دفتر اول کاتب گمراه بخش دو
در بخش پیشین مولانا حقیقت تلخی بنام تناسخ را بیان میکند و میفرماید، همانگونه که جسم آدمی پس از مرگ وارد چرخه هستی شده و به طبیعت پیوسته و دوباره در جائی بگونه ای جوانه میزند، جان انسان نیز تناسخ یافته و برای جبران کردار ناشایست خود، فرصتی تازه مییابد. ولی آیا آدمها از فرصتی که بدست میآورند در جهت و راه راستی استفاده میکنند و یا با انجام کردار زشت تر دچار تناسخ جاودان و یا از آن بدتر، دچار فراموشی در برزخ میشوند؟ مولانا این حقیقت را مایه تلخکامی و نامیدی مردم میداند، ولی همزمان راهکار بیرون رفت از تناسخ را نیز وعده میدهد. در این بخش به این وعده عمل کرده و به آن میپردازد:
نی مشو نومید و خود را شاد کن
پیش آن فریادرس فریاد کن
از آنچه که گفتم دچار ناامیدی مشو و هرچه فریاد داری پیش خدا ببر که تنها او فریادرس است.
برای فاعل جنایاتی که اینک دچار مکافات است، و یا آنکه در پنجه آهنین قوانین تناسخ اسیر و گرفتار است، تنها راهی که وجود دارد، ابتدا شکر و سپاس یزدان، بخاطر اینکه فرصت دیگری به او داده شده تا جبران گذشته کند. سپس رضایت و خرسندی از داشته هایش(هر چه که هست، مثلا داشتن یک مادر مهربان و یا دست و پاهای سالم و یا مزاج روان)، پس از آن امید به یافتن راه راستی و اوستآ کریم (اعجاز و کرامات «اوست آ») یعنی شکر، شادی و امید.
پاک ساز بنوشته را و محو کن
ای طبیب رنج ناسور کهن
«رنج ناسور کهن» یعنی قوانین تناسخ که یکی ار آنها میگوید: آدم ها در همان جائیکه جنایت کرده اند بدنیا آمده و همان رنجی که به دیگران تحمیل کرده اند، خواهند دید. و این قوانین پروردگار است و تنها اوست که میتواند درباره اش کاری انجام دهد. که نامش اعجاز و شگفتی و انشاء است. پس از خدا بخواه که آنچه در پایت نوشته شده است را پاک گردانیده و ناپدید سازد. انشاء آله.
واژه پارسی «ناسور» به زخم و یا ریشی کهنه گفته میشود که ستبر و سپید و سخت و التیام ناپذیر شده باشد.(۱) و این درست صفت کردار ناروا و ناشایست و نامناسبی است که از آدمیان در هربار تناسخ، سر زده و زخم روی زخم گشته تا تبدیل به زخم ناسور شده است. و تناسخ جاودان نتیجه آن است.
انشاء یعنی آفرینش و آفریننده که از القاب خدا است. واژه «آ» بمعنی آدم و انسان است که پیش از این درباره اش توضیح دادم.
واژه پارسی «له» یعنی «از آن اوست» و «برای او» و «او راست» مانند «مُعَظَّم ٌ له» و یا «له و علیه» بمعنی، برای او و بزیان او. (۲)
واژه پارسی و مرکب،«انشاءآ له» که از «انشاء+ آ + له» یعنی آفرینش + آدم + از آن اوست. در پارسی مترادف واژه پارسی آمین و یا «اگر خدا بخواهد، میآفریند و یا میسازد و یا میشود» معنی میگردد. چنانکه در تداول «خرمن مردم» پس از دعایی که کسی کند مصاحبش گوید: «انشاء آله» و یا الهی آمین. و بیگانگان با زبان پارسی، این واژه پارسی را اشتباه ادا کرده و آنرا به الله ختم میکنند که نادرست است.
عکس حکمت، گرته گر را یاوه کرد
خود مبین تا بر نیارد از تو گرت (۲)
یک دانش و دانائی کوچک، آن گرته بردار و یا نسخه پرداز را هار کرده و یادش رفت که هنوز زخم های ناسور بسیاری بر روحش خودنمائی میکنند که باید رنجش را ببرد. پس ای دوپا برای آنچه که امروز داری، منم مزن، چراکه اینها مال یک روز توست و تو هزاران سال زندگی کرده ای که هنوز مکافاتش را پس نداده ای.
گرت در مصرع دوم بمعنی خاکستر است. «خود مبین تا بر نیارد از تو گرت» یعنی منم مزن تا نسوزی و به خاکستر تبدیل نگردی. و کنایه از تکان دادن چیزی بمنظور گرفتن گرت آن هم هست. واژه مرکب «گرت چرخ» کنایه از ماه و صفت ماه است چراکه از نور خورشید گرته میگیرد.(و البته درست آن گرت است و نه گرته!)
ای برادر بر تو حکمت جاری است
آنِ زرتشت است و بر تو عاری است
حساب ابدال خدا مانند حضرت زرتشت، با حساب خرمن مردم و حتی خردمندان مردم، جداست. ابدال خدا، دارای بخشی از حکمت و دانائی پروردگار هستند که پایدار و ثابت است. ولی این مطلب درمورد خرمن مردم اعتبار ندارد. یعنی اگر در وجود آدمهای معمولی کمی از حکمت بوجود آید، آنرا تا زمانی خواهند داشت که برحق و حقیقت باشند، و تا زمانی بر آنها جاری است که منم نزنند و دچار خود مهم بینی نشوند، وگرنه عاریتی است و عمق و ادامه ندارد. و بطور کلی حکمت و دانش دنیا از آن و یا مال حضرت زرتشت و یا شمس است.
گرچه در خود خانه نوری تافته است
آن ز همسایه منور یافته است
اگر مردم معمولی در خود دانائی و حکمت را بیابند، به این معنا نیست که صاحب حکمت و دانش ایزدی شدند، بلکه به معنای این است که مانند کردار ماه، بخشی از نور خورشید را برمیگردانند. مثل اینکه خانه کسی از نوری که از خانه همسایه به بیرون تابیده شده، روشن گردد. و یا مثل آن گرته بردار که بر اثر همنشینی با اوستا و گفتار شمس، روشن گشت. مولانا در جائی میفرماید: گر از خاک مانی قلم داشتی، ز تشت زرش گردته برداشتی.
شکر کن غره مشو بینی مکن
گوش دار و هیچ خودبینی مکن
هر کسی کاو از حسد بینی کند
خویشتن بی گوش و بی بینی کند
آدمی میبایستی سپاسگزار داشته هایش باشد ولی مغرور به آنها نشود (بینی نکند). و منکر راستی و حقیقت نباشد. گوش دار(هشدار، توجه توجه) از غرور و تکبر بیجا پرهیز و دوری کن. و بطور کلی، شکر، شادی، امید و راستی و یا پیروی از «آئین به» تنها راه رسیدن به آرامش و دستیابی به دانش ایزدی است.
بینی کردن، در اینجا کنایه از غرور و تکبر کردن. بینی مکن، انکار مکن. بینی همچنین بمعنی بینش و شناخت است.
سد دریغ و درد کاین عاریتی
نرسیان را دور کرد از حکمتی
مردم امروزی، میپندارند که دانشی که آنرا دانش بشر و علم حقایق و اسرار جهان هستی، مینامند، از آنها برخاسته و پدیدار گشته است.
یعنی هر گروهی از مردم دنیا (نرسیان) خود را موجب و پدید آورنده دانش و علوم امروزه و دین و فلسفه ویژه برای خود میدانند. درحالیکه واقعیت این است که اگر زرتشت و کتابش اوستآ نبودند، و پارسها که اوستا را توسط دانشمندانشان گرت برداری کرده و آنرا به دنیا هدیه دادند، هیچگاه دانش جهان بر خرمن مردم آشکار نمیشد. ولی خودبینی خرمن مردم در دنیا و دانش عاریتی که گرفته اند، آنها را از حکمت واقعی یعنی آئین زرتشت دور ساخته است.
واژه پارسی «نرسی» وام گرفته از اوستا بمعنی و چم «مردم خدا، و یا مردمی که با حق پیوند دارند و یا حق شناسان. خدا شناسان است) و در اینجا مولانا حسرت و دریغ دارد که مردمی که با حق پیوند دارند(نرسیان) بخاطر دانش عاریتی و آئین تحریف شده، از هم و از آئین به، دور شده اند.
مطلب دیگر این است که، آن گروه از مردم که دارای سواد و دانش لازم نیستند به «بخت نرسی» (۴)که یکی از پادشاهان بزرگ، منجم و دانشمند امپراتوری ساسانی است و پایتختش در بابل در جنوب ایران بود و سازنده شگفتیهای بزرگ از جمله باغهای معلق بابل و اکثر زیگوراتهای دنیا، در جهان میباشد، به اشتباه بخت النصر میگویند. همانگونه که به «استاره یاب» استرلاب گفته و به «ناگوست» بمعنای پنهان و راز، ناموس میگویند، به «سلپان» به معنای رهبر و ناخدا، سلطان گفته، به «اذهاب» بمعنی زرتشتی و یا پیروان زرتشت و شمس را اصحاب مینویسند و میخوانند، پی پل را فلفل و البته حکایت دراز و ادامه دار است.
من غلام آن که او در هر ربات
خویش را واصل نداند بر سمات
من مرید آنکسی هستم که ادعای پیامبری ندارد، حتی اگر بنور حق هم روشن گشته و دانشمند آلم هم باشد. یعنی کرم فرموده و پیغمبر سازی نکنید. چون پیغمبر فقط یکی بود و آنهم زرتشت و یا خورشید آسمان و یا شمس تبریز.
ربات به معنی «بهشت روی زمین» و یا بهشت زمینی است. و بهمین دلیل هر مقام و یا هر منزل که آدمی در راه رسیدن به حق به آن میرسد، ربات نام دارد. چراکه با خدا بودن همان بهشت وعده داده شده است. و در هر ربات آدمی از پرتو ایزدی برخوردار میگردد. و در اینجا مولانا میفرماید، من غلام آنکسی هستم که بهر منزل از منازل حق (ربات) میرسد، یعنی یک گام بخدا نزدیک میشود، خود را بیکباره در بارگاه حق و در مقام حضرت شمس نبیند.
بخشهای زیادی از سرزمین ایران پیشوند ربات را با خود یدک میکشند. مثلا در مازندران محلی بنام «ربات سرخ» قرار دارد که یکی از پنج بلوک راست پی است که در ارتفاع ۲۳۴۰ پائی در سه فرسخی گردنهٔ گدوک واقع است. و دریاچه آن محل قو های زیبای استان مازندران و قو های مهاجر است. این مکان که یک بهشت واقعی است، دارای تاریخ و سرگذشتی شگفت انگیز هم است. و در آنجا آثار باستانی به زیبائی تخت جمشید از دوران امپراتوری ساسانی قرار دارد. سمات کنایه از به مقام حضرت زرتشت رسیدن است. اثیر.
بس رباتی که بباید ترک کرد
تا به مسکن در رسد یک روز مرد
آدمی باید دهها منزل از منازل حق و حقیقت را بپیماید، ترک دهها بهشت را بکند تا شایسته علم لدنی گردد. باید بارها تناسخ یابد و با درستکاری و پارسائی زندگی کند تا توانا به یافتن پرتو ایزدی گردد. متاسفانه اکثر آدمیان امروزی دچار تناسخ جاودانند، چراکه بیخیال خدا و آدمیت شده و به سیم آخرند و منطقشان هم این است که دستکم این دنیا را داشته باشیم. دنیائی که اصلا برای مجازات حضرت آدم ساخته شده و برای بنی آدم و یا فرزندان آدم هم بجز این کارائی دیگری ندارد، و جدی نگرفتن این واقعیت، در پایان موجب نابودی نسل بشر شده و درنتیجه غارنشینی احیاء خواهد گشت.
گرچه آهن سرخ شد او سرخ نیست
پرتو عاریت آتشزنی است
و میفرماید اگر آهن سرخ مینماید، از طبیعت و ذات آن نیست بلکه سرخی آهن از آتشی است که در آن گرفته است.
سرخ همچنین یعنی سرفراز، مباهی، خرسند، خوشحال، خرم، فخرکننده، نازان. معنای سرخی پرچم ایران.
گر شود پر نور روزن یا سرا
تو مدان روشن مگر خورشید را
اگر از پنجره نور بدرون میتابد، آنرا از پنجره مدان، بلکه این پرتو خورشید است که بدرون میتابد.
ور در و دیوار گوید روشنم
پرتو غیری ندارم این منم
پس بگوید آفتاب ای نارشید
چونک من غایب شوم، آید پدید
اگر در و دیوار منم بزنند و روشنی را از آن خود بدانند، خورشید از آنها میپرسد، ای جوان کم خرد(نارشید) هنگامیکه من پنهان و غایب شوم باز هم میتوانید چنین ادعا کنید؟
سبزهها گویند ما سبز از خودیم
شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم
فصل تابستان بگوید ای عمم
خویش را بینید چون من بگذرم
گلهای تابستانی هم اگر منم بزنند که زیبائی و شادابی و خرمی از خود ماست، تابستان به آن جماعت(عمم) میگوید، حالتان را پائیز خواهم پرسید.
واژه پارسی «خد» یعنی رخسار و چهره و در اینجا کنایه از چهره بسیار لطیف و تر و تازه است. گل چهره، ماه رخسار. کلمه عمم یعنی مردم عامی و بدون دانش و سواد لازم. جماعت.
تن همینازد بخوبی و جمال
روح پنهان کرده فر و پر و بال
خوبی و زیبائی جمال و یا ظاهر و تن آدمی را به آشکار میتوان دید، درحالیکه آنچه بواقع آنرا زیبا ساخته و به جسم شکوه و پر و بال میدهد، در درونش پنهان است.
گویدش کای درخور سخره که ای
یک دو روز از پرتو من زنده ای
تن آدمی بخاطر زیبائی خود منم میزند، و جان او میگوید، ای شایسته تمسخر، روی تو در پرتو وجود من زنده و زیباست. من که نباشم تو جسدی بیش نیستی.
غنچ و نازت مینگنجد در جهان
باش تا که من شوم از تو نهان
ناز و کرشمه تو تا زمانی است که جان در بدنت است، آدمی که جان نداشته باشد، مرده ای بیش نیست.
واژه پارسی غنچ بمعنای کرشمه کردن، ناز و عشوه و غمزه است. و غنچه به گل ناشکفته ای میگویند که از راه ناز و کرشمه هنوز باز نشده است. حرف «ه» که در آخر غنچ میآید مانند حرف «ه» که در آخر واژه گرت و بسیاری از کلمات دیگر پارسی مینشیند، کاملا زاید و بر اثر اشتباه وارد دیکته و املاء پارسی گشته است. در ایران از ابتدا، زنان مظهر زیبائی و ناز و کرشمه بودند و بهمین خاطر نام تمامی گلها متعلق به زنان است. حتی غنچ که آنرا غنچه مینویسند.
گرمدارانت، ترا گوری کنند
کشکشانت در تگ گور افکنند
پس گرم داران(عزیزانش، آنانکه زندگی را برایش گرم میکنند) آن تن زیبا و پر کرشمه و ناز را برده و در تگ و یا ته گوری خاک میکنند.
واژه پارسی «کش» بمعنی و چم، دربر گرفتن، آغوش و بغل کردن و به سینه گرفتن، است. کش کشان در اینجا یعنی آنانکه او را در آغوش میکشیدند، یعنی برایشان بسیار عزیز بود. مثلا:«جوانی به آئین یزدانیان، گشاده کش و تنگ بسته میان. گرشاسب نامه»
و کشکشان را کشان کشان و یا آهسته و با تآنی راه رفتن، ترجمه کردند که اشتباه است.
تا که چون در گور، یارانت کنند
طعمهٔ ماران و مورانت کنند
پس از اینکه عشاق و خانواده و فامیل و دوست و آشنا و یاران و در سینه، کشان آن عزیز را برده و در زیر یک خروار خاک قرار دادند، آن تن زیبا در گور توسط کرمها و سوسکها و موشها ووو، خورده میشود.
بینی از گند تو گیرد آن کسی
کاو به پیش تو همیمردی بسی
آن تن زیبا آنچنان بوی گند میگیرد که حتی آنکه روزی برایش جان میداد، بینی خود را از نفرت میگیرند.
پرتو جان است زبان و چشم و گوش
پرتو آتش بود در آب جوش
آنچه که به دوپا ها، زبان و چشم و گوش میدهد و آنها را توانا و زیبا و زنده میدارد، پرتو نور و جان و آندم خداست. درست مانند اینکه بخاطر آتش است که آب بجوش و خروش میآید. شاید روزی برسد که بشر بتواند نمونه ای از جسم خود را دقیقا کپی کرده و بسازد، ولی با اطمینان میتوان گفت که جان او را هرگز نمیتواند نمونه سازی کند. جان و یا آن گهری که اگر به دست آید، پرواز یکی از کوچکترین کردارهای آدمی خواهد بود.
از اینجا مولانا سفارش به پیروی از «آئین به» و یا آئین انسانساز زرتشت میکند.
آنچنانک پرتو جان بر تن است
پرتو زرتشت بر جان من است
و همانگونه که پرتو جان بر تن، آنرا زنده و کارا میسازد. پرتو نور شمس و یا حضرت زرتشت است که جان مرا چنین شیفته و بزرگ ساخته است. این بیت شاهدی است که مولانا زرتشتی و مانوی بوده است.
جان جان چو واکشد پا را ز جان
جان چنان گردد که بیجان تن، بدان
چراکه اگر آدمی از آئین بهی دور گشته و از آنها پیروی نکند، خدا (جانِ جان) از آدمی روی برگردانده و درنتیجه همان بلائی که بر سر جسد بی جان آدمی میآید، بر سر جان آدم زنده خواهد آمد. و آدمی چنان میشود که تو گوئی در تن او جان نیست و او جسدی متحرک و متعفن است.
سر از آن رو مینهم بر شمس دین
تا گواهم گردد آخر بر زمین
به این دلیل پیرو آئین زرتشت و یا شمس دین هستم، تا نشان دهم و یا شاهد و گواهی داشته باشم که بگوید، بر روی زمین مانند آدم زندگی کرده ام و نه دوپا.
دین شمس دین ز الزاز خدا
در زمین باشد گواه حالها
واژه پارسی الزاز یعنی لازم گرفتن و جدا نشدن از چیزی. ترک نکردن چیزی. در اینجا میفرماید، پیروی از آئین حضرت زرتشت(دین شمس دین) از دستورات محکم و جدا نشدنی خدا و لازم برای انسانها است. این آئین برای بشریت جزء جدا نشدنی و از ملزومات است تا بنیان جهل و غارنشینی دوپا ها را ازمیان بردارد. و اهوال انسانها شاهد و گواهی برای لازم بودن این دین است. چراکه بدون این آئین، دوپا ها، دد منش، بیرحم، خشن و ناچسب، خودخواه و جنایتکار و تباهند. و این آئین دقیقا میگویند که اهوال مردمانی که بر روی زمین زندگی میکنند چگونه است. یعنی هال و روز آنکه دارای «به دین» است با آنکه منکر به دین است و یا اصلا آنرا نمیشناسد، تفاوتی شگرف دارد، بدین سبب این آئین گواه هال آدمیان روی زمین میباشد.
کاو چو پرسد اعتبار چاره ها
در سخن آید زمین و خاره ها
و اگر کسی دلیلی بر این ادعا بجوید، زمین و سنگهای خارا بسخن آمده و بدرستی این سخن، شهادت میدهند. این بیت را احتمالا مولانا با الهام از کتاب بزرگ «مهر پرستی» از نویسنده پارسی، بنام «پلاس» گرفته است که در دوران امپراتوری ساسانی، آنرا نوشته، و درآنجا میگوید: حتی سنگ های خارا هم به پادشاهی مهر (شمس)شهادت میدهند.
مفلسی گوید ز معقولات دون
عقل از دهلیز میماند برون
مفلس یعنی آنکه دارائی ندارد و این نادارائی، میتواند هم مادی و هم معنوی باشد. که دراینجا شق دوم آن مورد استفاده است. یعنی آنکه از خرد بی بهره است. البته در برخی متون بجای مفلسی از کلمه فلسفی استفاده شده، و من در مورد این دو چیزی نمیدانم.
میفرماید مفلسی از مطالب ناچیز و حقیر گفته و عقل را گمراه میکند.
مفلسی منکر شود در فکر و ذن
گو برو سر را بر آن دیوار زن
مفلس از شک و تردیدهایش میگوید و سر به دیوار میکوبد.
نتغ آب و نتغ باد و نتغ گِل
هست محسوس هواس اهل دل
نتغ یعنی سخن بیهوده گفتن، در اینجا یعنی چون و چرا کردن. میفرماید شرح آب و باد و خاک(گل) کار مردم مفلس است. آنانکه اندک دانشی دارند و خرده استعدادی، چراکه با هواس پنجگانه و یا هواس بنیادی خود آنها را میسنجند، و با این گشن ها و یا گیرنده ها، همه چیز برایشان قابل دیدن و شنیدن و لمس کردن است. پس در مورد آب و باد و خاک ساعتها نتغ میکنند.
مفلسی کاو منکر هنانه است
از هواس کبریا بیگانه است(۶)
و آنکسی که او منکر زرتشت(هنانه) است، از هواسی که هنانه به آدمیان آموخته و آدمی را بخدا میبرند بیخبر و با آنها بیگانه است.(۶)
هنانه یعنی پدر مهربان بشریت که از القاب حضرت زرتشت و یا شمس است.
گوید او که پرتو سودای خلق
بس خیالات آورد در رای خلق
چنین مفلسی میگوید سخن از خدا و حق و حقیقت، خلق را به توهم و خیال و فساد و انکار راستی میکشاند.
بلکه عکس آن، فساد و کفر او
این خیال منکری را زد بر او
درحالیکه دقیقا برعکس این ادعا رخ میدهد. و آنکه چنین میگوید بخاطر فساد و کفری است که او را دربر گرفته است. یعنی بدون خدا و حق و حقیقت، دنیا جنگلی بیش نیست و پشت هر درخت بیستی در کمین ازهم دریدن دیگری ایستاده و انسان میشود گرگ انسان.
مفلسی مر گول را منکر شود
در همان دم سخرهٔ گولی بود
آنکسی که او حماقت خود را منکر میشود دقیقا دچار حماقت است. گول یعنی ابلهی که وحشی و افراطی هم هست.
گر ندیدی گول را خود را ببین
بی جنون نبود کبودی بر جبین
اگر احمق و دیوانه ندیدی یک نگاه در آینه بخود انداز، و نشان کبودی را بر پیشانیت ببین.
در گذشته برای درمان برخی از انواع جنون، پزشکان ایرانی در جائی نزدیک گیجگاه و در نزدیکی پیشانی سوراخی ایجاد کرده که جایش بعدها کبود میشد و مردم میفهمیدند که این فرد پیشانی کبود، دچار جنون است. در گذشته تصور میشد که اختلال اصلی در برخی از بیماریهای روانی مانند سایکوز در کورتکس قسمت پرهفرونتال (قسمتی از قشر مغز در ناحیه زیر پیشانی) است لذا درمان را در تخریب یا قطع ارتباطات این بخش از مغز میدانستند. شیوههای مختلفی برای این عمل وجود داشت ولی اغلب اینکار با سوراخ کردن جمجمه در ناحیه پیشانی و وارد کردن میله ای نازک، انجام میدادند. بعدها پیشانی بیمار تا مدتهای طولانی دچار کبودی میگشت.
در اواسط قرن بیست این روش درمان، از ایران به جائیکه امروزه اروپا خوانده میشود، برده شده و ناشیانه و در مورد همه انواع جنون مورد استفاده قرار گرفت و به آن نام«لوبوتومی» داده و جزء اختراعات پزشکی خود، ثبت کردند.(۵)
مولانا در این بیت از این روش درمان که در چندین قرن پیش در ایران بکار برده شده میگوید.
گول یعنی فرد ابله و نادان که همزمان وحشی هم هست. یعنی دچار نوعی جنون است. و این لقب اجداد اروپائیان امروزی بود که بی دلیل مرتبا با هم میجنگیدند، و همه چیز را ویران کرده و میسوزاندند. یکی از امپراتوران پارسی برای چاره توحش گولها، قوم ژرمن را به اروپا فرستاده تا جلو جنگهای بی مورد گولها را بگیرند.
هر که را در دل شک و پیچانی است
در جهان او مفلسی پنهانی است
هرکسی که نسبت به «آئین به» در شک و تردید (پیچانی) باشد، بیشک ابلهی است که صفت مفلسی خود را از دید مردم دنیا پنهان کرده است.
مینماید اعتقاد او گاه گاه
آن رگ فلسش کند رویش سیاه
گاهی این ابله تظاهر به ایمان و پیروی از مذهب زرتشت کرده و خود را زرتشتی جا میزند، ولی بلاهت و نادانی و کردار نادرستش و یا آن رگ حماقت درونی اش او را لو میدهد. و دوباره رگ حماقتش گل کرده و افسار نادانی از دستش در رفته و ابلهی گریبانش را گرفته و او را به مفلسی میکشاند.
پس هذر از مفلسی کان در شماست
در شما بس عالم بیمنتهاست
پس از آن نادانی که گاه گاهی در شما رخ نموده و جلوه گری میکند، بپرهیزید که شما قطره ای از عالم نیستنید، بلکه عالمی پنهان در یک قطره اید.
جمله هفتاد و دو ملت در تو است
وه که آن روزی برآرد از تو دست
هفتاد و دو ملت، کنایه از هفتاد و دو نژاد مختلف جانوری با همه ژنها و ویژهگیهائی که در این هفتاد و دو نژاد نهفته است، میباشد. و دراینجا مولانا میفرمائد، آدمی دارای همه انواع ژنها است، یعنی همه توانائیهای آدم که به هفتاد و دو بخش تقسیم شده، یکجا در درون یک انسان پنهان است که گاهگاهی در نسل او نمایان میگردد. مثلا ژن سرسختی و قدرت بدنی در میان سیاهپوستان است. ژن هوش و استعداد درمیان گندمیها و یا ایرانیان است، ژن همراهی و سازگاری خود با محیط در میان زرد پوستان است، ژن محبت و عشق در میان سبز پوستان و ژن لجاجت در سپید پوستان و تا آخر. و مولانا در اینجا میگوید تمامی خصوصیاتی که در بدن اولین آدم قرار داده شده بود و بعدها در گروههای مردمی تقس شد، همه یکجا در درون آدم است که اگر همه اینها با هم بروز کنند و بکار آیند از آدمی یک ابر انسان میسازند.
مثال دیگر در این رابطه اینکه: گاهی در یک خانواده از نژاد آفریقائی یک کودک کاملا سپید پوست بدنیا میآید، دراینحال مردم گرم و کهن آفریقا، آنرا به فال نیک گرفته و جشنها میگیرند و آن کودک محبوب دل همگان میگردد. یعنی فرهنگشان بدینگونه است. و گاهی هم پیش میآید که در خانواده ای از نژاد مخلوط و بی رنگ، به اصطلاح نژاد «غربی» کودکی سیاه پوست بدنیا میآید که مردم «گول صفت» غربی آنرا به خیانت زن به مردش نسبت داده و یک وا مصیبت بزرگ در بین آنها رخ داد و گاها کار بخون و خونریزی میکشد. همان اروپائیهائی که آفریقائیها را وحشی میدانند و مرتبا در بینشان قتلعام براه می اندازند. چون فرهنگشان توحش و گول است.
سخن از نژاد شد، برخی از دانشمندان زیست شناس ایران گفته اند که آدمها بیمار نشده و دیر کهنسال میشوند مگر در نژادشان اختلات بوجود آید. مثلا نشانه های کهنسالی و بیماری در سیاهپوستان و زردپوستان و سبز پوستان خیلی دیر و کم دیده میشود. مگر اینکه با نژادهای دیگر قاطی شوند. و سیاهپوستان بیمار نمیشوند مگر اینکه فرانسویها و انگل استانیها و آمریکائیهای تبهکار، ویروس های مرگبار آزمایشگاهی خود را درمیان آنان پخش کنند. و در گذشته و تا پیش از جنگ جهانی اول که تاژیهای بیابانگرد(اعراب، تورگها، یهودیان، گولها) با ایرانیان اختلات نیافته بودند، ظاهر یک زن آریائی در هشتاد سالگی با یک زن چهل ساله امروزی برابری میکرد.
هر که او را برگ چون مفلس بود
همچو برگ از بیم، او لرزان بود
هر نادانی که از مذهب شمس بدور باشد، همیشه از ترس مانند برگ لرزان است.
ترس برای دو دسته از مردم اتفاق میافتد: ۱-آندسته که اعصابی سست و ناتوان دارند. ۲-آندسته که ایمان و نفس، ذیق و شکننده دارند. و دسته سومی هم وجود دارد که هم ایمانشان و هم اعصابشان سست و شکننده است که این دسته آخری در همان جهنم وعده داده شده میزیند.
برگ در مصرع اول یعنی ساز و سامان، توشه، اسباب. و در مصرع دوم یعنی برگ درخت که با هر نسیمی میلرزد.
بر بلیس و گول زان خندیدهای
که تو خود را نیک مردم دیدهای
بر پلیدها و دیوانگان میخندی چون خودت را بهتر از آنها میدانی! ولی آیا اینچنین است؟
چون کند جان باژگون پوستین
چند واویلا بر آید ز اهل دین
هنگامی که مرگ سر میرسد و جان از پوستین تن بیرون رفته و تناسخ یافته و دارای پوستین تازه میگردد( چون کند جان، واژگون پوستین) آنگاه پدیدار گردد که پلید و دیوانه کیست، چراکه در هر تناسخ، آدمی مکافات آن جنایاتی را پس میدهد که در زندگی پیشین مرتکب شده است.
بر دکان، هر زرنما خندان شدست
زانک سنگ امتحان پنهان شدست
در آن دکانی که سنگ محک نیست، طلاهای تقلبی میدرخشند.
قلب پهلو میزند با زر به شب
انتظار روز میدارد ذهب(۷)
در تاریکی امکان تقلب هست ولی در برابر نور شمس(ذهب) امکان ندارد بتوان کپی را جای اصل فروخت.
واژه پارسی «ذهب» بمعنای زر میباشد. و واژه «مذهب» را برای آئین انسانساز زرتشت که توسط حضرت مانی به مردم منتقل شد، بکار میبرند. نتیجه جنگهای چلیپی بوجود آمدن دوازده مذهب بود. چراکه هر یک از این دوازده، مانی را از آن خود میدانستند. و «اذهاب» به زرتشتیها و یا پیروان مانی اذهاب میگویند. اذهاب را عوام اصحاب نوشته و میخوانند. در جای دیگر مولانا میفرماید: در بیان این سه کم جنبان لبت، از ذهاب و از ذهب وز مذهبت. مولوی
و بقول سعدی کبیر: عاقل متفکر بود و مصلحت اندیش، در مذهب عشق آی، از این جمله برستی.
ذهب همچنین از القاب حضرت مانی است، و تذهیب از اختراعات این بهترین است و همچنین او کیمیاگری بزرگ بود و مس را تبدیل به طلا میکرد و ارباب صناعت و بی بدیل علم و هنر بشمار آید. از آن بشمس و زرتشت کنایت کنند. (علوم کلیدی و یا دانش های اصلی از خوارزمی ) ذهب امروزه بمعنی زر و طلا است.
حضرت مانی دانش تذهیب و یا زراندود و یا ساختن با تارهای زر و آراستن و نیکو کردن سخن و همچنین تقویم کتاب را بجایی رسانید که هنر استادان نقاش چین و ختاتان ختن و سخنوران و ماهرا آن روزگار در مقابل آن ناچیز شد. هر کتاب و نوشته ای که سرفصل های آن یا حواشی صفحاتش با آب طلا و شنگرف و رنگهای دیگر تزیین شده باشد، از هنر تذهیب برخوردار شده است.
و خاقانی هم برای بازگو کردن مذهب خود که مانویست میگوید: فلسفی فلسی و ین همه یونی ارزد، نفی این مذهب یونی به خراسان یابم. خاقانی اشاره دارد به جایگاه حضرت مانی که در اقلیم خراسان قرار داشت.
با زبان حال زر گوید که باش
ای مزور تا بر آید روز فاش
ای بیست دروغگو، آنقدر تقلب کن تا بوقتش نتایج آنرا ببینی. یک ضرب مثل امریکائی میگوید: فیک ایت آن تیل یو میک ایت. یعنی آنقدر تقلب کن تا به خواسته ات و یا اصلش برسی. و این منطق احمقهاست که در مکانی که در اصل برای مجازات آدم، ساخته شده، بدنبال خوشبختی تقلبی میگردند.
پنجه با مردان مزن ای بو هوس
بر تر از سل پان چه میرانی هُرَس
به اسپ پارسی، هُرَس یا فُرَس میگویند، و سل پان بمعنای ناخدا و از القاب زرتشت بزرگ است.
میگوید، با حقیقت نجنگ ای بیخبر، ای کسی که اسیر هواس پنچگانه ای. چراکه حتی اگر اسپ پارسی باشی که در تاخت و تاز زدن بی همتاست، هیچگاه به پای ناخدائی که سکان این کشتی را در دست دارد، نخواهی رسید.
پاورقی
(۱) ناسور یعنی زخمی که کهن شود و میان او تهی گردد و از آن رتوبت(رطوبت) و ترشح بسیار پالاید و اطراف آن ستبر و سپید و سخت گردد و بِه نگردد و التیام ناپذیرد. هر زخم یا جراحتی که مزمن شده باشد در بدن. ریش کهنه.
ناسورگشتن: به دو لخت شدن جراحت یا زخم به علت سوده شدن به چامه یا به واسته سوده شدن، به خون افتاده و چرکین شده است. مثال: و اندر این مدت جزوی دیگر که درست باشد از شش لایه پوست سوخته شود و ریش فراخترگردد و باشد که ناسور گردد.
(۲) واژه پارسی «له» همچنین به معانی شراب، باده انگور و معانی بسیار دیگری است:
یا به له یا به منگ صرف کند
برف را یار دوغ و ترف کند. سنائی
با له و منگ عمر خویش هدر. سنائی
دولت آنراست در این وقت که آبش از له
صلت آنراست در این شهر که نانش از بنگ .سنائی
له همچنین یعنی بوی، بوی مطلق را گویند، خواه بوی خوش و خواه بوی بد:
هر یکی را ز سیلی و له تاز
سبلت و ریش و خایگان گنده. سوزنی
من چه گفتم کجا بماند دل
که دلم له نبرده رفت از کار. مولوی
له: درخت ناژو را گویند و صنوبر خوانند. سیلاب. لَه یا لِه پسوند که مثل علامت کوچک کردن مینماید: زنگله، چراغله، چرخله، کندوله، لوله، چغله، کوتوله، خپله، به آخر مکانها اضافه شود: مشتله، مشوله، ملاله، جدیله، بتیله، ابله، بوله.
(۳) گرت: خاکه، خاکستر، زغال سودهای که در پارچه بندند و بر کاغذی(کاغذ کپی) سوزن زده طراحی کرده، مالند تا از آن طرح و نقش بجای دیگر نشیند و آن کاغذ سوزن را نیز میگویند. خاکهٔ نقاشان طرح بیرنگ. آفتی که به انگور میرسد بطوری که دانههایش به گرت آلوده میشوند و سیاه میگردند. سلولهای جنسی نر گیاهان که اکثر کروی شکلند و در داخل سیتوپلاسم آنها دو هسته دیده میشود یکی درشتتر بنام هستهٔ روینده و دیگری کوچکتر بنام هستهٔ مولد. دانهٔ گرت معمولاً دارای دو غشاء است.
گرته برداری: رونویسی، و یا نسخه برداری باژه به باژه از روی یک نبشته. برگردان واژه به واژه یک عبارت از یک زبان به زبان دیگر . سیب زمینی را گرته برداری میکنند. طراحی چیزی به کمک گرت زغال و غیره. یکی از شیوه های ترجمه. عمل تقلید یا نسخهبرداری از یک تصویر یا طرح. گرته برداری بمعنی طراحی کردن، نوعی عکسبرداری با خاکه زغال و جز آن. کپی کردن با کاغذ کپی. رک. گرته برداشتن.
گرته برداشتن: طراحی کردن .نوعی عکس برداری با خاکهٔ زغال و کاغذ کپی و مشابه آن:
شد غبارآلوده خت روی چون گلنار تو
حسن گویی گرته برمیدارد از رخسار تو.
گر از خاک مانی قلم داشتی
ز تشت زرش گرته برداشتی.
گرته پوشیدن: مالیدن خاک زمین زورخانه بر بدن پهلوانان بهنگام کشتی، تا بدن لیز نباشد، چنانکه کار پهلوانان راستی است و از حیله گریزانند. و این از اهل زبان و شعر و ادبیات پارسی به تحقیق پیوسته، مانند:
گرته پوشید دگر شیرصفت آهویی
باز هنگامه کشتی است، حریفان هویی.
سنگ گرت: سرمه، سنگ کلیه، رمل کلیه.
گرت افشانی: کردار گیاهان برای تولید میوه و گیاهان تازه. گرت افشانی به معنای جابجایی دانههای بسیار ریز و مخملی گرته از پرچمها به کلاله است. اگر پرچمها و کلاله در یک گل قرار داشته باشند، این عمل را خود گرت افشانی مینامند. وقتی که گرت از گلهای گوناگون، بویژه در گیاهان جدا از هم منتقل شود، این عمل را دگر گرت افشانی میگویند که از گرت گیاه نر به گیاه ماده میرسد.
(۴) امپراتور «بخت نرسی و یا بخت نسر» پور بهرام پور بهرام پور هرمز، هفتمین ساسان و برادر بهرام سوم است، و چون بهرام سوم پادشاهی کنار گذاشت و فرزندی نداشت پادشاهی به برادرش نرسی رسید و در فرزندان او بماند، تا آخر عمر ایشان او سیرتی نیکو و خوب داشت و در روزگار او مردم در امن و راحت بودند و از وی آثار علمی و بناهای بسیاری بجا مانده است. پایتخت او در بابل بود و چند بنا که از شگفتیهای دنیاست، از جمله باغهای معلق بابل و زیگوراتها از ساخته های اوست. در باره او گفته اند: هست پزشکی ِ بزرگ و هست منجم، فلسفی و هندسی و صاحب سودا.( صاحب سودا یعنی کیمیاگر)
واژه پارسی و ترکیبی ساسان (سا + سان) بمعنای (مانند + خورشید) است که نام بنیانگذار کبیر امپراتوری ساسانی است. واژه «سان» واژه وام گرفته از اوستا و بمعنای خورشید میباشد. این کلمه با همین بیان و معنا به زبان آمریکائی رفته و مورد استفاده است. بخت نسر را، عوام بخت النصر مینویسند و میخوانند.
(۵) لوبوتومی یا لوکوتومی نام نوعی جراحی افراطی و منسوخ شده بر روی مغز انسان است که در نیمهٔ اول قرن بیستم از شرق و ایران بزرگ به منظور درمان اختلالات روانی به اروپای امروزی برده و ناشیانه کپی شد. پروسهٔ خطرناک لوبوتومی که بر پایهٔ ایجاد برش و آسیب تعمّدی به لوب پیشانی مغز استوار بود، معمولاً نتیجهٔ معکوس و مخرب داشت و در بهترین حالت بیمار را در حالت بی تفاوتی حسی، شناختی و عاطفی نسبت به دنیای پیرامون قرار میداد. این جراحی امروزه غیرعلمی و غیراخلاقی شناخته میشود.
این روش توسط پزشک پرتغالی اگاس مونیز مورد استفاده قرار گرفت و در سال ۱۹۴۹ جایزه نوبل پزشکی را بخاطر همین روش جراحی دریافت کرد،.
در گذشته تصور میشد که اختلال اصلی در بسیاری از بیماریهای روانی مانند سایکوز در کورتکس قسمت پرهفرونتال (قسمتی از قشر مغز در ناحیه زیر پیشانی) است لذا درمان را در تخریب یا قطع ارتباطات این بخش از مغز میدانستند. لوبوتومی تخریب بخشهای قدامی لوب فرونتال مغز یا جداکردن ارتباط این بخش از راههای مغزی با سایر قسمتهای مغز است. شیوههای مختلفی برای این عمل وجود دارد ولی اغلب اینکار با سوراخ کردن جمجمه و وارد کردن وسیله جراحی به نام لوکوتوم انجام میشدهاست.
آنتونیو مونیس پرتغالی از پیشگامان این روش در اروپا بودهاست و بهمین دلیل جایزه نوبل پزشکی ۱۹۴۹ را دریافت نموده است. دکتر والتر فریمن در سال ۱۹۴۱ روی خواهر ۲۳ ساله «جان اف کندی» یعنی آ «رزمری کندی» عمل لوبوتومی را انجام داد که نتیجه خوشایندی نداشت. لوبوتومی از دهه شصت میلادی به بعد منسوخ شدهاست و تلقی عمومی از آن، عملی وحشیانه است. در طی سالهایی که لوبوتومی معمول بود، ۴۰ هزار بیمار در آمریکا، ۱۷ هزار در بریتانیا و ۹۳۰۰ بیمار روانی در سه کشور فنلاند، نروژ و سوئد مورد لوبوتومی قرار گرفتند. عوارض زیاد عمل لوبوتومی و همچنین وجود شیوههای نوین درمان باعث اجتناب از لوبوتومی شد. از این روش در فیلم سینمایی دیوانه از قفس پرید و جزیره شاتر و سریال یاد شدهاست و سریال (فصل دوم) نیز حول انجام این عمل ساخته شده است.
در گذشته، پزشکان و متخصصان در برخی از اعمال جراحی لوبوتومی بدون توجه به رضایت یا عدم رضایت بیماران به درمان، صرفاً با استناد به لزوم رعایت مصلحت بیمار یا جامعه، آنان را تحت جراحیهای خطرناک قرار میدادند که سپس در برخی کشورها مانند کانادا، قانونگذاران با وضع مقررات خاصی در این موضوع مداخله کرد. انجام این عمل در شوروی ممنوع و غیراخلاقی شناخته میشد. این روش که از اواخر دهه ۱۹۳۰ رایج شد، شامل بریدن مسیرهای عصبی از پیشانی به مناطق عمیق تر مغز، که مرکز زندگی عاطفی است، بود. ایده این بود که این روش اضطراب و بیقراری را کاهش میدهد، اما بسیاری از بیماران در عوض کاملاً بیتفاوت و بیاحساس شدند. در هفت لوبوتومی اولی که انجام شد، اعصاب توسط آدرنالین، نووکائین و الکل که از طریق سوراخهای جمجمه تزریق میشد، تخریب شدند.
(۶) هواس(حواس) و یا گشن ها و گیرنده های چندین گانه آدمی، مانند گشن بینائی، گشن چشائی، گشن بویائی، گشن شنوائی، گشن لمس(و یا لامسه)را هواس اصلی پنچگانه و گشن آمیزش(و یا نیازمندیهای جنسی) گشن دریافت امواج(از طریق مو و پشم های آدمی)، گشن غریب و یا نآشنا(هس و یا حس ششم)، گشن هوا و هوس(تمایلاتی که بی هنگام بسراغ آدمی میآیند.)، گشن های نوربین که کنایه از بیرون رفت از مرزها و محدودیت های انسانی است، و همه آن گشنهائی که هنوز برای ما ناآشنا است.(چون اوستا را از ما دزدیدند، و ما از وجود همه گشن های انسان، بیخبر مانده و ناآگاهیم.)، انسانها مجموعه ای از همه این گشن ها هستند و با آنها بعنوان انسان طبیعی معرفی میشوند. و در اینجا مولانا از این هواس و یا گشنها با نام هواس کبریائی یاد میکند.
(۷) زر اکسیر آفتاب است و سیم اکسیر ماه ، و نخست کس که زر وسیم از کان بیرون آورد جمشید شاه بود (کوروش کبیر) و چون زر و سیم از کان بیرون آورد فرمود تا زر را چون قرص آفتاب گرد کردند و بر هر دو روی صورت آفتاب مهر نهادند، و گفتند این نشان از مهر است اندر این زمین، چنانک آفتاب اندر آسمان و سیم را چون قرص ماه کردند، و بر هردو روی صورت ماه مهر نهادند، و گفتند این نشان از راهنمای مردمان است اندر زمین چنانک ماه اندر آسمان. و مر زر راکه خداوند کیمیاست شمس و یا زرتشت خوانده اند. یعنی آفتاب روز بخت و سیم را ماه شب بخت و مروارید را کوکب ستاره ٔ آسمان توانگری، و گروهی زیرکان مر زر را آتش زمستان درویشی، و گروهی خرمیهای دل بزرگان و گروهی نرگس بوستان شاهی و گروهی روشنائی چشم دین. و شرف زر بر گهرهای گدازنده چنان نهاده اند که شرف آدمی بر دیگر انمال(مال و یا حیوانات) و از خاصیتهای زر یکی آن است که دیدار وی چشم را روشن کند و دل را شادمان گرداند و دیگر آنک مرد را دلاور کند و دانش را قوت دهد و سه دیگر آنک نیکویی صورت افزون کند و جوانی تازه دارد و پیری دیررساند و چهارم عیش را بیفزاید و بچشم مردم عزیز باشد و از بزرگی (ای ) که زر را داشته اند ملوک جم دو چیز زرین را ارج دهند، یکی جام و دیگر رکاب.
(۸)پلس سد هاند (پ ُ ل ِس ْ س ِدد هان ْ دَ) نام بزرگترین کتاب اختر شناسی و نجوم منسوب به «پولس پرسا» از دانشمندان دوران امپراتوری ساسانی و مشاور اعظم خسرو انوشیروان عادل پس از بزرگمهر است. مهارت و استادی او در علوم آنچنان بود که به او لقب «سد دست در آتش» داده بودند. یعنی در همه علوم بجائی رسیده بود که حتی آتش حریفش نمیشد.
(۹)د سن پل ( دُ س َ پ ُ ) یکی از دانشمندان دوران امپراتوری ساسانی است که در دانش پزشکی سرآمد تمامی پزشکان تاریخ بشریت است، تا جائیکه او را دارای علم لدن دانسته و به او لقب پل مقدس را داده بودند. او در شهر بندری آبگین که کوروش کبیر ساخته است، و نام آن در اصل آبگینه سکندری است ( از القاب کوروش یکی هم سکندر است و سد سکندر همان دیوار چین است که کوروش کبیر ساخته است.) و امروزه بندر اسکندریه در سوریه کنونی، نامیده میشود، میزیسته است. این دانشمند و پزشک بی بدیل ایران زمین، کتابی بنام «اختصار طب» دارد، مرکب از هفت کتاب و این کتاب در علم طب اثری معتبر است، راویسمان د سن پل . (دُ س َ پ ُ) عبارت است از دیدار فوری و مافوق طبیعی که پل مقدس مستقیماً با خدا انجام داده است واین جریان بوسیله خود پل مقدس حکایت شده است.
قرار دادن نام «آبگین سکندر» بر روی این شهر در امپراتوری پارسها، بدین جهت بود که کوروش کبیر در این شهر بندری، چراغ دریائی ساخته بود که راه را برای دریانوردان روشن میکرد و کشتی های دریا از صد میل راه را توسط این چراغ دریائی دیده و در دریا گمراه نمیشدند. گفته اند کوروش کبیر این شهر را بخواست و با همکاری ارسطو بنا کرده است. در زمان جنگ جهانی اول که این شهر بدست انگلستانیهای وحشی و لشگرشان، مرکب از اعراب و تورگهای بربر، افتاد، این چراغ دریائی را که از عجایب و شگفتیهای دنیا بود ویران ساخته و از غفلت پاسبانان فرصت یافته، چراغ بالای امارت را در آب افکندند و اسکندریه را آتش زدند. بنای این چراغ دریائی شگفت انگیز را از مرمر بچندین طبقه ساخته بودند، به ارتفاع سیصد ذراع (تقریباً ۱۳۵ گز) و بشب بر سر آن آتش افروختندی از برای راهنمائی کشتیها :
چشمه ٔ خزر ساز لب از لب جام گهری
کز ظلمات بحر جست آبگین سکندری. خاقانی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر