیز و پلشت، نمیتوانستند در ایران فتنه راه انداخته و وجود ابلیس شان را بما تحمیل و ایران را ویران و نابود کنند.
(۵) مل در زبان پارسی دارای معنای زیادی است. از جمله، مل نام داروئی است که آن را «پر سیاوشان» هم میگویند.
چو سر کفته شد غنچه سرخ گل
جهان چامه پوشید هم رنگ مل. عنصری (همرنگ شراب چامه تن کرد)
مطلبی که باید گفت این است که، مردم می اندیشند هنگامی که سخن از قدرت عشق و یا اعجاز عشق میشود و یا کلا هنگامیکه سخن از معجزه و شگفت آفرینی میشود، انتظار دارند رخدادی در جلو چشمشان نمایان گردد که چانه آنان را از روی تعجب بروی سینه شان اندازد، و دیگر نمیدانند که قدرت عشق یعنی همین که سدها سال پیش عاشقی مانند مولانا سخنانی گوید که مردمان چندین قرن بعد را عاشق و شیفته خود سازد. یعنی همینکه یک فرد معمولی روزانه ساعتها در بدر بدنبال افکار مولانا، دفاتر را زیر و رو کند، معنای عشق است. و بیشمار از ایندست، متاثر از عشق او هستند.
بشریت دچار احمقهائی شده که با تحقیق تاریخ بشر و یا کتب باستان تاریخ ایران،از ابتدا تا بدینجا، به این نتیجه رسیده اند که تا خشم خدا را برنیانگیزند، دنیا از میان نمیرود و چون اینها دشمن بشریتند و خواهان نابودی دنیا، درنتیجه میبایستی آنقدر ستم کرد تا خداوند را وادار به نابودی کل کره زمین ساخت. دیگر نمیدانند که خداوند مانند انسان نیست که بتوان گولش زد، او مکر شما را بخودتان بازمیگرداند و تنها قوم شما را منقرض خواهد کرد،
آمور: در اساتیر باستان ایران، آمور پسر ونوس الهه زیبائی است. در زبان و استوره های پارسی به پریزاد عشق، آمور، در زبان آمریکائی به او، کوپید، در زبان ایتالیائی آمورس، و در زبان یونانی اروت، میگویند.
آهور: در اساتیر ایران، آهور که آنرا زفیر هم نوشته اند، یکی از پریزادهگان است که مسئول وزش باد است. آهور فرزند ایوا (الهه سپیدهدم) و آسترا بوده و ملایمترین و خوشایندترین بادها بشمار میآید که با پخش تخم دانه های خوراکی و گلها، بهار و حتی زاد و ولد مرتبط است. در استورهها، او بعنوان نسیمی نرم و لطیف معرفی میشود و بخاطر عشق یکسویهاش به زهره شناخته شده است. او و برادرش پوریا، بارزترین پریزادهای باد هستند که نقشهای نسبتاً محدودی در اساتیر ثبتشده دارند. آهور مشابه سایر برادرانش در زمانهای باستان ایران از نجوم پارسی میآید.
از دیدگاه دانش روانتنی، آنچه به آن فکر میکنیم و اینکه چه احساسی داریم، بر سلامتی جسمانی ما تأثیر میگذارد. روح سالم در بدن سالم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر